برخاستهازخاک /پیمانههستم 🌱🌲
Статистика#دعوتیدبه 🌹رقص واژه ها در شعرهایم بعضی روزها سکوت حرف های زیادیبرای گفتن داره 💥 با دوستانتان به اشتراک بگذارید https://t.me/parvazgil
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 68
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شب که میرسد بعضی آدمها نمیخوابند فقط چراغهای درونشان را یکییکی خاموش میکنند من اما هنوز کنار پنجره نشستهام و به ماهی نگاه میکنم که هر شب از آسمانم کم میشود شاید صبح کسی بیاید و بپرسد چرا هنوز بیداری نمیگویم گاهی آدم منتظر خواب نیست منتظر لحظهایست که دلش دوباره بتواند به فردا اعتماد کند شب بخیر به تمام دلهایی که امشب بیصدا خودشان را از تاریکی عبور میدهند #شب_نوشتِ #۲۰ #دلنوشت #پیمانه_گیلانی
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
زبان گیلکی
видео или голосовое, без подписи
سپاسگزارم اقای حسینی بزرگوار 🙏🏻🙏🏻
видео или голосовое, без подписи
درود دوستان اگر موافق هستید از این به بعد از همه شاعران شعر بزارم +شعر خودم +شب نوشت و دل نوشت موافق هستید لایک کنید مرسی که هستید 🙏🏻🌹
هر ذره که بر بالا مِی نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد #مولانای_جان
یادداشت فرهنگ نو یادداشتی ناب از سهراب سپهری نقاشی سهراب اثر علی سرهنگی سردبیر مجله فرهنگ نو . ........................... چه شوری برای تماشا داشتم ! . چک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت. . من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم...در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم. . روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود. خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آن ها به شکار می رفتم...بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم! . اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
видео или голосовое, без подписи
«وارثِ رفتن» من آن نویسندهام که آدمهایش را یکییکی از میانِ سطرها گم میکند هر صبح چند صندلی در اتاقِ کلماتم خالیست و من نمیدانم کدام واژه آخرین نگاهشان بوده است آنها میروند بیآنکه در را باز کنند بیآنکه صدای قدمهایشان روی راهروی شعر بماند من میمانم با چند جملهی نیمهکاره و پنجرهای که هر روز به جای آدمها باد را به اتاق میآورد شاید من زیادی از ماندن نوشتهام و آنها خسته از خواندنِ وعدههای ماندناند شاید هم هر نویسنده روزی به جایی میرسد که میفهمد مخاطب مثل شخصیتِ داستان نیست نمیشود پایانش را نوشت میروند و من هنوز پشتِ همان میز نشستهام با قلمی که نمیداند برای چه کسی بنویسد شاید فردا کسی از راه برسد که نرود و من برای نخستین بار داستانی بنویسم که پایانش رفتن نباشد #پیمانه_گیلانی #دلنوشت
. ﺍﻭﻝ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺁﺧﺮ ﺍﻣﺎ ﺯﺭﺩ ﺷﺪ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﺑﺮﯼ ﺷﺪ ، ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﺮﺩ ﺷﺪ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﺑﺮﯼ ﺷﺪ ، ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﺯﺩ ﻭﻟﯽ ﺭڪَبار برڪَ ﺯﺭﺩ ﺷﺪ....!! #ﻗﯿﺼﺮ_ﺍﻣﯿﻦ_ﭘﻮر🥀
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
«شبنوشت» امشب خدا را نه در آسمان که لابهلای نفسهای خانه دیدم در سکوتی که بعد از خواندن شعرم نشست در دستی که به گلها آب داد در قالیچهای که خستگی روز را شست و فهمیدم گاهی آرامش همان لحظهایست که دیگر برای اثبات خودت به هیچکس چیزی نمیگویی فقط چشمهایت را میبندی و میگذاری جهان کمی بیتو ادامه پیدا کند شب بخیر پیمانه_گیلانی 🌙🌹 #شب نوشت /امشب
видео или голосовое, без подписи
خیالم را، با خود میبرد. بیآنک هوید، بالهایش را، از کدام کابوسِ من، کنده است؟ یا از کدام... کُشتنِ من •┈┈••••✾•●🌿🌺🌿●•✾••••┈┈• #پیمانه_گیلانی #جمعیت_شاعران_نويسندگان_آزاد_ایران #هم_سرایی کد اختصاصی شاعر در سايت همسرایی🔻 🌍http://www.hamsoraei.com/9293 🆔@hamsora94 •┈┈••••✾•●🌿🌺🌿●•✾••••┈┈• 👤این شعر در تاریخ 1405/05/09 در سايت همسرایی ثبت شده است و اصلاح و ممیزی صورت نگرفته است. داوری اشعار هرساله در اجلاس جهانی شاعران آزاد ایران انجام خواهد شد. 👤
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи