پریسا نوعدوست
Статистикаهمهی آثار برای من نیست! . هماهنگی تبلیغات و سفارش متن: t.me/Parisa_noedoost . اینستاگرام: http://www.instagram.com/parisa_noedust78
- Последний пост
- 26 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 101
- 1/48двое суток
- 115
- 1/72трое суток
- 124
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دیروز یکی ازم پرسید: چی باعث میشه یک نفر نویسنده بشه؟ گفتم: خیلی ساده ست. یا حرفاتو روی کاغذ مینویسی، یا خودتو از پل پرت میکنی پایین....
وسط میدان رقص بود که به او ملحق شدم. با شیطنت پرسید: «دو ساعته کجایی عمو جون؟» با آن همه صدای موزیک مجبور شدم داد بزنم: «فکر کنم چند وقته دیگه عموتو توی رخت دومادی ببینی!» هین بلندی کشید و گفت: «با سهیلا جون؟!» لبخند روی لبم تنها جوابی بود که میتوانستم در آن لحظه به گیسو بدهم. (پایان) #پریسا_نوعدوست #داستان_شب
دلم میخواهد به سهیلا نزدیک شوم اما عقلم میگوید چطور رویت میشود به سهیلا فکر کنی وقتی تمام جوانیاش را از او دزدیدی... امین هم راست میگفت. حالا من مدام باید حسرت زندگی سوده را بخورم. حسرت دختری که او دارد و من نتوانستم داشته باشم. با شنیدن صدای خاله سرم را برمیگردانم. «بهت میگم میخوام بیرون بشینم. سرسام گرفتم اون داخل.» به سهیلا که سعی داشت خاله را به داخل سالن ببرد اشاره کردم. «بیارش اینجا.» سهیلا کلافه دست خاله را گرفت و آورد سر میز من. چند سالی میشد که آلزایمرش شدید شده بود و نگهداری از او هر روز سختتر از دیروز میشد. خاله نشست و با لبهی شالش مشغول باد زدن خودش شد. کمی مرا نگاه کرد و چشمهایش را ریز کرد. میخواستم خودم را معرفی کنم که رو به سهیلا گفت: «این شوهرت چرا نشسته بیرون؟ چرا سر میز ما نبود؟» این را که گفت سهیلا از شرم سرخ شد و گفت: «مامان، سهراب شوهر من نیست. خواهرزادهاتونه.» دستش را گرفتم و گفتم: «منو یادتون نمیاد خاله جان؟» خاله من را مشکوک نگاه میکرد. امین از راه رسید و آمد سر میز. رو به خاله گفت: «خاله اینجا چیکار میکنید؟ جاتون وسط پیست رقص خالیه.» خاله چپ چپی نگاهش کرد. «برو برو پسرهی پررو.» منو سهیلا زدیم زیر خنده. متوجه شدم که امین میخواهد خاله را ببرد تا من و سهیلا باهم تنها باشیم. برای همین دوباره تلاش کرد. «فکر کنم دارن شامو میارن.» خاله گفت: «منم خیلی گشنمه.» بعد به سهیلا نگاه کرد. «میتونی با امین بری مامان جون.» امین دست خاله را گرفت و برد. در لحظهی رفتن با ایما و اشاره به من فهماند سهیلا را دریابم. امین که کاملا دور شد پرسیدم. «سهیلا... میتونم یه سوال شخصی بپرسم؟» لبخند کمرنگی زد. «بپرس.» «چرا ازدواج نکردی؟» نگاهش را دوخته بود به ناخنهایش. «آدم مورد نظرم رو پیدا نکردم.» «چرا؟ بین اون همه آدم یکی نبود که نظرت رو جلب کنه؟» «نبود...» «پشیمون نیستی؟ از اینکه ازدواج نکردی...» نگاهش را به چشمهایم دوخت. «الان که مامان هست نه. ولی بعدا... شاید تنهایی اذیتم کنه ولی... فکر نمیکنم پشیمون بشم.» کمی مکث میکند و میپرسد. «تو پشیمونی؟» «چند سالی میشه که پشیمونم... بخصوص هر بار که گیسو رو دیدم...» با طعنه گفت: «چون دلت میخواست گیسو دختر تو و سوده میبود!» «نه. من همون روزی که برگشتم و فهمیدم سوده با هاتف ازدواج کرده قیدشو زدم. ولی گیسو... گیسو مدام بهم یادآوری میکنه که منم میتونستم بچهی خودم رو داشته باشم اما با لجبازی از خودم دریغش کردم.» از پشت میز بلند میشود و میگوید: «میتونی دست از لجبازی برداری. اگه ازدواج کنی هنوزم میتونی اون زندگی که دوست داری رو تشکیل بدی.» «چرا بلند شدی؟ داشتم حرف میزدم.» «بهتره برم. مامان امینو اذیت میکنه.» با تحکم گفتم: «بشین. امین از پسش برمیاد.» ناچارا مینشیند. «سهیلا... فکر میکنی بتونی منو ببخشی؟» «چرا باید تو رو ببخشم؟» «بخاطر جوونیای که ازت گرفتم...» کلافه گفت: «بس کن سهراب.» «اوایل پا پیش نذاشتم چون نمیخواستم با فکر سوده با تو زیر یک سقف باشم. تو حیف بودی...» قطره اشکی که لجوجانه از چشمش پایین چکید را فورا با پشت دستش پاک کرد. «سهراب...» «ولی هر چی گذشت بیشتر پشیمون شدم. امین نصف من سن داشت. ازدواج کرد. تشکیل زندگی داد. بچهدار شد و من... من از بیعرضگی خودم ۲۰ سال تموم فقط دست و پا زدم تو باتلاقی که توش گیر کرده بودم.» سهیلا با بغض گفت: «الان چرا اینارو به من میگی؟!» «چون میخوام بدونی چی تو سرم بود. نمیخوام فکر کنی اگه نیومدم جلو تو ایرادی داشتی. همهی مشکل خودم بودم...» «حالا دیگه زدن این حرفا چه دردی رو دوا میکنه؟» واقعا از ته قلبم میخواستم امین اینجا بود و به دادم میرسید. «سهیلا... اینارو گفتم که... گفتم که... روی جوابی که قراره بهم بدی راحتتر بتونی فکر کنی.» «چه جوابی؟» «با من ازدواج میکنی؟» از جایش بلند شد و گفت: «متاسفم سهراب. این حرفا اون جوونی که از جفتمون رفته رو برنمیگردونه...» لحظهای که از کنارم گذشت گفتم: «آره جوونیمون رو برنمیگردونه ولی حداقل نمیذاره آیندهامون شبیه به گذشتهامون بشه...» از جایم بلند شدم. برگشت و به چشمهایم نگاه کرد. چشمهایش خیس از اشک بود. من در حق این دختر بد کرده بودم... قبل از اینکه چیزی بگوید گفتم: «بهت حق میدم از دستم عصبانی باشی. ولی اگه بهم اعتماد کنی بهت قول میدم که پشیمون نشی. خواهش میکنم سهیلا...» سرش را پایین انداخت و گفت: «باید فکر کنم...» سری به نشانهی تایید تکان دادم. دوشادوش هم وارد سالن شدیم. امین با دیدنم گفت: «گیسو گفت هر وقت اومدی بری باهاش برقصی.»
«آخرین فرصت عاشقی» ایستاده بودم و از دور غرق تماشای گیسو بودم. چقدر در این لباس زیبا و خواستنی شده بود. در تمام این سالها هیچوقت مثل امشب او را خوشحال ندیده بودم. امین دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «آخرش حسرت زندگی سوده تو رو از پا در میاره!» نگاهم لغزید روی سوده. سوده دخترعمویم بود. ۲۰ سال تمام بود که هرگاه نگاهش میکردم جگرم آتش میگرفت. هربار که او را دوشادوش هاتف میدیدم مثل شمعی آب میشدم و امین همهی این چیزها را به خوبی میدانست. به سمت جایگاه عروس و داماد رفتم. گیسو با دیدنم لبخند پررنگی زد. مقابلش ایستادم و گفتم: «خوشبخت بشی عمو جون.» دستی به بازویم کشید و گفت: «مرسی عمو سهراب. خیلی خوشحالم که امشب کنارمین.» میخواهم جلوی اشکهایم را بگیرم اما موفق نمیشوم. «میدونی که از بچگیت آرزو داشتم تو رو توی این لباس ببینم...» گیسو با دیدن اشکهایم جلو آمد و دستش را دور گردنم انداخت. توی گوشم گفت: «منم آرزومه شمارو توی رخت دومادی ببینم عمو جون.» خیلی سال بود که بغلش نکرده بودم. درست از وقتی که نوجوان شده بود. بوی سوده را میداد. مهر و محبت مادرش را نیز به ارث برده بود. محبتی که خرج همه کرد جز کسی که عاشقش بود... ولی نمیتوانم به سوده خرده بگیرم. بهرحال من کسی بودم که دلم با او بود. او تعلق خاطری به من نداشت. از خودم جدایش میکنم و اشکهایم را پاک میکنم. «از من دیگه گذشته عموجون.» گیسو سرش را کج کرد و مظلومانه نگاهم کرد. نمیتوانم بیشتر از این در آنجا بمانم. برمیگردم تا روی صندلیام بنشینم. امین پایش را انداخته بود روی پای دیگرش و به صحنهی رقص نگاه میکرد. جایی که سوده به همراه هاتف شوهرش، همسر و دختر امین و چند نفر دیگر مشغول رقصیدن بودند. به سوده نگاه میکنم. الان دوستش دارم؟ مطلقا جوابم منفیست. من جوری بار نیامده بودم که به زنِ مرد دیگری چشم داشته باشم. امین گفت: «همیشه جوری به گیسو نگاه میکنی انگار دختر خودته.» «مثل دختر نداشتهام دوستش دارم.» «اشتباه میکنی! گیسو دختر معشوقهی سابقته که وقتی اسیر شدی منتظرت نموند و زن یکی دیگه شد. تو میتونستی دختر خودتو داشته باشی...» چپ چپ نگاهش میکنم. «چیه؟ نگاه میکنی؟ لامصب من برادرتم. جیگرم آتیش میگیره وقتی میبینم اینارو اینجوری نگاه میکنی. بابا بفهم، سوده رو از دست دادی! سوده ۲۰ سال پیش دست تو رو گذاشت تو حنا و شد زن هاتف.» «داری قصه زندگیمو واسه خودم تعریف میکنی؟ مگه من کورم اینارو نمیبینم؟» «آره به والله کوری! وگرنه با ۵۰ سال سن عزب و مجرد ننشسته بودی ور دل من. دل میکندی از این سودهی لامصب. چشماتو باز میکردی دو تا دختر دیگه رو میدیدی.» «دیگه از من گذشته.» نگاهش را میدوزد به کمی دورتر. جایی که سهیلا و مادرش نشسته بودند. «آخرش آه سهیلا میگیرتت. بخاطر تو خواستگاراشو رد کرد و مجرد موند. فکر کرد تو آدمی. میای میبینی سوده قالت گذاشته بالاخره این بدبختو میبینی.» اینجا نشستن و گوش دادن به حرفهای امین حالم را از اینی که هست بدتر میکند. «منکه میدونم از سهیلا بدت نمیاد. آخه مگه آدم میتونه این همه زیبایی و خانومی رو ببینه و بازم لالمونی بگیره؟ تو رو خدا نگاش کن. ۴۰ سالشه یه خط رو صورتش نیفتاده!» از جایم بلند میشوم که امین با حرص میگوید: «آره برو، فرار کن. بدبخت از دست من فرار میکنی جواب وجدان خودتو چی میدی؟» از سالن خارج میشوم. امین راست میگفت. من هیچوقت از سهیلا بدم نمیآمد. اما آن روزهایی که دلباخته سوده شده بودم سهیلا دختر خالهام، دختر نوجوانی بود که گمان میکردم عشق من در دلش به زودی فروکش میکند. فکری که بیش از حد اشتباه بود... توی حیاط پشت میز گردی نشستم. سیگاری آتش زدم و به آرامی مشغول کشیدنش شدم. من قبل از رفتن به جبهه از سوده خواستگاری کردم. نه جواب مثبت داد نه منفی. میدانستم آنطور که من شیفتهاش بودم او درگیر من نبود. قرار شد وقتی برای مرخصی برمیگردم جوابم را بدهد. رفتن به جبهه همانا و اسیر شدنم هم همانا. ۵ سال بعد که برگشتم با هاتف ازدواج کرده بود. و خیلی راحت گفت که جوابش به من همان موقع هم منفی بوده... حیف که دل سادهی من آن روزها با خودم هم سر لج افتاده بود. چند سال بعد در فامیل چو افتاد که سهیلا خواستگارهایش را بخاطر من رد میکند. اوایل آنقدر درگیر سوده بودم که میدانستم اگر با سهیلا ازدواج کنم. با خیال سوده دارم به او خیانت میکنم اما از یک جایی به بعد روی پیش قدم شدن برای سهیلا را نداشتم. مدام با خودم میگفتم مردم چه فکری در موردم میکنند؟ چند سال بیخود و الکی دخترخالهی طفل معصومم را معطل خودم کرده بودم. همه چیز تقصیر خاله بود. او بود که رویای ازدواج من و سهیلا را همیشه در سرش داشت. حالا گیر کردهام بین دو راهی عقل و احساسم.
رمان «درخت گردو»🌳📚 📖 یک رمان در ژانر جنایی و عاشقانهاس. روایتی که دیدگاه شما رو نسبت به روابطتون و آدمهای اطرافتون تا همیشه تغییر میده! تعداد صفحات: 106 تعداد فصلها: 11 💥 «درخت گردو» فقط یک داستان جنایی نیست؛ قصهی عشق، حسادت، انتخابهاییست که زندگی چند نفر را برای همیشه تغییر میدهد، قصهی رازیست که بیست سال زیر خاک مانده است... 🔪 اگه فکر میکنید تا قبل از پایان داستان میتونید قاتل رو پیدا کنید، این رمان منتظر شماست! 🔴 برای اطلاع از شرایط دسترسی به نسخهی کامل رمان «درخت گردو» ⚠️ لطفاً کلمهی «رمان» رو کامنت کنید. ⚠️ یک پیام حاوی اطلاعات تکمیلی از رمان به صورت مستقیم توی دایرکتتون ارسال میشه. دوستدار شما و نویسندهی اثر: پریسا نوعدوست
«ببخشید سرو وضعم مناسب نیست. در خدمتم، خطایی از ما سر زده؟» سپهر دور تا دور گاراژ میچرخید تا شاید موردی توجهش را جلب کند. «آقای اکبری امروز توی خونهی قبلی شما یه جنازه پیدا شده. شما برای پارهای از توضیحات باید با ما تشریف بیارید اداره.» دستش را به بدنهی ماشین گرفت. رنگش به وضوح پریده بود. «جنازه؟ تو خونهی من؟!» «بله. البته خونهی قبلیتون. اگه لطف کنید زودتر آماده بشین و با ما تشریف بیارید اداره، زودتر در جریان روند پرونده قرار میگیرید.» دستهایش را به لباسهایش مالید و گفت: «بله... حتما. چند لحظه اجازه بدین من لباسام رو عوض کنم.» رو به سپهر گفتم: «جناب سروان، آقا رو همراهی کنید تا آماده بشن و همراه ما بیان.» سپهر همراه اکبری به قسمت پشتی گاراژ رفت. طولی نکشید که با لباسهای عوض شده و دست و روی شسته برگشتند. اکبری رو به شاگردش گفت: «مغازه رو ببند. خودم بهت اطلاع میدم کی بازش کنی.» و همراه ما سوار ماشین شد. مرد در ماشین سکوت کرده بود و با نگاهی مبهوت بیرون را مینگریست. سرم را برگرداندم سمتش و پرسیدم: «از خانواده همسرتون کسی در قید حیات هست؟ پدر یا مادرشون؟» نگاهش را از بیرون گرفت و گفت: «پدرشون زنده هستن.» «لطف کنید باهاشون تماس بگیرید و بگید بیان اداره آگاهی، باید آزمایش DNA بدن. باید مطمئن بشیم جسد متعلق به همسرتون هست یا نه.» مرد بدون حرف موبایلش را در آورد و شمارهای گرفت. بعد با صدای لرزان از کسی که آن سمت خط بود خواست تا پدرش را به ادارهی آگاهی بیاورد. تمام طول مسیر از آینه مرد را زیر نظر داشتم. مدام یا در حال جوییدن لبش بود یا گوشهی ناخنهایش را میکند. تمام ناخنهایش را خورده بود. تمام اینها نشان دهندهی این بود که این شخص مدت زیادی تحت تاثیر استرس بوده...
«رمان درخت گردو📚🌳» در و همسایهها میگن زنش همون سالهای اول ازدواجشون از خونه فرار کرده. این بنده خدا اوایل راننده ماشین سنگین بود. مرد جاده هم که... تو جادهاست دیگه. خبر از خونه زندگیش که نداره. گویا زنش با یکی سر و سری داشته. یه شبم بیهوا فلنگو میبنده و میره. مرده هم میاد خونه میبینه ای دل غافل، زنش از خونه رفته... . صاحب بنگاه مردی بود کوتاه قامت با سری تخت و شکمی برآمده. با دیدن ماشین پلیس مقابل بنگاهش حسابی قالب تهی کرده بود. جلوتر از سپهر داخل مغازه رفتم. مرد که رنگ به رو نداشت از پشت میزش بلند شد و به استقبالم آمد. کارت شناساییام را نشانش دادم و خودم را معرفی کردم. با من و من گفت: «من در خدمتم قربان. خطایی از ما سر زده؟» با ملایمت گفتم: «امروز توی یکی از ملکهایی که شما معامله کرده بودین یه جنازه پیدا شده. دنبال صاحب قبلی ملک میگردیم.» آدرس خانه را مقابلش روی میز گذاشتم. مرد چند ثانیهای به آن خیره شد و گفت: «میشناسمشون آقا. هنوز یک ماهم نمیشه معامله کردیم. خونه قبلا به نام آقای اکبری بود. خیلی سال هم بود که اونجا مینشستن. تو کار تعمیرات ماشین سنگینن. الان آدرس گاراژشونو میدم خدمتتون.» بعد رفت پشت میزش و روی تکهای کاغذ آدرس را نوشت و به دستم داد. «چقدر نسبت به این آقا شناخت دارید؟» «هر چی بدونم دریغ نمیکنم قربان. یه بیست سالی میشه اینجا بنگاه دارم. مرد محترمیه، کار راه بندازه، حلال حروم سرش میشه. دورادور میشناختمشون.» «با خانواده اونجا زندگی میکردن؟» چشمهایش را کمی ریز کرد و گفت: «والله تا چند سال پیشا با ننه پیرش زندگی میکرد که اونم عمرشو داد به شما. حالا دیگه تنهاست.» با تعجب پرسیدم: «زن و بچه نداشت؟» «نه قربان. راستش ماهم نمیدونیم، راست و دروغش پای خودشون. ولی در و همسایهها میگن زنش همون سالهای اول ازدواجشون از خونه فرار کرده. این بنده خدا اوایل راننده ماشین سنگین بود. مرد جاده هم که... تو جادهاست دیگه. خبر از خونه زندگیش که نداره. گویا زنش با یکی سر و سری داشته. یه شبم بیهوا فلنگو میبنده و میره. مرده هم میاد خونه میبینه ای دل غافل، زنش از خونه رفته... راست و دروغش پای همون مردمی که این قصه نقل دهنشون بود. منم مثل اکثر آدمای محل از این و اون شنیدم.» به عنوان بنگاه محل اطلاعات زیادی داشت. «اطلاعاتت خیلی خوب بود.» دستی روی سینه گذاشت و گفت: «مخلص شماییم قربان. این قصه رو همه اهل محل میدونن. ولی جون شما، از من نشنیده بگیرید. خدایی نکرده نمیخواستم گناه کسی رو بشورم. دوست داشتم گره از کار شما وا کنم قربان.» سری تکان دادم و تشکر کردم. سپهر مقابل مغازه بود و داشت با چند نفری صحبت میکرد. هر دو سوار ماشین شدیم و به سمت گاراژ راه افتادیم. در راه حرفهای بنگاهی را برایش تعریف کردم. «اینجور که بوش میاد یارو خودش کلک زنه رو کنده و بعدم چو انداخته تو در و همسایه که زنم فرار کرده.» اولین فرضیهای که به ذهنم رسید همینی بود که سپهر گفت. اما موارد زیادی آن را نقض میکردند. «بعد یارو با خودش فکر نکرده اگه خونه رو بفروشه ممکنه یکی جنازه رو پیدا کنه و گندش دربیاد؟» «شاید فکر کرده بعد ۱۰,۱۵ سال تجزیه شده و دیگه ردی ازش نیست.» «آدم با فکر کردن همچین ریسکی نمیکنه!» سپهر ماشین را مقابل گاراژ نسبتا بزرگی نگه داشت. سر در گاراژ نوشته بود. «تعمیرگاه اکبری.» کامیونی داخل گاراژ بود. پسری جوان مشغول کار کردن روی قسمت جلوی ماشین بود و مرد دیگری رفته بود زیر ماشین و صدای کار کردن با ابزارهایش میآمد. با دست ضربهای به در گاراژ زدم. پسر جوان با صورتی روغنی و سیاه، سرش را از روی کاپوت بلند کرد و گفت: «در خدمتم آقا.» نشانم را از جیب داخلی کتم درآوردم و به پسر نزدیک شدم. چشمش که به نشان افتاد از روی ماشین پایین آمد و مقابلم ایستاد. «در خدمتم قربان.» «با صاحب مغازه کار داشتیم. آقای اکبری.» پسر رو به مردی که تنها پاهایش از زیر ماشین معلوم بود گفت: «اوستا... با شما کار دارن. از اداره آگاهی اومدن.» مرد چرخ زیر پایش را هُل داد و از زیر ماشین بیرون آمد. قد متوسطی داشت. حدودا ۵۰ ساله بنظر میرسید. صورت، دستها و لباسهایش تماما از روغن سیاه شده بود. موهایش موج کمی داشت و کمی جوگندمی شده بود. سبیل دستهدار و پرپشتی هم داشت که به نظر میرسید با حنا به رنگ قهوهای در آمده است. ظاهرش تماما به مردهای سختگیر و سنتی دهه ۵۰ میمانست. به سمتم آمد. «روزبه شایگان هستم. بازپرس ویژه قتل.» مرد کمی چشمهایش را ریز کرد. به دستهای سیاهش اشاره کرد و گفت:
این آیدی رو توی روبیکا سرچ کنید میاره براتون @parisa_noedust78
rubika.ir/parisa_noedust78 بچهها کانال روبیکارو داشته باشید توی قطعی نت اونجا فعالیت میکنم🥲❤️
روزگار غریبی است. @TweetyChannel | مجازات
اون روز که این تیکه از رمان جدیدم رو مینوشتم هیچ حواسم نبود که چند ماه بعد قراره دقیقا همین احوالات رو من و آقای نویسنده تجربه کنیم...
без подписи
без подписи
چند بریده از کتابهای مختلف که برای خودم خیلی جذاب بودن💕
من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟ - صمد بهرنگی
без подписи
خاله قربونت بره تو کی انقد بزرگ شدی که بری کلاس اول؟🥹 خیلی اشک آلودم🥹🥹🥹 یه وقتایی از این گذر زمان وحشت میکنم در عین حال که خیلی شیرینه ترسناکم هست... الان دارم به دبیرستانی شدن و کنکوری شدنش فکر میکنم و خوب میدونم که این مسیر هم توی یک پلک به هم زدن میگذره...
سلام بعد از ۱۰ روز دوری و دلتنگی...❤️
без подписи
بخش کوتاهی از نامهی فروغ به ابراهیم گلستان: «نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم. فقط میخواهمت. مثل این دریا که یک حالت فروکشندهی وحشتناک دارد، میخواهمت. و این همه خواستن، قابلتحمل نیست. مثل سیل از قلبم پایین میریزد و تنم را خرد میکند.»