- Последний пост
- 26 февр.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔻رقص بر مزار؛ وقتی بدن علیه «پدر» شورش میکند ✍️ پردیس بیدار ✔️آیا رقص سوگواران دیماه ۱۴۰۴ بر مزارِ عزیزانشان، تنها یک بیتابیِ ساده است؟ یا ما در حال تماشای یک «انقلاب در ناخودآگاه جمعی» هستیم؟ در حالی که پدرسالاری، سوگواری را در انجماد، سکوت و فغان تعریف میکند، بدنهای رقصان بر خاکِ سرد، ساحتِ نمادینِ مرگ را به چالش میکشند. این کنش، گذارِ جامعه از «نظمِ پدرسالارِ مرگمحور» به سمتِ یک «زنانگیِ والا» است؛ ساحتی که در آن زندگی، از بازنماییِ قدرت فراتر میرود. ▫️رقص: دالی در برابرِ لکنتِ زبان: برای ژاک لکان، مرگ ساحتِ «امر واقعی» است؛ جایی که زبان در برابر عظمتِ فقدان دچار لکنت میشود. وقتی کلمات نمیتوانند بارِ سنگینِ تروما را به دوش بکشند، بدن به مثابه یک «دالّ» وارد میدان میشود. رقص بر مزار، تلاشی است برای معنادار کردنِ آن حفرهی سیاهی که کشتار در قلب جامعه ایجاد کرده است؛ رقصنده با تنِ خود، متنی را بر خاک مینویسد که قدرت، توانِ خواندن (و سرکوب) آن را ندارد. ▫️عصیان علیه «نام پدر»: در نظم پدرسالار، سوگوار باید «منفعل» باشد تا قدرتِ مرگآفرینِ «پدر» تثبیت شود. اما رقص، گذار از مرزهای مجازِ ماتم است. سوژه با رقصیدن بر گور، با «نام پدر» (آن قانونِ نمادینی که سوگواری را محدود به انفعال میکند) درمیافتد. اینجا رقصنده در وضعیتِ «بین-دو-مرگ» قرار میگیرد: او اجازه نمیدهد مرگِ فیزیکی عزیز، به مرگِ نمادین (فراموشی) تبدیل شود؛ او با شورِ حرکت، «ابژهی از دست رفته» را به مثابه علتِ میل، زنده نگه میدارد. ▫️ ظهور ژوئیسانسِ زنانه: فراری به سویِ حیات: لکان میان لذت فالیک (مردانه/قانونی) و «ژوئیسانس زنانه» تمایزی بنیادین قائل است؛ اولی در بندِ مرزها و قانون است و دومی، لذتی است مازاد، بیحد و خارج از قلمروِ زبانِ قدرت. رقصهای دیماه ۱۴۰۴، تجلیِ همین زنانگیِ والا در ناخودآگاه جمعی ماست. این رهاشدگیِ تن، نشان میدهد که جامعه از سیطرهی «پدرِ سرکوبگر» عبور کرده و به منطقی پناه برده است که آفرینندگی، باروری و زندگی را حتی در قلبِ سردِ گورستان بازتولید میکند. این کنشِ بدنمند، شهادتی است بر یک دگردیسیِ عمیق؛ اینکه ناخودآگاهِ زخمیِ ما، راهِ نجات را در «زنانهشدن» جسته است؛ یعنی رویگردانی از منطقِ مرگآفرینِ «پدر» و ایمان آوردن به قدرتِ ترمیمگر و آفرینندهی زندگی. ▫️ بدن به مثابه سنگرِ آخر: وقتی پدرسالاری با خشونتِ عریان، بدن را به «جسد» (شیء بیجان) تقلیل میدهد، رقص بر مزار، کنشی برای بازپسگیریِ اقتدارِ تن است. رقصنده در اینجا بدنِ خود را به جای ناله، به مثابه یک «متنِ اعتراضی» علیه نیستیِ تحمیلی به کار میگیرد تا گورستان را از «انتهای تاریخ»، به «صحنهی اجرا» بدل کند. این جنبشِ موزون، اعلامِ کوچِ ناخودآگاهِ یک ملت به ساحتی است که در آن، شکوهِ زندگی بر منطقِ تخریبگرِ پدرسالار پیروز میشود. ▫️این رقص، تکان دادنِ شانههای تاریخی است که میخواست ما را در سوگِ ابدی منجمد کند. ما با پاهایمان سوگواری میکنیم، چون ایستادن، آغازِ فراموشی است. 🆔 @dinonline https://t.me/polnow0
🍁خوشه های خشم ✍#عقیل_دغاقله در اعتراضات یک دهه گذشته چند مولفه به هم پیوند خوردهاند و بهتدریج این مولفه ها و پیوند آنها به همدیگر رشد کردهاند و به نوعی یک ترکیب پرریسک و خطرناک را ایجاد کردهاند: ۱) در درجهٔ اول بحث وضعیت اقتصادی و فقر در اثر سیاست خارجی، فساد و ناکارآمدی حکومت است که بسیار به آن پرداخته شده و در اینجا قصد تکرار ندارم. اما تنها به این نکته اشاره کنم که نزدیک به نیمی از جامعه زیر خط فقر هستند و با تورم تصاعدی و نرخ دلار، این رقم در حال رشد است. بدتر آنکه بخش قابل توجهی از آنان کسانی هستند که از طبقه متوسط به زیر این خط کشانده میشوند. ۲) اما این تنها فقر و عامل طبقاتی تنها نیست. فقر با موضوع نسلی هم ارتباط پیدا کرده است. امروز افرادی که بین ۱۵ تا ۳۰ سال سن دارند، یا همان نسل زد، حدود یک چهارم جامعه را تشکیل میدهند. این نسل هیچگونه رابطهای با خاطرات انقلاب ندارد. آنچه میفهمد همان اتفاقاتی است که بعد از دوره احمدینژاد رخ داده است، دورانی که بسیاری از انقلابیون را هم از انقلاب خود پیشیمان کرده است، چه برسد به این نسل جوان. فقر به احتمال زیاد در میان این نسل بیشتر است، نسلی که به ویژه در شهرهای کوچک باز با حس محرومیت بیشتر و حس «گیرافتادگی» دست به گریبان است. از همه مهمتر میدانی برای سیاستورزی آنها وجود ندارد. روزیروزگاری دانشگاهها، انجمنها، کانونها و بسیاری نهادهای خرد دیگر (در عین ضعف و سرکوب) میدانی برای کنشگری باقی میگذاشتند. اکنون، به مدد سالها سیاست استبدادی، جز خیابان میدانی نمانده است. بنابراین شاید اغراق نباشد اگر بگوییم این نسل به تمام معنا نسلی حذف شده در نظام سیاسی و تا حدود بسیاری در اقتصاد و اجتماع است که با دست و دندان می جنگد تا خود را تحمیل کنند. و البته همیشه ما را با کنش های خود شوک زده کرده است. ۳) اما باز تنها این نسل زد نیست! تصویری بهشدت سیاه از کلیت جامعه (و نه تنها جمهوری اسلامی) شکل گرفته است؛ تصویری که ماحصل خود جمهوری اسلامی در درجهٔ اول و سپس روشنفکرانی است که در چند دههٔ گذشته آن را (باز)تولید کرده اند. در اینجا بحث تنها مشروعیت نظام نیست. بحث نوعی هراس اخلاقی است که وضعیت را بهگونهای خطرناک، وحشیانه، خشن و فروپاشیده به تصویر میکشد که هرگونه جایگزینی را بهتر می داند، حتی اگر هرجومرج یا فاشیسم از نوعی خطرناکتر باشد. ۴) مجموع عوامل فوق به خشم انفجاری منجر شده است که باز در میان طبقات فقیر و نسل زد احتمالاً بیشتر است. خشمی بی تعبیر و معطوف به کل شاکله جمهوری اسلامی، روحانیت و حتی جریانات روشنفکری که آنها را عامل وضعیت سیاه کنونی می داند. احتمالاً بسیاری در زندگی روزمره این خشم را تجربه کرده اند و طعم آن را در فضای مجازی یا گفتگوهای خانوادگی چشیده اند. ۵) تصور فروپاشی زودرس: پس از جنگ ۱۲روزه و نوع سیاستورزی ترامپ و اخیرا ربودن مادورو در ونزوئلا و ترکیب عوامل فوق، بهتدریج بسیاری به این نتیجه رسیدهاند که «اینها رفتنی هستند». این تصور، از خود واقعیت «آیا اینها رفتنی هستند یا خیر» مهمتر است. این تصور به محض آنکه شکل بگیرد، بخشهای مختلفی از تودههای مردم را با خود همراه میکند. در این فضا، عدم سرکوب حکومت نیز شاهدی بر این گرفته میشود که اینها رفتنی هستند. اگر سرکوب رخ دهد، باز بر خشم و سیاهی میافزاید. ۶) نبود نهادهای میانجی: باز به مدد استبداد حکومت، هیچ نهادی که بتواند واسطهٔ مردم و حکومت شود نمانده است و از همه بهگونهای مشروعیتزدایی شده است. به هرجا که نگاه کنید تنها افراد جدا جدا شده میبینید. سندیکاها، احزاب و اصناف همه تضعیف شدهاند و تنها نامی از آنها مانده است. بسیاری بدون برنامه یا برنامه های حداقلی صنفی که کارکرد چندانی در شرایط اینچنینی ندارد. ۷) تحریم و دخالت خارجی را نیز باید به عوامل فوق افزود. به ظاهر و تا اطلاع ثانوی ما در دورهٔ ربایش، ترور و حکومت از طریق وحشت بر ویرانههای جهانی هستیم که این شامل ایران نیز می شود. از دل این ترکیب خطرناک (چه در این موج چه در موج های دیگر) احتمالا چیزی جز فاشیسمی دیگر (در بهترین حالت) یا هرجومرج به دنیا نمیآید. شکل هر دو میتواند بدیع باشد: ممکن است فاشیسمی از درون حکومت بیرون بیاید، یا با دخالت خارجی یا آنکه بگذارند جامعه در خون خود دست و پا بزند. در چنین فضایی این ترکیب بیش از آنکه نوید تغییر بدهد، خبر از آیندهای پرمخاطره میدهد. 🆔 @adagha https://t.me/polnow0
چاره کار ایران 📝#محمد_فاضلی گروههایی از مردم در خیابان به حق اعتراض میکنند. حتی حکومت هم اعتراضشان را به رسمیت شناخته است. وقتی کتاب «ریشههای اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی» را شرح میدادم، میدانستم روزی مردم و حکومت در ایران به لحظه تقابل میرسند. امروز میتوانم شما را به گوش دادن آن (اینجا) فرابخوانم و تحلیلم درباره وضعیت امروز را هم مختصر بنویسم. گزینههای موجود حکومت سه گزینه پیش رو دارد. ۱. سرکوب کند و هیچ اصلاحی نکند؛ ۲. امتیاز بدهد؛ ۳. امتیاز دادنش مقبول نشود، نتواند سرکوب کند، شکست بخورد و برود (انقلاب شود). مردم و معترضان هم سه گزینه دارند: ۱. سرکوب شوند (اگر حکومت قوی باشد)؛ ۲. امتیاز بگیرند و اصلاحاتی واقعی شود؛ ۳. امتیازات را نپذیرند، سرکوب هم جواب ندهد، و حکومت ساقط شود (انقلاب کنند). نگاهی به تاریخ ناصرالدینشاه هر نوع اعتراضی را طی پنجاه سال به رسمیت نشناخت، سرکوب کرد، اجازه انقلاب نداد، و اصلاح مؤثری هم نکرد. مصلحان از امیرکبیر تا سپهسالار و بقیه را هم ناکام گذاشت. مظفرالدین شاه و مردان قاجار، حاضر شدند امتیاز بدهند و توأم با باقی ماندن سلطنت، نوع حکومت به مشروطه تغییر کرد، مجلس و قانون اساسی به عنوان امتیازات دادهشده به مردم، در مقابل باقی ماندن سلطنت، پدید آمدند. رضاشاه سرکوب کرد، اجازه اصلاحات، انقلاب نشد و با فشار خارجی رفت؛ خدماتش هم لکهدار شد. شاه تا توانست جلوی اصلاحات مؤثر را گرفت، کارهایی کرد که خودش اصلاحات میدانست (اصلاحات ارضی و ...) و وقتی با مقابله گسترده انقلابیون مواجه شد نتوانست سرکوب کند. انقلابیون هم وقتی شاه و دولت بختیار حاضر شدند هر امتیازی بدهند و صدای انقلاب را بشنوند، نپذیرفتند و انقلاب شد. جمهوری اسلامی، شیوه سرکوب کردن و امتیاز ندادن (اعتراضات و خشونتهای ۱۳۷۸، ۱۳۸۸، ۱۳۹۵، ۱۳۹۸) و هم سرکوب کرده و امتیاز داده (۱۴۰۱ و کوتاه آمدن از حجاب اجباری) داشته است. وضعیت اکنون (دی ۱۴۰۴) بدیهی است گزینه سرکوب، غیراخلاقی و غیرانسانی، ضدمردم، مخرب؛ و به جهت قرار دادن کشور در معرض مداخله خارجی (به جهت شرایط امنیتی و تهدیدهای آمریکا و اسرائیل) حتی برای خود حکومت غیرعقلانی و ایرانستیز است. گزینه #انقلاب نه در دسترس و نه مطلوب است. چارلز تیلی جامعهشناس بزرگ انقلابها معتقد بود تجربه بررسی انقلابهای اروپایی به او نشان داده تا وقتی حکومت انگیزه، اراده و توان سرکوب دارد، هیچ انقلابی رخ نمیدهد، هر قدر که انقلابیون ناراضی و خشمگین باشند. جمهوری اسلامی انگیزه و توان سرکوب دارد و این را قبلاً هم نشان داده است. انقلاب مطلوب هم نیست. انقلابها وارد شدن به بیسامانی و خشونت هستند. به قول جک گلدستون جامعهشناس انقلابها، در فردای انقلاب همه خوشحالند اما یک ماه بعدش نه! انقلابیون در ۲۲ بهمن ۵۷ سر از پا نمیشناختند، اما یک ماه بعدش (تا امروز) خیلیها حال و روز اسفناکی داشتند. خواستید بیشتر حالشان را بدانید، نوارهای مصاحبه انقلابیون در «تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد» را بشنوید. گزینه #زندگی_فرسایشی هم به نابودی تدریجی زندگی و ایران میانجامد. وضعیتی که در آن حکومت سرکوب شدید نمیکند، مردم هم به اعتراضات ممتد و گاهبهگاه ادامه میدهند و هیچ ثباتی شکل نمیگیرد، فرسایش تدریجی است و عاقبت ندارد. ذره ذره مردن است. گزینه سازنده اگر قرار است ایرانی بماند و دردهای مردم به تدریج و مؤثر درمان شود، و شکلی از زندگی باثبات به نفع همگان و بدون خشونت تداوم یابد؛ راهی جز دادن امتیازهای مؤثر توسط حکومت و رسیدن به توافق جدیدی بین مردم و حکومت وجود ندارد. این توصیهای است که از تحلیل نظری عمیق و تاریخی برمیآید و تجربه و عقل بشری آنرا تأیید میکند. مظفرالدین شاه که امتیاز داد، بنیان مشروطه را گذاشت که تاریخ معاصر ایران بر آن بنا شده است. سالروز فرمان مشروطه را هم گرامی میداریم. جمهوری اسلامی هم که به زور از حجاب اجباری کوتاه آمد، کار خوبی کرد. کوتاه آمدنش انسانیتر از همه تقابلش با زنان در چند دهه قبل بود. گزینه سازنده، امتیاز دادن حکومت و رسیدن به شکل متفاوتی از زندگی کردن است که در آن #قرارداد_اجتماعی و مناسبات جدیدی بین مردم و حکومت برقرار شود. در میانه طوفان امنیتی و ژئوپلتیکی که در خاورمیانه و غرب آسیا وزیدن گرفته است، هر گزینه دیگری، حتی اگر هیجانانگیز و دلخنککننده به نظر برسد، شاید آغاز ویرانی بیپایان باشد. اگر میخواهید ایران سامان یابد، به تجربه تاریخی، عقل خشونتپرهیز، و علوم اجتماعی احترام بگذارید؛ و معامله دموکراتیک (دادن امتیازات پایدار، معنادار، مؤثر به مردم در مقابل باقی ماندن حکومتِ عادلانهی باثباتِ توسعهگرا) را صورتبندی و اجرا کنید. پایبند به #عقل_سرد و دوراندیش باشید. @fazeli_mohammad https://t.me/polnow0
⭕️ چشمانداز اعتراضات خیابانی ✍#محمد_مالجو اگر خشمِ بیرهبر عمدتاً محصول ناگزیرِ تشکلزداییِ ساختاری است، این شکل از کنش جمعی چه ظرفیتها و چه محدودیتهایی را پیشاروی جامعه میگذارد؟ پذیرفتن واقعیت خشم بیرهبر نه به معنای رمانتیزهسازیاش است و نه به معنای تقلیلدهیاش به واکنشی کور. جامعهای که دههها بهطور نظاممند از سازمانیابی سیاسی و صنفی و مدنی محروم مانده، ناگزیر اعتراض را نه از مسیر نهاد بلکه از مسیر حضور مستقیم و بدن و خیابان پیش میبرد. خشم بیرهبر در این معنا نه یک انتخاب بلکه شکل واقعاً موجود سیاست در جامعۀ تشکلزداییشدۀ ایران است. بیرهبربودن در اینجا به معنای فقدان هر گونه عقلانیت جمعی یا هماهنگی یا افق مشترک نیست. خشم بیرهبر لزوماً نه بهتمامی بیسازمان است و نه بهکلی بیافق بلکه بیش از هر چیز فاقد نهادهای پایدار و تثبیتپذیر است. در چنین وضعیتی، اشکال غیررسمی و شبکهای و موقعیتیِ رهبری پدید میآیند اما مجال انباشت و تداوم نمییابند. خشمِ بیرهبر هم مزیتهای مهم دارد و هم نقصانهای جدی. اولین مزیت خشم بیرهبر عبارت است از مهارناپذیری نسبیاش. خشمِ بیرهبر را نمیتوان با حذف چند چهره یا انحلال یک تشکل یا قطع یک زنجیرۀ فرماندهی خاموش کرد. این خشم نه مرکز واحد بلکه کانونهای متعدد دارد، سیال است، تکثیر مییابد و از طریق سرایت عاطفی و تجربۀ زیسته بازتولید میشود. همین ویژگی است که هزینۀ پیشبینی و کنترل را برای قدرت سیاسی بهشدت افزایش میدهد و الگوهای کلاسیک مهار را ناکارآمد میکند. خشم بیرهبر همچنین آستانۀ ورود به کنش سیاسی را پایین میآورد: مشارکت دیگر منوط به عبور از فیلترهای عضویت یا ایدئولوژی یا انضباط تشکیلاتی نیست. بااینحال، همین مهارناپذیری اگر با سازوکارهای درونیِ بازاندیشی و تنظیم جمعی همراه نشود میتواند سویهای تاریک نیز بیابد: آسیبپذیری در برابر خشونت افسارگسیخته یا مصادرههای فرصتطلبانه یا فرسایش مشروعیت اخلاقی. خشم بیرهبر اگر نتواند خود را نقد کند، چهبسا ناخواسته منطق طرد و تخریب را بازتولید کند. مزیت دیگر خشم بیرهبر عبارت است از صداقت عاطفی و مشروعیت زیستیاش. این خشم نه محصول بسیج مصنوعی بلکه واکنشی مستقیم به تجربۀ انباشتۀ بنبست و تحقیر و بیافقی است. ازاینرو میتواند همدلی اجتماعی گسترده پدید بیاورد و مرزهای کلاسیک سیاستورزی را جابهجا کند. اما درست در همینجاست که نقصان ساختاریاش نیز رخ مینماید. خشم بیرهبر فاقد حافظۀ سازمانی است. هر موج اعتراض ناچار است بسیاری از تجربهها را از نو بیازماید. دستآوردها بهسختی انباشته میشوند و امکان تبدیل لحظههای اعتراضی به مسیرهای پایدارِ تغییر چندان زیاد نیست. حافظۀ جمعی، در غیاب نهادهای پایدار، بهسرعت فرسوده یا پراکنده میشود. نقصان دیگر خشم بیرهبر عبارت است از تمرکز هزینهها بر بدنهای معترض. در غیاب شبکههای پایدار سازمانیابی و سازماندهی، بار اعتراض بیش از هر چیز بر حضور جسمانی افراد سنگینی میکند، امری که هم قدرت انفجاری میآفریند و هم هزینههای انسانی و روانی و اجتماعی را بهطور نامتوازن توزیع میکند. خشم بیرهبر میتواند جامعه را به حرکت درآورد اما، در غیاب سازوکارهای حفظ نیرو، چهبسا بهسرعت دچار فرسایش شود. ازاینرو خشم بیرهبر گرچه ضرورتاً به بنبست نمیانجامد اما وضعیتی ناپایدار و پرتنش است، وضعیتی که یا به بازتولید چرخههای فرسایشی میانجامد یا بهتدریج به سطحی دیگر از کنش جمعی گذار میکند، بسته به این که امکان انباشت تدریجی تجربه و شکلگیری حافظۀ مشترک و ایجاد پیوندهای حداقلی اما پایدار میان کنشگران تا چه حد باشد. اگر خشم بتواند از صِرفِ فوران لحظهای به ظرفیت انباشته تبدیل شود، آنگاه همان چیزی که امروز نشانۀ تشکلزدایی است چهبسا به مادۀ خام بازسازی امر جمعی بدل شود. در غیر این صورت، خشم همچنان بیرهبر و بیسازمان خواهد ماند، پرقدرت در انفجار اما ناتوان از گسستن چرخۀ تکرار و محکوم به بازگشتن به نقطۀ آغاز. https://t.me/polnow0
🍁جایی که خدا هم ثانوی میشود ✍#جواد_کاشی 📝مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست استقرار نظام تحقیر شدند. فرض بر آن بود که دین و ارزشهای معنوی اصالت دارند و هر چیز دیگر در مراتب بعدی اهمیتاند. نظام بر نیرومندترین ذخیره فرهنگی و تاریخی مردم تکیه کرده بود. اطمینان داشت و دارد که هیچ جریان و نیرویی حریف آن نخواهد بود. در این زمینه اشتباه هم نمیکرد. دهههای متمادی همه نیروهای مخالف خود را با تکیه بر دین سرکوب و از میدان به در کرده است. 📝نظام میتوانست ناکارآمدیها، فسادها، ناتوانیها و زیادهخواهیهای نامشروع را با تکیه بر دین بی هزینه کند. هیچ اصلاحی در ساختار خود نپذیرد، همه چیز را بر شاخص ویرانگر ارادت بازیگران فرصت طلب بنا کند، هزینههای گزاف برای مردم بسازد، اما از ناحیه اعتراضات مردم اطمینان خاطر داشته باشد. اطمینان داشت هنوز هم دارد که صدای مردم به جایی نخواهد رسید. تا زمانی که اقلیت متدین جانبدار نظام باشند، دیگران هیچ وزنی و صدایی ندارند حتی اگر در اکثریت باشند. آن اقلیت بر دیوار محکم حقایق دینی تکیه دارند و آن اکثریت معترض بر نیازهای مادیشان. با این معادله، آن اقلیت زور بیشتری از آن اکثریت تولید میکند. 📝اما و صد اما که داستان تغییر کرده است. قاعده تکیه مطمئن بر ذخیره ارزشهای دینی کارآمدی خود را از دست داده است. نرخ نامعقول تورم، کاهش ارزش پول، تداوم بحران اقتصادی و تداوم فساد و ناکارآمدی برای چند دهه، معنای تازهای در عرصه سیاسی ایران ایجاد کرده است: حقیقتی به نام خواست بقاء قد علم کرده است. 📝آنچه مردم به نام شکایت از تورم و ارزش پول ملی میخواهند مطالبه اقتصادی نیست. مطالبه امکان اقلی حیات است. احساس خطر میکنند. خطری که موجودیت خود و فرزندانشان را بر لبه پرتکاه نیستی قرار داده است. در چنین شرایطی حتی خدا نیز موضوعیتی ثانوی پیدا میکند. مردم خدا را به خاطر حیاتی که به آنها عطا کرده میستایند. هنگامی که همه امکانهای حیاتشان را در معرض مخاطره ببینند دیگر ستایش خدا را هم فراموش میکنند. 📝 رویاروی حقیقتی که یک روز به نام ارزشهای دینی بنا شد، حقیقت دیگری قد علم کرده است: تلاش برای نجات زندگی. چیزی که بر ارزشهای دینی تقدم دارد. نظامی که روزی بر ذخائر قدرتمند دینی استوار شد، از این توان و استعداد و هوشمندی بهره دارد که بر ذخیره قدرتمندتری به نام خواست جمعی بقاء و نجات زندگی تکیه کند؟ هر روز که میگذرد این امید کمتر میشود. 🌐https://t.me/polnow0
✔️مرثیهای برای فرهنگ ✍🏻سهند ایرانمهر روزی روزگاری، تلویزیون ــ همین رسانهای که امروز اغلب از آن با بیحوصلگی یا بیاعتنایی یاد میشود ــ ویترین طبیعی فرهنگ بود. شجریان میآمد، بیمقدمه و بیبرچسب. «ربنا» پخش میشد نه بهعنوان بیانیه، نه نشانه اعتراض؛ بلکه به عنوان بخشی از ریتم روزمره زندگی. مثل اذان، مثل غروب، مثل روزه. نام شجریان آنقدر در زیست جمعی حل شده بود که بسیاری حتی نمیپرسیدند یا نمیدانستند خواننده «ربنا» کیست؟ حضورش بدیهی بود، و بدیهیبودن دقیقاً نشانه سلامت یک فرهنگ است. فیلمهای بیضایی و کیارستمی و مهرجویی از تلویزیون پخش میشد. نه در ساعتهای مرده، نه با توضیحهای تدافعی. همان مجریهایی که برنامههای مناسبتی سیما را اجرا میکردند، در جشنها و جشنوارهها کنار این فیلمسازان میایستادند. آثارشان ساخته میشد، دیده میشد، نقد میشد؛ نه قدیس بودند و نه مطرود. هنر هنوز «مسئله امنیتی» نشده بود و هنرمند هنوز مجبور نبود مدام توضیح بدهد که چرا هنرمند است یا ثابت کند حکومتی نیست یا مردمی است. بعد، آرامآرام، چیزی تغییر کرد؛ با انباشتی از سوءظن، تنگنظری و سیاستزدگی مزمن. نه فقط ربنای شجریان که خودش و صدایش ــ همان که سالها عادی بود ــ ناگهان «موضوع» شد. از دل عادت بیرون کشیده شد، نامگذاری شد، تفسیر و بعد حذف شد. حذف، اما پایان ماجرا نبود؛ آغاز یک دگردیسی بود. ربنا تبدیل شد به نشانگان یک تفکر، علامت یک شکاف، و بعد مطالبه. چیزی که پیشتر بینیاز از دفاع بود، حالا باید مطالبه میشد. اینجاست که فاجعه رخ داد چون وقتی امر بدیهی سیاسی میشود، هم شأنش تغییر میکند و هم سرنوشتش. مطالبهگری حول ربنا، در دعواهای گروهی، آنقدر فرسوده شد که حتی اسباب تمسخر شد؛ خنده به ریش مطالبهگران، نه از سر قدرت، بلکه از سر ابتذال منازعهای که هنر را گروگان گرفته بود. همین مسیر را آثار بیضایی طی کردند. سینمایی که خوراک اندیشه بود و تمرین دیدن، بدل شد به «میراث مگو». چیزی که باید دیده میشد تا چشم عادت کند، رفت به حاشیهای شبیه زیرزمین. کیارستمی نیز چنین شد؛ با حذف نیمه رسمی. سیاست، دچار سوءهاضمه شد و هرچه از جنس آفرینش بود را بالا آورد؛ نه توان هضم داشت و نه جرأت حذف صریح. نتیجه این شد که هر سلسله و هر نامداری در هنر، شد میوه ممنوعه مسئله فقط این نیست که چرا شجریان حذف شد، یا چرا بیضایی نادیده گرفته شد. این پرسش، سطحی است. پرسش عمیقتر این است که چه شد که فرهنگ از وضعیت «زیست» به وضعیت «نشانه» سقوط کرد؟ چه شد که هنر دیگر مجال عادیبودن نداشت و فقط در هیئت نماد، دعوا، یا نوستالژی اجازه بقا یافت؟ وقتی ساختار قدرت و جامعهای نتواند بزرگانش را در زمان حال تحمل کند، آنها را یا به اسطورههای بیخطر گذشته یا به پروندههای دردسرساز تبدیل میکند، پروندههای پایان باز. هر دو، شکلهایی از حذفاند. صحنه خالی میماند؛ نه فقط از شجریان و بیضایی و کیارستمی، بلکه از امکان تداوم. اکنون باید پرسید که در این صحنه خالی از سخن و پر از صدا، با این حافظه مثلهشده و این ترس مزمن از عادیبودن فرهنگ، راه به کجا داریم؟ آیا نسل بعدی قرار است هنر را فقط در قالب «یادبود» بشناسد، یا هنوز امکان بازگشت به نقطهای هست که شجریان فقط شجریان باشد، فیلم فقط فیلم، و هنر دوباره بخشی از زندگی؛ نه میدان جنگ معنا؟ افسوس که حتی زمانه خوشبینی به پایان رسیده ورنه «شاید»ی بیرمق برای پاسخ در آستین بود! @sahandiranmehr 🌐https://t.me/polnow0
🍁برنامه و کارنامۀ انبیا ✍#رضا_بابایی ✨زادروز عیسی مسیح، روزی مناسب برای گفتوگو دربارۀ کارنامۀ پیامبران است؛ زیرا او در میان پیامبران پیش و پس از خود، بیشترین پیروان را دارد و نیز بیشترین تأثیر را بر سرنوشت بشر گذاشت. میسزد پیروان ادیان، این روز یا روزی مانند آن را «روز جهانی نبوت» اعلان کنند و از این رهگذر زمینۀ گفتوگوهای بیشتر را دربارۀ برنامه و کارنامۀ انبیا فراهم آورند؛ اما از آنجا که گفتوگوهای بین الادیانی بسیار ضعیف، و همنشینیهای همدلانه میان پیروان ادیان بهندرت روی میدهد، رسیدن به توافق بر سر روز جهانی نبوت دور از دسترس و حتی دیدرس مینُماید. با وجود این، هیچ متفکری در جهان نیست که به سرنوشت بشر خاکی و آیندۀ او بیندیشد و ادیان را از نظر دور دارد. ✨از کارنامۀ اینجهانی انبیا که بگذریم، نوبت به برنامههای آنان در اين جهان میرسد. در برنامهها و دعوت همۀ پیامبران، از آدم تا خاتم، سه کلمه یا پیام، مشترک است و فراوان به چشم میخورد: یکتاپرستی، آخرتاندیشی و اخلاق. درونمايۀ نبوت، بيش از اين نيست. یکتاپرستی، بشر را از پرستشهای پراکنده و زبونانه نجات داد؛ آخرتاندیشی، فردایی روشن در چشمانداز انسان پدید آورد، و اخلاق از سختیها و هزینههای زندگی آدمیان در این جهان کاست. ✨اقبال لاهوری میگوید: اگر پیروان انبیا در برنامۀ نبوت دست نمیبردند و به همین مقدار بسنده میکردند، کارنامۀ دين درخشانتر از خورشید بود، و صلیب و ستارۀ داوود و لا اله الا الله، پرچم هیچ جنگی نمیشد. اقبال، ختم نبوت را به اندازۀ اصل نبوت برای بشر مفید و نجاتبخش میداند. میگوید: هر جنگ و نزاعی که به نام دین و خدا بر روی زمین رخ داد، کار کسانی بود که زیر بار ختم نبوت نرفتند و برای خود رسالتی همچون رسالت انبیا دیدند. او ختم نبوت را مرحلۀ گذار انسان از شنیدن به اندیشیدن میدانست و میگفت: کسانی که هنور بشر را محتاج شنیدن میدانند، بهواقع ختم نبوت را نپذیرفتهاند. (ر.ک: محمد اقبال لاهوری، بازسازی اندیشۀ دینی در اسلام، ترجمۀ محمد بقایی، چاپ اول، پائیز 1368، ص144-146). ✨سخن اقبال را بپذیریم یا نپذیریم، در این واقعیت تردید نمیتوان كرد که پیام مشترک انبیا، رهایی از خدایان بیشمار و بیاخلاقی بود و اگر بشر این درس را در مدرسۀ نبوت نمیآموخت، نسل او زودتر از ماموتها منقرض میشد. 🌐https://t.me/polnow0
🍁 ایران؛ جامعهای ناتمام اما زنده: پویاییها و چالشها ✍️ # مقصود_فراستخواه 🔖خلاصه جامعه ایران بر نفی دو نگاه افراطی استوار است: نه تصویر فروپاشی و نابودی قریبالوقوع، و نه روایت ثبات کامل و ایستایی. او ایران را جامعهای توصیف میکند که در مرز میان این دو تصور قرار دارد؛ جامعهای ناتمام، پویا و در حال شکلگیری مداوم. ایران را باید در منطق «شدن» فهمید؛ جامعهای تاریخی که با وجود فشارهای ساختاری، بحرانها و تنشهای اجتماعی، پیوسته از نو خود را بازتعریف میکند. ایران جامعهای دیرینه معرفی میشود که در طول تاریخ توان بقا و سازگاری داشته است. این نبوغ بقا، محصول حافظه تاریخی و تجربههای انباشتهشدهای است که به آن اجازه داده در دورههای تحول بزرگ، شکلهای تازهای از زندگی اجتماعی و معنا تولید کند. لحظات «رخدادی» مانند ظهور اینترنت، هوش مصنوعی، خیزشهای مدنی، جنبشهای اجتماعی زنان و حضور نسلهای نو، محرکهای اصلی این بازآفرینیاند. این لحظات نه نشانه فروپاشی، بلکه نشانه گذار و تغییر افق انتظارات جامعهاند. جامعه ایران یک سیستم ایستا نیست، بلکه در حال زایش است. ساختارهای اجتماعی نه ثابت و از پیش تعیینشدهاند، نه تعطیل؛ بلکه در حال رابطهپذیری و تعاملاند. در دل این حرکت، چالشهایی جدی وجود دارد: شکاف میان ارزشهای ذهنی و تجربههای عینی، افزایش فردگرایی شکننده، فرسایش اعتماد اجتماعی، اضطرابهای پنهان، و احساس تنهایی در سطح روابط انسانی. این عوامل جامعه را آسیبپذیر کرده، اما آن را از حرکت بازنداشته است. جامعه با وجود این آسیبها همچنان معناساز است و به شکل پرفورماتیو (کنشمحور) در حال بازتولید خود است. پویایی ایران در سه سطح : در سطح اجتماعی، شبکههای کوچک، انجمنهای محلی، محافل دوستانه و مجامع حرفهای به فضاهایی برای نوآوری تبدیل شدهاند. این فضاها به افراد امکان میدهند خارج از ساختارهای رسمی، خلق معنا کنند و شیوههای تازهای از زیست جمعی را بیازمایند. در سطح نخبگان، نسل تازهای از اندیشهورزان از دل طبقه متوسط برخاستهاند که بدون وابستگی به تشریفات و سلسلهمراتب سنتی، در آموزش، رسانه و جریان آزاد اطلاعات نقشآفرینی میکنند. در سطح دولت، اگرچه ساختار رسمی با محدودیتها و مقاومتهایی روبهروست، اما یک دالان ارتباطی باریک میان جامعه و نظام کارشناسی گشوده شده که امکان تبادل معنا، تجربه و دانش را فراهم میکند. این مسیر باریک اگرچه گسترده نیست، اما نشانهای است از امکان تغییر. در این چارچوب، جامعه ایران در جستوجوی عقلانیتی تازه است؛ عقلانیتی که نه صرفاً دستوری و از بالا، نه صرفاً واکنشی و از پایین، بلکه حاصل گفتوگویی متعادل باشد. مردم آماده مشارکتاند، اما نوعی «معامله اخلاقی» با ساختار قدرت مطالبه میکنند: در برابر قانونپذیری و مشارکت، انتظار تامین کیفیت زندگی، برابری فرصتها و احترام به حقوق اجتماعی دارند. این مطالبه، بخشی از فرآیند بلوغ اجتماعی ایران است. نتیجهگیری نهایی ایران جامعهای شکستخورده یا متوقف نیست، بلکه پروژهای ناتمام و در حال تکوین است. در دل بحرانها و ناپایداریها، نشانههایی از بازسازی اجتماعی، زایش معنا و بازیابی ظرفیتهای مدنی دیده میشود. جامعه ایران، با وجود فشارها، همچنان زنده است و توان بازآفرینی دارد. پویایی در سه سطح اجتماع، نخبگان و دولت نشان میدهد که تاریخ این سرزمین هنوز در حال نوشته شدن است و آینده آن بسته و قطعی نیست. امید در این تحلیل نه یک احساس، بلکه حاصل دیدن ظرفیتهای جاری جامعه برای ساختن شکل تازهای از عقلانیت، مشارکت و زندگی جمعی است. 🌐پیوند به متن کامل https://t.me/polnow0
🍁از «روایت زوال» تا «سیاست امید» ✍#هادی_زاهد بازخوانی طرحی نو برای آبادانی ایران (تحلیلی بر کتاب «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» اثر دکتر علی میرسپاسی) ❗️مشکل ایران فقط «عقبماندگی» نیست؛ مشکل، روایتهایی است که ما را به عقبماندگی عادت دادهاند. بیش از یک قرن است که روشنفکری ایرانی دور یک پرسش میچرخد: «چرا عقب ماندیم؟» سؤالی که در روایتهای مختلف—از نظریه زوال تا خودتحقیری فرهنگی—مدام بازتولید شده است. در یکسو، روایتِ سیدجواد طباطبایی: ایرانِ پس از اسلام، سرزمینِ امتناع، زوال تفکر و شکست تاریخی. نتیجه؟ یأس فلسفی، حسرت ایرانشهری و فلجشدن کنش سیاسی و اجتماعی. در سوی دیگر، روایتِ صادق زیباکلام: ما عقب ماندیم چون «خودمان بد بودیم»؛ فرهنگمان معیوب است، جغرافیا مقصر است، اخلاق جمعی مسئله دارد. نتیجه؟ خودسرزنشی دائمی و ناتوانی از تخیل آینده. 📌 دکتر علی میرسپاسی در کتاب مهم «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» میگوید هر دو روایت، با تمام اختلافشان، در یک چیز مشترکاند: 🔻 تبدیل ایرانیان به سوگواران تاریخ، نه سازندگان آینده. او نشان میدهد «روایت زوال» نه واقعیتِ تاریخ، بلکه انتخابِ تفسیریِ روشنفکران است. ایرانِ قاجاری فقط سرزمین شکست نبود؛ دارالفنون داشت، مشروطه داشت، پروژه بومی مدرنیته داشت. مسئله این نبود که نفهمیدیم؛ مسئله این بود که خودمان را نفهمیدیم. در برابر «توسعه» تکنوکراتیک و عددمحور، میرسپاسی از مفهومی رادیکالتر دفاع میکند: آبادانی. آبادانی یعنی ایران بهمثابه خانهای مشترک؛ خانهای که بدون بهرسمیت شناختن تکثر قومی، زبانی، فکری و سبکهای زندگی، هرگز ساخته نمیشود. مسئله امروز ایران نه کمبود نقد، بلکه فقر تخیل آینده است. ما استاد گفتنِ «چه نمیخواهیم» شدهایم، اما از گفتن اینکه «چه میخواهیم بسازیم» فرار میکنیم. شاید وقت آن رسیده؛ یک سؤال سادهتر بپرسیم: چگونه میتوان این خانه را دوباره قابلِ زیستن کرد؟ 📎یادداشت بهطور کامل @m_hadi_zahed 🌐https://t.me/polnow0
🔻چگونه مفاهیم قدسی سکولار میشوند؟؛ واکاوی تملکِ امر قدسی در جامه «ناموس» ✍️ #پردیس_بیدار در کشاکش مناظرات الهیاتی اخیر، تقابل میان دو رویکرد به شخصیت قدسی حضرت زهرا به نقطهی عطفی رسید. حامد کاشانی با تمرکز بر «شهادت» و عبدالرحیم سلیمانی با تأکید بر «اخلاق»، هر دو دالِ «ناموس» را برای تبیین نسبت خود با زهرا برگزیدهاند. اما پرسش بنیادین اینجاست: تبدیل امر قدسی به «ناموس»، چه تأثیری بر سوژگی زنانه و ساختار قدرت در زبان و اندیشهی ما دارد؟ ۱. تملکِ سوژه: ناموس به مثابه ابزار ابژهانگاری واژهی «ناموس» در بافت فرهنگی ما پیوندی ناگسستنی با مفاهیم «مالکیت» و «جنسیت» دارد. از منظر فمینیستی، ناموس واژهای است که انسان (بهویژه زن) را از یک «سوژه» (کنشگر) به یک «ابژه» (دارایی) تقلیل میدهد؛ ابژهای که مرد باید برای حفظ شرافتِ خود از آن «محافظت» کند. حامد کاشانی در پارادایم خود، ناموسِ خون را مطرح می سازد، در نگاه او، «شهادت» ناموس قلمداد میشود و هویت فاطمه در دایرهی «مظلومیت و انفعال» منجمد میگردد. زهرا، نه یک کنشگر تاریخی، بلکه بدنی است که «بر او عمل شده» و اکنون مردان باید حول این پیکر رنجدیده، غیرتورزی کنند. این رویکرد، بازتولید کهنالگوی «زن به مثابه قربانی» است که مرد را در جایگاه تنها «مدافع و خونخواه» ابقا میکند. عبدالرحیم سلیمانی، اگرچه با جایگزینی «اخلاق» به جای «خون» گامی به سوی مدنیت برمیدارد(ناموس اخلاق)، اما همچنان در دام «استعمارِ فضیلت» گرفتار است. تبدیل اخلاقِ یک زن به ناموسِ یک مرد، به معنای سلب عاملیت از اوست؛ گویی فضایل آن زن تنها زمانی اعتبار مییابند که دستاویزی برای هویتبخشی به سوژهی مرد باشند. (البته اردستانی بلافاصله با قرار دادن علی در کنار زهرا، سعی در واسازی بار جنسیتی واژه ناموس دارد؛ اما در واقع اینجا هم «سلسلهمراتب» را پنهان میکند. در ساختار سنتی، علی «صاحب ناموس» است و زهرا «خودِ ناموس». وقتی سوژه (یعنی سلیمانی) هر دو را ناموسِ خود میخواند، ناخودآگاه خود را در جایگاهی برتر از هر دو (به مثابه مالکِ مطلق) قرار میدهد). ۲. گذار پارادایمیک: از «دینِ خون و گریه» به «دینِ قانون و رفتار» تغییر تمرکز ناموس از «شهادت» به «اخلاق»، نشاندهنده یک جابهجایی عمیق در لایههای فکری و الهیاتی جامعه است. این گذار را میتوان در دو سطح ساده کرد: سطح اول: از از دینِ تروما به دینِ دستورالعمل: در نگاه سنتی (کاشانی) دینداری با «احساسات تند، تروما و گریه» گره میخورد. ناموس یعنی «زخمی که نباید فراموش شود». اما در نگاه نوگرا (سلیمانی) دینداری به سمت «نظم و قرارداد» حرکت میکند. اخلاق دیگر یک شور خروشان نیست، بلکه یک «زبان و قانون» است. ناموس در اینجا نه یک زخم، بلکه «نقشهی راهی» برای زندگی است. در این پارادایم، خدا از «خونخواه» به «قانونگذار» تبدیل میشود. سطح دوم: مدنی شدنِ «غیرت»: این گذار نشاندهنده چرخش از «غیرت حماسی» (فریاد کشیدن بر سر قاتل) به سمت «غیرت اخلاقی» (منضبط بودن و رعایت الگوهای رفتاری) است. هرچند نگاه دوم «آرامتر» به نظر میرسد، اما هر دو رویکرد همچنان از فیگور قدسی برای «تعریف خود» بهره میبرند، نه برای رسمیت بخشیدن به استقلال آن شخصیت. 3. عاملیتِ گمشده؛ ضرورتِ گذار از «ناموس» به «سوژه مستقل» در ترازوی نقد فمینیستی و لکانی، پرسش بنیادین این است: «پس خودِ زهرا کجاست؟» وقتی ساحت قدسی به «ناموس» تقلیل مییابد، در واقع میان دو میلِ تملکگرایانه سرگردان میشود: یا به عنوان «پرچم خونین» برای تحریک غیرت سنتی به کار میرود و یا به عنوان «پروتکل رفتاری» برای منضبط کردنِ سوژه مدرن. «ناموس» زنجیری است که نه تنها زن را به ابژه (دارایی) تبدیل میکند، بلکه مرد را نیز در زندانِ «غیرت» (خواه خونی و خواه مدنی) محبوس میسازد و او را مجبور به پرکردن خلأهای هویتی خود از طریق مالکیت بر دیگری میکند. رهایی الهیاتی در گرو شکستن این آینهی خودمحور است. این راه با پذیرش حضرت زهرا به عنوان انسانی آزاد و سوژهای مستقل آغاز میشود؛ سوژهای که وجودش فراتر از فانتزیهای ما برای سوگواری یا نظم است. حرف آخر: ما باید بیاموزیم که فیگورهای قدسی را نه برای «کارکردشان» (به عنوان ناموس) و نه برای تهییج یا تحمیل انضباط، بلکه برای «خودشان» بخواهیم. خواستنِ زهرا تنها به دلیل کارکردش به مثابه «ناموس»، به معنای هضم کردن آن فیگور در یک ساختار سکولار و تملکگرایانه است. عاملیت و اعتبار او باید از زیست آزادانهاش نشأت بگیرد، نه از نسبتی که ما (به عنوان مالک) با او برقرار میکنیم. به بیان ساده، بگذاریم زهرا، «زهرا» باشد. 🆔 @dinonline ✳️https://t.me/polnow0
🍁رقابت اصلاحجویانه: همافزا یا همفرسا؟ 👤#محمد_مهدی_مجاهدی کشور دورهی برزخی جنگی تحمیلی، ژرفاشوب و بیسابقه را میگذراند و سیاست بر آستانهی انتظار ایستاده است. در چنین هنگامهای، هیاهوی نابههنگام بیانها و بیانیهها و انگها درون جریان اصلاحجویان توفانی در فنجان چای برانگیخته است و «گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد هر کسی عربدهای، این که مبین آن که مپرس.» ابتذال مخاطرهآمیز آنچه در نزاع بیانها و بیانیهها میگذرد در قیاس با حدت و شدت بحرانهایی که کیان ایران را تهدید میکنند، یادآور فیلم شطرنجبازان (The Chess Players, 1977) است که روایتی کمیک-تراژیک از نزاع گرم شطرنجبازان ماهر و غافل هندی همزمان با شعلهور شدن بیقراریهای درونی شبهقاره و گسترش استعمار بریتانیا در سراسر هندوستان به دست داده است. در حالی که بند از بند وحدت و تار از پود یکپارچگی هندوستان میگسست، شطرنجبازانی که از امواج ناامنی میگریختند، در هر بازی مهرههای یکدیگر را با مهارت قلع و قمع میکردند و در صفحهی شطرنج حماسهها میآفریدند. امروز عرصهی خطیر سیاسی ایران نیازمند نقشآفرینی سیاستورزانی میانهرو، آیندهنگر و بردبار با ارادههایی پولادین است که نهتنها زبان و بیان و کردارشان به کمند تنش و کنش ستیزهجویان گرفتار نیاید و ستیزهجویی دیگران ایشان را به ستیزهجویی وا ندارد، بلکه بتوانند از ستیزهجوییها فراز بگیرند و راهی برای بقای کیان ایران و ارتقای آن بجویند و بسازند و بگشایند و بپیمایند. درست مثل هر شیوهی سیاسی دیگر، اصلاحجویی مانند روح و مادهای است که قالبها و صورتهای گوناگون به خود میگیرد و به زبانهای گوناگون سخن میگوید. تعین یافتن و تشخصیابی نیروهای اصلاحجو در قالب احزاب نوآیین گریزناپذیر است. ناگزیر، حامیان هریک از این قالبها و صورتها گهگاه خود را دربرابر یکدیگر مییابند، چنان که اکنون حامیان بیانیهی جبههی اصلاحات و منتقدان آن دربرابر یکدیگر صف آراستهاند. حالت صحیح و مولد این رویاروییها پیروی از الگوی تقابل میان نیروهای رقیب (competing forces) است. حالت سقیم و عقیم این رویاروییها پیروی از الگوی تقابل میان نیروهای بدیل (alternative forces) است. نیروهای بدیل معرکهی دوئلهای حذفی بر پا میکنند که در آن هر یک از دو سو تنها به قیمت از پای در آوردن دیگری میتواند بماند و بپاید. ولی نیروهای رقیب در مسابقات آمادگی با یکدیگر دیدار میکنند تا کاستیها و کوتاهیهای یکدیگر را آشکار کنند و همگی از هر دور رقابت قویتر از پیش بیرون بیایند. موافقان و مخالفان اصلاحجوی بیانها و بیانیههای اخیرِ اصلاحجویان دو گزینه دارند: یا این موافقتها و مخالفتها را دستمایهی تبدیل نیروهای رقیب به نیروهای بدیل و همفرسا کنند، یا رقابتی همافزا و همآفرین از این مخالفتها و موافقتها برآورند. موافقان و مخالفان اصلاحجوی این بیانها و بیانیههای اصلاحجویانه میتوانند با مفروض گرفتن حداقلی از خرد و تجربهی سیاسی و خیرخواهی و میهندوستی برای طرف مقابل، گفتوگویی انتقادی در عرصهی عمومی میان اصلاحجویان برای کشف و حذف خطاهای خود و دیگری دراندازند. مفروض هر نقد همافزایی باید این باشد که این دلسوزان همگی در پی یافتن راهحلی درونزا در چارچوب همین نظام سیاسی و همین قانون اساسی با همین نیروهای موجود و با استفاده از همین امکانات و منابع ملی برای حل مسائل بغرنج کشور اند، مگر نیرویی خلاف این مفروضات را خود بهتصریح به خود نسبت دهد. در این میان، پیش از آن که رویارویی نیروهای اصلاحجو بیش از این به تقابل نیروهای بدیل و همفرسا شبیه شود، باید اصلاحجویان هوشمند و توانا سلیمانوار با در آمیختن حکمت دوراندیشی و میانهروی با حلم و حزمی شایستهی مادر واقعی کودک تنها، برای بقای ایران چارهیابی و بلکه چارهسازی کنند. … ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز ای دو صد بلقیس حلمت را زبون که اهد قومی انهم لایعلمون … چون به مرغانت فرستاده است حق لحن هر مرغی بدادستت سبق مرغ جبری را زبان جبر گو مرغ پر اشکسته را از صبر گو مرغ صابر را تو خوش دار و معاف مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف مر کبوتر را حذر فرما ز باز باز را از حلم گو و احتراز وان خفاشی را که ماند او بینوا میکنش با نور جفت و آشنا کبک جنگی را بیاموزان تو صلح مر خروسان را نما اشراط صبح @mmojahedi 🌐https://t.me/polnow0
🍁ایرانگرایی: منحط یا اخلاقی و زایشگر 👤#محمد_جواد_کاشی چرخش جمهوری اسلامی به ملیت و ملیگرایی تازگی ندارد. بیش از یک دهه است، وجود گروههای وابسته به ایران در غزه و لبنان و عراق به عمق راهبردی ایران نسبت داده میشد. استدلال میشد قدرت منطقهای ایران، راهی است برای دفاع از تمامیت سرزمینی ایران. اگر با دشمنان خود در دوردستها رویارو نشویم، باید کنار مرزهای خود آنها را ملاقات کنیم. شواهد دیگری هم میتوان آورد و استدلال کرد منظومه گفتاری نظام، به تدریج به سمت ملیتگرایی سوق پیدا کرده است. اما چرخش موفق به سمت ملیتگرایی، ملزوماتی دارد و الا از یک چاله به چاله دیگری خواهیم افتاد. گاهی تمسک به ملیتگرایی از سر ناچاری و ناشی از زوال گفتار اسلامگراست گاه یک انتخاب تازه اخلاقی. به نظر میرسد نظام با درک زوال گفتار اسلامگرا، به سمت نوعی ملیتگرایی منحط میل میکند. یک گفتار سیاسی هنگامی زوال پیدا میکند که وجه هژمون خود را از دست داده باشد. نتواند روح و روان مردم را همراه خود کند. آنگاه ناگزیر است از منظومههای کلامی دیگر برای توجیه خود بهره ببرد. حضور ایران در کشورهای منطقه دیگر با تمسک به گفتار امتگرایانه و اسلامی پذیرش داخلی نداشت. به همین سبب برای توجیه حضور این نیروها از کلام ناسیونالیستی بهره برداری میشد. یک گفتار هنگامی که وجاهت سیاسی خود را از دست میدهد، دستمایه سوء استفاده و فساد نیز میشود. ظهور الیگارشیهای فاسد مالی و اخلاقی در اشکال گوناگون با نام اسلام و اسلامگرایی، مظهر تام و تمام زوال و انحطاط گفتار سیاسی اسلامگرا در ایران بود. جنگ دوازده روزه با اسرائیل یک نقطه عطف در چرخش به سمت ملیتگرایی بود. اما این ملیتگرایی از همان بدو تولد منحط زائیده میشود. چرا گفتار اسلامگرایی به سمت زوال و تضعیف پیش رفت؟ دوگانه سازی میان امت اسلام و دیگران، نقطه ضعف اصلی آن بود. چرا که امتگرایی اسلامی بعدها به امتگرایی شیعی، و پس از آن به امتگرای ولایی تغییر منزل داد. هر روز تنگ نظرتر از دیروز شد و چندان دایره دوستان را تنگ کرد که کمتر کسی مقیم حریم حرم ماند. این گفتار خود زوال و تضعیف خود را رقم زد. حال اگر قرار باشد همان بازیگران، همان سیاستها و خطمشیهای پیشین به نام ایران رقم بخورد، از یک صورت زوال یافته به گفتاری منتقل خواهیم شد که از همان روز اول منحط و فرسوده است. ایرانگرایی به شرطی نو و زاینده زائیده خواهد شد که از گذشته درس بگیرد و دوگانهسازیهای پیشین را تکرار نکند. ما ایرانیان جمعی از نوع بشریم. خیال نکنیم امت برگزیده و نورچشمی خدا و تاریخ بوده یا هستیم. البته میراث و تاریخی داریم که مختص خودمان است. کورش هخامنشی و فردوسی و شاهنامه و مولوی و قرآن و سعدی و تشیع و تسنن از جمله آنهاست. ما همزمان چندتا هستیم. ما چقدر به چند بودگی خود گشودهایم؟ سوال دوم این است که با همه مواریثمان چه موهبتی برای بشریت امروز به ارمغان خواهیم آورد؟ برای درمان دردهای عام بشر امروز چه در چنته داریم؟ همزمان به میراث تاریخی و فرهنگی بشر گشوده باشیم. در سنتهای فکری غرب و شرق جهان امروز، چه درمانهایی برای درمان دردهای ما نهفته است؟ ما به یک ایرانگرایی مشتاق دیگری نیازمندیم نه سنخی از ایران گرایی که دگرستیزی امت را این بار به زبانی تازه ترجمه کند. ملیتگرایی گشوده، متکثر، گفتگویی و جستجوگر وفاق و دوستی یک انتخاب اخلاقی است. جمهوری اسلامی برای چرخش به سمت این سنخ از ملیت گرایی، نیازمند نقد رادیکال گذشته است. واقع این است که ناسیونالیسم منحط امروز صاحب دارد. ایرانگرایان در خارج از کشور و در داخل ایران با مستمسک عرب ستیزی و افغان ستیزی بیش از یک دهه است جان گرفتهاند. جمهوری اسلامی با چرخش به سمت این سنخ از ناسیونالیسم کاری جز آن نمیکند که خود را خلع گفتاری کند. @javadkashi 🌐https://t.me/polnow0
🎵 پوشه شنیداری سخنرانی #دکتر_محمد_جواد_کاشی در نشست چراغی دیگر با عنوان سیاست و حقیقت: درسی از حادثه کربلا 🗓 چهارشنبه 11 تیر 1404 💢خانه اندیشمندان علوم انسانی💢 🌐https://t.me/polnow0
🍁ایران و دوراهی سرنوشتساز ✍️ خلاصه ای از یادداشت #مسعود_نیلی: 🔻 ۱۲ روز بحرانی گذشت، اما ایران همچنان پابرجا ماند؛ مثل همیشه، معلمی صبور برای ما بازیگوشها ⚖️ ایران امروز بر سر یک دو راهی تاریخی در حکمرانی قرار گرفته: 🔴 نگاه اول: حکمرانی با محوریت مبارزه دائمی 🔹 نگاه درونگرا، اقتصاد دستوری و خودکفایی مطلق 🔹 تقابل مستمر با قدرتهای جهانی با هدف دفع ظلم 🔹 رفاه عمومی را بیارزش میداند؛ توسعه را مفهومی غربزده میبیند 🔹 تمرکز بر دشمنسازی، خلوص ایدئولوژیک، سرکوب تنوع 🔹 هزینههای درگیری و نادیده گرفتن واقعیات داخلی در این نگاه، واژه توسعه یک واژه غربی و تداعیکننده پارادایم وابستگی است. پس باید از گفتمان حکمرانی بومی حذف شود. در عرصه فرهنگی هم، جامعه باید نمایشگاهی یکدست و یکپارچه برای این مبارزه به چشم بیاید. مبارزه بیرونی به اندازهای مهم و تعیینکننده است که اعمال انواع محدودیتها در داخل توجیهپذیر است. هسته خودی هرچه هم کوچک، باید مرتب پالایش شود و درجه خلوصش افزایش پیدا کند و بالا رفتن درجه خلوص، اهمیتی به مراتب، بیشتر از گستره دایره خودی دارد. غافل از اینکه این رویکرد، جامعه را چون مخروط بلند ارتفاعی که سر و ته ایستاده، ناپایدار میسازد. این نگاه، باخود حقپنداری جزماندیشانه، از محاسبه و تحلیل هزینه فایده که به درجاتی از نتیجهگرایی پایبند است، دوری میجوید. 🟢 نگاه دوم: حکمرانی با محوریت مردم و مصلحت عمومی 🔹 حکومت از مردم میآید؛ پاسخگو و شفاف باید باشد 🔹 رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی، فرصت برابر برای همه 🔹 تعامل بینالمللی بدون وابستگی؛ عقلانیت و محاسبه هزینهفایده 🔹 صلح اصل است؛ نه بهمعنای تسلیم، بلکه ابزار پیشرفت 🔹 حکمرانی علمی، دادهمحور و واقعگرا چین امروز بسیار وابسته به آمریکاست همانطور که آمریکا هم وابسته به چین است. چین در زمره مستقلترین کشورهای دنیاست هرچند دومین واردکننده بزرگ کالا و خدمات از جهان و به ویژه از آمریکا است. در این نگاه، صلح یک اصل است و به هیچوجه مترادف با پذیرش ظلم نیست. در این نگاه، داده و محاسبه و تحلیل متکی به آن، حرف اول را میزند. لذا آرزوها هرچند بزرگ، آنگاه که نتوانند به ثمر نشینند، به ضد خود تبدیل میشوند. باید روی زمین و در عرصه واقعیتها زندگی کرد. هرچه در عرصه تحقق عدالت جهانی بیپرواتر و ابزاریتر اقدام کنیم، از عرصه عدالت داخلی دورتر میشویم. 📉 ناترازیهای داخلی از هر دشمن خارجی خطرناکترند ⛔️ ادامه مسیر تقابل و انزوا، کشور را به مرز زیستناپذیری میرساند 🔧 عبور از بحران، نیازمند: ▪️ به رسمیت شناختن تنوع جامعه ▪️ کاهش دشمنان و افزایش دوستان ▪️ بهرهگیری از ظرفیتهای جهانی 🔚 ایران امروز باید انتخاب کند: ⚔️ راه کینهورزی یا 🕊 راه مصلحت عمومی آیندهنگرانه 📌 «همه میروند، آنچه میماند ایران است و مردمش و نام نیک خیرخواهانش و دیگر هیچ…» 🇮🇷❤️ 🌐https://t.me/polnow0
🍁بایستههای رسانه ملی در وضعیت جنگی 👤#محمد_مهدی_مجاهدی در وضعیت جنگی، رسانه ملی نه فقط یک ابزار تبلیغاتی، که بخش مهمی از جبهه دفاع ملی به شمار میرود. این مأموریت نیازمند مدیریت یکپارچه رسانهای، تولید محتوای متنوع، بهرهگیری از فناوری پیشرفته، اعتمادسازی عمومی، و تربیت ضمنی نیروهای رسانهای حرفهای است. صدا و سیما اگر بخواهد وظیفهی ملیاش را ادا کند، باید نقشی راهبردی و حیاتی در مدیریت افکار عمومی، تقویت انسجام ملی، مقابله با جنگ روانی دشمن و افزایش تابآوری جامعه ایفا کند. به این منظور، رسانهی ملی باید مجموعهای از استراتژیها و تاکتیکهای هماهنگ را در کار کند. در ادامه، این راهبردها و فنون با ذکر برخی نمونههای واقعی از جنگهای معاصر توضیح داده میشود. ۱. ارتفاع گرفتن از دستگاه تلقین و تبلیغ و ارتقا به جایگاه مرجعیت خبری و تحلیلی ▪️ استراتژی • ایجاد خط خبری مستقیم، منسجم، شفاف و مستمر با اولویت دادن به بیشینه کردن دو مؤلفهی دقت و سرعت. • تبدیل رسانه ملی به منبع اولِ اطلاعرسانی با بهرهگیری از گزارشهای مستند میدانی، تحلیلهای کارشناسی متکثر و متنوع، و حضور مستمر در صحنه. ▪️ تاکتیکها • استفاده از خبرنگاران خط مقدم و حاضر در صحنه (Embedded Journalism) مانند بیبیسی در جنگ عراق ۲۰۰۳. • طراحی برنامههای پوشش زنده و لحظهای مشابه آنچه الجزیره در جنگ غزه به انجام رساند و هماکنون هم تا حدی در جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران دنبال میکند. • پاسخ سریع به شایعات با برنامههای «راستیآزمایی» (Fact-checking) مانند پروژه “BBC Verify” در بحران اوکراین. ۲. مقابله با جنگ روانی دشمن ▪️ استراتژی • طراحی ضدروایت (Counter-Narrative) در برابر پیامهای هراسافکن، تحقیرآمیز یا نومیدکنندهی دشمن. • بازنمایی قدرت ملی، وحدت داخلی و مشروعیت دفاع ملی در زندگی روزمره مردم و اشخاص متنفذ (influencers). ▪️ تاکتیکها • تولید مستندها و نماهنگهای کوتاه از موفقیتهای جبههی خودی و شکستهای دشمن (مانند مستندهای مقاومت حزبالله در جنگ ۳۳ روزه لبنان). • استفاده از کارشناسان نظامی، روانشناسان اجتماعی و فعالان مدنی متنوع و متکثر برای تحلیل پیامهای دشمن. • طنز هوشمندانه و کنایهپردازی رسانهای (satirical content) برای بیاعتبارسازی پیامهای دشمن، همانند آنچه برنامههای طنز اوکراینی علیه تبلیغات روسی به کار بردند. خوشبختانه شوخطبعی یکی از ویژگیهای فرهنگی عمومی ایرانیان است و این خود منبعی سرشار از محتوا برای ساختن چنین برنامههایی است. ۳. همراه کردن جامعهی متکثر و متنوع مخاطبان ▪️ استراتژی • بازنمایی فراگیر و گستردهی گروههای قومی، مذهبی، زبانی و سنی با تأکید بر نقش هرکدام در دفاع ملی. • ایجاد احساس مشارکت و تعلق در تمام اقشار. ▪️ تاکتیکها • تولید برنامههای بومی-محلی در شبکههای استانی، همچون اقدامات موفق تلویزیون سوریه در بحران این کشور. • پوشش داوطلبان مردمی از اقوام مختلف (کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، …) مانند عملکرد رسانههای ایرانی در دفاع مقدس. • استفاده از رسانههای اجتماعی جایگزین برای گفتوگو با نسل جوان و اقشار کمتر رسانهپذیر. ۴. روحیهبخشی به مردم، مسؤولان و رزمندگان ▪️ استراتژی • تقویت امید، انسجام، ایمان به پیروزی و برانگیختن حس غرور ملی. • روایتسازی گرداگرد «قدرت ایستادگی» و «الگوهای مقاومت موفق پایداری و تابآوری». ▪️ تاکتیکها • پخش زندهی صحنههای کمکرسانی مردم، خانوادههای شهدا، و بازگشت رزمندگان پیروز (مانند روایت بازگشت آزادگان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یا روایت CNN در جنگ کویت و بازگشت نظامیان). • ساخت سریالها و مستندهای حماسی با الهام از روایتهای واقعی (مانند مجموعههای تلویزیونی کره جنوبی درباره جنگ کره). • نمایش نامهها، تلفنها، و پیامهای محبتآمیز مردم برای رزمندگان در قالب آیتمهای احساسی و انگیزشی. ۵. تقویت تابآوری ملی در برابر تهدیدات و کمبودها ▪️ استراتژی • آموزش عمومی برای مدیریت شرایط دشوار و تابآوری روانی و اجتماعی. • کنترل انتظارات و مدیریت افکار عمومی برای پذیرش شرایط بحرانی با واقعگرایی و امید. ▪️ تاکتیکها • تولید برنامههای آموزشی در مورد صرفهجویی، مدیریت مصرف، آمادگی اضطراری (مانند برنامههای رژیم اشغالگر در جنگ ۱۹۷۳ برای صهیونیستهای سکنیگزیده در سرزمینهای غصبشده). • گفتوگوهای صریح و صادقانهی کارشناسان و مسؤولان با مردم دربارهی دشواریها و دلایل آنها، همانند گفتوگوهای زندهی زلنسکی در بحران اوکراین. • روایتسازی با دستمایهی سربلندی در سختیها با الهامگیری از مقاومتهای تاریخی (مانند بازنمایی شکست حصر آبادان در فیلمها و گزارشهای دورهی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یا بازنمایی شکست محاصره لنینگراد توسط رسانههای روسی). 🌐https://t.me/polnow0
🍁"ظاهرگرایی"، "باطنِ" جامعه را میسوزانَد 👤#زینالعابدین_صفوی 🔆"قالب گراییِ" دینی بر پوسته مناسک بسنده میکند و با اثربخشیِ اخلاقیِ آنها کاری ندارد. این آفت، اگر با "هویت طلبیِ افراطی" ترکیب شود، "هدایت درونی" را کمرنگ میکند. 🔆اما "محتوا گرایی" با "هدایتگرایی" و "حقیقتگرایی" ترکیب میشود و دین را برنامهای برای تربیت انسان میخواهد نه انسان را برای دین. عدل و عقل را لازمه دینداری میشمارد و از اکراه در تربیت، اکراه دارد. انقلاب را نیز برای احیای کرامت و آزادی انسان تلقی میکند. در سال انقلاب، بویژه در گفتگوهای نوفل لوشاتو، و سخنرانی بهشت زهرا، جنبه هویتگرایی غلظت کمتری داشت و انسان گرایی، مردمگرایی و کرامتخواهی، بسی پر رنگ تر بود. بنیانگذار نظام بر ارزشهای انسانی بیشتر پای میفشرد و اعلام میکرد که سرنوشت هرکسی به دست خویش است و اجداد و پیشینیان ما حق نداشتند با رای صد سالِ پیش سرنوشت آیندگان را تعیین کنند. هم ایشان خطاب به روحانیانِ قانونگذار میگفت شما "ولیِّ" مردم نیستید بلکه "وکیلِ" آنانید. آقای بهشتی در نکوهش ظاهرگرایی میگفت اگر جامعه تبعیض آلود باشد سرتاپایش را هم با قرآن بپوشانید باز لجن است و لجن! 🔆آقای مطهری "تفکر" را بر "اعتقاد" برتری میداد و آزادی اندیشههای مخالف را مایه رشد جامعه میدانست و میگفت کمونیستها نیز باید در دانشکده الهیات تهران کرسیِ تدریس داشته باشند. آقای طالقانی محتوای هدایتگرانه و عدالتخواهانه دین را چنان برجسته میدانست که عدالتخواهانِ نامسلمان را نیز با پیامبران الهی همسو میشمرد. او نیز مانند مطهری از "طبقه سازیِ" روحانیت پرهیز داشت. تا جایی که در برابر "بُقعه سازی" بر روی قبر پدربزرگش در طالقان بر میآشوبد و با دست خود آن را مسطح و با دیگر قبرها همسطح و همسان میکند. 🔆اما نگاه "هویتگرا" از همان اول انقلاب در شعائر و مناسک قفل شده بود و اکنون نیز بیشتر با آیینهای هویتی گره خورده است و نمادها را برجسته میکند و با نهاد انسانها کار چندانی ندارد. سخنم با این گروه این است که اگر همه نمادهایتان را جهانی کنید، اگر همه مردم دنیا را "تواشیح خوان" کنید، حتی اگر در زندانها و کمپهای ترک اعتیاد نیز سرود "سلام فرمانده" راه بیندازید، اگر در همه شهرها جهنمِ فومنی بسازید، اگرهمه بوستانها را مقبرهالشهدا کنید، اگر در همه دهکدهها نماز جمعه برگزار کنید، اگر همه دانشجویان را اعتکافی کنید، اگر همه خطوط قرآن را با طلا بر عرشه همه کشتیها بنگارید، اگر در هر میان پرده تلویزیونی دمبهدم زیارت خاصه امام رضا(ع) پخشکنید. اگر برای هر برگ تقویم یک مناسبتِ مذهبی پیدا کنید، اگر همه زنان و دختران را مقنعه و چادر عربی بپوشانید، اگر در همه مدارس، نهاد نمایندگی رهبری تاسیس کنید. اگر همه دبیرستانها را به حوزه علمیه تبدیل کنید، اگر بر دوشِ همه مدیران کشور چفیههای بلند بیفکنید، اگر صحنِ همه مساجد را مانند جمکران بیکران کنید، اگر برفراز همه منارهها نقاره بزنید، اگر امامزادههای تازهای کشف کنید و برای هریک گنبدی از طلا بسازید، اگر حرم امام(ره) را با اموال عمومی از این هم مجلل تر کنید، اگر همه مسئولان و مدیرانِ سر شلوغِ کشور را خادم و کفشدار حرم رضوی کنید. 🔆اگر جشنهای مذهبیِ چند فرسخی راه بیندازید و کیکهای کیلومتری بپزید، اگر در تشکیل هیات و محفل و موکب مسابقه بگذارید، اگر همه ملتها را مانند نیجریه، فوج فوج به مذهب شیعه مشرف کنید، اگر همه شهرها را "حرم" کنید، و اگر سقف همه حرمها را مقرنس کنید. اگر جشنوارههای موسیقی را یکسره تعطیل کنید، اگر در همه دنیا پرچم تشیع برافرازید، اصلاً اگر کاخ سفید را تبدیل به حسینیه کنید و دشمن صهیونی را نابود و تبدیل به جزغاله کنید، اما... 🔆اما اگر نتوانید دل انسانها را به دست آورید و اگر نتوانید برای ملت، امنیت جانی و روانی، آزادی، رفاه و عدالت نسبی فراهم کنید، و اگر نتوانید آب و برق و بنزین و گاز و گازوئیل مردم را تامین کنید، هیچیک از آیینهای هویتی، منجر به "هدایت" مردم نمیشود و "قالب گرایی" و "ظاهرگرایی"، باطنِ جامعه را میسوزانَد و "محتوای" دین و آیین را نیز میپوکانَد. بویژه اگر این "مناسک گرایی" با حجم سنگینی از هزینه بیتالمال همراه شود و بر دامنه ریا و ریاست طلبی بیفزاید. "آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو" 🌐https://t.me/polnow0
🍁«سویه تاریک حقوق بشر» 👤#سید_علی_میرموسوی 🔆با گذشت نزدیک به هشت دهه از جهانی شدن گفتمان حقوق بشر و تدوین اعلامیه ها و اسناد حقوق بشری، همچنان شاهد نقض گسترده حقوق بشر در جهان کنونی هستیم. بخشی از این نقض به ابهام در تعهدات حقوق بشری باز میگردد که پروفسور آنورا اونیل آن را در مقالهای با عنوان «سویه تاریک حقوق بشر» بررسی میکند. 🚺خانم اونیل(۱۹۴۱) استاد بازنشسته دانشگاه کمبریج، فیلسوف و عضو مجلس اعیان بریتانیا، از شاگردان رالز است و به دلیل آثار تأثیرگذارش در فلسفه اخلاق، فلسفه سیاسی، حقوق بشر و نظریه کانتی شهرت جهانی دارد. او منتقد سرسخت تقلیلگرایی رسانهای، شعارزدگی سیاسی و پوپولیسم حقوق بشری است. اونیل مقاله خود را با این عبارت ادموند برک در کتاب تاملاتی درباره انقلاب فرانسه آغاز میکند: 🔅«بحث درباره حق انتزاعیِ انسان برای داشتن غذا یا دارو چه فایدهای دارد؟ مسئله، شیوهی تأمین و توزیع آنهاست. در این بحث، من همیشه توصیه میکنم به جای رجوع به استاد متافیزیک، از یاریِ کشاورز و پزشک بهرهمند شویم.» 🔅همان گونه که اونیل در تفسیر این عبارت بیان میکند، از نظر برک داشتن حقوق قطعی و قابل پیگیری برای غذا، بیتردید بهتر از حقوق انتزاعی غیرقابل پیگیری است. 🔅او در این مقاله با نگاهی انتقادی به گفتمان مدرن حقوق بشر، بهویژه حقوق اجتماعی-اقتصادی، استدلال میکند که بسیاری از این حقوق، بهدلیل فقدان تعهدات متناظر مشخص، بیشتر جنبهای آرمانی و غیرقابلتحقق دارند تا الزامات هنجاری و قابل اجرا. انورا اونیل با تفکیک میان حقوق آزادی (نظیر آزادی و مالکیت) و حقوق رفاهمحور (نظیر غذا و سلامت)، نشان میدهد که تحقق نوع دوم نیازمند تخصیص روشن مسئولیتهاست، در حالیکه اسناد حقوق بشر غالباً در این امر ابهام دارند. 🔅اونیل بر این نکته تأکید میکند که حقوق بدون تعهدات متناظر، از حیث هنجاری بیمعنا هستند؛ در غیاب مسئول مشخص، ادعای حق قابل دفاع نیست. تعهدات محولشده به دولتها در میثاقهای حقوق بشری، اغلب درجه دوماند (مانند تضمین تدریجی حقوق)، نه تعهدات مستقیم. این ساختار نهتنها از نظر نظری ناکافی است، بلکه در عمل نیز به رشد ساختارهای کنترلی پیچیده منجر شده که بار سنگینی بر دوش مجریان خدمات (مثلاً کشاورزان و پزشکان) میگذارد و مشارکت فعال آنها را تضعیف میکند. 🚺نویسنده هشدار میدهد که پذیرش حقوق بشر صرفاً به عنوان آرمان، بدون پشتوانهی الزامآور و تعریف دقیق مسئولیتها، منجر به بدبینی، انفعال اجتماعی، گسترش فرهنگ سرزنش، و پیچیدگیهای نهادی میشود. مقاله خواهان بازاندیشی در ساختار هنجاری حقوق بشر، تفکیک دقیق حقوق جهانی از حقوق نهادی، و توزیع واقعبینانهتر مسئولیتها میان دولتها و سایر بازیگران قدرتمند غیردولتی است. 🔆در نشست علمی روز دوشنبه ۱۲ خرداد ماه، ساعت ۱۷ الی ۱۹ در دفتر مرکزی کمیسیون حقوق بشر اسلامی دیدگاه اونیل را با حضور برخی استادان و صاحب نظران به بحث خواهیم گذاشت. حضور مجازی علاقه مندان در این نشست از طریق لینک زیر امکان پذیر است. https://app.bigbluebutton.me/join/2fp85xy15h 🌐https://t.me/polnow0
📍 دانشگاه کمبریج(موسسه فارادی) از طریق مدرسه رَوا برگزار میکند: دورهٔ پنجروزهٔ «علم، دین و عدالت» در این دوره شرکتکنندگان با موضوعاتی چون عدالت زیستمحیطی، اخلاق در پزشکی، فناوری و عدالت، و نقش دین در شکلگیری مفاهیم عدالت آشنا خواهندشد. 📅 تاریخ برگزاری : دوشنبه ۹ تیر تا جمعه ۱۳ تیر 💰هزینه دوره: ۵۰۰ هزار تومان شرکتکنندگان میتوانند بهصورت آنلاین از طریق وبینارهای زنده و جلسات تعاملی در دوره شرکت کنند. همچنین به ضبط جلسات و منابع تکمیلی دسترسی خواهندداشت. 📌 برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، به آیدی زیر پیام دهید: @RMirzaei05 رَوا | روایتی روادارانه از روانشناسی دین @Ravaschool 🌐https://t.me/polnow0
🍁نقدي بر تقدس سازي ها: از آسماني كردن قدرت تا پاسخگويي اجتماعي 👤#محمدرضا_يوسفي 🔆حكومتها معمولا در طول تاريخ بر اساس شورش يك قبيله يا گروهي شكل گرفته كه در صورت موفقيت، زمام امور جامعه را به دست گرفته، بر مردم استيلا يافته و دولت تشكيل شده است. بنابراين حکومت يك نهاد انسانی بوده كه با هر انگيزه ايي كه شكل گرفته باشد وظايف نظم، امنيت و تضمين حقوق مردم را بر عهده داشته اند. اكثر اين حكومتها بر اساس مناسبات رانتي، نظم و امنيت در جامعه ايجاد مي كنند. 🔆 يكي از مسائل جوامع بشري تلقي الهي بودن حكومت ها بوده است. در ايران باستان با اعتقاد به فره ايزدي، حكومتها جنبه آسماني و فرابشري پيدا كرده، رنگي از تقدس به خود مي گرفت. اين در حالي است كه حكومت امري زميني است. 🔆حاكميت كليسا در اروپاي قرون وسطا نيز با تقدس بخشي به حكومت به تضييع حقوق مردم پرداخته، هر گونه مخالفت به عنوان مخالفت با دين و خدا تلقي مي شد. اين طرز تلقي، خسارات گسترده اي بر جوامع بشري تحميل كرد. 🔆 تقدس بخشي به حاكمان پيامدهاي بسيار مخربي براي جامعه دارد. آنان را از پاسخگویی به جامعه مبرا میسازد و رابطه حکومت و مردم را به سلسلهمراتبی یکسویه تقلیل داده و به فرماندهی از بالا و اطاعت کورکورانه از پایین تبديل مي كند. مردم بايد خدا را شاكر شوند كه در سايه چنين حكومتي زندگي مي كنند و اگر دچار فقر و مشكلات هستند آن را نه به دليل رويكرد نادرست حاكمان كه تقديري الهي بايد دانست. 🔆 اين در حالي است كه حكومتها هر چند ديني هم باشند از يك خاستگاه اجتماعي سر بر آورده و در يك موقعيت خاص تاريخي ناشي از ساختار ملي و بين المللي قرار گرفته اند. از اين رو نيازمند درك موقعيت داخلي و بين المللي خود، فهم سازوكارهاي موثر، بهره گيري از ظرفيت جامعه و در نهايت نظام تصميم گيري و سياستگذاري مناسب هستند كه همگي كاملا امري زميني و بشري با درجه خطاپذيري گسترده است. بر اين اساس هیچ فرد یا نهادی، هرچند متعالی، از خطا مصون نیست. 🔆 علاوه بر اين، ساختار حکومت، بهدلیل غلبه منافع گروهی و محدودیتهای شناختی، همواره در معرض اشتباه، فساد، یا خودکامگی است. نظام هاي با دسترسي محدود به تعبير نورث بیش از دیگران در دام این آسیبها گرفتار میشوند. 🔆از اين رو تقدس بخشي به نهاد حكومت و يا حاكمان موجب وقوع در اين آسيب ها شده و از سوي ديگر، نقدپذيري و پاسخگويي حكومت را كاهش داده؛ فرهنگ ترس و چاپلوسي را رواج داده، موارد نقض حقوق مسلم انساني توجيه پذير شده و اينها همه بستر فروپاشي اجتماعي را ايجاد مي كند. 🔆 در سالگرد درگذشت تاسف بار آقاي رئيسي، موجي از تقدس بخشي و سخنان غلوآميز بيان شد كه برخي خرافه بودند. مانند سخناني كه محسن رضايي در مشهد در مورد همزماني طوفان مشهد با سقوط چرخبال بيان كرد. اين سخنان در حالي بيان شده است كه در سيره رسول خدا آمده است به هنگام درگذشت فرزند پيامبر، كسوف شد و مردم آن را به مرگ فرزند رسول خدا مرتبط دانستند اما پيامبر با قاطعيت در برابر آن ايستاد و بيان داشت كه نظام طبيعي بر اساس روال خود عمل مي كند و هيچ ربطي به درگذشت فرزند من نداشته است. 🔆برخي نيز به جعل آمارهاي دروغ دست زدند كه تورم بعد از بيش از نيم قرن در دوره ايشان مهار شد و اين در حالي است كه آمار رسمي نشان مي دهد تورم در دوره ايشان بيش از گذشته بوده است. برخي مبالغه را چنان گفته اند كه رئيس جمهور مرحوم چنان بر مسائل برق تسلط يافته بود كه در اين امر مجتهد شده بود. 🔆هدف از بيان خرافات، جعل كرامات، دروغ گويي و خلاف واقع گفتن ها و چاپلوسي ها هر چه باشد در شرايط كنوني كشور، موجب استهزاء خواهد بود و شايد يكي از اهداف اين باشد كه مانع از نقد دوران دولت سيزدهم شوند. 🌐https://t.me/polnow0
🍁خدای منتقم یا خدای رحمان؟ 👤#سهند_ایرانمهر 🔆انتشار و فراگیر شدن ویدیویی از «بازسازی جهنم در فومن» از جمله موضوعات مورد بحث در فضای مجازی است. ( گفته شده است که بازسازی بهشت هم صورت گرفته اما بازسازی جهنم بیشتر مورد استقبال و توجه قرار گرفته است). 🔆تجربه دینی، همچون تجربه انسانی، وجوه متکثری دارد؛ گاه در صورت خوف جلوه میکند، و گاه در صورت رجاء. آنکه به خدا مینگرد، نه همواره دوست میبیند، و نه پیوسته داور. از اینرو، ادیان تاریخی نیز در تکوین خویش، دو دستگاه الهیات موازی ساختهاند: یکی الهیات خوف و عقوبت، که خدا را در مقام حاکم و منتقم مینشاند؛ و دیگری الهیات لطف و محبت، که خدا را چونان پدر یا دوست درمیآورد. اما پرسش درخور تأمل آن است که چرا در برخی قرائتهای دینی، و بهویژه در ادوار خاصی از تاریخ، وجه منتقم و قهار خدا بر وجه رحمان و ودود او غلبه مییابد؟ و چرا بر جهنم و عقاب بیشتر تأکید میشود تا بهشت و رحمت؟ 🔆پاسخ را باید نه در ذات دین، بلکه در بستر اجتماعی و کارکرد تاریخی آن جُست. جامعهشناسی دین، از دورکیم تا ماکس وبر، دین را در نسبت با نیازهای نظم اجتماعی فهم کرده است. دورکیم، دین را انعکاسِ ساختار جامعه میدانست: خدا تصویری قدسی از کلِ جماعت است. در جوامع گسیخته، پرتضاد یا در حال گذار، دین به ابزاری برای بازسازی اقتدار و بازتولید هنجارها بدل میشود. در این شرایط، خدا چونان داور اعظم، نگاهبان نظم و حافظ مرزها تصویر میشود. وجه قهار و جبار خدا، دقیقاً آنجا پررنگ میشود که جامعه در وضعیتی از بیهنجاری (anomie) قرار دارد و نیازمند نظمی قدسی برای بازسازی اقتدار است. 🔆در نظریه ماکس وبر نیز دینهای نجاتبخش، از جمله اسلام و مسیحیت، واجد دو گرایشاند: «اخلاق جهانگریز» و «اخلاق جهانپذیر». آنگاه که دین در خدمت تنظیم مناسبات قدرت یا مشروعسازی نظم سیاسی درمیآید، اخلاق جهانپذیر آن غلبه مییابد؛ یعنی دینی که مجازات و پاداش را بهعنوان ابزارهایی برای کنش اخلاقی به خدمت میگیرد، و بدینوسیله، جامعه را اداره میکند. در این قرائت، تأکید بر جهنم و کیفر، نه از سر وجود وجهی خشن در خداوند، بلکه از نیاز به سلطه نمادین نشأت میگیرد. چنانکه فوکو میگفت: «قدرت، پیش از آنکه تن را ادب کند، روح را مهار میکند.» 🔆از سوی دیگر، در شرایطی که دین در شکل پناهگاه روانی فردی ظاهر میشود و نه نهاد اجتماعیِ نظمساز، چهرهای دیگر از خدا پدیدار میگردد. عرفان، محصول این صورتبندی دوم است. در دورههایی چون حملهی مغولان، که نظم زمینی فرو میریزد و نهادهای قدرت دینی نیز دچار اختلال میشوند، فردِ مؤمن دیگر به دنبال دینِ قانونگذار و مجازاتگر نمیگردد، بلکه به سوی دینی شخصی، تأملی، و تسکینبخش میشتابد. عرفان در این معنا، نه ابزار حکومت است و نه دستگاه قضاوت، بل پناهگاه اضطراب وجودی انسان است. برجستگی وجه رحمانی خدا در این حوزه، نه ناشی از اخلاقگرایی، بلکه زادهی نیاز به معنا، رهایی، و بازسازی فردیت است. به تعبیر مارسل گوشه، عرفان محصول «فردیت رهاشده از هیبت نهادها»ست. از این رو، غلبه وجه جباریت در برخی قرائتهای دینی، نه بهخاطر خصلت متافیزیکی خدا، بلکه بهخاطر کارکرد سیاسی و اجتماعی الهیات در زمینه خاص تاریخی است. 🌐https://t.me/polnow0