پنجره خیس
Статистикаواگویه های یک ذهن پر تلاطم مریم رحیمیان @ Maryam.Rahimian
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
این دو روز خودم را خفه کردم با خیاطی!! هر چه ریزه کاری و تعمیرات و اصلاحات داشتم دوختم و کنار گذاشتم. میزم خلوت و حالا دوباره جا برای لپ تاپ عزیزم باز شده. دلم لک زده برای نوشتن یا حتی کنده شدن پوستم توی بازنویسی. ولی داشتم فکر می کردم که ای کاش قلب و مغز…
امیدوارم رها بشید، از رنجهایی که در موردش با هیچکس صحبت نمیکنید. امیدوارم برنده بشید، توی جنگ هایی که در سکوت باهاشون دست و پنجه نرم میکنید. امیدوارم برسید، به همون هدفی که صبح تا شب بهش فکر میکنید. امیدوارم اونجوری که دوست دارید حل بشه، همون مشکلی که توی خلوت و شلوغی توی ذهنتونه و داره وجود شمارو داغون میکنه بدون اینکه بقیه بفهمن.
این دو روز خودم را خفه کردم با خیاطی!! هر چه ریزه کاری و تعمیرات و اصلاحات داشتم دوختم و کنار گذاشتم. میزم خلوت و حالا دوباره جا برای لپ تاپ عزیزم باز شده. دلم لک زده برای نوشتن یا حتی کنده شدن پوستم توی بازنویسی. ولی داشتم فکر می کردم که ای کاش قلب و مغز آدم را هم می شد رفو کرد. هر جا که نخ کش شده یا حفره ای به وجود آمده، زیر چرخی می گذاشتی و با رفت و برگشت سوزن رویش، آن حفره را پر می کردی و بعد دستت را بالا می آوردی و از دورتر بهش نگاه می کردی و می گفتی: حالا بهتر شد! دوباره خوب کار می کند... 😔😔💔💔❤️🩹❤️🩹 #نیمه_شبانه @panjereyekhis
без подписи
без подписи
Channel photo updated
без подписи
نمیدونم دیشب بوده یا نزدیکای صبح، اما خواب دیدم با چندتا از بچه های دوره های دیگه مشق نوشتن رفتم بیرون، کسایی که هنووز سعادت دیدارشون از نزدیک رو نداشتم و دوستی ما صرفا مجازیه و بیشتر از روی دست نوشته های کانال هاشون شناختمشون! دیدم که با خانم ف 🧡 و ل 💜 و ز نقاش رفته بودیم دور دور 😅 ولی هر کدوم با ماشینای خودمون. من تو خواب جیپ داشتم از اون سبزا😅😅 ف🧡 یه پژو آخوندی آجری داشت، ز و ل رو یادم نیس. بچه هامون رو رسونده بودیم کلاس و رفته بودیم کنار یه چشمه آب زیر سایه یه درخت (احتمالا حوالی تهران😉) رو چندتا تخته سنگ نشسته بودیم. انقدر گفته و خندیده بودیم که لپها و دنده هامون درد می کرد. فک کنم یه کم خاک بازی ام کرده بودیم😜😂 اما نکته جالبش این بود که یهو همه مون یادمون افتاد باید بریم دنبال بچه هامون و سریع سوار اتولهامون شده و متفرق گردیدیم. انگار تو خوابم نمیشه بی دغدغه و یه دل سیر همو ببینیم. اما نکته جالبترش این بود که حتی اونجا هم این اسنپ بچه ها بودن تمومی نداشت😕😤😩 نتیجه گیری : بچه ها پیچوندنی نیستن حتی تو خواااب 😊😅 پ. ن۱: خانمها ف🧡، ل💜 و ز هنرمند لطفا به پی وی بنده مراجعه کنن از عجله تون یسری وسایلتون رو تو خاک و خلها جا گذاشته بودین بیاین نشونه بدین تحویل بگیرید🙄🙄 پ. ن۲: لطفا شبها با سردرد و چشم درد شدید نخوابید. مسکن اختراع شده دوست عزیز😎🫤 #هذیان_جات 🤪🤪 @panjereyekhis
«من شیفته خوشی های ساده ام؛ آنها آخرین پناهِ جان های محزون اند...» •اسکار وایلد @Radio_chehraziii
مرا از دور تماشا کن، من از نزدیک غمگینم #یک_جرعه_شعر #عباس_معروفی @panjereyekhis
آنچه را انکار کنی، تو را شکست می دهد و آنچه را بپذیری، تو را تغییر می دهد. #با_مشاهیر #کارل_یونگ @panjereyekhis
без подписи
به خدا غیر خودم چشم بدوزی به کسی، مثل مو در جهت باد بهم میریزم. #یک_جرعه_شعر #پروین_شهبازی پ. ن: بله، خب😉 @panjereyekhis
#با_مشاهیر #کارل_یونگ @panjereyekhis
دلم عجییبب سکوت و تنهایی می خواد. ای کاش می تونستم یه مدت ناپدید بشم یا که لااقل قایم شم طوری که هیچ کس پیدام نکنه و وقتی ردیف شدم خودم برگردم. اما متاسفانه باید با همین حال گند و مزخرف قاطی آدما بچرخم. 😔😔 #این_روزها @panjereyekhis
نوشته بود: پایان چشم انتظاری مادر ماکان! همه جا را گشتند، اثری از ماکان نیست. من اما فکر می کنم به مادرش... روزهاست ... از همان روزهای اول فاجعه که اسمش وایرال شد... خواستم خودم را جاش بگذارم😭😭😭 نتوانستم، حتی یک لحظه... فورا ابر سیاه این فکر را چنگ زدم و خنج کشیدمش که پاره شود و پراکنده و دور، مثل بچگی هام که دود سیگار بابابزرگ را پخش می کردم با دست... یک روز دستم گرفت به خاکستر سیگارش و حسابی سوخت... حالا هم همان روز اول دلم گرفت به آتش دل مادری ندیده و نشناخته و دور ، و سوخت... خیلی... اشتباه می کنند! مادر ماکان تا ابد چشم انتظار می ماند، مثل هزاران مادر دیگری که از گذشته تا امروز روزی فرزندشان را از دری راهی کردند و او نیامد و هیییچ نشانی هم ازش نیامد... با هر نگرش سیاسی هم که باشیم، چه پدر و مادر باشیم چه نباشیم، به گمانم کشتن کودک جور بیشتری درد دارد... همانطور که روزی حسین بن علی(ع) برای کودک شش ماهه اش آب را در ترازوی انسانیت، در کفه مقابل آزادگی گذاشت، امروز هم همان است، بدن ریز ریز شده کودکی که هیچ جای دنیای کثیف سیاست و قدرت سهم او نیست... آخخخ که هنوزم با گذشت این همه وقت کلماتم را گم می کنم و جملاتم نا تمام می ماند و نامفهوم... راستش فکر می کنم وقتی من حتی نمی توانم درست در مورد این درد بنویسم؛ به چشمم هر اندوهی در مقابل غم مادر ماکان کم عمق می آید... #این_روزها @panjereyekhis
انتقامِ ابلهی در سالهای دورِ زندگیشان را از آدمهای امروزِ زندگیشان میگیرند. بعضیها زرهپوشِ جنگهایی هستند که سالها پیش تمام شده. @RadioLoo حمید باقرلو
دلبرا یک بوسه دادی انقدر نازت ز چیست؟ گر پشیمان گشته ای بگذار بر جایش نهم. #یک_جرعه_شعر پ.ن: اینم از شیطنت های آخر شبی جناب #صائب_تبریزی 😊😉 @panjereyekhis
و این بار هم... چه قشنگ😍😍 #یا_رفیقَ_من_لا_رفیقَ_له @panjereyekhis