nasrin2r
Статистикаشاعر شدم که مرا غم نَبَرد..ツ #نسرین_قنواتی ♥نسریندٌر ↯ instagram: @nasrin2r
- Последний пост
- 23 янв.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یک جایی هم از عمر از شیشه عقب ماشین به پشت سر نگاه میکنیم. به آنهایی که ما را دوست داشتند و بیتوجه به این دوست داشتن گازش را گرفتیم و رفتیم. به همه کسانی که حتی به آنها فرصت پاشیدن کاسه آبی به رسم بدرقه ندادیم و داغش را به دلشان گذاشتیم. نگاه میکنیم به چشمانی که تا رسیدنمان به پیچ سر کوچه ملتمسانه خیس شدند و ما خودمان را به ندیدن زدیم. دستان یخ کردهای که سرگردان و مستاصل به نشانه خداحافظی به چپ و راست میرفتند و گاهی جلو و عقب؛ یعنی نرو، برگرد... کاش میشد ترمز کرد، از ماشین پیاده شد، به سمتشان رفت و گفت عطسه کردم، صبر آمد، امروز روز خوبی برای سفر نیست... #وحید_میرافضلی 🍁
مثل شعله های هورالعظیم است خاطره هایت می سوزاند خاکستر می کند و به آسمان می رود.. نه دست من می رسد نه از دست کسی کاری برمی آید و من می نشینم و دلتنگی هایم را مثل آخرین خبرها برای تو پست می کنم تو نمی خوانی و این شعله ها دامن زندگی ام را می گیرد.. بی چارهام می کند.. کاش مثل خرمشهر خدا تو را آزاد کند.. #نسرین_قنواتی @poem2r
🍂 چترم گم شده بود و از آسمان پاییز میبارید دنبال تو می گشتم برگ های دامنم ریخته بود و ردپای تو را باران میشست.. دست بُردم ابرها را بگیرم پریدم.. از خواب! نه چتری بود و نه ابری و تو دور ترین آدم دنیا بودی.. #نسرین_قنواتی @poem2r
nasrin2r pinned «قصه #لیلا چندروزی میشد که حلقهی مادرم تنها دارایی باارزش زندگیمان را توی دستش نمی دیدم،می گفت یک جایی گذاشته یادش نیست.. تا آنروز که مهسا همکلاسی بدخویم توی کلاس داد زد:لیلا بابات تو محله ما زباله جمع می کنه.. چطور از این سرکلاس آن سرکلاس رسیدم و افتادم…»
قصه #لیلا چندروزی میشد که حلقهی مادرم تنها دارایی باارزش زندگیمان را توی دستش نمی دیدم،می گفت یک جایی گذاشته یادش نیست.. تا آنروز که مهسا همکلاسی بدخویم توی کلاس داد زد:لیلا بابات تو محله ما زباله جمع می کنه.. چطور از این سرکلاس آن سرکلاس رسیدم و افتادم ب جان مهسا یادم نمیآید اما حین دعوا گفتم که پدرم توی کارخانه کار میکند،کارگر است اما زباله جمع کن نیست.. اما انگار من بی خبر بودم به خانه ک رسیدم هوار زدم و از مادرم پرسیدم،پشت بابا درآمد که کارخانه تعطیل شدهست،حلقه ام را فروختم تا پدرت سه چرخه ای بخرد و برای شهرداری زباله ها را جمع کند.. فرو ریختم..تا همین الان هم بخاطر نداری و کارگری خجالت می کشیدم حالا از فردا چطور سرم را بلند می کردم..از همان روز با پدرم سرسنگین شدم،و او فقط با غم و شرمندگی نگاهم می کرد شب ها دیرتر می آمد که من مجبور نباشم با او روبرو شوم از خودم دلخور بودم اما غرور شانزده سالگی اجازه نمیداد از موضعم برگردم، دوسالی گذشت و دانشگاه قبول شدم و خوشحال ازینکه جایی می روم که کسی پدرم را نمی شناسد.. پدر اما تمام جانش را می گذاشت تا خواسته های مرا برآورده سازد هرچه مادر میخواست مانع شود می گفت همین یک دختر را دارم و شرمنده تر نشوم.. سال دوم دانشگاه با نوید آشنا شدم پسر خوب مودب کلاس.. از هم خوشمان آمده بود و من برای اولین بار بود که دلم می تپید اما هرچه جلوتر می رفتیم بیشتر ترس برم میداشت؛ نوید جدی بود و من نمی توانستم بگویم پدرم چکارهاست.. و بالاخره پرسید و من بعد از بارها طفره رفتن گفتم ک پدرم کیست.. فکر می کردم حتما نوید روشنفکرِ عاشق خودم را بخاطر خودم میخواهد اما نخواست.. تلفنم را دیگر جواب نداد و از من دوری کرد؛ گفت میدانم دلت را شکستم ولی خودم هم با شغل پدرت کنار نمی آیم چه برسد خانوادهام! سرخورده تر از گذشته شکسته و فرو ریخته یک روز به پدرم زنگ زدم و گفتم از تو متنفرم و تمام عمر بابت تو خجالت کشیدم کاش هرگز پدرم نبودی.. هیچ جوابم نداد ولی مادرم پیغام داد که دیگر دختری به اسم لیلا ندارد.. هرجور بود زندگی ام را جمع کردم کار پیدا کردم ولی هنوز پدر برایم هرماه پولی میفرستاد و میخواست که به خانه برگردم دلم برای او و مادر تنگ شده بود اما غرورم اجازه نمی داد برگردم شاید هم خجالت می کشیدم.. تا آنکه یک روز مادرم بعد از سال ها زنگ زد.. با خوشحالی گفتم جانم و او میان گریه هایش گفت می توانی سرت را بالا بگیری دیگر پدرت زنده نیست.. من هم همان روز مُردم..از عذاب دلخوشی های کوچکی که از پدرم گرفتم..مثل سلام صبگاهی ام دادن یک لیوان آب موقع خستگی هایش بوسیدنم از شوق رفتن به دانشگاه پرسیدن حالش در آغوش گرفتنش.. من خودم با غرور و عقده های بی انتهایم پدر مظلومم را کشتم و نمی دانستم.. حالا چهل و چندساله شده ام و هنوز مادرم اجازه نداده است به خانه برگردم و من تا ابد برای روزهایی که هرثانیهاش پدرم را از دست داده ام گریه خواهم کرد.. #نسرین_قنواتی
میگفت؛ مادرم غم هایش را به کسی نمی گفت! غصه هایش را کنار حوض می سابید توی آشپزخانه می سوزاند توی اتاق جارو می کرد و شب با استکان چای و ضُماد پایش آنها را رها می کرد.. می دانست کسی آنها را برنمی دارد آرام می خوابید.. #نسرین_قنواتی @poem2r
без подписи
دوستت دارم هایی که به تو می گویم گرم گرم است.. مثل نان های شاطر علی مثل کوره ی آجر پزی عباسی و برادران مثل آش مادر بزرگ که هرگز از دهان نمی افتد.. . #نسرین_قنواتی @poem2r
🥀 تو قاصدک بودی ذره ذره رها می شدی.. من ابر بودم تو را می گریستم..; اقتضای غم انگیز طبیعتمان بود شاید..! #نسرین_قنواتی @poem2r
كاش حالت خوب باشد.. کاش گونه هایت بلرزد از خنده؛ کاش گلهای زیادی داشته باشی برای چیدن و آرزوهای زیادی برای رسیدن.. کاش حالت خوب باشد حتا اگر یادت نباشد کجای جهان کسی چشم انتظار توست..؛ کاش دستِ کم می دانستم تاریکی شب بُلندای روز و دلتنگیات را چگونه سر میکنی اگر حالت خوب نباشد.. #نسرین_قنواتی #دلتنگیهایدور @poem2r
#قصه_های_دیگری 🩵 آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند. #مصطفی_مستور
مادر شدم و فهمیدم عشق ورای حسهایی بود که تا به حال تجربه کرده بودم..
تو آمدی و من هرچه از خودم رفته بودم، برگشتم..! #نسرین_قنواتی @poem2r
без подписи
پاییز🍂
شب
✉ گُلین فوبیا داشت فوبیای صدای در! ' صدای در که بلند میشد دلش میشد رختشور خونه سرش میشد راستهی بازار مس گرا که نکنه بخوان دومرتبه بهش خبر ناخوش بدن; خبر رفتنی مُردنی به هم خوردنی; اما در که وا میشد زن همسایه اگر بود یا لحاف دوز و چینی بند زن، یهویی دلش آروم میشد بعد یادش میومد خیلی ساله منتظر کسی نیست و رفتنیا رفتن موندنیا مُردن و جفتی نیست که بخواد به هم بخوره! ' قصهی ترس گٌلین قصهی انتظار بود، انتظار برای چیزی که نبود شاید هم برای کسی که نبود..! ' یادمه مادر میگفت: آدمِ منتظر، بمیره هم چشم انتظاره، پشت ابرا پنهون میشه به زمین نگاه میکنه شاید ببینه همون رو که باید.. همین کفایت..! ↯ #نسرین_قنواتی @poem2r
عشق همین بود; مثل این که دعوتم کرده باشی به یک چای یک دورهمی گپی باهم بزنیم و بپرسیم هوا چطور است.. بخواهیم قندی برداریم و دستمان به هم بخورد لبخند شرمگینی بزنیم.. و کمی از خودمان بگوییم دست آخر دیرت شده باشد وُ تو بروی.. ' که تو رفته باشی و من هنــــــــــوز دلم چای بخواهد.. #نسرین_قنواتی @poem2r
✔ پونزده شونزده سالم که بود چون ازش خوشم میومد، رفتم با رنگ رو دیوار خونشون نوشتم پری دوستت دارم♡ داداشاش وقتی دیدن بعد یه فصل کتک زدن، مجبورم کردن دیوار خونه رو رنگ بزنم.. رنگ زدم ولی باز ردّ اون دوستت دارم موند.. ده دوازده سال بعد وقتی دستم به دهنم رسید رفتم خواستگاریش و زنم شد یادمه پری روز خواستگاری گفت: موندم پای همون نوشته ی کمرنگ روی دیوارツ حالا که بیست سی سال ازون روزا گذشته به بچه هام میگم: یجوری عاشق شین، یجوری عاشقش کنید که رد دوست داشتنتون تا ابد روی دیوار دلش بمونه.. حتـــــا اگه برهツ ↯ #نسرین_قنواتی @poem2r
من دلم بارونو خواست..