- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گاهی وقتا دلم میخواد دونه دونه آدمای حرامزاده رو سرخ کنم توی روغن داغ و بدم سگ همسایه بخوره! ولی متاسفانه فقط تحمل میکنم:)
و دیگر هیچ سعادتی، رنج ما را بهبود نخواهد بخشید. ما هیچزمان از زخمهایمان التیام نخواهیم یافت.
نمیدونم چرا امشب قلبم بازی درآورده... اذیت کن میکوبه به قفسه سینه م... فک کنم ناراحته...شایدم غصه داره... نمیدونم..
افتاد سر زبونم.. زندگیمو دستت دادم تو این مسیر افتادم ای عشق مادرزادم حسین....
واقعا اربعین آدم نباید بیاد سر کار
یه افسانه خیلی قشنگ هست که میگه: اگه کسی به دلت نشست، حتما تویِ باطنش یچیزی هست که صدات کرده یا صداش کردی اون چیز از جنس توئه و تو انگار سالهاست میشناسیش.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ و هنگامی که به آنان گویند: از آنچه [عذاب های دنیا و آخرت] پیش رو و پشت سر شماست بپرهیزید تا مورد رحمت قرار گیرید [به این هشدار قطعی و یقینی توجه نمی کنند،] -آیه ۴۳ سوره یاسین https://t.me/pirejavan7600
#چهار میخواستم زنده بمانم. این تمامِ آن چیزی بود که برای خود و جهانم میخواستم. اما «زنده ماندن» برای من، شبیه به ساختنِ دیواری بود از جنسِ یخ دیواری که هر روز بلندتر میشد تا از سرمایِ حقیقت در امانم نگه داره من در میانهیِ این دیوارهایِ بلند، تنها بودم. تنها در خانهای که هر گوشهی آن، بویِ خاطراتی را میداد که مثلِ لنگرهایِ سنگین، مرا در قعرِ تنهاییِ خودم نگه داشته بودند. تا اینکه ناگهان، او آمد. او در اتاقِ تنهاییِ من ظاهر شد. کسی که تمامِ سالها از او گریخته بودم، کسی که تمامِ ویرانیهایم را به گردنش میانداختم. او ایستاده بود بیصدا و بیروح، مثلِ سایهیِ یک کوه در میانهیِ شب. نگاهش سرد بود، چنان سرد که تمامِ گرمایِ وجودم را در لحظه مکید. دیوارها، آن دیوارهایِ یخ، زیرِ نگاهِ او شروع به ترک خوردن کردند. من دیگر نتوانستم در سکوتِ خود پنهان شوم. خشم، مثلِ آتشی که سالها زیرِ خاکستر پنهان شده باشد، ناگهان شعلهور شد. فریاد زدم. تمامِ سالهایی را که در گلویم حبس کرده بودم، بر سرِ او پرتاب کردم. فریاد زدم که چرا رفت؟ چرا با سکوتش مرا به ویرانهای تبدیل کردی؟ چرا اجازه داد من، در این تاریکی، تنها با تکههایِ شکسته شدهیِ خودم بجنگم؟ اما وقتی او فرو ریخت، جهانِ من تکان خورد. او، آن موجودِ بیرحم و بیصدا، ناگهان در هم شکست. او روی زمین نشست و اشکهایش، مثلِ بارانی که پس از یک خشکسالیِ طولانی بر زمین ببارد، روان شد. او از دردِ خودش میگفت، از خشمِ خودش، از ترسِ خودش. ما، دو روحِ درهمشکسته، در میانهیِ آن اتاقِ تاریک، در برابرِ هم زانو زدیم. دیگر بحثِ حق و باطل نبود بحثِ این بود که چطور هر دوی ما، در این بازیِ تلخ، بازنده شده بودیم. سکوت، دوباره اتاق را گرفت. اما این بار، سکوتی نبود که آدم را خفه کند سکوتی بود که مثلِ غبارِ پس از یک طوفان، فضا را سنگین اما پاک کرده بود. و در همان لحظهیِ سکوت، حقیقتِ بزرگ، مثلِ سپیدهیِ صبح در ذهنم درخشید. من به گوشهیِ اتاق نگاه کردم به او به آن موجودِ شکسته که با من همدرد بود و ناگهان لرزهای بر اندامم افتاد من در اتاق تنها بودم... هیچکس در برابرِ من نبود هیچکس در آن اتاق، جز من، نفس نمیکشید. آن که فریاد میزد، آن که خشمگین بود، و آن که اکنون در گوشهیِ اتاق زیرِ گریه میلرزید... هر دو، من بودم. او، سایهیِ من بود. آن بخشی از وجودم که سالها از آن فرار کرده بودم. آن بخشی که تمامِ دردها را در خود ذخیره کرده بود تا من بتوانم «زنده بمانم» من با خودم میجنگیدم. من، با خودِ واقعیام، روبرو شده بودم. ما در میانهیِ ویرانههایِ ذهنم، به هم نگاه کردیم. من دیگر نمیخواستم از سایهام فرار کنم. من فهمیدم که برای زنده ماندن، نباید فقط از درد پناه گرفت بلکه باید در میانهیِ درد، با خود روبرو شد. باران همچنان میبارید. و من، در آن تاریکیِ مطلق، برای اولین بار، با چشمانِ باز، حقیقت را دیدم. و شاید، همین دیدن، تنها راهِ رسیدن به زندگی بود. #پیرجوان
این پیامو فور کن و نیت کن تا برات قرآن رو باز و به صورت تصادفی یه آیه تقدیمت کنم. #چالش
و تو دوام میآوری، بیآنکه کسی بفهمد در خاموشیات، نبردی بیپایان میان رنج و بیاعتنایی جریان دارد.
توانایی ندارم برم اونجایی که آدما با نگاهشون منو خرد میکنن:)
هیچ وقت نتونستم خایه مالی کسیو بکنم هیچ وقتم نمیتونم:) هیچ وقتم نمیخوام بتونم:)
این روزام....
الهی بگردم قشنگ مادر🫀
منی که با این نوشته گریه کردم و بغض آلودم...
без подписи
توی مجازی گاهی آدم میتونه شبیه به اعضای خانوادهش افرادیو پیدا کنه که با وجود همخون نبودن خیلی باهم همدل باشن؛ تو مثل یه مادر نگرانم شدی، باهام حرف زدی حالم خوب بشه، به یادم بودی همیشه. ببخش که نمیتونم حالتو خوب کنم و کاری از دستم برنمیاد. امیدوارم زودتر حالت کامل خوب بشه و دوباره همون نفس پرشور وانرژی قبل بشی. برای آنام🫀 https://t.me/pirejavan7600
پام در رفته:) کجا رفته نمیدونم فک کنم فرار کرده اونم:)
#چالش وَفورید؛ تا وَهتون وَگم اگه یه عطر وَبید چی وَبید جوین وَشی بوس وَهت😎
بنظرتون اگه یه روز خدایی نکرده فوت کنید.. کی کنارتون میمونه تا آخر شب؟