Parandekhani(آکادمی قصه کودک)
Статистика🧚♀️"پرنده خوانی" گذری است میان آثار ادبی برای پیوند ایرانیان دور از میهن بویژه کودکان با مهارتهای زبانی و مفاخر ایرانی🕊 #قصه_خوانی 🌱ارتباط با ما @parandekhani
- Последний пост
- 30 нояб. 2024 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✅️ تقدیم برای آرامش لحظه های پرداوم زندگی 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
✅️ سرشار از لذت در موفقیت غلبه بر موانع ؛ ☘️ آموزش زندگی ☘️ 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
🟢 ذکر پهلوانی و قهرمانی نژاد ایرانی در داستانهای شاهنامه به نثر یادآور شکوه و اقتدار برای نسل آینده 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
✅️ یک اثر هنری جاودانه سرشار از عشق 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
✅️ تقویت حافظه و لذت کار جمعی 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
✅️ راههای تشویق کودکان بدقلق به یادگیری ۲ تدریس و آموزش دادن به بچهها مخصوصا آنهایی که از بقیه لجبازتر، بازیگوشتر و سربههواتر هستند، بسیار دشوار است زیرا در کل کودکان مدام دنبال بازی کردن هستند و سخت می شود آنها را متمرکز نگه داشت. راه کارهایی برای پیشنهادی برای بهبود یادگیری آنها: 🍂🍀الگوی خوبی باشید کودکان مدام در حال دیدن و تقلید کردن هستند؛ آنها رفتارهای خوب و بد ما را مشاهده میکنند و بدون بررسی منطقی راجع به آن رفتارها خیلی از آنها را بهکار میگیرند. برای کودک الگوی خوبی باشیم و در مقابلش به انجام کارهای مفیدی مثل مطالعه و یادگیری بپردازیم. رفتار مناسب ما میتواند آینده فرزندان مان را بسازد. 🍂🍀آموزش برنامهریزی اگر به کودک برنامهریزی کردن را بیاموزیم، میتوانیم به مرور این عادت را در او ایجاد کنیم و به روند زندگیش نظم ببخشیم. کودک با برنامهریزی هم به استراحت و تفریحش میرسد و هم مطالعه را در اولویتش قرار میدهد. برای خودمان و کودکمان برنامهریزی کنیم و با گذشت زمان، این کار را به عهده خودش بگذاریم و فقط از دور نظارت کنیم.قطعا با برنامهریزی صحیح و (بکارگیری روشهای صحیح) میتونیم او را به یادگیری مشتاق کنیم. 🍂🍀تشویق کودک کودکانی که مورد تشویق خانواده قرار میگیرند، رفتار بهتری در طول زندگی از خودنشان میدهند. اگر کودک را به دلیل انجام کارهای خوب تشویق کنیم، میتوانیم پیشرفت او را شاهد باشیم. علاوه بر این، تشویق کودکان بدقلق به یادگیری، باعث میشود که انگیزه بیشتری برای انجام کارهای مورد تایید ما (مثلا مطالعه و یادگیری) پیدا کنند 🍂🍀فراهم کردن محیط مناسب برای کودکان بدقلق محیط در یادگیری بسیار تاثیرگذار است؛ اگر میخواهیم فرزندمان مطالعه کردن را در روتین خودش قرار بدهد و عاشق یادگیری شود، محیط و شرایط مناسب را برایش فراهم کنیم. مطالعه و یادگیری در محیطی که تمرکز را از کودک بگیرد، بیفایدهست و تمایل او را برای آموزش دیدن از بین میبرد. ایجاد محیط جذاب برای آموزش، یکی از روشهای تشویق کودکان بدقلق به یادگیری به حساب میاد. 🍂🍀کشف روش یادگیری کودک یک راه تشویق کودکان بدقلق به یادگیری، کشف نوع یادگیری آن هاست. همه کودکان به روشهای یکسانی مطالب را یاد نمیگیرند؛ بعضیها دیداری هستند و بعضی با شنیدن یاد میگیرند. اگر روش یادگیری فرزندمان را کشف کنیم، میتوانیم به بهترین شکل او را آموزش دهیم. برای این کار میتوانیم مطالب رو آهنگین کرده و بعضی فرمولها را با شعر در ذهنش ثبت کنیم. 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
✅️ تقویت مهارت ،دقت،سرعت اگر برای فرزندانمان وقت بگذاریم، با دستهای کوچک ذهن های بزرگ پرورش خواهد داد. 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023
تام گفت و ما فقط میخواهیم دوباره به شکل خودمان برگردیم؛ همان طور که اول بودیم ایلای گفت: خوشحالم که این را می شنوم. پانچلو و دوستانش پرسیدند. یعنی می شود؟» ایلای پاسخ داد: البته من شما را به همان شکلی که ساخته بودم بر می گردانم. من در هر شرایطی دوستتان دارم و به شما کمک میکنم تا وجود بی نظیرتان شکوفا شود. سپس دستش را درون جیبش برد و تکه ای سنباده بیرون آورد و گفت: فقط کمی طول می کشد.» ایلای تمام روز را صرف پاک کردن رنگ از روی بینی آنها کرد. پاک کردن رنگ از روی بینی هایشان دردناک بود. اما ارزشش را داشت تا دوباره به حالت عادی برگردند. حالا از شکل صورت و بینی شان خیلی خوشحال و راضی بودند. 🕊🍁🍀🌺 #آکادمی_قصه_کودک #پرنده_خوانی https://t.me/parandekhani2023 ۱۳
پانچلو به خانه ایلای در بالای تپه نگاه کرد لوسیا ادامه داد ایلای از من خواسته است به شما بگویم پیش او بروید، پانچلو پرسید میتوانم دوستانم را هم با ببرم؟ لوسیا گفت:البته! هر چهار نفر به سمت خانه ایلای حرکت کردند. وقتی بالای تپه رسیدند ایلای به استقبال آنها آمد او بینی آنها را یکی یکی بررسی کرد و پرسید، میخواستید با رنگ کردن بینی هایتان شبه دیگران شوید؟ پانچلو سرش را به علامت تأیید تکان داد. ایلای پرسید و موفق شدید؟ یعنی الان شبیه دیگران هستید؟ آیا خوشحالید؟ پانچلو گفت: درست وقتی فکر میکردیم به هدفمان رسیده ایم یک نفر قوانین را تغییر میداد و مد جدیدی معرفی می کرد. ایلای گفت: تا بوده همین طور بوده داستان! وودی اضافه کرد،از پس سرم را به خاطر بینی ام بالا نگه داشته ام گردنم درد گرفته است. ایلای گفت:بله شما برای این طور راه رفتن ساخته نشده اید! 🕊🍁🍀🌺 #آکادمی_قصه_کودک #پرنده_خوانی https://t.me/parandekhani2023 ۱۲
مدتی بعد پانچلو و دوستانش دیگر نمی توانستند رنگ اصلی بینی شان را به خاطر بیاورند. روزی که بینی های خود را نارنجی می کردند با یکدیگر گفتند این دیگر رنگ آخر خواهد بود، اما باز هم اشتباه کرده بودند. چند روز بعد یک و می کی دیدند که بینی اش را بنفش کرده بود. وودی ناله کنان گفت: «من واقعاً خسته شدم دلم میخواهد بینی ام دوباره به رنگ اولش در بیاید، سه تایی روی تخته سنگی نشستند و سرهایشان را پایین انداختند. پانچلو گفت:کاش به حرف ایلای گوش می کردیم .آنها از یکدیگر پرسیدند، آیا ایلای میتواند به ما کمک کند؟ ناگهان صدایی آشنا به گوشتان رسید که گفت: «چرا نمی روید از خودش بپرسید؟ هر سه به طرف صدای آشنا برگشتند. صدای لوسیا بود.لوسیا گفت: ایلای هر روز حال شما را می پرسد و سراغتان را می گیرد پانچلو پرسید: او از دست ما عصبانی است؟ لوسیا پاسخ داد. «عصبانی نیست اما برای شما غمگین است. 🕊🍁🍀🌺 #آکادمی_قصه_کودک #پرنده_خوانی https://t.me/parandekhani2023 ۱۱
اما چند دقیقه بعد و می کی دیگری هم با بینی قرمز دیدند. بعد سومی،چهارمی و وقتی به میدان اصلی رسیدند اطرافشان پر از ومی کی هایی بود که بینی خود را قرمز کرده بودند و بقیه هم در صف بودند تا بینی شان را قرمز کنند. آقای ویلی روی پله های فروشگاه ایستاده بود و فریاد میزد بشتابید دوره بینی های سبز گذشته حالا دیگر بینی قرمز مد شده است. پانچلو و دوستانش به او گفتند: «ما تازه بینی هایمان را سبز کرده ایم او پاسخ داد: «اشکالی ندارد. رنگ قرمزی که ما به کار میبریم به طور کامل سبز را میپوشاند بفرمایید داخل و به مد جديد بپیوندید.» آنها با ناراحتی به یکدیگر نگاه کردند وودی زیر لب گفت: ما فکر میکردیم خیلی به روز هستیم و رنگ بینی مان مطابق آخرین مد است پانچلو و دوستانش مجبور شدند دوباره در صف بایستند و بینی شان را رنگ کنند.تا چند روز احساس میکردند طبق آخرین مد عمل کرده اند.تا این که بعد از ظهر یکی از روزها یک و می کی را دیدند که بینی اش را آبی کرده بود و آنها باز هم مجبور شدند رنگ بینی شان را تغییر دهند. بعد از مدت کوتاهی بینی آبی هم از مد افتاد و بینی صورتی مد شد.بینی صورتی رفت و بینی زرد مد شد و بعد هم رنگ نارنجی جایگزین شد. ۱۰
برای چند روز به راستی جالب بود. آنها با بینی سبزهای دیگر به این طرف و آن طرف می رفتند. هفته ای یک بار برای واکس بینی به فروشگاه مراجعه میکردند و حتی برای روزهای سرد، روکش بینی (چیزی شبیه کلاه) و برای روزهای بارانی چتر بینی خریدند. هر سه کتاب آقای ویلی به نام "با بینی ات پیروز باش" را هم خواندند. از همه مهم تر این که می توانستند و می کی های دیگر را که بینی سبز نداشتند مسخره کنند و از این کار لذت ببرند یک روز وقتی به شدت از خودشان احساس رضایت میکردند تام رو به پانچلو کرد و گفت: «آیا واقعاً ممکن است کسی دلش بینی سبز نخواهد پانجلو تایید کنان گفت: افرادی که بینی شان سبز نیست. خیلی...ناگهان صدای لوسیا آمد. خیلی چی هستند؟پانچلو خجالت زده گفت:چند وقته ندیده بودمت، لوسیا گفت:بله خیلی وقت است که هیچکس جز خودت را نمی بینی!پانچلو دلش نمی خواست با لوسیا صحبت کند،چون از حرف او ناراحت شده بود. روز بعد پانچلو چیزی دید که به شدت ناراحت شد وقتی سه نفری در خیابان اصلی دهکده راه می رفتند.یک و می کی در طرف دیگر خیابان قدم میزد که بینی اش قرمز بود.پانچلو و دوستانش گفتند:حتماً از مد خبر ندارد که بینی اش را قرمز کرده است. ۹
شهردار لحظه ای درنگ کرد تا کلمه ای مناسب به یاد آورد که اوضاع شهرشان را قبل از بینی های سبز توصیف کند تا این که چشمش به پانچلو و دوستانش افتاد با لبخندی تمسخر آمیز اضافه کرد.بدون آقای ویلی ما همه شبیه آنها بودیم و به پانچلو و دوستانش اشاره کرد. همه مردم خندیدند. پانچلو و دوستانش سرشان را پایین انداختند و بینی هایشان را با دست پوشاندند. شهردار ادامه داد:بیایید با هم به آقای ویلی آفرین بگوییم مردی که راه چاره ای برای بینی های معمولی و تکراری یافته است.همان طور که مردم شهر دست میزدند و تشویق میکردند وودی،تام و پانچلو برگشتند و از جمعیت دور شدند. آنها به سرعت خود را به صف مقابل فروشگاه رنگ بینی رساندند. چند دقیقه بعد، هر سه بینی هایشان را رنگ کرده بودند و در خیابان اصلی شهر راه میرفتند.تام همان طور که سرش را بالا نگه داشته بود به پانچلو گفت: دارم درست راه می روم؟ پانچلو او را نگاه نکرد و همان طور که سرش بالا بود گفت:نمیتوانم تو را نگاه کنم.اگر سرم را بچرخانم دیگر بینی ام سربالا نخواهد بود!وودی اضافه کرد و آن وقت مجبور میشوی دوباره بینی ات را رنگ بزنی پان چلو گفت: اما جالب است که مثل بقیه باشی و طبق مد عمل کنیا! ۸
کمی آن طرف تر در میدان دهکده عده ای از"ومی کی های"بینی سبز جمع شده بودند. شهردار روی سکویی ایستاده بود و همسرش با بینی تازه رنگ شده و آقای ویلی کنارش بودند. شهردار گفت: «به اولین جلسه باشگاه و می کی های بینی قشنگ خوش آمدید.بینی سبز درخشان، شما را از دیگران متمایز میکند.همه و می کی هایی که صحبتهای او را می شنیدند طوری که انگار به آنها علامت داده شده باشد به بینی خود دست زدند.شهردار ادامه داده بینی هایتان خیلی شیک و با کلاس شده است.بینظیر شده اید. شما حالا دیگر بینی سبز هستیدا»شهردار که از سخنرانی خود خوشش آمده بود. لبخندی زد و "و می کی ها"هم برایش دست زدند. شهردار با افتخار فریاد زد همه ما این افتخار را مدیون پیشتاز بینی های رنگ شده آقای ویلی هستیم!مردم به وجد آمدند. یک نفر از میان جمع خطاب به آقای ویلی فریاد زد، به خاطر مدهای جدید تو اطرافیانم مرا بیشتر دوست دارند.دیگری گفت من با این بینی سبز دوستان بیشتری دارم. سومی فریاد زد:من با بینی سبز، شهروند بهتری هستم!شهردار مدالی به گردن آقای ویلی آویخت و گفت:شما چهره شهر و می کی ها را تغییر داده اید. زیرکی شما را تحسین میکنیم ما بدون شما خیلی بد شکل بودیم مانند... ۷
"پانچی امیدوار بودم بروی و بینی ات را سبز کنی!"پانچلو صدای دوستش ثوییگی» را شناخت توییگی گفت من بینی ام را رنگ کرده ام، همه بینی هایشان را رنگ کرده اند، سپس به نوک بینی پانچلو دست زد و گفت: بینی تو هم با رنگ سبز بامزه می شود! و خداحافظی کرد و رفت پانچلو بینی اش را لمس کرد. برگشت و تصویر خود را در پنجره فروشگاه دید. لوسیا دست پانچلو را گرفت و گفت:بیا برویم.وقتی از کنار فروشگاه می گذشتند. آقای ویلی را داخل فروشگاه دیدند که بینی خود را با دقت بررسی می کرد. پانچلو هم وقتی به خانه رسید به همان شکل بینی خود را معاینه کرد و با خودش گفت و تا حالا به رنگ و روی بینی ام توجه نکرده بودم! روز بعد بانچلو و دوستانش «وودی» و «تام» در خیابان راه می رفتند که وودی از پانچلو پرسید، واقعاً داری به رنگ کردن بینی ات فکر میکنی؟ پانچلو پاسخ داد «شاید!» وودی گفت: «کسانی که بینی شان را رنگ کرده اند میگویند بینی شان به سوزش افتاده است تام اضافه کرد: «تازه بوی بدی هم می دهد.» وودی ادامه داد: «ممکن است قلم مو به چشمت بخورد» تام در حالی که سرش را تکان می داد، اضافه کرد: «فقط هم با سنباده پاک می شود. 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023 ۶
ناگهان صدای شهردار آمد که داشت اعلام می کرد کنار بروید. همسر من باید برای رنگ آمیزی دوباره به مرکز رنگ بینی برود. او با یک دست مردم را کنار میزد و با دست دیگر، همسرش را از میان جمعیت به جلو می راند. همسر شهردار در حالی که بینی اش را با دو دست پنهان کرده بود. گریه کنان می گفت :"!افتضاح شده،افتضاح! بینی ام به درخت خورده و رنگ قسمتی از آن ریخته است. حالا بینی واقعی ام از زیر رنگ سبز دیده می شود!"زمانی که از کنار لوسیا و بانچلو می گذشتند لوسیا سرش را تکان داد و گفت: «این همه سروصدا برای رنگ بینی؟ پانچلو تایید کرد و گفت «چقدر خوب که ما نمیخواهیم بینی مان را رنگ کنیم» 🕊🍀🍁🌺 #آکادمی_قصه_کودک #پرنده_خوانی https://t.me/parandekhani2023 ۵
او صدایی کلفت و لبخندی زیبا داشت. لباسی به رنگ سبز پوشیده بود که با بینی سبزش همخوانی داشت لوسیا و پانچلو با هم پرسیدند چه کسی او را مسئول انتخاب مدهای جدید کرده است؟ مرد و می کی با تعجب آنها را نگاه کرد. مثل این که قبلاً این سؤال به ذهنش نرسیده بود! گفت: نمی دانم او از ابتدا مسئول این کار بوده است. ناگهان گل از گلش شکفت و گفت «نگاه کنید. یک نفر با بینی تازه رنگ شده دارد می آید!" و می کی ها" همه به نشانه ی ستایش گفتند: «وای چقدر عالی چقدر زیبا! اما او حتی نایستاد و با کسی صحبت نکرد. فقط سرش را بالا گرفته بود و با سرعت از میان جمعیت می گذشت. همه ی و میکی هایی که بینی هایشان را رنگ کرده بودند این کار را می کردند. بالاخره باید بینی شان را بالا می گرفتند تا دیده شود! اما راه رفتن با آن حالت بسیار سخت و خطرناک بود."و می کی هایی" که بینی هایشان را بالا می گرفتند. و راه می رفتند. به این طرف و آن طرف میخوردند. وقتی یکی از آنها در خیابان راه می رفت. همه ی کسانی که در خیابان بودند باید کنار می ایستادند تا با آنها برخورد نکند. لوسیا و پان چلو نیز خیلی مراقب بودند تا این اتفاق نیفتد 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023 ۴
وقتی آماده ی رفتن شدند ایلای لبخندی زد و گفت: یادتان باشد من شما را عمداً متفاوت از دیگری ساخته ام و از این کار هدفی داشته ام.» وقتی به خیابان رسیدند صف طولانی تر و بینی ها سبزتر به نظر می رسید. لوسیا و پانچلو خود را جلوی صف رساندند؛ جایی که می توانستند از نزدیک ببینند. "و می کی ها" یکی یکی وارد فروشگاه رنگ آمیزی بینی میشدند و با بینی های رنگ شده از آنجا بیرون می آمدند یکی از و می کی ها در پیاده رو با صدای بلند می گفت: این آخرین مد روز است بشتابید تا آخرین و می کی نباشید که بینی بدون رنگ دارید. پانچلو پرسید «این مرد کیست؟ لوسیا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی دانم کسی از پشت سرشان داوطلبانه پاسخ داد: «او آقای ویلی است.»بانچلو پرسید او صاحب فروشگاه رنگ آمیزی بینی است؟ مرد و می کی گفت:خیلی بالاتر ،او طراح مدهای جدید است کلاههای مربع شکل کفشهای پاشنه بلند گوشهای زرد همه و همه طرح های او بوده اند. او تعیین میکند که چه چیزی "مد" است. کارش بی نظیر است. مگر نه؟ پانجلو و لوسیا به آن مرد نگاه کردند. 🕊🍁🍀🌺 #آکادمی_قصه_کودک #پرنده_خوانی https://t.me/parandekhani2023 ۳
پانچلو پرسید: « آیا داشتن بینی سبز آنها را باهوش تر می کند؟ ایلای پاسخ داد. «نه» بانچلو دوباره پرسید: آنها را قوی تر می کند؟ ایلای پاسخ داد، «نه» بانچلو پرسید: « آیا داشتن بینی سبز باعث میشود آنها کارهای خود را سریع تر انجام دهند؟ ایلای پاسخ داد: «نه» بانجلو گفت: «پس داشتن بینی سبز چه فایده ای برای آنها دارد؟ ایلای سرش را بالا گرفت و با لبخند گفت: «فقط سبز میشوند اما وقتی از پنجره چشمش به صف طولانی کسانی افتاد که در انتظار بودند تا بینی شان را سبز کنند لبخند از روی لبهایش محو شد و گفت: «کسانی که در صف بینی هستند. تصور میکنند اگر شبیه دیگران شوند. خوشبخت تر خواهند بود. اما من آنها را عمداً گوناگون ساخته ام.بینی های دراز، خال ، کک و مک چشم های روشن چشم های تیره و چیزهای متفاوت دیگر، من همه ی ساخته هایم را با همین تفاوتها دوست دارم حالا آنها میخواهند شبیه یکدیگر شوند. لوسیا گفت: «من همین طوری که هستم راضی ام.»پانچلو گفت:من هم نیازی به بینی سبز ندارم تا احساس کنم بی نظیرم.البته بدم نمی آید یک بینی سبز را از نزدیک ببینم. لوسیا می آیی برویم از نزدیک بینی های سبزشان را سینیم؟» 🕊🍁🍀🌺 https://t.me/parandekhani2023 ۲
اهالی شهر "و.می کی ها" آدم کوچولوهای چوبی بودند. همه ی آدم چوبی های این شهر را نجاری به نام «ایلای» ساخته بود. کارگاه او بالای تپه رو به دهکده قرار داشت. آدم چوبی های و می کی با هم فرق داشتند. بعضی بینی های بزرگ و بعضی دیگر چشم های درشت داشتند. بعضی بلندقد و بعضی کوتاه قد بودند. اما همه آنها در یک دهکده زندگی میکردند و به دست یک نجار ساخته شده بودند. لوسیا و پانچلو از پنجره ی کارگاه ایلای به بیرون نگاه میکردند. آنها هم مثل بقیه مردم شهر و می کی ها از چوب ساخته شده بودند. اما مانند آنها در میدان پایین دهکده در صف نایستاده بودند تا بینی هایشان را سبز کنند! بانچلو گفت: "آنها را نگاه کن" لوسیا با تعجب گفت:نمی فهمم چطور ممکن است کسی دلش بخواهد بینی اش را سبز کند.ایلای پاسخ داد؛چون بینی سبز مد شده است و دیگران بینی هایشان را سبز کرده اند.پانچلو که متوجه حرف او نمیشد با تعجب پرسید: «منظورتان چیست؟» ایلای گفت:در این شهر همه دوست دارند مثل دیگران باشند.روزی همه میخواستند کلاه هایی به شکل مربع داشته باشند.یک روز همه کفشهای پاشنه بلند میخواستند سال گذشته گوش زرد مد بود و حالا همه میخواهند بینی سبز داشته باشند. ۱