- Последний пост
- 12 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 40
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
📕✍️ اشعاری منحصر به فرد اشعار سینا مشایخی مرز بین شعر و فلسفه را میپیماید. تیزبینیها و موشکافیهای زبانورزانهی او شعرش را در لابیرنتها و لایههای متعدد، موسع میکند و زبانی بدیع و نو و گسترده پدید میآورد. سینا مشایخی دانشآموختهی فلسفه در مقطع دکترا از دانشگاه شهید مدرس میباشد و در تعاملات فلسفی نیز مانند شعر، صاحب قلمی بکر و منحصر به فرد است، و عجیب آنکه با آنهمه اهتمامی که در تاملات فلسفی دارد و در زیست فلسفی خود با عقل و تفکری سرد و منطقی به عالم پیرامون متصل میگردد، با اینهمه در شعر نیز که عرفًا نقطهی مقابل یک تفکر سرد و حسابگر است، بسیار هنرمندانه و چیرهدستانه و در مقام یک آفرینشگر صاحب سبک و قلمی قائم به ذات، ورای خوی مقلدانهی شعرائ روزگار خویش ظاهر میشود و شعری ارائه میدهد که هم در تکنیکهای زبانی جمالشناسانه و خلاق، و هم در خلق مفاهیم، منحصر به فرد و مبدع است و عالم معنایی و تفکریای مستقل از دیگران پدید میآورد، عالمی که نه فضایی پیش پا افتاده و سطحی بلکه اتمسفری از اندیشهی بدیع و انکشافی است و در نهایت شعری میپرورد که به حقیقت، شعر است، نه در کار اتلاف واژگان است، و نه شعر را در دور باطل تکرار و تقلید، سرگردان میسازد. ✍️طاهره صالحپور 📘 سه شعر از سینا مشایخی: چقدر این منظر سر جای خود است پرندگانی خوانا و هنوز نسیمی از اردیبهشت در هُرم خلسهوار درختان میپیچد مغشوش هیاهوی اتوبانی دور با بازسرایی سوگ دریایی مرده خشکیده معوج فراموش ناشده منظری بیقاب در نفرین بیپایان دعا. 📘📘 چشمانی که نفس میکشند تو را هوایی لطیف را در دیداری دم وبازدم هوای این دوستی را درختان کهنسال همیشه سبز و ذکر جیرجیرکها تقدیس میکنند چگونه میتواند منظر کدر باشد کدام اختیار را یاراست در این تحیر که اشکها روان نشوند صداست در تپش مردمکهام سوار بر بوی بلوطهایی که نیمه جویدهی سنجابهای ناپیداست روی سطحی بیسطح شناور و سُران مزههایی که خود خود را بیاد میآورند و لبخندزنان از درون هم میگذرند. 📘📘📘 وقتی که نمیشنوی و تنها شنای شنودنی در چیدن تمام ذراتی هستی که مجال به درخت میدهد تا صدای آب در درونش باشد برهم خوردن گوشهاش به بهانهی باد یا از آن عظیمتر تکزدنهای ممتد یک دارکوب بر تنش چه حالی در تست تو که رنگها را نمیشناسی و هنگامی که در آتش میافتی از روغنی تنت در شاخهای از زیتون خیال رنگهای تمام فلزات و کانیها میشوی چنین بارقهای تنها در قلب سراغ دارد پربرکتتر از تمام میوهها با نبض داغ با خیال سوای رنگها در مردمک چشمها. #سینا_مشایخی @postmodernliterature
📕🍂 بازی رهایی بهار پنجره را در آستانه وزیدن رها میکند نفحات انس از راه میرسد و تو در متصلترین امواج نوریات حلول میکنی در فصلی که گرما و سرمایش از معنا افتادهاند فصلی که همهی فصول را کوتاه نموده است از تاریکی بیرون میزنی پشت میز عصری بیهوده دست و پا میزند و سکوت به صدایت حسادت میورزد صدایت قطعهای شیرینیست که زندگی را پشت و رو کرده است پنجره بیاعتنا به ما در هوای آرام انتهای روز فرو میرود تو با فنجان قهوه بازی کوتاهی را بیسرانجام رها کردهای و شعبدهی دستانت خلائی بیپایان را با من مهربان میکند. طاهره صالحپور #شعر_آزاد #ادبیات_در_وضعیت_پستمدرن @postmodernliterature
📕📕 شباهت سبک هندی و شعر حجم تکنیکهای اشعار بیدل بسیار پیچیده و همراه با مهارت شگفتانگیز است. استفاده از تشبیهات و استعارههای نامتعارف و غافلگیرکننده و عباراتی بکر و نو شیوهی بیان بیدل است. نسبت دادن افعالی غیرمرسوم به فاعلی که در چنبرهی تکرار در اشعار پیشینیان گرفتار است و از فرط تکرار به سوژهای مرده بدل شده، باعث حیاتش شده است. و یا مفعول و متممی را در جایگاهی ناشناخته مستقر کردن نیز شوکی دیگر به زبان میدهد و آن را وارد گردابی دیگر میکند. عباراتی همچون خامشی در پرده...تکلم کرده است؛ آوازی توهم کرده است؛ به عبرت زندهایم، آتش ترحم کرده است؛ صبح ...در نقاب شب تکلم کرده است و... در شعری که در پست پیشین آمد. استفادهی بیدل از تعابیر و ترکیبات بکر و غافلگیرکننده اشعار شاعران حجم مخصوصا بیژن الهی را یادآور میشود. به نظر میرسد شاعران دههی پنجاه و شعر حجم و موج نو و شعر ناب از اشعار سبک هندی بهره بردهاند. و در این میان بیژن الهی در استفاده از تکنیکها و تدابیر پیچیده و نو موفقتر و هنرمندانهتر از بقیهها عمل کرده است. شعر بیژن الهی سویههای فلسفی دارد؛ و اشعار بیدل نیز جنبهی فلسفی و تفکری دارد و اندیشه بر احساس غالب میگردد و اغلب تنه به تنهی نیهلیسم میساید و بیهوده بودن زیست مرسوم را متذکر میشود، و با عرفانی که در سبک هندی متبلور است ادامه و راهکاری برای پوچنمایی شعر خیام میآفریند. اگرچه نوع رویکرد فلسفی و طریقهی سود جستن از آن در شعر بیدل با نوع رویکرد فلسفی اشعار بیژن الهی متفاوت است؛ بیدل با سوظن نسبت به این زیست محدود، سعی بر آن دارد که آفرینش زیبایی را در زبان شعر خود شکوفا و فربه سازد و در بعد معنا با نگرهی پوچگرائی و رها کردن دلبستگیهای مادی، به سمت وارستگی عرفانی حرکت کند و بیژن الهی اغلب در پی آن است که به کشف و شکوفائی زیبایی حتی در محدودهی زیست دنیوی اهتمام ورزد؛ با اینهمه اگرچه بیدل و بیژن الهی، دو رویکرد متفاوت در پیش میگیرند، اما هردو از یک آبشخور در فلسفه و شعر بهرهمند میشوند و هر دو در مختصات زیستی خود، در پی صرفهجستن از سرچشمهی زندگی و حیات حتی در فرصت محدود آن هستند. ✍️طاهره صالحپور #بیدل_دهلوی #سبک_هندی #شعر_حجم #ادبیات_در_وضعیت_پسامدرن @postmodernliterature
📕🍂 خامشی در پرده سامان تکلمکرده است از غبار سرمه آوازی توهم کرده است بیتو گر چندی درین محفل به عبرت زندهایم بر بنای ما چو شمع آتش ترحم کرده است تا خموشی داشتیم آفاق بیتشویش بود موج این بحر از زبان ما تلاطمکرده است از عدم ناجسته شوخیهای هستی میکنیم صبح ما هم در نقاب شب تبسمکرده است معبد حرص آستان سجده بیعزتیست عالمی اینجا به آب رو تیممکرده است هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد قطره راگوهر شدن بیرون قلزمکرده است خامطبعان ز فشار رنج دهر آزادهاند پختگی انگور را زندانی خمکرده است غیبت ظالمگزندشکم میندیش از حضور نیش عقرب نردبانها حاصلاز دمکرده است سحرکاریهای چرخ از اختلاط بینسق خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است آن تپشکز زخم حسرتهای روزی داشتیم گرد ما را چون سحرانبارگندمکرده است اینگلستان، غنچهها بسیار دارد، بوکنید در همینجا بیدل ما هم دلیگمکرده است. #بیدل_دهلوی @postmodernliterature
📕🍂 ای خون اصلیت به شتکها ز غدیـــران افشانده شرفها به بلنــدای دلیـــــران جـاری شده از کرب و بلا آمــده آنگــــاه آمیختــه با خون سیــــاووش در ایـــــران تو اختـــر سرخی که به انگیزهی تکثیر ترکیــد بر آیینهی خورشیـــد ضمیــــران ای جوهـــر سـرداری سرهای بــریـــــده وی اصل نمیــــرندگــــی نســل نمیـــران خرگاه تو میسوخت در اندیشهی تاریخ هر بار که آتش زده شد بیشهی شیران آن شب چه شبی بود که دیدند کواکـب نظــــم تو پراکنـــــده و اردوی تو ویــــــران و آن روز که با بیـــرقــی از یک سر بی تن تا شام شـــدی قافلـــهسالار اسیــــران تا باغ شقــــایــــق بشوند و بشکـــوفنــــد باید کـــه ز خـــــون تو بنوشنـــد کویـــــران تا اندکـــــی از حـــــق سخن را بگزارنــــد بایــــد کــه ز خونــت بنگـــارند دبیـــــــران حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است ای کاسته شأن تو از این معرکهگیـــــران حسین منزوی @postmodernliterature
📕🍂 إذَا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا؛ وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم لیلاکوه پیادهراه لیلاکوه پیادهروِ قیامت در انتظار خدایی که بر قله فرود خواهد آمد مسیر اصلی به فرعی میپیچد و فرعی سر در ناکجا دارد لیلاکوه هماهنگ و چرائی اینکه من آن شهرها را دوست نداشتهام میدان را دور میزند و به لیلاکوه برمیگردد پیشمرگههای کوه و شهر فوج فوج از راه میرسند به استقبال قیامت به انتظار خدایی که بر قله فرود خواهد آمد در پیادهراه لیلاکوه میتازم و لیلاکوه عظیم به رندی سکوت کرده است زهر میریزم در فنجان خونم و به شکوه سنگینت میپیوندم و دلبرم را در ملتقای زمین و آسمان پرواز میشوم و در رازوارهها شعرش میورزم و با کششی عشقگونه در جاذبهاش محلول میشوم با آسمان که خانهی امن و ابدی پرندگان بیگانهخو ست انتظار را، و هستی ترس در دالانهای رازداری را و تهماندههای آوازی موهوم را این «را»ی مشتعل سرگردان را بسیار کسان شعلهای در دهان دارند و قلبی به دندان پای میگردانم و رکاب میزنم رکاب میزنم و ماه از نفس افتاده را دور میزنم و تاریخ به خواب رفته ماه را عمیقتر میکند و من این پژواک را قرائت میکنم تا حماسهاش را نیرومندتر برانم تا نیرومندیاش را به قانون بدل کنم رکاب میزنم رکاب میزنم و در شیههی اسبان گرانسنگ شمشیر میکشم و تاریخ را در چشمان بشریات به نظاره مینشینم ارواحی که در صیحهی شمشیر جاوادنه گشتهاند اوراد باستانی که مسحورم کرده است از لیلاکوه تا قیامت شب انتظار من است و پیادهراهش قدمگاه عشقبازی من رکاب میزنم رکاب میزنم و در انتظار شادمانی روز عشّاق به پیش میرانم رکاب میزنم رکاب میزنم و بخل را رها میکنم رکاب میزنم رکاب میزنم و مردان حسود را میبخشم رکاب میزنم و از دشت میگذرم و پهنای آن را به باد وحشی میسپارم که پس از من کفیل دشتهای سرگردان خواهد بود رکاب میزنم رکاب میزنم و از دشت میگذرم و آنکس که از دشت گذشته باشد دیگر به بازگشتن اندیشه نخواهد کرد رکاب میزنم رکاب میزنم و این شب مدهوش را سرمیکشم و این بشریت سنگین شده را رها میکنم و برگهای خزانگرفته را رکاب میزنم رکاب میزنم و وداع را مست میکنم. طاهره صالحپور @postmodernliterature
📕🍂 (ادامه از پست قبل...) و یا اگر دفعهی بعد خواندمش شاید احساس زندهتری از آن در من شکل بگیرد. در این سه دهه از مشغولیتم به شعر و رمان، پدرو پارامو تاثیرگذارترین رمان برای من بود. حالا که فضای روستایی این خواب را مرور میکنم عمق تاثیرش را میبینم. گویا خوان رولفو به این واقعیت رسیده بود که آدمها پس از مرگ هم همین زندگی را ادامه میدهند، گاه همراه با کاموری و گاه توام با ناکامی. فضای پدرو پارامویی آدمی را به مرور خاطرات کهنسال برمیانگیزد. خاطرات خوشی که به دور از هیجان و تنش، در سکوتی آرامورانه همچون پاروزدن در دریایی ساکن در عصری تابستانی شکل میگیرد. در شهری کوچک و کمجمعیت و خلوت. یاد آن روزها افتادم که اشعار شاعران قدیمی شهر را دوست داشتم. شهدی و بابائیپور و شکیبایی و درتاج و محمود پاینده؛ شاعرانی که از نمایشها و ظواهر مصنوعی گریزان بودند و به جایش به فربه کردن و عمیق نمودن شعر و فکر خود میپرداختند. شاعران عمیقی که در بند رفتارهای هیستریک و رمانتیک نبودند، بلکه بعکس شعرهای پرقدرتشان، ظاهری بسیار اندیشهگرا و عقلنهاد داشتند و همین گریز از ظواهر نمایشی و متصنعانه باعث عمق و قوت عجیب شعرشان میشد. این شعر زیبا از مرحوم حسین درتاج یکی از همان شعرهاییست که من در نوجوانیام از داخل نشریات شهر پیدا کردم و بسیار خواندم. حالا آن را از صفحه خوب و خاطرهزندهکن "سیمای لنگرود" پیدا کردم. حسین درتاج که خدا او را هزاران بار رحمت کند، عجیب شاعر باشعور و نجیب و باپرنسیبی بود. آه! از این نیکومرد از دست رفته! برای برخیها آدمی آرزو میکند کاش خداوند ترتیبی میداد که اینها هرگز نمیرند؛ با خود میگوید اگر اینها بمیرند دنیا پس از اینها چگونه خواهد گذشت؟! و حسین درتاج از آن دست انسانهایی بود که حسرتی اینگونه بر دلمان نهاد. کجا گذشت زمان طبع شستشو دارد هنوز خاطر من عطر یاد او دارد اگر بیاید و پائی دوباره پیش آرد دو دیده اشک تمنا سبو سبو بارد چه میکنی و کجایی کسی سراپا شوق برای جستنت آهنگ جست و جو دارد به انتظار و امیدی هنوز هم گرم است دلم که تکیه به دیوار آرزو دارد درون سینه تنگم چه میکنی ای عشق کجای این قفست جای های و هو دارد دل گرفته ابری، ببار ای باران که چشم سبزهپسندم به آب خو دارد غریو سلسله برپایم از خزر بشنو که بغض کهنه من بسته در گلو دارد اگرچه سکه بنامم نزد هنوز اقبال حوالهای که نوشتند پشت و رو دارد حدیث دفتر خوش طرح گل بخوان دُرتاج که شرح میل دل غنچه مو به مو دارد. (غزل از مرحوم حسین درتاج) ✍طاهره صالحپور #ادبیات_در_وضعیت_پسامدرن #پدرو_پارامو #خوآن_رولفو #حسین_درتاج @postmodernliterature
📕🍂 پدرو پاراموتر از رمان چند شب پیش خواب مادرشوهرم را دیدم که به همراه برادرش در روستای ییلاقیشان زندگی میکردند. من رفته بودم به آنها سر بزنم. مادرشوهرم یک عود بزرگ به من هدیه داد من خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم این عود چه بوی خوبی پخش خواهد کرد و برای تشکر از بین اوراقی که دستم بود یک ورق زرشکیرنگ درآوردم و گفتم بیا این پنجاه تومنی مال تو؛ پیرزن با خوشحالی وصفناپذیری پول را گرفت و مثل کودکی معصوم به سرعت رفت که خرید کند برادرم کنارم بود و به من گفت اون کاغذی که دادی پول نبود و....و من ناراحت و منتظر که مادرشوهرم برگردد تا برایش در میان اوراقم دنبال یک اسکناس بگردم. فضای خواب به طرز غریبی پدرو پارامویی بود؛ زمین زیر پایمان خشک و بیآب و علف بود اما یک درخت با شاخ و بالهای پیچ و تابدار بالای سرمان سایه انداخته بود که لنگرگاه آن قطعه از زمین بود و تعادل و سرسبزی پایداری در بازوهایش بود و به آن فضای روستایی آرامش عجیبی هبه میکرد. پیش از این دو مرتبه رمان پدرو پارامو را خواندم اما الان دیگر میلی به خواندنش ندارم فضای خواب بسیار زندهتر و لذتبخشتر از فضای رمان بود. (ادامه در پست بعد) ✍طاهره صالحپور
Channel photo updated
🖥 صحبتهای دکتر #شروین_وکیلی درباره ۱۸ و ۱۹ دی @postmodernliterature
без подписи
🏴🏴🏴 #زمستان آواز: #استاد_شهرام_ناظری شعر: #مهدی_اخوان_ثالث سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در، بگشاي دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد تگرگي نيست، مرگي نيست صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم چه ميگويی كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد؟ فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست... @postmodernliterature
🏴 برای تسکین یافتن و تخلیهی اندوه باید گریست و به اشک و آه و گریه پناه برد. وقتی در رنج مصیبت و سوگ میرقصند و کف میزنند و پای میکوبند یعنی اندوه ملت را پایانی نیست؛ نه فراموشی میطلبند و نه تسکین مییابند. طاهره صالحپور @postmodernliterature
Channel photo updated
🖤 تئودور آدورنو جه به جا گفت: «بعد از آشوویتس سرودن شعر بربریت است». آیا شعر میتواند آنهمه جانهای خاموش را بازگرداند؟ آیا سخن توان ایستادن در مقابل سکوتی یخین و زهرآگین را دارد؟ و آیا شعر میتواند زندگی را که در زیر آواری از کشتگان مدفون شده بازگرداند؟ طاهره صالحپور @postmodernliterature
✔️چرا معنای تحلیل،دادن «راهحل» نیست؟ ✍🏻سهند ایرانمهر «خب، راهحل چیست؟»این پرسشی است که این روزها بسیار میشنوم؛ پرسشی که در ظاهر ساده است، اما در باطن، بار یک سوءتفاهم عمیق را بر دوش میکشد، سوءتفاهمی درباره نقش تحلیلگر در جهان سیاست و اجتماع. گویی از او انتظار میرود همان کند که مهندس میکند یا طبیب؛ نسخهای بنویسد و خیالها را آسوده سازد. حال آنکه در ساحت علوم انسانی، جایی که موضوع شناخت، انسان است با همه پیچیدگیها و ناپایداریهایش، نسخهپیچی و ایمان به قطعیت، نه نشانه علم است و نه ثمره خرد. تحلیلگر نه سیاستگذار است، نه مجری، و نه صاحب ابزار قدرت؛ وظیفه او اداره جهان نیست، بلکه فهمپذیر کردن آن است یعنی توضیح رویدادها، صورتبندی ریشهها و روشن کردن پیامدها. در جهانی که متغیرهای سیاسی، اقتصادی، رسانهای و امنیتی دمبهدم تغییر میکنند، ادعای ارائه «راهحل قطعی» بیش از آنکه نشان مسئولیتپذیری باشد، اغلب نشانه سادهسازی خطرناک واقعیت است. راهحل، تنها زمانی معنا دارد که با اختیار، ابزار اجرا و پذیرش مسئولیت پیامد همراه باشد. بدون این سه، آنچه به نام راهحل عرضه میشود یا مُسکّن روانی است یا صورتی آراسته از فریب جمعی. اصرار بر مطالبه راهحل فوری، در بسیاری موارد تلاشی است برای گریز از مواجهه با پیچیدگی. تحلیل دشوار است، چون قطعیت نمیدهد و ذهن را در تعلیق نگه میدارد. در مقابل، نسخههای آماده - حتی اگر نادرست باشند- آرامش میآورند. اما سیاست و اجتماع، نه ریاضیاتاند که پاسخ یگانه داشته باشند، نه دیناند که یقینِ تسکینبخش ارزانی کنند، و نه بازارند که مطابق تقاضا، کالا عرضه شود.آرامشِ ساحتِ این حوزهها، آرامشی نیست که بیهزینه به دست آید؛ بهای آن اغلب نادیده گرفتن ریشهها، حذف ساختارها، تقلیل سیاست به چند شعار سادهفهم، و فروکاستن آن به میدان مرید و مرادی است. جامعهشناس یا تحلیلگر، پیشگو نیست؛ عقل سرد و زبان سنجیدهاش معمولاً با ذهنهای جویای هیجان و دوپامین سازگار نمیافتد. او نه مسئول رستگاری است، نه انقلابیِ همیشه خشمگین، و نه ندیمه گوشهایی که فقط تأیید یا تکذیب میخواهند. در مقام تحلیل، وظیفهاش روشن کردن سازوکارهاست، اینکه پدیدهها چگونه زاده میشوند، چه نیروهایی آنها را بازتولید میکنند، چه ضرورتهایی در کار است و از چه چیزهایی باید پرهیز کرد؟ از همین رو، پیشگویی نمیکند، تکلیف صادر نمیکند و خود را جای تصمیمگیر نمینشاند. این نه احتیاط افراطی است و نه عقبنشینی؛ بلکه پرهیز آگاهانه از ادعای دروغین تسلط بر متغیرها و نپوشیدن قبای پیامبرانه است. دادن راهحل از جایگاهی که نه پاسخگوست و نه صاحب اختیار، در بهترین حالت سادهانگاری است و در بدترین حالت، خوراک ماشین پوپولیسم و پروپاگاندا. تحلیلگری که بیمحابا نسخه میدهد، یا مردم را به توهم کنترل میکشاند یا شیادانه وعده رستگاری میدهد، بیآنکه مسئولیت پیامدها را بر عهده گیرد. در برابر این وسوسه، راه درست آن است که بهجای تسکین، روشنگری کرد؛ بهجای آرام کردن، تلنگر زد؛ و بهجای نسخهپیچی، قدرت تشخیص و تفکیک را به ذهن مخاطب بازگرداند. این رویکرد به معنای شانه خالی کردن از مسئولیت نیست. سخن گفتن از امکانها، محدودیتها و بنبستها، خود شکلی از مسئولیتپذیری است؛ گفتن اینکه چه چیزهایی کار نمیکند و چرا. قلمِ آگاه چنین میکند، زیرا در جهانی چنین پیچیده، گفتن سخنی که فردا هزینهاش بر دوش دیگران بیفتد، آسانترین کار و نگفتنش، گاه دشوارترین و در عین حال مسئولانهترین انتخاب است. @sahandiranmehr
#اختصاصی_راهبرد_گیلان ❌ انتصاب پسر نماینده لنگرود در یکی از بزرگترین شرکتهای وزارت راه‼️ 🛑 نطق درباره معیشت مردم، عمل به نفع فرزند؛ یک روز در مجلس، یک حکم در وزارت راه‼️ ▪️فرهاد لاهوتی، فرزند مرداد لاهوتی نماینده لنگرود در مجلس، با حکم معاون وزیر راه به سمت مدیر پروژههای احداث آزاد راههای گیلان منصوب شد. ➕سمتی در یکی از بزرگترین و پرگردشترین شرکتهای زیرمجموعه وزارت راه با گردش مالی چند صد میلیارد تومانی. 🔸حالا راحت تر میتوان درک کرد که چرا لاهوتی همواره مدافع بیچونوچرای فرزانه صادق، وزیر ناکارآمد راه و شهرسازی است. 🔹در حالی که پسر این نماینده در یکی از کلیدیترین پروژههای عمرانی کشور صاحب مسئولیت شده، لاهوتی روز گذشته ، سوم دیماه، در صحن علنی مجلس با لحنی آشنا گفت: «من دغدغه بیکاری جوانان و معیشت مردم را دارم.» ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 💯با اخبار #راهبرد_گیلان همراه شوید @rahbordgilan
ماهِ بیحوصلهی دشت، بیابان را کشت سیب تلخی شد و چرخی زد و ایمان را کشت حجرالاسودِ ما روشنیِ باغچه بود قبله آنقدر عوض شد که مسلمان را کشت کوچه در کوچه زمین خورد و به جایی نرسید داغ این کوچهی بنبست، خیابان را کشت سبد خالیِ امسال به سیبی ننشست خاک بیبرکتِ این مزرعه باران را کشت «دشنهای داشت پدر، تشنهتر از اسبم بود» درد آنقدر فرو رفت که درمان را کشت شعلهی دست تو روشن که در این شهر هنوز میشود با دف تو نصف خراسان را کشت #غلامرضا_بروسان 📘 #سکتهی_سوم @gholamrezaborousan
📕🌲 قانون پایستگی نور رها کردهام هرچه را که دستاویز بودن است صبح در ابر خویش ملهوف است همچون پوشیدن نور بر مفهوم رقیق باران در سمتی که قانون پایستگیات متهوّر میشود قرون بودنت را گم کردهام و میان تاریخ شکافی عمیق افتاده است روحم را سیلابی مهیب برده است و زمان مفهوم تهی بودن را منتشر میکند نگاه زهرآلود گاهشمار احاطهام میکند ماه سنگین شده بر طاقچهٔ آسمان شب را پارو میکند در ابعاد تمام نشدنیاش شبی که گوهری درخشان را در تاریکی چال کرده است نور در چشمهایت ریشه کرده و فراموشی دستپرودهٔ اوست موسیقی پس زمینهٔ عطش را رو میکند معیار بودنت جهان تهمانده را دور انداخته است تاریکی بخیلتر از آن است که درخشندگیات را به یاد آورد. طاهره(تارا) صالحپور #شعر_آزاد #ادبیات_در_وضعیت_پستمدرن #طاهره_صالحپور @postmodernliterature
📕🌲 تاریخ نور نشانی شبگیران در آینه حل شده است و انعکاس نورِ تصعید شده در تاریخنای چشمانت شکسته است دیوار زمان را هیبت درهم ستمی متخلخل رگها را میسوزاند و در اندرونی پنهان دلم فراگیر میشود شب را اینگونه به انگشتان خویش آغشتهای که غلظت رفتارش را در ستارههایی دیگر فرو مینشاند بارانی که سببش از شیروانیها پایین میآید روی چمنهای مکتوب دهر راه میرود و بازگشتش عادتی ندارد چگونه جلالت صدا در تجلیات محزون شد و کثرتت تغییر جهت داد؟ قلّت جهان تأثیر میگذارد و ابعاد رستگاری از سماوات غایب میشود چرخش پرگار نیز تفاهم ندارد ثبوت متغیرت گاه که امهال جهان را در اندازههای خوشطینت طرح میریزد در بر پاشنهی شب پراکنده میشود و رؤیایت نقش بر آب میکند گلهای ماه عصیانگر نیز. طاهره(تارا) صالحپور #شعر_آزاد #ادبیات_در_وضعیت_پستمدرن #طاهره_صالحپور @postmodernliterature