tgindex
ارزانسرای مهربان

ارزانسرای مهربان

Статистика
@parchetak1365арабский

مهربان 09039844323 @mehrabanrahemi

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
31
Тип
открытый
Язык
арабский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
195
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
157
31 постов
Вовлечённость
80,5%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 31
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
58
1/48двое суток
66
1/72трое суток
71

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • صددرصدطبیعی

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • هنگوین شان و زلال موجودە

  • 10 авг.703из classadabyat

    داستان زندگانی: چراغی که خاموش شد… و گواهی فوت ؟؟؟؟؟ روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سال‌ها در خانه‌ای سازمانی و مجلل زندگی می‌کرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محله‌های مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشته‌اش می‌بالید. هر عصر به پارک محله می‌رفت، اما با کسی هم‌صحبت نمی‌شد؛ زیرا احساس می‌کرد اطرافیانش هم‌سطح او نیستند. روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود: «من اینجا زندگی می‌کنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.» این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت: «جناب رئیس… چراغ را می‌شناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمی‌کند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بی‌نور و بی‌استفاده‌اند.» سپس ادامه داد: «من پنج سال است که اینجا زندگی می‌کنم، اما هرگز به کسی نگفته‌ام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بوده‌ام.» رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید. پیرمرد گفت: «آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راه‌آهن بوده است. آن یکی که روبه‌رویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است. و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئت‌مدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است. با این حال، هیچ‌کدام هرگز از مقام‌های گذشتهٔ خود سخن نگفته‌اند.» سپس افزود: «ما همه، از جمله من و شما، چراغ‌های خاموش‌شده‌ایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.» خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛ اما مردم طلوعش را تحسین می‌کنند و غروبش را از یاد می‌برند. این حقیقت زندگی است. مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتی‌اند و هویت واقعی انسان نیستند. اگر آن‌ها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت. به واقع زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛ شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند. اما وقتی بازی تمام می‌شود، همه دوباره در یک جعبه قرار می‌گیرند. و در پایان … هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم، آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است. آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوه‌هایمان برای انجام امور اداری باقی بماند… اما آن چه در حقیقت امر، از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشته‌ایم.

  • سلام وقت بخیر،بافنده و طراح سخمه میخوام اگر  کسی بود بهم خبر بده کاری تمیز میخوام

  • توکل چه کلمه زیباییست... "تو" و "کل"... وقتی"تو" ، "کل"را داری... به چه می اندیشی؟ وقتی با کلْ هستی... با کل دنیا با کل جهان هستی دلت قرص باشد...چه زیباست"توکل" ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌◍⃟🕊࿐ྀུ༅࿇༅═‎‌‌‌‌‌‌┅─◇🕌⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ🤍 لینک کانال : https://t.me/+0Enh4AS4x65kYmRk

  • سلام وقت بخیر،بافنده و طراح سخمه میخوام اگر کسی بود بهم خبر بده کاری تمیز میخوام

  • نوار بهداشتی بە صورت بستەای 20عددیش افروشم،هر کیلو 80عددە چوار بستە 20دانەی فرە بصرفەس تا دوکان هر بستە200تمن

  • سلام نوار بهداشتی سایز استاندارد موجودە فلەای بە قیمتیک فرە خاس و بصرفه انمه اختیارتان..کیلویی و نیم کیلویی هر چنیکتان گرەک بیت هس بو ثبت سفارش هامه خزمتتانه

  • https://www.karzar.net/335721

  • без подписи

  • 19 июл.2506из mahamdikarami

    آموزنده است بخوانید معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است.. یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست... معلم که بهش بر خورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست... دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت: آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه.... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه.... چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم.... محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم.... شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش و میپوشم... حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و... 💢معلم اشکهاش و پاک کرد😭😭😭و رفت پای تخته و تخته رو پاک کردو نوشت...   يك با یک برابرنیست. کانال رسمی ماموستا حمدی کرمی👇 🆔@mahamdikarami پیج رسمی ماموستا حمدی کرمی👇 🆔 Instagram.com/mahamdikarami

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи