tgindex
Petunic dreams

Petunic dreams

Статистика
@petunic_dreamsперсидский

مدرس زبان|مدیرآموزشی|مشاور کنکور|نیمچه منتقدِ ادبی✍ برون‌گرایِ پرهیجان،نوازنده و آواز خوان🎸🎤عاشق شعر و تئاتر🎭دلباخته قهوه☕️سخت اما احساسی🥹در جستجویِ معنا، میان دلتنگی های روزگار🫂 @Petunic_dreams_bot : ارتباط با من کانال زبانم : @Dreamlish_2

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
29
Всего постов
173
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
862
−10 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
25
40 постов
Вовлечённость
2,9%
к подписчикам
Постов в день
4,1
всего 173
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
26
1/48двое суток
29
1/72трое суток
32

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شاید یهو شد اصلاً، کی چی میدونه!

  • یک بار هم ازت پرسیدم: «من اگه نباشم...»، دلت تنگ می‌شه؟ فکر کردی و گفتی چرا باید این حرف رو بزنی . لحظه‌ی غریبی بود. نمی‌دونستی باید چه احساسی داشته باشم. باید تعجب می‌کردم؟ باید ناراحت می‌شدی ؟ من که گفته بودم نباید انتظاری داشته باشم. تو همه‌چیز را گفته بودی و من نشنیده بودم. نخواسته بودم که بشنوم. تو همه‌چیز را گفته بودی و من نمی‌دانستم باید در برابر کسی که گفته بود حسی ندارد، چه حسی داشته باشم. اما اگر حسی نداشتی، چطور توانسته بودی من را به این حال و روز بیندازی؟ با آمپول بی‌حسی؟ یاد ترانه‌ای می‌افتم که می‌گفت: اگه هنوز تو خلوتت یادی ازم نمی‌کنی یعنی که کم گذاشته‌‌م من اما، حداقل پیش وجدان خودم سربلند بودم و با همین دست‌های ناتوان سیمانی، هر کاری که می‌شد، انجام داده بودم. از نظر تو شاید کم گذاشتم، اما توان من همین‌قدر بود. من برایت سعی کردم همانی باشم که دلم می‌خواست تو برایم باشی. نبودی، بلد نبودی، نخواستی، نمی‌دانم. اما به نظرم نخواستی. اگر می‌خواستی، یاد می‌گرفتی. از آدم احساساتی مثل تو، که تصمیم گرفته بود به من که می‌رسد، بی‌احساس باشد یا احساساتش را زمان‌بندی کند، انتظار نداشتم که در خلوت یادم بیفتد اما مگر می‌شود دلتنگ نشد؟ که به‌قول سعدی: «آخر دل آدمی نه از روست.» با خودم گفتم که دل آدم از سنگ هم که باشد، تنگ می‌شود. بعد به این فکر کردم که چقدر قهوه ترک دوست داری و دلت برایش تنگ می‌شود. از چشم‌هایت هم پیداست که این‌قدر بااحساسی. یادم آمد که چقدر پادکست دوست داری که حتی یک لحظه از وقت پادکست‌شنوی را به شنیدن صدای کسی که دوستت دارد، ترجیح نمی‌دهی. تازه! صدایی که خودت گفته بودی صدای شبیه فروغ است و قشنگ شعر می‌خواند و «صدات رو، وقتی که شعر می‌خونی، دوست دارم.» به همین وقت و ساعت عزیز. اگر کسی می‌تواند قهوه و پادکست را این‌طور دوست داشته باشد و برایش دلتنگ شود، محال است برای آدم‌هایی که دوستشان دارد، دلتنگ نشود. تا حالا به فنجان قهوه ترک غبطه نخورده بودم، اما امان از روزگار پیش‌بینی‌ناپذیر. گاهی مدام از خودم می‌پرسم که مگر می‌شود کسی از محبت گریزان باشد و محبت آدمی را نخواهد؟ چرا این‌ها را نوشتم؟ نمی‌دانم. احساس کردم باید به چیزی چنگ بزنم که نمیرم. اما اگر بپرسی نمیرم که چه؟ نمی‌دانم. چرا دارم این‌جا منتشر می‌کنم؟ نمی‌دانم. شاید برای اینکه یادم بماند حتی دوهزار و چند نفر هم، جای خالی آن یک نفر را پر نمی‌کند. شاید به این امید که روزی، به دستت برسد و بخوانی. شاید اگر نباشم، بعد از مدت‌ها، اینجا به سراغم بیایی. دلم گرفته برایت.

  • با هم بودن راهی بود برای فراموش کردن هراس از زندگی.

  • " عادی شدن " .... تاحالا بهش فکر کردی ؟ خصوصا اگه اون موضوع درباره آدمی باشه که یه زمونی دیوونه وار دوستش داشتی ... چیزی ترسناک تر از این توی دنیا وجود نداره ! #حمید_جدیدی

  • بزرگ‌ترین دروغی که بهت گفتن چی بوده؟

  • без подписи

  • هنوز بهش فکر میکنی؟ شاید سالها بعد پشت چراغ قرمز در یک روز بارانی صدای رادیوی ماشین، حواست را به خودش جلب کند! خواندن یک متن،یک شعر،یک ترانه آنقدر برایت دلچسب و تأثیر گذار باشد که از سبز شدن چراغ دورت کند و به سالهای قبل نزدیک.. آنقدر دوری شوی که با صدای بوق ماشین های پشت سرت به حال خودت برگردی و با دستهای لرزان و فکر مشغول، شروع به حرکت کنی.. شاید سالها بعد فرزندت یک متن،یک شعر،یک ترانه را برایت بیاورد و معنی یک جمله یا کلمه ای که در آن عشق به کار رفته باشد را از تو بخواهد؛ بی آنکه بدانی و بخواهی چندین بار با خودت بخوانی و جوابی برای گفتن نداشته باشی! شاید سالها بعد یک متن،یک شعر،یک ترانه در یک صفحه مجازی،در یک جمع خانوادگی،در تاکسی برگشت به خانه تو را به سال و جایی از زندگیت ببرد که بخشی از خودت را در آن جا گذاشته ای.. شاید سالها بعد برحسب اتفاق و از روی کنجکاوی دنبال نام نویسنده ای بگردی که یک متن،یک شعر،یک ترانه اش فکرت را مشغول کرده و به یک نام آشنا برخورد کنی! آن روز درست مثل ایستادن بی دلیل پشت چراغ سبز،مثل نداشتن جواب برای فرزندت و مثل برگشتن به گذشته ات و درست مثل همین الان به یاد کسی خواهی افتاد که بی دلیل پشت چراغ سبز عشق های بعد از تو مانده بود، جوابی برای عشق های بعد از تو نداشت و سالها به گذشته اش برگشته بود

  • از هیچ و پوچ رویا ساختیم و ذوق کردیم :)

  • من خیلی وقته maybe another life رو پذیرفتم .

  • I know you didn't mean to hurt me, so I kept it to myself @petunic_dreams

  • هیچکس جز تو ندارد قلقِ این دل ما را..!

  • قهوه‌ی خوب، تمام ماجراست .

  • 13 авг.12из writtenbykazhinудалён 14 авг.

    ظهر مرداد بود و جهان از گرما میسوخت به تو فکر کردم؛ چه فکر خنک و زیبایی برای لحظه ای تابستان بوی باران گرفت‌.

  • نیاز داشتم با یکی حرف بزنم که بعد از شنیدن حرف‌هایم بگوید: «می‌فهمم چی میگی... من هم همین‌طور... من هم همین‌طور...» اما هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید. چنین تجربه‌ای این حس را به من می‌داد که این آدم‌ها، هیچ‌کدام‌شان به دنیای من تعلق ندارند. هیچ‌کس انگار هم‌رنج من نیست. و به قول سهراب: بوی هجرت می‌آید. باید امشب بروم. من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.

  • 13 авг.16удалён 14 авг.

    без подписи

  • آرام‌بخش‌ها حافظه‌ام را پاک كرده‌اند اما دلم مى‌گويد من كسی را بسيار دوست می‌داشتم. #محمد‌_برقعى

  • «سَلٰامٌ‌عَلٰی‌النُّفوسِ‌المصْطَلمات» "سلام بر جانهای رنج دیده.."

  • اعتراف کرده‌ای دوستم داری حالا در چله‌ی تابستان از آسمان تهران باران باران باران! #علی_سلطانی

  • از لحاظ روحی نیاز دارم همزمان نزدیک ولیعصر تهران زندگی کنم، اصفهان بگردم و عکس بگیرم، تو حافظیه ی شیراز قدم بزنم، تو مشهد هرروز برم یه کافی‌شاپ جدید، توی مازندران همه ی غذاهارو امتحان کنم، توی چمخاله کنار دریا آهنگ گوش بدم، توی کیش موتور سواری کنم، عصر ها تو جنگل های گلستان چایی بخورم، غروب خورشیدو از ساحل بوشهر و شب ستاره ها رو از آسمون کویر یزد ببینم:))) 🌱

  • زندگی وایمیسته ، وایمیسته بعد یهو وقتی تنها تو آشپزخونه تکیه دادی به کابینت و تو سکوت منتظری آب جوش بیاد، میاد سراغت !!!