tgindex
فلسفه
@philosophy_alchemistsперсидский

درکوچه فرزانگان شیرین کار شهرآشوب

Последний пост
17 окт. 2025 г.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
134
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
193
20 постов
Вовлечённость
144,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 17 окт. 2025 г.13093из drhaasanzadeh

    در نهایت سخنی با عزیزمان ؛ عزیزِ دل، جانِ دل، پناهِ ما، ... ما تا ابد دوستت داریم و چشم براهیم. مبادا لحظه ای از یادمان بروی. دوستت داریم سارا و احسانِ تو. ❤️

  • 17 окт. 2025 г.12883из drhaasanzadeh

    ما به خدای خود از شما شکایت می کنیم. اگر زنده باشد و روزی باز گردد و بگوید آن تکه استخوان من نبودم، سر از سجدهء شکر برنخواهیم داشت. اگر بازنگردد، دستی که بر روی او بلند شده، دستی که او را از بین برده، زبانی که انکار کرده، و هر شخصی که در این داستانِ جان سوز نقشی داشته، نخواهیم بخشید. و این آتشی که بر دل ما گذاشته شده را بر دل آنها روانه میکنیم. که چه آتش سوزانی 🔥

  • 17 окт. 2025 г.11574из drhaasanzadeh

    با چه وجدان و آیین و مسلکی این چنین بر او و خانواده اش روا داشتید؟ کسی که آزارش به موری نرسید... کسی که استاد اخلاق بود و هزاران شاگرد را تربیت و تقدیم جامعه کرد.... کسی که مهرورزی و انسانیت در منشش بود... کسی که جز خدمت خالصانه و بی ریا، مقصودی نداشت... کسی که جانباز میهن بود ...(از دست، از بازو، از پا) او که یک بار جانش را برای وطنش داده داده بود، از جانش چه می خواستند!؟

  • 17 окт. 2025 г.10652из drhaasanzadeh

    وای که بر ما چه گذشت 💔

  • 17 окт. 2025 г.10753из drhaasanzadeh

    پروسه DNA طولانی و طولانی تر شد... تا اینکه در ۲۳ مهر اعلام شد، فردا باید برای دفن بروید. نتیجه DNA به ما نشان داده نشد، اما برای دفن رفتیم. رفتیم برای دفن تکه استخوانی از سر. بدون بدن... لباس هایش درون کفن گذاشته شد تا کسی نفهمد بی بدن است. بر ما چه گذشت 💔

  • 17 окт. 2025 г.10553из drhaasanzadeh

    بعد از اعلام مفقودی، نقطه زنی های انجام شده در چندین نهاد امنیتی ردیابی شد و خانواده مطمعن تر از قبل، به گفتهء او و بازگشتش ایمان پیدا کردند. روزها و هفته ها و ماهها گذشت ولی خبری نشد. بر ما چه گذشت 💔 نهایتا در اردیبهشت اعلام شد تکه استخوانی پیدا شده و آن متعلق به فرد مفقودیست. درخواست DNA داده شد و همچنان امید که خواهد آمد...

  • 17 окт. 2025 г.9552из drhaasanzadeh

    без подписи

  • 17 окт. 2025 г.8553из drhaasanzadeh

    بر ما چه گذشت؟💔 سه شنبه ۱۶ بهمن، آخرین تماس با خانواده بود. اما چه کسی باور میکرد که اخرین تماس باشد؟ بارها در تماس های تلفنی و بدون شماره تهدید میشد، در جواب لبخند میزد و میگفت سوءتفاهمی بیش نیست. اواخر، تهدیدها بیشتر شده بود و اعلام کرد جهت ارائه توضیحات یا خود حضوراً میرود یا به او مراجعه خواهد شد. توصیه کرد که اگر چند روزی خبری از او نشد، هیاهو به پا نشود که برخواهد گشت. گفت سوتفاهم را برطرف میکنم و برمیگردم. اما برنگشت!

  • 17 окт. 2025 г.7863из drhaasanzadeh

    به پایان آمد این دفتر، حکایت... کانال سخنرانی های دکتر حسن زاده دیگر فعالیتی نخواهد داشت چون سخنرانش دیگر در بین ما نیست. لذا تمامی ادمین ها با کمال تشکر و احترام برکنار شدند و مسئولیت پست های نهایی بر عهده خانواده می باشد.

  • 17 окт. 2025 г.9166из drhaasanzadeh

    دکتر ناصرالدین حسن زاده تبریزی استاد دانشگاه دکتری فلسفه غرب پژوهشگر سبک زندگی طبیعی جانباز میهن مولف کتب؛ - انسان طبیعی و طبیعت کیمیاگر - اصول علمی تغذیه برای گیاهخواران - خام گیاه درمانی - هنر درمان طبیعی - دانشنامه کیمیاگران - فلسفه ذهن - راز فروبسته هوشیاری و..... https://t.me/drhaasanzadeh

  • 17 окт. 2025 г.9071из drhaasanzadeh

    без подписи

  • در باره حافظ شاهد باز! زمانی شوپنهاور فیلسوف بسیار ارزشمند آلمانی می گفت: یک کتاب ارزشمند درست به مانند یک آیینه است. هر کسی می تواند چهره خود را به وضوح در این آیینه مشاهده کند. اگر خری در آیینه نگاه کند نباید انتظار داشته باشد که چشمانش به جمال یک فرشته روشن شود. شوپنهاور راست می گفت. وقتی انسان فرهیخته ای به مانند گوته به کتاب حافظ می نگرد تصویری جز یک انسان راست زیست، پاک زیست را مشاهده نمی کند و زمانی که آدمی غرق در کثافت و ابتذال زندگی به دیوان خواجه می نگرد البته تصویری جز یک شاهد باز نمی بیند. مولانا راست می گوید: نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند یکی مشتی از این بی دست و بس پا حدیث رستم دستان چه دانند؟

  • کانت می گوید من شناخت را کنار زدم تا جا برای ایمان باز کنم. در دنیای فلسفه حتی در فلسفه غرب کسانی بودند که این گفته کانت را مورد ستایش قرار داده اند. من بنظرم بلاهت زیادی در این گفته کانت وجود دارد. این چه فلسفه دانی است که بتواند شناخت را کنار بزند تا جا برای ایمان باز کند؟ مگر شناخت امری دلبخواهی و اختیاری است؟ بدا به حال فیلسوفی که شناخت را با ایمان یا هر چیز دیگر معاوضه کند. فلسفه ای که ریشه در شناخت نداشته باشد، تنها کاریکاتور فلسفه است. عیب بزرگ دستگاههای فلسفی از نوع کانتی این است که کسی آنها را بطور جدی وادار به پاسخگویی نکرده است. اگر کانت روزی در برابر پرسشگری به مانند ویتگنشتاین قرار می گرفت، حتما از او می خواست که سنجیده سخن بگوید. حتما به او یاد آوری می کرد که جناب کانت هر وقت که نتوانستی درست حرف بزنی، سکوت کن. "Whereof you can not speak, thereof you must be silent." تفکر مصلحتی یک معامله است، چنین تجارتی بدترین تجارت ممکن است. وانگهی کدامین ایمان؟ ایمان شما همان ایمان کانت است؟ ایمان مسیحی همان ایمان اسلامی است؟ ایمان هندو همان ایمان یهودی است؟ برای ایمان داران یهودی هیچ ایمان دیگری اعتباری ندارد. برای ایمان داران مسیحی درهای ملکوت خداوند تنها برای فرزندان مسیح باز است. در نگاه بسیاری از همکیشان شما، شما می توانید قرمطی یا مجوس باشید. جنس ایمان مسیحی خود کانت چیست؟ در دنیای انباشته از خرافات اناجیل چهارگانه چه چیزی یرای ایمان آوردن وجود دارد؟ در وابستگی ساده دلانه کانت به ایمان مسیحی درس حکمتی برای ما وجود ندارد. اگر شما از فلسفه کانت برای خود بت ساخته اید، ما سالهاست که این بت ها را فروریخته ایم.

  • چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نئی جانا خطا اینجاست اولین چیزی که در هر سخنی در باره حافظ باید دانست این است که اندیشه های خواجه در حد فهم هر ذهن به قول مولانا لگدکوب شده در دنیای توهمات نیست. حافظ می دانست که اندیشه های او بسی فراتر از درک و آگاهی فهم های کهنه کوته نظر روزگاران هست و خواهد بود. زبان حال دردمند خواجه در سراسر دیوان همین است: قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست برای کسی که ضمیری روشنی داشته باشد اندیشه های حافظ نیازی به توضیح و تفسیر ندارد. اما برای کسی که نمی فهمد، هر توضیحی بی فایده است! ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا؟ گوته، شاعر، فیلسوف و نویسنده بزرگ آلمانی یکی از نمون های راستین شمع آفتاب بود: حافظا ، آرزو دارم از شیوه ی غزل سرایی تو تقلید کنم . همچون تو قافیه پردازم و غزل خویش را به ریزه کاری های گفته ی تو بیارایم . نخست به معنی اندیشم و آن گاه بدان لباس الفاظ پوشانم . هیچ کلامی را دو بار در قافیه نیاورم ؛ مگر آن که با ظاهری یکسان معنایی جدا داشته باشد . آرزو دارم همه ی این دستورها را به کار بندم تا شعری چون تو ، ای شاعر شاعران جهان ، سروده باشم ای حافظ ، هم چنان که جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراطوران کافی است ، از گفته ی شورانگیز تو چنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای این شاعر آلمانی را در تب و تاب افکنده است . ای حافظ ، ای حامی بزرگوار ، ما همه به دنبال تو روانیم تا ما را با نغمه های دل پذیرت در نشیب و فراز زندگی رهبری کنی و از ودای خطر به سوی سرمنزل سعادت بری . حافظا ، خویش را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست . تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده است تا سینه ی دریا را بشکافد و پای بر سر امواج نهد و من آن تخته پاره ام که بی خودانه سیلی خور اقیانوسم . در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند ، اما این موج آتشین مرا در کام خویش می کشد و فرو می برد . با این همه ، هنوز در خود جرات اندکی می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم ؛ زیرا من نیز چون تو در سرزمینی غرق نور زندگی کردم و عشق ورزیدم .

  • در باره حافظ شاهد باز! زمانی شوپنهاور فیلسوف بسیار ارزشمند آلمانی می گفت: یک کتاب ارزشمند درست به مانند یک آیینه است. هر کسی می تواند چهره خود را به وضوح در این آیینه مشاهده کند. اگر خری در آیینه نگاه کند نباید انتظار داشته باشد که چشمانش به جمال یک فرشته روشن شود. شوپنهاور راست می گفت. وقتی انسان فرهیخته ای به مانند گوته به کتاب حافظ می نگرد تصویری جز یک انسان راست زیست، پاک زیست را مشاهده نمی کند و زمانی که آدمی غرق در کثافت و ابتذال زندگی به دیوان خواجه می نگرد البته تصویری جز یک شاهد باز نمی بیند. مولانا راست می گوید: نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند یکی مشتی از این بی دست و بس پا حدیث رستم دستان چه دانند؟

  • درود بر شما ملاصدرا فیلسوف نبود. او از فلسفه چیزی نمی دانست. تنها هنر صدرا این بود که از آموزه های شبه فلسفی به مانند مثل افلاطونی، توهمات شیخ اکبر در فصوص الحکم و فتوحات و انسان معلق در فضای ابن سینا و سهروردی معجونی ناموزون به نام اصالت وجود بسازد. صدرا متفکری نبود که تئوری ابداع کند و آموزه ای را تئوریزه کند. صدرا حتی زبانی روشن و روان که کتاب او را خواندنی کند، ندارد. از اولین روزهای نشر اندیشه صدرایی در روزگار شاه عباس صفوی آنچه بر زبان عموم طلاب جاری بود این بود که حتی خداوند نیز زبان صدرا و استادش میرداماد را درنمی یابد. دریغ از این که قاریانی به مانند طوسی و اساتیداو کلمه ای از کلام صدرا را دریافته باشند. شاهد بازی رسمی بود پیدا و پنهان که در مدارس و خانقاه ها در سالیان بسیار دور از زمان صدرا سابقه داشت. صوفیان برجسته ای به مانند فخرالدین عراقی در این زمینه شهره آفاق بوده اند. شمس تبریزی در فرازی از مقالات شمس به دریغ و درد شکوه می کند که " روزگار بد است و مردم طمع می کنند در پسر و از خدای نمی ترسند." داستان شاهد بازی کهنه دردی غمبار در سرزمین ماست که در زیر پوست جامعه جریانی بسیار تند دارد. امید که بیداری خلق در افق های در پیش نقطه پایان آن را رقم بزند.

  • درود بر شماهم اندیش گرامی من یک آموزگار فلسفه هستم. سالهاست که کارم نقد و بررسی عرفان نظری محی الدین بن عربی و حکمت متعالیه صدرا از متون اسفار و شواهد و .. . است. آنچه در دستگاه فکری صدرا وجود ندارد، فلسفه است. دستگاه شبه فلسفی صدرا حبابی باد گردیده از نفس های محی الدین بن عربی، افلاطون، ارسطو، ابن سینا و شیخ اشراق است. من استیلای فرهنگ صدرایی در محافل سنتی و در دانشگاه های ایران را یک فاجعه ملی و فرهنگی می دانم. امیدوارم در گروه هایی از این دست روزی و روزگاری سازوکاری فراهم شود تا اصل دستگاه شبه فلسفی صدرایی مورد نقد و بررسی عالمانه قرار گیرد. اما این گفتگوی کشدار شما مصداق هیاهوی بسیار برای هیچ است. برداشت شما از شاهد بازی در ملاصدرا و تئوریزه کردن شاهد بازی، بر فرض اینکه درست باشد، چه موضوعیتی و چه تهدیدی برای فرهنگ ایرانی می تواند داشته باشد. در سراسر جغرافیایی که شبه فلسفه صدرایی سایه افکنده است، از جبل عامل تا دانشگاه تهران هر سال کسانی که با اصل کتب ملاصدرا سر و کار دارند، به تعداد انگشتان یک دست نیز نمی رسد. من در طول بیست سال از دانشجویان ارشد فلسفه اسلامی حتی یک مورد چه دانشجو و چه حتی استاد ندیده ام که به کتاب های اسفار و شواهد رجوع کرده باشند. هر چه آنها یاد می گیرند از منابع دست دومی به مانند طباطبایی، مطهری و مصباح است. تا به حال چه کسی غیر شما بر روی این موضوع انگشت گذاشته است که شما را این قدر نگران کودکان ایرانی کرده است. دغدغه شما و اصل موضوع منتفی است، این همه اتلاف وقت و انرژی چه فایده ای برای جامعه علمی فلسفی امروز می تواند داشته باشد؟ امیدوارم از وجود پر خیر و برکت این گروه ارزشمند بیشتر از اینها بهره مند باشیم. آرزوی بهترین ها

  • در محضر کیمیاگران عشق بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر می گداخت تفسیر مثنوی معنوی برای گیاه خواران حسن‌ زاده جلسه هجدهم https://t.me/drhaasanzadeh

  • حافظ می گوید: بسیاری از باورها، هنجارها، اخلاقیات، نیک ها و بدی های زندگی که به مانند باری بر ذهن تو سنگینی می کنند ریشه در جان پاک تو ندارند. بسیاری از آنها گرد و غبارهای روزگارانند که هویت راستین تو را پوشانده و هویتی کاذب به تو بخشیده اند. اگر روزی فرصت یابی و خودت را از درون غارهای هزار توی ذهن رها کنی و دستی بر روی چشمان خودت بکشی و غبار از روی آنها برداری آه از نهاد تو بر می آید که آیا این منی که بعنوان هویتی انسانی در خود داشته ام و به مانند بتی آن را تقدیس کرده ام آیا این همان من راستین من است. من اینم؟ شهود این چنین بوجود می آید. مولانا سالیان سال یک فقیه است، یک مفتی است و یک صاحب منزلتی بسیار بالا با هزاران مرید. تا روزی که چشمانش بر استادی و مرشدی بیدار دل باز می شوند و دریچه های چشمان او را بالا می زند و گیرنده های حسهای او را فعال می کند. تا حسی غریب او را فراگیرد:   زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم گوش بده عربده را دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم چنین است که مولانای فقیه و عالم و معقول و زاهد و واعظ سرشناس دوران به یک رند شیرین کار و شهرآشوب تبدیل می شود، شعر می خواند، دست افشانی می کند و پایکوبی می کند و به جای کلاس درس مجلس رقص و سماع را می اندازد، در هر کوی برزنی که این حس های پالایش یافته در او برانگیخته می گردد. چنین انسان رها و خجسته ای در طلسم رنجها و تنش های روانی در نمی ماند. چنین انسان وارسته ای هر گرهی از گره های سخت زندگی را باز می گشاید. چنین انسان به هر رنج به هر بلایی مرحبا می گوید. گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود  مرغان آبی را چه غم؟ تا غم خورد مرغ هوا! تنها اکسیر عشق می تواند این کیمیاگری در سراسر وجود تو بوجود بیاورد و فلز ناچیز و زنگار بسته تو را به طلای ناب تبدیل کند. هیچ انسان در بند روزگاران چنین احساسی رهایی را در نمی یابد. شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل‌ها

  • برای حافظ ماهیت عشق چیست؟ برای حافظ عشق کیمیایی است که در صحبت درویشان است! جان کلام حافظ در سراسر دیوان این است که در مسیر راست زیستی و پاک زیستی شرط اول قدم آنست که در جهانی چنین سیال و ناپایدار خود را از دام همه تعلقات و دلبستگی ها رها کنی! چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند؟ برای حافظ اولین گام در عشق ورزی این است که چشمان خود را باز کنی و به درستی دریابی که در جهانی چنین سیال و شناور و سراسر تغییر، در رودخانه ای که به قول هراکلیتوس دو بار نمی توانی در آن شنا کنی،  دل به چیزی و به کسی مسپاری. وابسته دانسته هایت نباشی! بدانی که تا به تهیت نرسی، پیر نمی شوی و پر نمی گردی و رها نمی شوی! غلام همت آنم که زیر چرخ کبود    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است اگر تو همین اولین گام را در مسیر عشق ورزی برداری، گام های بسیار دیگر خود بخود برداشته شده اند. عشق برای حافظ معنای بسیار روشن و روانی دارد. عشق یعنی آزادی از تعلقات. خرم آن روز که تو خود را از زندان درون رها کرده باشی و یاد گرفته باشی که نگویی من، مقام و منزلت من، آیین من، فلسفه من، کتاب مقدس من، مرجع من، قانون من، ثروت من، موقعیت اجتماعی من، سرزمین من، سبک زندگی من، سلیقه من، پوشش من! فهم همین فقره آخر در حال حاضر برای ما ایرانی ها کفایت می کند. یک من و هزاران سودای دیگر. نردبان من پرجاذبه ترین نردبان دنیاست. بسیاری از مردمان این  جهان دوست دارند از این نردبان بالا روند. جان های لگدکوب شده در غار افلاطونی انباشته از اشباح و سایه ها که برای رسیدن به این نردبان بی تابند و از سر و کول هم بالا می روند، راهی به درون خرابات حافظ نمی یابند. مولانا می فرماید نردبان "من" بدترین نردبان دنیاست. نردبان این جهان ما و منی است   عاقبت این نردبان افتادنی است احمق است آن کس که بالاتر نشست     استخوانش سخت تر خواهد شکست.