Psycho Event سایکو ایونت
Статистикаمرجع برگزاری ایونتهای روانشناسی و کتابخوانی پیجهای اینستاگرام: Emran.rabiee Mahla_panjehali_
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 31
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 68
- 1/48двое суток
- 77
- 1/72трое суток
- 84
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وقتی اعتماد به نفست ربوده شد، قدرت این که افکار و رؤیاهای قویات را به واقعیت برسانی هم از دست میدهی. اثری که اعتماد به نفس بر ما میگذارد تا این حد بزرگ است. اولین قدم برای داشتن اعتماد به نفس این است که «تو» ذره ذرهی وجودت را بپذیری. «تو» را در گیومه نوشتم، چون همان کسی است که باید به این وضع غلبه کند؛ نه دوستان، خانواده، همکاران، شریک زندگی، یا فالورهای اینستاگرامت... «تو». اگر تو، تو را قبول نداشته باشی، در راه رسیدن به رؤیاهایت همهاش توی چاله میافتی. از حالا به بعد قویتر باش ✍🏻 #استفانی_باندا https://t.me/psychoeventt
. چرا که آدمها وقت زیادی را صرفِ دیگری میکنند و خودشان را فراموش؛ در حالیکه رهایی در پرداختن به خویش است. از کتاب #بیگانه نوشته آلبر کامو https://t.me/psychoeventt
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید، شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد زمان از شما قدرتمندتر است...! https://t.me/psychoeventt
افسردگی بهایی است که آدم ها برای شناخت خود می پردازند، هرچه عمیق تر به زندگی بنگری به همان مقدار هم عمیق تر رنج می بری ... 📕 وقتی نیچه گریست ✍️ #اروین_د_یالوم https://t.me/psychoeventt
👈 پائولو کوئیلو : همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم ببینیم. https://t.me/psychoeventt
باسلام دوستان عزیزی که برای ایونت امروز ثبت نامشون نهایی شده، لطفا ماشینهاتون رو نوی بلوار پارک کنید🙏
این داستان از نظر روانشناختی یک «روایتِ تأخرِ فهم» است: لحظهای که معنا، سالها بعد از وقوعِ صحنه، خودش را نشان میدهد. این داستان فقط دربارهی کتلت و نان نیست؛ دربارهی چیزی عمیقتر است: ناتوانی ما در دیدن ارزشِ لحظههای ساده، وقتی هنوز در دلِ همان لحظهایم راوی در آن روز، درگیرِ ظاهرِ زندگی است: خستگی، نامرتبی خانه، میوه نداشتن یخچال، و ترس از برهمخوردن نظم شخصیاش. اینها از نظر روانشناختی نشانهی یک ذهنِ کنترلگر و کمالگراست؛ ذهنی که بهجای «رابطه»، روی «ترتیب» و «بایدها» قفل میشود. به همین دلیل، حضور پدر و مادر نه بهعنوان یک نعمت، بلکه بهعنوان یک مزاحمت تجربه میشود. اما سالها بعد، راوی به نقطهای میرسد که میتواند آن صحنه را دوباره ببیند. اینجا یک اتفاق مهم رخ میدهد: بازخوانیِ عاطفیِ خاطره یعنی همان رویداد قدیمی، این بار با بلوغ، فقدان و دلتنگی معنا پیدا میکند. راوی تازه میفهمد که شاید پدر، سکوت کرده، غذا نخورده، و زود رفته باشد؛ نه از بیمیلی، بلکه از توجه، احترام و شاید رنجش خاموش این همان لحظهای است که احساس گناه و اندوه با هم فعال میشوند. از منظر دلبستگی، این داستان خیلی ظریف نشان میدهد که آدمها گاهی محبت را در قالبهای غیرنمایشی میفهمند و منتقل میکنند: پدر با «نان سنگک تازه» محبت میکرد، نه با حرفهای بزرگ. اما راوی در آن زمان زبان عشقِ پدر را نمیفهمید. این یک موضوع مهم در روابط خانوادگی است: همهی آدمها عشق را یکجور نشان نمیدهند و یکجور هم دریافت نمیکنند. عبارت «من آدم زمختی هستم» هم از نظر روانشناختی مهم است. این جمله فقط خودانتقادی نیست؛ نوعی سوگِ دیرهنگام برای فرصتهای از دسترفته است. راوی دارد نه فقط برای پدر و مادر، بلکه برای «خودِ آن روزها» عزاداری میکند؛ برای نسخهای از خودش که هنوز بلد نبود قدردانِ صمیمیتهای کوچک باشد. پیام عمیق داستان این است که: - محبت همیشه پر سر و صدا نیست. - گاهی مهمترین رابطهها در سادهترین نشانهها پنهاناند. - و بعضی فقدانها را فقط وقتی میفهمیم که دیگر دیر شده است. این داستان به ما یادآوری میکند که گاهی «نان سنگک»، از هزار حرف عاشقانه مهمتر است؛ چون در خودِ زندگی جا دارد. و اگر حواسمان نباشد، ممکن است سالها بعد بفهمیم که عزیزترین آدمهای زندگیمان، در سادهترین رفتارها دوستمان داشتهاند. و البته یادمون باشه فرزندانمون رو هم قربانی بایدهای غیرضروری نکنیم https://t.me/psychoeventt
کتلت و نان سنگک ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کفش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.پدرم می گفت: نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت... دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شد. صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبوند،یک دفعه در می زدند ومی آمدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم....چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر می آید؛ اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت. پانزده سال بعد چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم.یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها . حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه..میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ https://t.me/psychoeventt
بحث کردن با یک اَبله نشان می دهد که دو اَبله وجود دارد. #از_کوتهی_توست_که_دیوار_بلند_است #سعید_گل_محمدی https://t.me/psychoeventt
ما بیشتر دلباخته اشتیاقیم تا دلباخته آنچه اشتیاقِمان را برانگیخته است! تا زندهای، زندگی کن! اگر زندگیات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمیکند، نمیتواند بهنگام بمیرد. از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافتهای؟ _ آیا زندگی خودت را زیستهای؟ یا با آن زنده بودهای؟ آیا آن را برگزیدهای؟ یا زندگیات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن خوب زندگی کردن یعنی ابتدا آنچه ضروری است را اراده کنی و سپس آنچه را که اراده کردهای دوست بداری. باید طوری زندگی کنیم که انگار آزادیم. گرچه نمیتوانیم از سرنوشت بگریزیم، ولی باید با آن درگیر شویم، باید پیشامد سرنوشتمان را اراده کنیم. باید به تقدیرمان عشق بورزیم. وقتی نیچه گریست اثر #اروین_د_یالوم https://t.me/psychoeventt
ممکن است پارتنر شما به دلیل خستگی، مشغله یا شرایط کاری چند ساعت پیام ندهد. این رفتار بهتنهایی معنای «دوستت ندارم» یا «برایم مهم نیستی» ندارد. اما اگر درون شما باور قدیمیِ «من به اندازه کافی دوستداشتنی نیستم» فعال شده باشد، ممکن است سکوت او را نشانه طرد شدن تفسیر کنید. در اینجا لازم است بین خودِ اتفاق و برداشتی که از آن کردهاید تفاوت بگذارید. تا وقتی باورهای عمیق ما درباره خودمان تغییر نکند، ممکن است اتفاقها و رابطهها را طوری معنا کنیم که همان باورها را دوباره تأیید کنند. نه لزوماً به این معنا که همیشه آدمهای ناسالم را انتخاب میکنیم، بلکه گاهی ذهن ما از رفتارهای معمولی دیگران، برداشتهایی میسازد که با زخمها و باورهای قدیمیمان هماهنگ است. اگر کسی در درونش باور داشته باشد «دوستداشتنی نیستم»، ممکن است وقتی شریک عاطفیاش به دلیل خستگی یا مشغله چند ساعت پیام نمیدهد، سریع به این نتیجه برسد که «پس دیگر برایش مهم نیستم». در حالی که ممکن است واقعیت فقط این باشد که آن فرد خسته است یا فرصت کافی برای پاسخ دادن ندارد. تغییر باور درباره خود، به معنای بیتوجهی به رفتارهای آزاردهنده یا توجیه کردن رابطههای ناسالم نیست. معنایش این است که پیش از نتیجهگیری، بین واقعیت، تفسیر ذهنی و احساس خودمان تفاوت بگذاریم. یک بار دیر جواب دادن با بیتوجهی مداوم فرق دارد. نیاز متفاوت به ارتباط با بیاحترامی فرق دارد. خستگی و مشغله با طرد کردن فرق دارد. وقتی باورمان نسبت به خودمان متعادلتر میشود، نه فقط انتخابهایمان، بلکه تفسیرمان از رفتار دیگران هم دقیقتر میشود. آنوقت میتوانیم بپرسیم، گفتوگو کنیم و نیازمان را بیان کنیم، بدون اینکه هر فاصله کوتاه یا هر کاهش موقتی در توجه را نشانه دوستداشتنی نبودن خودمان بدانیم. https://t.me/psychoeventt
«واکنش تو به اتفاقات، مهمتر از خود آن اتفاقات است.» 📘 نمیگذارم کسی اعصابم را به هم بریزد - آلبرت آلیس & آرتور لانگ https://t.me/psychoeventt
دوستان عزیز، ممنون از استقبال فوقالعادهتون از کارگاه 💛 ظرفیت کارگاه ۴۰ نفر بود و الان با توجه به ثبتنامها فقط ۱۰ جای خالی باقی مونده. به دلیل محدودیت فضا و کیفیت برگزاری، امکان پذیرش بیشتر از این تعداد وجود نداره. لطفاً دوستانی که قصد شرکت قطعی دارن، هرچه سریعتر ثبتنام نهایی رو انجام بدن. برای عزیزانی که این دوره جا میمونن، حتماً دورهی دوم برگزار میکنیم تا بتونیم میزبان همه باشیم 🌿 براي ثبت نام كامنت بذاريد https://t.me/psychoeventt
وقتی فکر میکنیم باید «یکی» باشیم: ناخودآگاه توقع داریم که طرف مقابل دقیقاً مثل ما فکر کند، مثل ما سلیقه داشته باشد و هر وقت ما ناراحتیم او هم باید ناراحت باشد. اگر او متفاوت فکر کند یا بخواهد زمانی را برای خودش باشد، ما دچار ترس میشویم و فریاد میزنیم: «تو دیگه منو دوست نداری!» یا «تو تغییر کردی!». انگار که او با این کارش، بخشی از هویتِ ما را از بین برده است. در این حالت، ما نه یک رابطه، بلکه یک «زندانِ عاطفی» داریم که در آن فردیتِ هر دو نفر ذبح میشود. https://t.me/psychoeventt
عشق یعنی «یکی شدن» یا «دو نفر بودن»؟ خیلی از ما با این تصویر از عشق بزرگ شدیم: «ما یکی هستیم؛ مثلِ دو نیمه یک سیب.» 🍎 شاید شاعرانه به نظر برسد، اما در دنیای واقعیِ رابطه، همین باورِ «یکی شدن» یا همان چیزی که روانشناسها به آن «همجوشی» میگویند، ریشه خیلی از دعواها و دلخوریهای ماست. وقتی فکر میکنیم باید «یکی» باشیم: ناخودآگاه توقع داریم که طرف مقابل دقیقاً مثل ما فکر کند، مثل ما سلیقه داشته باشد و هر وقت ما ناراحتیم او هم باید ناراحت باشد. اگر او متفاوت فکر کند یا بخواهد زمانی را برای خودش باشد، ما دچار ترس میشویم و فریاد میزنیم: «تو دیگه منو دوست نداری!» یا «تو تغییر کردی!». انگار که او با این کارش، بخشی از هویتِ ما را از بین برده است. در این حالت، ما نه یک رابطه، بلکه یک «زندانِ عاطفی» داریم که در آن فردیتِ هر دو نفر ذبح میشود. https://t.me/psychoeventt
گاهی کل روز دویدهایم و خستهایم. ناگهان چشممان به آشپزخانه شلوغ میافتد و همسرمان را میبینیم که روی مبل نشسته و سرش توی گوشی است. در یک لحظه، تمام وجودمان پر از خشم میشود و فریاد میزنیم: «تو هیچ کاری توی این خونه نمیکنی! فقط بلدی بخوری و بخوابی!» این جمله یک خطای شناختی بزرگ دارد؛ تمام کارهایی که او در روزهای قبل انجام داده را نادیده میگیرد. طرف مقابل هم برای دفاع از خودش شروع میکند به لیست کردن کارهایی که کرده و بحث بالا میگیرد. مسیر درست چیست؟ به جای اینکه با کلمات مطلق مثل «هیچوقت» یا «هیچکاری» به او حمله کنیم، بیایید دقیقاً بگوییم در این لحظه چه کمکی نیاز داریم. چی بگیم؟ «من امروز خیلی خستهام و واقعاً توان تمیز کردن آشپزخانه رو ندارم. میتونی کمک کنی و امشب ظرفها رو بشوری؟ اینطوری بار زیادی از روی دوشم برداشته میشه.» https://t.me/psychoeventt
گذران زندگی این را به من آموخت که آدمها معمولا چیزهایی را از دست میدهند که از داشتنش مطمئن هستند! #تی_اس_الیوت https://t.me/psychoeventt
شبتون بخیر🌱 ✨نگاهی کوتاه به لحظات ماندگار کارگاه های روانشناسی ما ✨ موضوع کارگاه :باورهای نادرست در زندگی مشترک در این مسیر کنارهم یادگرفتیم تجربه کردیم و قدمی تازه برای شناخت بهتر خودمان برداشتیم🌱 ممنون از همراهی وحضور ارزشمندتون🌺 https://t.me/psychoeventt
بسیارند کسانی که گمان میکنند، در حال اندیشیدن هستند، حال آنکه تنها کاری که میکنند، دادن سر و شکل تازه به تعصباتشان است! ویلیام جیمز https://t.me/psychoeventt
قوی بودن به این معنی نیست که هیچوقت خسته یا غمگین نشی اتفاقا قدرت واقعی یعنی به خودت اجازه بدی وسط طوفان گریه کنی و بعد دوباره بلند شی https://t.me/psychoeventt