Protomental
Статистикаحالا دو دقیقه بشین تا بهت بگم چه بلایی سرمون اومده... مطالب توسط (پروتوتروف سابق) (https://t.me/liveafterandbefordeath) (https://t.me/drmentalll ) و (دکتر منتال) جمعآوری و اشتراک گذاری میشن.
- Последний пост
- 12 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بحث رو میخواییم به اینجا برسونیم که رندومایزیشن و کارآزمایی بالینی به سمت دوسوکور رفتن، که طبق حالت تنظیمات کارخانه مغز ما نیست. مغز ما مسیر رو خیلی سرراست توضیح میده. من چرا پولدار شدم، من چرا ازدواجم خوب شد، من چرا موفق شدم. در صورتی که تا زمانی که شما رندومایزیشن ندارید، یک خطر بسیار بسیار جدی هست که همهی اینها شعبدهی ذهنته. و به همین دلیل خیلی از اینهایی که میان توضیح اقتصادی میدن، توضیح سیاسی میدن. چرا انقلاب شد، چرا جنگ شد. هیچکس گروه کنترل نیاورد ببینید چی میشه. روانشناسها سالهاست شروع کردند، روانپزشکها سالهاست شروع کردند. اون تنها چیزی که میخوام به شما منتقل کنم اینه، ببینید ۲۳۰۰ سال طب، این همه فکر میکردند اثر میکنه بعداً میدیدند یا پلاسبوئه یا اصلاً مضره! ولی این خطای افراد بوده که خیال میکردند اثر میکنه. حالا بیا علوم جدیدتر، اقتصاد، سیاست، روانشناسی. تا زمانی که شما این قضیه رو به قول اندرو لید نسپارید به دست رندومیستس و کارآزمایان بالینی، ذهن ما میتونه خطا کنه.
اینا ساختههای ذهنه! ذهن ما از این شعبدهها زیاد داره. یه چیزی تو تاریخ بود به نام پرکینز متالیک قرن هجدهم، میگفتن میخوایم برق اضافهی بدنت رو بگیریم. برای روماتیسم خوب بود، برای التهاب خوب بود، ولی هر بیماری خوب بود. چون معتقد بودند برق زیادی بدن رو باید با کمک فلز بگیرید. یه چیز فراگیر شده بود تو انگلستان، مردم میرفتن از این کارا میکردند. ببین چقدر راحت با رندومایز کردن میتونین نقدش کنید. فردی به نام جان هیگارت، یه پژوهش خیلی ساده میکنه. میآد یه سری از اینها رو با چوب درست میکنه، روش رو رنگ میزنه و میذاره روی افق. و این متنیه که او نوشته در ۱۸۰۰، ولی امن در کوزور دکتر فالکونر و آقای نیکولز، جراح بیمارستان و آقای فارل مسئول داروخانه و اینها این کار رو کردم. همون چوبیها رو گذاشتم، دقیقا مثل اون اثر کرد. پس داستان الکتریسیته با یه حرکت ساده، روی ۵ یا ۱۰ نفر حل شد.
مثالهای خیلی زیادی هست، یه مدت میاومدن یکی از شریانها رو میبستن، به این امید که خونرسانی به قلب بیشتر بشه و جلوی سکتهی قلبی گرفته بشه. سال ۱۹۵۰ باحجم نمونه خیلی کم، اومدند اولین بار این کار رو کردن، این در تاریخ بشر اولین باره که ادای جراحی رو درآوردن، طرف رو بیهوش کردن، بعد وانمود کردن که این شریان رو بستن و دیدن اکثر اونهایی که این کار رو کردند، بهتر شدند. میزان تحملشون به ورزش بیشتر شده. یعنی حتی جراحیای که ممکن بود با نگاه ساده ببینیم، خب معلومه جراحیش کردم حالش خوب شد، اینم میتونه توش همونجور دچار تفسیر گذشتگی بشه. خیلی از این طبهای مکمل دقیقا با همین مکانیسم کار میکنن.
حالا این سناریو ها رو یه جور بگذاریم کنار هم. به نظر من خلاصهای میشه از زیبایی کتابی که اندرو لید نوشته؛ Randomistas: رندومکنندگان. میگه بشر به صورت ذاتی دوست نداره این کار رو بکنه. خیلی راحت میتونه در گذشته شواهد پیدا بکنه. قشنگ فکر میکنه جهانش رو فهمیده. فهمیده من چه کار کردم که بچههام موفق شدن. فهمیده من چه کار کردم که ازدواجم خوب شده. حتی سخنرانی میکنن و قشنگ توضیح میدن، من چهجوری میلیاردر شدم! برای دیگران راه رمز پویا شدن رو میگه! بیشتر اینها خطاست و همهش ساختهی ذهنته. داستان اینه اگه شما چیزها رو رندومایز کنی و بگی حالا بگو مثل اون کاری که رونالد فیشر کرد. تا زمانی که ما همچین کاری نکردیم، راستیشو بخوایید من یه ذره با شک به افراد نگاه میکنم. اونهایی که میان رازهایی رو میگن، پشتش باید رندومایزیشن باشه.
پدیده بعدی، پدیده فورر. ۱۹۴۸، برچام فورر، روانشناس آمریکایی هم در آزمونی ادعایی میکنه و این آزمون رو نشون افراد میده. قبلش میگه این توسط تست پاد روانشناسی برای شما استخراج شده. بخون و ببین چقدر ما دقیق تونستیم شخصیت تو رو بشناسیم. افراد این آزمونها رو خوندن و گفتن عجیبه! چه جوری صفات منو فهمیدی؟ چه شکلی تونستی بفهمی این ویژگیها رو من دارم. گفتن ما علمی تشخیص دادیم و سیستمهای شناسایی قوی داریم. بعد از صفر تا ۵ نمرهدادن که چقدر ما درست پیشبینی کردیم. میانگین ۴.۲۶ نمره دادند. یعنی به بیان سادهتر، یه چیزی رو با ابهام، با یه صورت کلی، افراد شروع میکنند شواهدی به نفع قضیه پیدا میکنند.
پل لازاروف یه مقالهای مینویسه در سال ۱۹۴۹ میآد ویژگیهای سرباز آمریکایی رو از نظر روانشناسی مینویسه. افراد تحصیلکرده در مقایسه با افراد غیر تحصیلکرده. در جریان زندگی سربازی افراد روستایی در مقایسه با شهری روحیهی بهتر و قویتری دارند. سربازانی که از جنوب آمریکا آمده بودند در مقایسه با شمالیها بهتر شرایط جوی گرمسیری رو تحمل میکردند. و اینا رو که نوشت همه گفتند معلومه دیگه روستاییها به سختی عادت دارند و نتایج رو تفسیر کردن. منتها اسم سخنرانی من چی بود؟ گفتم اگه میتونی درستشو بگو! حقیقت اتفاقاً کاملاً برعکس بوده. افراد تحصیلکرده کمتر نوروتیک بودن. افراد روستایی روحیهی قویتری نداشتند و اونهایی که از جنوب اومدن تحمل گرمای بیشتری نداشتند! تمام اون فاکتورهای کاملاً اونطرفی رو که به شنونده داده بود، نه تنها افکارشون پذیرفته بودند، بلکه شروع کرده بودند براش استدلال هم آوردند.
خلاصه میگفته که نمیتونید تشخیص بدید. اگه هشت تا فنجون برات بچینم هر هشت تا رو درست بگی من باور میکنم که تفاوت دارن. خانم موری او فیشر براش هشت تا فنجون میریزه، ۴ تا اول شیر، ۴ تا اول چای، چشماش رو هم بست. و یکی یکی میگه که این اول چای بوده، این اول شیر بوده، این هم آخری بوده. حالا اینو میخوام بگم این چیه؟ رندومایزیشن، یعنی رندوم کردن متغییر ها. double blinded randomized. این تا زمانی که نباشه، علم باورش نمیکنه. هر چقدر شما کیس داشته باشی، قابل قبول نیست.
«خانم چای را میچشد» یا The Lady Tasting Tea آزمایشی که رونالد فیشر برای نشان دادن اهمیت طراحی آماری و آزمون فرض مطرح کرد. ایده این بود که اگر کسی ادعا میکند میتواند تشخیص دهد در ترکیب شیر و چای، اول باید شیر بریزیم یا اول چای، باید این را در شرایط کنترلشده و تصادفی بررسی کنیم! این مثال به نمادی از طراحی آزمایش و استدلال آماری تبدیل شد. موریو ریشتو، یک قارچشناس، جلکشناس، در مهمانی براش چای میآورند، میگه چرا اول شیر ریختی، اول باید چای بریزی بعد شیر و بریزی! رونالد فیشر میگه که همچین چیزی امکان نداره. یعنی شما تفاوت اینو میفهمید که اول شیر رو ریختند بعد چای رو ریختند؟ میگه بله روی مزهش اثر داره. چرا این تست مهم بوده؟ خانوادههایی که پولدار بودند اول چای داغ رو میریختند بعد شیر میریختند. چون اونقدر چینی داشتند که اگه چینیشون بشکند ناراحت نبودند. فقرا طفکیها، برای اینکه چینی نشکند، اول شیر رو میریختند، بعد چای رو میریختند.
ویلیام استارک خودش رو گذاشته روی رژیم آب و نون که اسکوروی بگیره و بعد شروع کرده با متد علمی دونهدونه به خودش هفته اول انجیر داده، یه هفته شیر، یه هفته پنیر، گوشت گاو، روغن زیتون بخورم و... هی همینجوری اومده پایین تا اینکه جان خودش رو از دست داده! و در واقع شهید راه علم تغذیه شد. پایین لیست، ۲ تا پایینتر لیمو و میوهجات بوده. یعنی اگه لیست رو یه جور دیگه نوشته بود طفک زنده میموند.
از بیماری اسکوروی شروع کنیم. وقتی ویتامین سی نداشته باشی، لثهها ملتهب میشه. دچار خستگی میشی مفاصل درد میگیره. خونریزیهایی پیدا میکنی، بسیار ضعف پیدا میکنی و حتی راه رفتن عادی برات ممکن نیست و جان خودت رو از دست میدی. این بیشتر تو دریانوردها بوده، برای اینکه وقتی در دریا میرفتن بهشون ویتامین سی و میوههای تازه نمیرسیده و خیلی سریع دچار این حالت میشدن. تقریباً میگفتن امکان نداره بتونید برید استرالیا و نصف خدمتتون رو از دست ندید. جیمز لید اولین کسی بود که فکر کرد چجوری میتونه اینو درمان کنه. یه کار خیلی جالب کرد که بنیانگذار اون چیزی شد که اساس بحث امروزه ماست. افراد رو به ۴ گروه تقسیم کرد و تو هر گروه هم فقط ۲ نفر داشت. شروع کردن به یه عده از اینها شراب سیب، به یه عده آب دریا به یه عده اسید سولفوریک ناپایدار داد. یعنی شما فکر کنید دریانوردهای بیچاره که ۱۳۰ هزار تاشون جونشون از دست دادند، به عنوان درمان اسید سولفوریک یا آب دریا میخوردند و بدتر میشدند! چرا اینقدر خطا رخ میداد؟
#اگه_راست_میگی_بگو #دکتر_آذرخش_مکری دیوید موتول یه تاریخ شناس پزشکیه، صحبتش سر اینه که از ۲۴۰۰ سال از فعالیت پزشکا ۲۳۰۰ سالش الکی بوده. اینو خیلیها باور نمیشن، ولی من با شواهد نشون میدم طب تا قبل از عصر مدرن واقعاً پلاس بو بوده و نه تنها پلاس بو بوده، بلکه حتی پیش دکتر میرفتی، امکان اینکه وضعت بدتر بشه، خیلی جدیتر بوده. یعنی اگه شما در قرن هفدهم بودید به نفعت بود که پیش پزشک نری. سوال اینه چرا اینجوری بوده؟
وسط این مباحث گریزی بزنیم به کتابی معرفی شده از دکتر مکری کتاب گریز از تروما نویسنده جورج بونانو تحقیقات نشان دادهاند هیچ ویژگی مشخصی همیشه کارآمد نیست.هر ویژگی یا رفتاری که فکرش را بکنید، هم مزایا هم معایبی دارد.چیزی که در یکموقعیت خاص جواب میدهد، ممکن…
وسط این مباحث گریزی بزنیم به کتابی معرفی شده از دکتر مکری کتاب گریز از تروما نویسنده جورج بونانو تحقیقات نشان دادهاند هیچ ویژگی مشخصی همیشه کارآمد نیست.هر ویژگی یا رفتاری که فکرش را بکنید، هم مزایا هم معایبی دارد.چیزی که در یکموقعیت خاص جواب میدهد، ممکن است در موقعیت دیگر کارساز نباشد یا حتی به ما آسیب بزند. حتی ویژگیهای به ظاهر مفید، مثل ابراز احساسات یا کمک خواستن از دیگران، همیشه به درد نمیخورد. گاهی اوقات حتی ویژگیهایی که به نظر ما مشکل ساز هستند، مثل سرکوب احساسات، دقیقا همان چیزی هستند که در یک موقعیت خاص به آن نیاز داریم.این بدان معناست که باید راهحل مناسب را در لحظه پیدا کنیم و سپس خودمان را با شرایط جدید وفق بدیم.به عبارت دیگر باید انعطافپذیر باشیم. #پایان_تروما
چیز دیگری که کمک میکنه اینه: داشتن معلم مرد ابتدایی. کمک میکنه که الگو ی مردانه در پسر بچه ها وجود داشته باشه و اینها به اتکا آقا معلمی که خیلی همچین شیفتهش میشن یه مقداری اون انگیزه هاشون برگرده. باز شواهدی رو نشون داده که داشتن الگوی مردانه ی مقتدر قوی و منضبط، برای بچه های دبستانی و نوجوانان راهنمایی کمک میکنه کمتر دچار اون سندرم های بشن که خدمتتون گفتم. روند در غرب به ضرر اینه. مثلا در آمریکا در مقطع ابتدایی هشتاد و نه درصد معلمین خانم هستند؛ اصلا معنیش این نیست معلمین خانم ناکارآمد تر و ضعیف تر از آقایون هستند بلکه میگه پسر بچهها یه رول مردانه اونجا لازم دارن که ابهت فیزیکی بگیره و چه بسا ورزشکار باشه! نوجوانانی که الگوی مردانه فیزیکی دارند کمتر دچار اون سندروم های ناامیدی میشن. خانواده های محترم ممکنه شما حس کنید نوجوان هفده سالتون ول کرده، تو خط بازی کامپیوتره، حشیشه، درس نمیخونه، لزوما ترک حشیش و ترک بازی کامپیوتر و نمیدونم فرستادنش به مرکز درمانی، کمکش نمیکنه. یه الگوی فیزیکی مردانه تو زندگیش باشه، مثلا یه بدنساز، جودو کار، یه کسی کهmasculinity مردانگی عضلانی داره و این یه جوری به اون متکی شده، از این خوشش میاد، مربی باشگاه یا معلمین ورزش تا حدی این کار رو میکنند.
Redshirting اصطلاحش از کجا میاد؟ redshirt به افرادی میگفتند که توی تیم های بازی رو نیمکت میشینه، ذخیره ست پیرهن قرمز میپوشیده. یعنی اینکه من الان این دوره بازی نمیکنم، من تو ذخیره هستم بذار یه عده ی دیگه بازی کنن، فعلا من استراحت بکنم و این الهام گرفته از کتاب مالکوم گلدول و اساس حرفش اینه که پسر بچه ها از نظر خویشتنداری و بلوغ هیجانی و قدرت خویشتنداری تکانه ای نسبت به دختر بچه ها عقبترند. یعنی مثلا یک دختر خانم پونزده ساله بهتر میتونه هیجان خودش کنترل کنه تا یه پسر پانزده ساله و البته منشا این قضیه رو biology زیستی میدونه. به همین دلیل میگه چون با تاخیر صورت میگیره، اگر شما نگاه کنید یه پسر بچه ی مثلا هفت ساله در مقایسه با دختر بچه ی هفت ساله بیشتر نشانه هایی از پرتحرکی، عدم تمرکز و عدم توان یه جا نشستن، عدم کنترل هیجاناتش داره و این ریشه داره در biology و testosterone در مغز مردانه. و به همین دلیل پیشنهاد داده که یک راه برای خانواده ها میتونه این باشه که اگر پسر بچه دارن، پسر بچشون رو یه سال دیرتر بذارن بره مدرسه و حتی گفته بود من حتی این پیشنهاد رو کرده بودم که سن تحصیلی برای پسرا یه سال ببرن بالا که اون یه مزیتی پیدا بکنن از نظر کنترل تکانه و علایم ADHD و این کمکشون بکنه که بتونن تو این رقابت یه مقدار دوباره خودشون رو باز بیابن.اصطلاحا redshirt تنشون کنید. یعنی یه سال بذارید دیر برن مدرسه، وقتی میرن مدرسه کنترل تکانه دارن، یه ذره قدشون نسبت به بقیه هم بزرگتر خواهد بود در تیمهای ورزشی میدرخشند و...
یافته ی قشنگ دیگری که تو مطالعات نشون داده اینه: محلهها در سرنوشت پسران بیشتر تاثیر دارند. اومده دیده اگر محله ای افت بکنه مثلا دیدین میگن محلهی جرم خیز، لات خونه، محلهی معتادها و... اگر شما پسر بچه دارید، از این بیشتر تاثیر میپذیرد تا دختر بچه. در صورتی که افراد به صورت غریزی فکر میکنند برعکسه ولی چون دخترا به محله اونقدر اتصال عاطفی پیدا نمیکنند، یا درگیر نمیشن، این پسران که دوست دارن بزنن تو کوچه، بازی بکنن و تو محوطه باشن. حالا چه بیولوژیک نگاهش کنیم چه فرهنگی، پسرها آسیب پذیرتر هستند. پس یه پیامی که داره اینه اگر پسر دارید و پسرتون داره این افول رونشون میده، عوض کردن محله و رفتن به محلهی بهتر خیلی بیشتر کمک خواهد کرد و دختر خانم ها کمتر توی اون محله ها آسیب خواهند دید. اونا راه خودشونو خواهند رفت.
مبحث self- compelexity : هر انسانی برای خودش یه هویت تعریف میکنه، مثلا من خودم رو روانپزشک تعریف کردم. تمام هم و غمم اینه که روانپزشک خوب و موفقی باشم. یه نفر دیگه خودش رو یک business man موفق تعریف میکنه و... منتهی نکتهی قشنگ self- compelexity اینه که اون طبقه ی خانم ها که دارن وارد بازار کار و تحصیل میشن در مقایسه با آقایون self- compelexity بیشتری دارن، درسته بار بیشتری رو تحمل میکنم، هم مادر نمونه باشم، هم دکتر نمونه باشم، هم فرض کن هنرمند نمونه ای باشم ولی فراموش نکن این یه خوبی هم داره، اگه یکیش آسیب دید، خویشتنت با سر زمین نمیخوره و می.تونه شناور نگهت داره، در صورتی که اون آقا وقتی ورشکست میشه یا شغلشو از دست میده، خیلی بیشتر در معرض خودکشی، بیماری روانپزشکی، اعتیاد و غیره قرار میگیره. زن میگه درسته از شغلم برکنارم کردن ولی از مادر نمونه که من رو برکنار نکردن. اولی نشد، هویت دومت چیه؟ یعنی فکر کن شغلت رو گرفتن، فکر کن دیگه مدیرعامل موفق نیستی، فکر کن سیاستمدار موفق نیستی، بازنشسته شدی، خونه نشین شدی. هویت دومت چیه؟ انسان هایی که دارای هویت دوم هستند یا هویت سوم و چهارم و هر چی بیشتر هستند، دارای پیچیدگی خویشتن هستند self- compelexity و سال به سال مطالعات خودشناسی و موفقیت فردی داره این رو نشون میده. هر چقدر self- compelexity بیشتر باشه در ایام پر تلاطم تاب آوریت بیشتره، شادکام تری و تو زندگیت موفق تر خواهی بود.
Incel (involuntar celibate) گروه هایی که به صورت ناخواسته مجرد موندن. میگن اینقدر دیگه شغل پیدا نکردیم، تحصیلات خوب نداشتیم، استانداردها رفته بالا ، درآمد ما زیاد نشده حتی نمیتونیم ازدواج کنیم. به قول امروزیا میگن بهمون دیگه زنم نمیدن و اون مرد سالاری سابق هم نیست که تا پا به بلوغ میذاشتیم یکی رو برامون در نظر میگرفتن و زود تشکیل خانواده میدادیم. باید بریم ازون تارک دنیا ها بشیم، فقط خودمون با بازی کامپیوتری و گوشی و اینا مشغول کنیم و این اشاره کرده که این گروه ها اولا روی رای دهندهها دارن اثر میذارن، جریانات افراطی رو تو جامعه دارن دامن میزنند و سیاستمداران فرصتطلب دارن از اینا استفاده میکنن. و در واقع اون جمله ای که میگفت باید گروه های مسئول حواسشون باشه، باید یه فکری برای این بکنیم.
مسئله ی دیگه ای که داره میگه، میگه که اون لایه ای که داره افت میکنه، همزمان پاش به جرم و زندانم بیشتر داره کشیده میشه. یه دلیل دیگه ای که اینا دیگه از درس و کار دارن جا میمونن، مال اینه که اینا سو پیشینه پیدا کردند. مثلا در دوره دبیرستان کتک کاری کرده، بزهکاری کرده ، خلاف کرده و در واقع چون سو پیشینه داره، از حقوق بعدی محروم میشه. یه جنبشی در غرب داره شکل میگیره که میگن برای اینکه این رو اصلاح کنیم یه چیزی درست کردن به نام ban the box این فکر نمیکنم تو ایران خیلی مصداق داشته باشه ، ولی نکته اش جالبه ! ban the box . the box چیه؟ میگه وقتی شما میرید یه جا استخدام بشید، میگن که آیا سو پیشینه دارید یا نه؟ و یه عده جمع شدن میگن این ban رو باید بردارید. عده ی زیادی از اونایی که به خاطر تکانه ای بودن و یک نوجوانی پر تلاطم، سو پیشینه پیدا کردن دیگه زمین خوردن و نتونستن مسیر رو ادامه بدن و جامعه هم داره مرتب اینا رو از خودش طرد میکنه. در واقع این یک خطر هست که شما با گروهی مواجه بشید که طرد شده و سرخورده هستن و دارن آرمان های خودشون رو از دست رفته میبینند و میرن طرف مواد، شغلهای کم درامد و یک هستهی بدخیم رو در جامعه تشکیل میدن.
مورد بعدی اشاره اش به اینه که سیاهپوست ها رو خشن تر از سفید پوستها میبینند، مردها رو خشنتر از زنان میبینند و مردان سیاهپوست رو خیلی خشنتر از زنان سیاهپوست میبینند. به عبارت دیگر خشن دیدن این گروه مردان، غوز بالا غوز شده. یعنی نه تنها یه عده در جامعه داره پیدا میشه که سرخورده هستند، تحصیلات دانشگاهی ندارند، شغلهای پر درآمد ندارند، بلکه بقیه هم دارن اینا رو به شیوهای خشن، دنبال مواد و از نظر جنسی بی بند و بار و بوالحوس میبینند! یه جور طرح وارهی منفی هم بهشون شکل میگیره و همین مسئله سرایت پیدا میکنه به درک هوش. جامعهی سفیدپوست آمریکایی، سفیدها رو باهوشتر فرض میکنه! ولی خانمهای سیاه پوست رو اونقدر کم هوش نمیبینه که آقایون سیاهپوست رو میبینه!