گزیده های روان شناسی
Статистикаمسیری برای یادگیری بهتر مفاهیم روان شناسی حمید خانی پور هیات علمی دانشگاه خوارزمی ش.ن. 5144
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
✨کارگاه آموزشی | زیستن در سوگ جمعی سوگ، تجربهای است که گاهی یک فرد و گاهی یک جامعه را درگیر میکند. شناخت واکنشهای طبیعی به سوگ و آشنایی با راهکارهای مؤثر برای مواجهه با آن، میتواند به حفظ سلامت روان و افزایش تابآوری کمک کند. از تمامی دانشجویان، کارکنان و علاقهمندان دعوت میشود در این کارگاه آموزشی با تدریس سرکار خانم دکتر رحیمی (روانپزشک ـ رواندرمانگر) حضور یابند. 🗓 سهشنبه ۲۰ مردادماه ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ تا ۱۹ 👈لینک وبینار: https://meet.kntu.ac.ir/b/rooms/yyz-urt-krt-ufe/join 📞جهت هماهنگی و ثبتنام: خانم روزبهانی | ۰۹۱۲۲۰۱۰۳۰۷ ╭─┅─💦🧠─┅─╮ ▪️ble.ir/healthkntu ▪️ ╰─┅─🍃🩺─┅─╯
روانکاوی هرگز به دنبال نامگذاری نبوده است روانکاوی در جستوجوی فهمی هستیشناختی از سوژه است—سوژهای که در کشاکش میل، رنج، فقدان و زبان شکل میگیرد. آنچه در روانکاوی اهمیت دارد، نه برچسبهایی نظیر «اختلال افسردگی اساسی» یا «اختلال اضطراب اجتماعی»، بلکه نحوهی خاصی از بودن در جهان است—سازمانی ناپیدا، اما قدرتمند که چگونگی تجربهی دیگری، لذت، معنا، شکست و حتی زمان را معین میکند. مثلا نارسیسیزم، برخلاف تعبیر سطحی و شایع، صرفاً خودبینی نیست؛ بلکه استراتژیای وجودی است برای ترمیم زخمی کهن و مزمن: زخمِ بیچیزی، زخمِ بیارزشی، زخمِ طردشدن بنیادین. نارسیسیستِ بالینی انسانی است که در مرکز کیهان ایستاده، اما از درون تهیست. او تصویری از خود ساخته—درخشان، تحسینبرانگیز، کنترلگر—اما این تصویر بر بستری از ترس بنا شده است: ترس از فروپاشی، ترس از بیتفاوتی دیگری، ترس از دیدهنشدن. نارسیسیست افسرده نمیشود چون موفق نشده، بلکه چون موفقیت هیچگاه به تجربهی زیسته تبدیل نمیشود. پیروزیها عبور میکنند، چون به تأیید دیگریای پیوند خوردهاند که همیشه غایب است یا احساس ناکافی بودن میدهد. افسردگی در نارسیسیزم نه صرفاً افت خلق، بلکه نوعی ویرانی در مدار لذت است—جهانی که در آن همه چیز بهظاهر دارد پیش میرود، اما در درون، سوژه چون شبحی در گالری افتخارات خود سرگردان است. آنچه از آن رنج میبرد، نه ناکامی در جهان بیرون، بلکه ناتوانی در اتصال به خویشتن است. میل، نه میجوشد، نه جریان مییابد؛ فقط در قابهای تزئینی ظاهر میشود، نه در لحظههای اصیل زیستن. در اینجا روانکاوی چه میکند؟ روانکاوی برچسب نمیزند. روانکاو نمیپرسد: «آیا این فرد با ملاکهای DSM برای اختلال شخصیت نارسیسیستیک مطابقت دارد؟» بلکه گوش میدهد: به الگوی تکرار، به تپشهای ناموزون زبان، به سکوتها، به مکثها، به رؤیاها. روانکاوی نه برای حذف نشانهها، بلکه برای بازسازی معناست. روانکاو نمیخواهد افسردگی را درمان کند، بلکه میخواهد بفهمد چرا این سوژه فقط میتواند اینگونه غمگین باشد؟ ما ساختار شخصیت را تغییر میدهیم نه چکلیستهای تشخیصی را. این بدان معناست که روانکاوی به زیرزمین روان میرود؛ جایی که زبان از کار میافتد، خاطره به تصویر میافتد، جایی که سوژه به جای حرف زدن تکرار میکند. روانکاوی در آنجا مداخله میکند- نه با دارو، نه با تکنیک بلکه با حضور، تفسیر و فاصلهگذاری نمادین. به همین دلیل است که روانکاوی هرگز در خدمت نظمبخشی به علائم نیست بلکه در پی ایجاد نوعی دگرگونی بنیادین در جایگاه سوژه نسبت به میل خود است. افسردگی، اضطراب، وسواس یا پرخاشگری صرفا راههایی هستند که سوژه از طریق آنها با شکافهای وجودیاش کلنجار میرود. وقتی ساختار عوض میشود، جهان برای سوژه عوض میشود، نه فقط علائمش. نوید انفال
без подписи
без подписи
اپيزود بیست و ششم: 🎧 بازی ناتمام چرا یک مسابقه فوتبال میتواند اینقدر واقعی به نظر برسد؟ چرا برد و باختِ تیمها گاهی شبیه برد و باختِ خودِ ما تجربه میشود؟ در این اپیزود، از جام جهانی شروع میکنیم، اما مقصد، فوتبال نیست؛ روانِ جمعی، امید، تعلق، خشم، و نسبتِ ما با زندگی در روزگارِ ابهام است. شاید فوتبال فقط یک بازی نباشد؛ شاید یکی از دقیقترین جاهایی باشد که میشود خودمان را در آن ببینیم. لینیک اپیزود در کست باکس @radio_roozbeh #رادیو_روزبه
https://t.me/NooshinMajlesi
без подписи
без подписи
نقاشیهای ونگوگ که در متن به آنها اشاره شد.
در حاشیههای روشنِ تاریکی ونگوگ «دوباره تلاش کن. دوباره شکست بخور. مهم نیست. بهتر شکست بخور.» __ ساموئل بکت این جمله، نه یک توصیه، بلکه زمزمهای است از دل تاریکی؛ صدایی که از ما نمیخواهد پیروز شویم، بلکه دعوتمان میکند به ماندن حتی در دل شکست. شاید آنچه ما را میترساند، خودِ شکست نیست، بلکه تصویری است که از آن ساختهایم: تصویری از پایان، از فروپاشی، از بیارزشی. اما اگر شکست پایان نباشد چه؟ اگر شکست، نه دیوار، بلکه شکافی باشد، شکافی که از دل آن، نوری نامنتظر عبور میکند؟ زندگی ونسان ونگوگ، شبیه همین شکاف است. زندگیای که از بیرون، چیزی جز رشتهای از ناکامیها به نظر نمیرسد: فقری که پایان نداشت، تنهاییای که با هیچ حضوری پر نمیشد، و ذهنی که گاه به خودِ خویش نیز امان نمیداد. او در زمان خود، نه تحسین شد، نه فهمیده. روایت رایج این است که تنها یک نقاشی از او به فروش رسید؛ گویی جهان، در برابر او، سکوتی سرد اختیار کرده بود. و با این حال، همین زندگی خاموش، پس از مرگ به فریادی بدل شد که هنوز هم در گوش تاریخ میپیچد. چه چیزی در این میان رخ داده است؟ شاید پاسخ، نه در موفقیتِ دیرهنگام، بلکه در کیفیتِ زیستن او نهفته باشد. ونگوگ شکست را انکار نکرد. او در دل آن ماند. به آن نگاه کرد. و از دل همان تاریکی، چیزی ساخت که پیش از او وجود نداشت. شکست، آنگونه که ما تجربهاش میکنیم، اغلب با نگاه دیگری گره خورده است. گویی همیشه کسی یا چیزی ما را تماشا میکند. داوری میکند. اندازه میگیرد. این نگاه، بهتدریج درونی میشود و به صدایی بدل میگردد که حتی در تنهایی نیز رهایمان نمیکند. در چنین وضعی، زندگی کمتر به کشف شباهت دارد و بیشتر به دفاع. ما میکوشیم اشتباه نکنیم، نه چون نمیخواهیم بیاموزیم، بلکه چون میترسیم فرو بریزیم. و شاید همینجاست که شکست، چهره واقعی خود را نشان میدهد: نه بهعنوان یک حادثه، بلکه بهعنوان لحظهای که دیگر نمیتوانیم تظاهر کنیم. لحظهای که روایتهای قدیمی از هم میپاشند و ما، بیپناه، در برابر خود میایستیم. این ایستادن، دردناک است. اما در دل همین درد، امکانی پنهان است، امکان دیدن، بیواسطه و بیتوجیه. در نقاشی «اتاق خواب آرل»، سکونی هست که بیش از آنکه آرامش باشد، حسرت است. اتاقی مرتب، رنگهایی نرم، و نظمی که در زندگی واقعی نقاش غایب بود. این تصویر، نه بازتاب واقعیت، بلکه تمنای آن است، تصویری از چیزی که هرگز بهتمامی در دسترس نبود. در «خودنگاره با گوش بانداژ شده»، او از خود روی برنمیگرداند. زخم را پنهان نمیکند. آن را به سطح میآورد، به نگاه میسپارد. این، نوعی شجاعت است: شجاعتِ ماندن در برابر آنچه میتواند ما را از خود بگریزاند. و در «گندمزار با کلاغها»، گویی زمین و آسمان هر دو در تلاطماند. راهی که به جایی نمیرسد، آسمانی که آرام نمیگیرد، و پرندگانی که میان بودن و رفتن معلقاند. این تصویر، بیش از آنکه توضیح دهد، احساس میکند. شاید ونگوگ بیش از آنکه نقاشِ جهان باشد، نقاشِ وضعیتهای درونی بود و شکست، یکی از عمیقترین آنهاست. اگر بتوانیم برای لحظهای، از نگاه قضاوتگر فاصله بگیریم، شاید شکست را نه بهعنوان لکهای بر زندگی، بلکه بهعنوان بخشی از بافت آن ببینیم. چیزی که ما را متوقف میکند، اما در همان توقف، امکان دیدن را فراهم میآورد. نوعی «پسرفت رو به جلو» در کار است: حرکتی که در ظاهر عقبنشینی است، اما در عمق، تغییر مسیر. اما این حرکت، بدون بخشایش ممکن نیست. نه بخشایشی سطحی، بلکه پذیرشی عمیق از این واقعیت که ما کامل نیستیم و دقیقاً به همین دلیل، زندهایم. زنده به این معنا که میتوانیم تغییر کنیم، خطا کنیم، و دوباره بسازیم. شکست، خاکی است که بههم ریخته میشود. خاکی که نظم پیشینش از دست میرود. اما فقط در همین خاکِ زیرورو شده است که بذر میتواند نفس بکشد. شاید به همین دلیل است که در زندگیهایی که هیچگاه ترک برنمیدارند، چیزی رشد نمیکند. ونگوگ، در زمان خود، نوری ندید. اما در دل همان تاریکی، به کار خود ادامه داد، بیآنکه بداند یا شاید حتی باور داشته باشد که این تلاش، روزی دیده خواهد شد. و اکنون، آثارش نه بهعنوان نشانههای موفقیت، بلکه بهعنوان ردّی از یک مواجهه صادقانه با زندگی باقی ماندهاند. شاید «بهتر شکست خوردن»، در نهایت، به این معنا باشد: صادقتر زیستن در دل ناتمامیها. نه برای آنکه روزی جبران شوند، بلکه چون همین ناتمامیها، خودِ زندگیاند.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
کاستیکا براداتان (Costică Brădățan) فیلسوف رومانیایی-آمریکایی، در کتاب تحسینشدهاش «در ستایش شکست» (In Praise of Failure) نگاهی عمیق، اگزیستانسیال و در عین حال ملموس به مفهوم شکست دارد. هرچند این اثر در قالب یک «مجموعه کتاب چندجلدی مجزا» منتشر نشده، اما ساختار درونی کتاب به گونهای است که مانند یک مجموعه منسجم، شکست را از چهار منظر یا قلمرو مختلف بررسی میکند. براداتان در این کتاب ادعا میکند که وسواس مدرن ما برای «موفقیت» ما را کور کرده است؛ در حالی که شکست، حقیقت بنیادیتر و انسانیتری را درباره وضعیت ما آشکار میکند. در ادامه، این چهار بخش یا چهار نوع شکستی که او در کتابش معرفی و خلاصه میکند را بررسی میکنیم: ### ۱. شکست فیزیکی (Physical Failure) براداتان کتاب را با ملموسترین شکل شکست، یعنی ناتوانی و زوال بدن آغاز میکند. او یادآوری میکند که بدن ما از همان لحظه تولد در مسیر فروپاشی و شکست تدریجی است. * خلاصه دیدگاه: ما هر چقدر هم برای سلامت و جوانی تلاش کنیم، در نهایت در برابر بیماری، پیری و مرگ شکست میخوریم. نویسنده فیلسوفانی را مثال میزند که با بیماریهای سخت دستوپنجه نرم میکردند و نشان میدهد که پذیرش این شکست فیزیکی، چطور میتواند ما را از توهم جاودانگی کاذب رها کند و به ما تواضع بیاموزد. ### ۲. شکست سیاسی (Political Failure) در این بخش، براداتان به سراغ آرمانشهرها، پروژههای بزرگ اجتماعی و کسانی میرود که به دنبال ساختن جامعهای بینقص بودند. * خلاصه دیدگاه: او استدلال میکند که بزرگترین فجایع بشری (مثل توتالیتاریسم و دیکتاتوریها) زمانی رخ میدهند که رهبران یا ایدئولوژیها مأموریت خود را «موفقیت مطلق و بینقص» تعریف میکنند. پذیرش شکست سیاسی به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه به معنای درک این نکته است که جوامع انسانی همیشه ناقص خواهند بود. او از شخصیتهایی نام میبرد که در برابر قدرتهای بزرگ شکست خوردند اما شرافت خود را حفظ کردند. ### ۳. شکست اجتماعی و شغلی (Social & Professional Failure) این بخش به مفهوم «بازنده بودن» در چشمان جامعه میپردازد. در دنیایی که ارزش انسانها با کارایی، ثروت و رتبه اجتماعیشان سنجیده میشود، طرد شدن یا به اهداف نرسیدن یک فاجعه به نظر میرسد. * خلاصه دیدگاه: براداتان نشان میدهد که چگونه شکست شغلی یا اجتماعی میتواند یک «توفیق اجباری» باشد. وقتی سیستم شما را پس میزند یا در رقابتهای اجتماعی شکست میخورید، از چرخدنده بودن در ماشین جامعه رها میشوید. این شکست به فرد فرصت میدهد تا به درون خود برگردد و بیرون از چارچوبهای تحمیلی جامعه، معنای واقعی زندگی را کشف کند. ### ۴. شکست نهایی: شکست بیولوژیکی و متافیزیکی (Ultimate Failure) بخش پایانی کتاب به رویارویی انسان با مرگ و «معناباختگی» اختصاص دارد. * خلاصه دیدگاه: براداتان مرگ را شکست نهایی پروژه زیستن میداند. اما نکته کلیدی او این است: هنر انسان بودن، یادگیری چگونه شکست خوردن است. اگر بتوانیم شکست نهایی (مرگ) را به عنوان بخشی طبیعی و گریزناپذیر از هستی بپذیریم، اضطراب غلبه بر زمان را از دست میدهیم. او با تکیه بر تفکر اگزیستانسیال و فیلسوفانی چون سیمون وی (Simone Weil) و امیل چوران (Emil Cioran) نشان میدهد که این شکست نهایی، همان چیزی است که به لحظات زودگذر زندگی، عمق و زیبایی میبخشد. > لبّ کلام براداتان: > شکست، یک ویژگی فرعی یا اشتباه در سیستم نیست؛ بلکه تار و پود اصلی هستی انسان است. ما با شکست خوردن است که مرزهای خود را میشناسیم، با حقیقت روبرو میشویم و از تکبر نجات پیدا میکنیم. به تعبیر او، شکست ما را «انسانیتر» میکند. >
без подписи