tgindex
؛
@podcastdeliперсидский

https://t.me/BiChatBot?start=sc-84ecf63843

Последний пост
25 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
40
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
505
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
495
40 постов
Вовлечённость
98,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 40
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
45
1/48двое суток
51
1/72трое суток
55

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 25 июл.473из podcastdeli

    ﹙این پادکست #رادیو_پاپی‌لو به طور عجیبی غمگین و زیباست.

  • قهوش تموم کرد و گفت: یه روزی خاک قدر بارون میدونه، ولی اون روز دیگه بارون نمیباره...

  • بچه که بودم با دخترِ همکار مامانم که هم‌محله‌ای هم بودیم دوست شدم. وقتی برای اولین بار، در یک روز بارانی رفتم خانه‌شان از دیدن صحنه‌ای عجیب حسابی جا خوردم‌. تشتی گوشه‌ی خانه، کمی آن‌طرف‌تر از مبلمان شیک و امروزی‌شان گذاشته شده بود و از سقف، چک‌چک آب می‌ریخت داخلش. دوستم تعریف کرد که اولین‌بار که سقف سوراخ شده و شروع کرده به چکه‌کردن، ترسیده‌‌اند، فرش‌ها را جمع کرده‌‌اند، کاسه‌ای زیر سوراخ گذاشته‌اند و مادرش تلفن زده به پدرش. پدر خودش را رسانده، دیده تعمیر سقف کار او نیست، قرار شده عمو بیاید. آمدن عمو امروز و فردا شده، هی عقب افتاده، سوراخ مانده توی سقف و کاسه را برداشته‌اند و به جایش تشت گذاشته‌اند‌. و کم‌کم خو گرفته‌اند، تشت شده عضو جدید خانواده و آن‌قدر عادی شده که تازه وقتی می‌روند به‌ خانه‌ای دیگر، یادشان می‌آید آن تشت و آن سوراخ و آن چک‌چک و آن بوی دائمی نم نباید آنجا باشد‌. ما درس خواندیم، گپ زدیم، بازی کردیم... و تشت آنجا بود برای خودش، با صدای چک‌چک مدامی که دیگر داشت برایم به شکنجه تبدیل می‌شد. روزی که آن‌ها آمدند خانه‌ی ما، پسربچه‌ی چهار پنج‌ساله‌ی خانواده با کنجکاوی پرسید: "اینا تشت‌شون رو کجا گذاشتن؟!" یعنی وجود یک تشت در گوشه‌ای از خانه در نظر آن بچه عادی و حتی بدیهی بود. بعدها وقتی تابستان رسید و باران‌ها قطع شد، اعتراف کردند که یادشان رفته بود آن وضع طبیعی نیست و اعصاب‌خردکن است. یک پاییز تا بهار، یک خانواده آزار دیده بودند؛ چون عادت کرده بودند، به تحمل کردن. تحمل‌کردن اگر ته نداشته باشد، اگر برای رفع مشکل نجنگی، اگر بپذیری و بگذاری جایی سوراخی بماند که بماند، کم‌کم بی‌آنکه بفهمی فرسوده می‌شوی، بی‌آنکه بفهمی درد را، زخم را سهم خودت می‌دانی، بدیهی می‌دانی. حتی اگر مجبور به تحمل چیزی هستیم، باید آگاهانه باشد. باید بگوییم من این شرایط را، این زندگی را، این پارتنر را، این شغل را، این مکان را تحمل می‌کنم تا وقتی که‌... هر نامرادی‌ای باید ته داشته باشد؛ آدم آهن نیست که نشکند. قطب‌الدین صادقی جایی خطاب به دانشجویانش می‌گوید: "دنیا برای رنج‌هایی که شما می‌کشید ارزشی قائل نیست، بلکه برای پاسخی که به آن می‌دهید ارزش قائل است." با تحمل کردن و با سوختن و ساختن قهرمان نمی‌شویم، بلکه با گذر عاقلانه از آن‌ است که میتوانیم به خودمان افتخار کنیم. هر سوراخی، هر شکافی بالاخره یک روز باید درز گرفته شود، هر فشاری بالاخره باید برداشته شود. برای تمام عمر زیر باری ماندن، کار چهارپاهاست سودابه فرضی‌پور #داستانک

  • برعکس خیلی‌ها که میگن آدم‌ها رو تو سفر میشه شناخت من میگم آدم‌ها رو در موقعیت‌های آنی و یهویی میشه شناخت. سفر که برنامه ریزی شده‌است. آدم‌ها رو باید تو واکنش‌های ناگهانی‌شون نسبت به مسائل شناخت. وقتی تو رستوران نوشیدنی‌ات می‌ریزه، وقتی کلیدت رو جا می‌ذاری، وقتی اشتباهی می‌کنی، چیزی رو فراموش میکنی دقیقا زندگی همین‌ جاهاست و هنر اصلی، پاسخ درست به این موقعیت‌های پیش بینی نشده است...

  • نوشته بود: «آواز بخوان، با شادی آشتی کن و زندگی را ببوس.» از تو چه پنهان عزیزِ راه دور، این‌روزها با آوازهای شاد، اشکهای بیشتری میریزیم. چرا که همیشه شادی از ما دریغ شد. درد آدم را وادار به نوشتن می کند. .. اما آیا کسی در تاریخ منتظر ما نشسته است؟ آیا این صفحه از دردهایمان را با احساس غم می‌خواند یا خوشحالی؟ نمی دانم این فکر دیوانه ام می کند. سیگار را در پوست خود خاموش می کنم تا به خود بیایم..

  • 13 февр.1 28449

    ؛

  • و اگر اندوهت آن قدر زیاد شد که حرف زدن برایت دشوار بود، به سمت من بیا تا کنار هم سکوت کنیم.

  • خوش به حال باد گونه‌هایت را لمس می‌کند و هیچ‌کس از او نمی‌پرسد که با تو چه نسبتی دارد؟! کاش مرا باد می‌آفریدند تو را برگ درختی خلق می‌کردند... عشق‌بازیِ برگ و باد را دیده‌ای؟! در هم می‌پیچند و عاشق‌تر می‌شوند.

  • 8 февр.1 370415

    انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار می تواند به دوستانی بر بخورد که از میان آنها هم زبانی بیابد.

  • #میکس

  • نوشته بود: "اگر برای تو مقدر شده باشد، از هفت اسمان عبور می‌کند تا به تو برسد."

  • видео или голосовое, без подписи

  • گاهی او را خندانده ام ! میخواهم بگویم، که تمام عمرم هم هدر نرفته است...

  • "خدایا! اگر در او برای من خیری هست او را نصیب من کن؛ ‏و اگر در او خیری برای من نیست در او برای من خیری قرار بده و او را نصیب من کن...!

  • 31 дек.1 793730

    تراپیستی داشتم که وسط جلسه، وقتی داشتم اشک می ریختم و یکی از آن فجایع دردناک زندگی ام را شرح می دادم ،خمیازه کشید و گفت: « توی این هوا، آش خیلی میچسبه » . ایستاده بود کنارِ پنجره ی اتاق کوچکش و عجیب بود که هوای ابری آن بیرون برایش جذاب تر از زخم های شخصی من بود .آن لحظه می دانستم که دیگر این اتاق و این تراپیست خوش اشتها را نخواهم دید. که ناگهان رو به من پرسید: فرض کن طنابی توی دستت است که سر دیگرش را یک اژدها گرفته و بین تان یک دره است. اژدها مدام طناب را می کشد و تو به لبه ی پرتگاه نزدیک می شوی ،چه کار می‌کنی ؟ مث آدم های احمق جواب دادم تا جایی که زورم می رسد، تلاش می کنم و طناب را می کشم .گفت :ولی او یک اژدهاست و زورش از تو خیلی بیشتر است، چیزی نمانده تا سقوط کنی. مستأصل نگاهش کردم. گفت چرا طناب را رها نمی کنی ؟ آن لحظه ناگهان روزنه ای به رویم باز شد ، لابد دری به آگاهی .قاعده ها عوض شدند و اژدها خوار ‌و خفیف شد.آن موقع طناب های زیادی توی دستم بود، هم زمان داشتم با چند اژدها طناب کشی میکردم . جنگیدن بیهوده ،مقاومت باطل همین است .پافشاری بر اتفاقی که نمی افتد، اصرار بر امرِ غیر ممکن، وقتی میتوانی طناب را زمین بگذاری .زور تو همیشه کفایت نمی کند، رها کردن ضعف نیست، پذیرش این نکته است که تو جنگجوی هر مبارزه ای نیستی و نجات یافتن گاهی در نجنگیدن است. | نعیمه بخشی | #داستانک

  • [برای درک‌‌ واقعیِ عشق و تفاهم]

؛ — tgindex