tgindex
پژواکِ‌ دل

پژواکِ‌ دل

Статистика
@pzhvak_e_delперсидский

در میان واژه‌ها، شاید تکه‌ای از خودت را پیدا کنی.🫠 https://t.me/pzhvak_e_del

Последний пост
25 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
57
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
46
20 постов
Вовлечённость
80,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
16
1/48двое суток
18
1/72трое суток
19

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • هر روز که می‌گذرد دلم بیشتر برایت تنگ می‌شود، هربار که می‌خواهم برایت پیام بدهم یاد تمام حرف‌های شکننده‌ات می‌افتم؛ یاد آن قول شکنی‌ها، آن محبت‌های دروغین، آن زخم‌ها و یاد تمام آن‌چه را که در خود دفن کرده‌ بودم. به خودم قول داده‌ام حتی اگر از دل‌تنگی بمیرم، دیگر مزاحم‌ات نشوم چون تو بدون من خوشحال هستی واین آرزوی من است. #آویسا_سادات

  • دیگر از تو گذشتم... تا چه مدت به پای بی‌تفاوتی‌هایت بنشینم؟ تا چه مدت خودم را خوار و زبون کنم و نگرانِ تو باشم؟ تا چه مدت زیر آوارِ سخنانِ آتشینی که در پاسخِ محبت‌هایم می‌شنوم، دوام بیاورم؟ تا چه مدت خودم را قربانیِ بی‌محبتیِ تو کنم؟ بنی‌آدم محبت می‌خواهد، توجه می‌خواهد، مراقبت می‌خواهد. از این‌که همیشه نگرانِ تو بودم، از این‌که همیشه به فکرت بودم، گویا تو را خسته کرده بودم. پس این‌بار از تو می‌گذرم... نه چون دوستت نداشتم، بلکه چون در تمام این مدت، تنها یک نفر دوست می‌داشت، نگران می‌شد و برای ماندن می‌جنگید. و آن یک نفر، من بودم. #آویسا_نوشت

  • #دیالوگ «هی!؟» «جان؟» «تو مره دوست داری؟» «نمی‌دانم تو بگو، دوستت دارم یا نه؟» «مه از تو پرسان کردم، پس جواب بتی.» «اگر باور داشتی، که برایت می‌میرم نمی‌پرسیدی:)» #آویسا_نوشت

  • #دیالوگ «چشم‌هایت...» «چی شده؟» «هیچ... خیلی پرستیدنی‌اند.» «چون سال‌هاست می‌بارند؟» «نه... چون من عاشق‌شان شده‌ام؛ می‌پرستم‌شان.» «پس چرا کاری می‌کنی که هر لحظه ببارند؟» «شاید چون ارزش این همه محبت را ندارم.» #آویسا_نوشت

  • بعضی روزها، درست وسطِ کتاب خواندن، فکرها و حرف‌هایی در ذهنم پرسه می‌زنند که ساعت‌ها تمرکزم را از من می‌گیرند. امروز هم دقیقاً همین اتفاق افتاد؛ چشم‌هایم روی یک خط مانده بود، اما ذهنم کیلومترها دورتر پرواز می‌کرد. #آویسا #کتاب_بانوی‌_میزبان

  • از روزی وحشت دارم؛ که بخواهم زندگی کنم، اما دیگر فرصتی برای زیستن نباشد. آویسا_سادات

  • 6 июл.322из raqseqalam_af

    حس می‌کنم بعد از این، هیچ‌گاه دیگر کامل نخواهم شد. چون بخشی از وجودم، زیر آوارِ خانه‌ای جا خواهد ماند که تمامِ عمرم را در آغوش‌اش زندگی کرده‌ام. خانه‌ای که نخستین خنده‌هایم را به خاطر دارد؛ نخستین گریه‌هایم را، نخستین رؤیاهایم را، شکست‌هایم را و تمام فصل‌های بزرگ شدنم را. می‌گویند خانه‌ها فرو می‌ریزند تا جاده‌ای ساخته شود؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند با فرو ریختن این خانه، بخشی از من هم فرو می‌ریزد. مگر این خانه فقط از آجر و سنگ ساخته شده است؟ بعضی خانه‌ها از خاطره، از نفس، از کودکی و از جانِ آدم ساخته می‌شوند. ما کوچ می‌کنیم، اما من می‌دانم چیزی از من هرگز این خانه را ترک نخواهد کرد. روزی که آخرین بار درِ این خانه بسته شود، کودکیِ من برای همیشه پشت همان در خواهد ماند. و شاید از فردا، هر جا را «خانه» بنامم، باز هم دلم نشانیِ همین ویرانه را خواهد گرفت. #دینا رزما سعیدی

  • از بانوی زیبا‌نویس حمایت کنید❤️

  • حمایت این گل‌دختر را داشته باشید!

  • 4 июл.312из Ibra721

    به نام آفریدگار دل و اندیشه پس از سفری در میان واژه‌ها، تجربه‌ها و کشف‌های تازه، این بار با داستانی تازه همراه شما هستم. اگر روزی آیینه‌ای وجود داشت که نه چهره، بلکه احساسات واقعی انسان‌ها را نشان می‌داد، دنیا چه شکلی می‌شد؟ «آیینهٔ احساسات» داستانی کوتاه و تخیلی است که از دل واقعیت‌های زندگی الهام گرفته؛ داستانی دربارهٔ احساساتی که پشت لبخندها، اشک‌ها و سکوت‌ها پنهان می‌مانند. این اثر با الهام از دو دل‌نوشته از دو نویسندهٔ تازه‌نویس نوشته شده است. از آنان سپاسگزارم که جرقهٔ خلق این داستان را در ذهنم روشن کردند. همچنین از عایشهٔ عزیز صمیمانه سپاسگزارم که همچون همیشه، در آماده‌سازی نسخهٔ نهایی این اثر با دقت، همراهی و حمایت ارزشمندش مرا یاری کرد. امیدوارم پس از خواندن این داستان، پیش از آنکه کسی را قضاوت کنیم، لحظه‌ای بیشتر به احساساتش بیندیشیم. با مهر هوسی ابراهیمی

  • 4 июл.192из Ibra721

    без подписи

  • به وقت مطالعه... #بادبادک‌باز #آویسا

  • گاهی دلم می‌خواهد بارانی از اشک چون سیلاب بر گونه‌هایم جاری شود؛ برای تمام روزهایی که تحمل کردم، برای رازی که سال‌ها در سکوت قلبم پروراندم. دلم می‌گیرد... از این همه صبر از این همه ناچاری. به هر سو می‌نگرم، به هر راهی که دست دراز می‌کنم، ناچار و ناامید بازمی‌گردم. شاید آدم این دنیا نیستم، یا شاید زندگی کردن را درست نیاموخته‌ام؛ نمی‌دانم... اما به وسعت کوه‌های هندوکش دلگیرم؛ یا بهتر است بگویم، از هندوکش هم وسیع‌تر با این همه. باید ادامه داد، باید زیست... حتی اگر زندگی شبیه زندان بی‌پنجره باشد. #آویسا_نوشت

  • ذوق می‌چکد در قلب‌من🫠♥🥹

  • حالت این روزهایم را نمی‌توانم توصیف کنم. انگار چیزی برای ادامه دادن در من باقی نمانده است. حتی آخرین چراغ امید در دلم نیز خاموش شده است. به‌سختی از روزهای تاریک و شب‌های دلگیر عبور می‌کنم. خودم را در ناکجاآبادی دور از این هیاهو و جمعیت می‌بینم. نمی‌دانم این حال تا کجا ادامه خواهد داشت و چه اتفاقی در انتظارم است؛ اما یک چیز را خوب می‌دانم: هر اتفاقی که رخ دهد، چه خوشحال‌کننده و چه اندوه‌بار، دیگر برای من فرقی ندارد. #آویسا_سادات

  • برای طُ🫠 #سعدی_من🤍✨🫠

  • سفر جدید!💜🫠✨

  • لرزش دستانم، نشانه پیری نیست؛ یادگار اضطراب‌هایی‌ست که در سکوت بر دوش می‌کشم. #آویسا_سادات

  • امروزه بسیاری از مردان و زن‌ستیزان، آزادی‌خواهی دختران و زنان این سرزمین را با برهنگی تعبیر می‌کنند؛ در حالی‌که آزادی، تنها به نوع پوشش محدود نمی‌شود. ما آزادی برای تحصیل، برای کار، برای ساختن آینده‌ای بهتر و برای داشتن حق انتخاب می‌خواهیم؛ نه اینکه خود و اصالت خویش را فراموش کنیم. آزادی، حقِ هر انسان است؛ آزادی از نوع، تبعیض و نگرشی که انسان را از حقوق ابتدایی‌اش محروم کند. آزادی را نباید تنها به برهنگی تعبیر کرد. اگر این‌همه سخن از حیا و شرف به میان می‌آید، پس چرا تجاوز بر زنان و دختران رخ می‌دهد؟ چرا دختران پیش از رسیدن به بلوغ و آمادگی لازم، مجبور به ازدواج می‌شوند؟ اگر حیا و شرافت تا این اندازه ارزشمند است، چرا بعضی افراد به دختران دیگر با چشم حقارت و ننگ می‌نگرند؟ حیا و شرف، تنها در ظاهر و پوشش خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در رفتار، کردار و احترام گذاشتن به کرامتِ انسان‌ها معنا پیدا می‌کند. #آویسا_سادات #زن_زندگی_آزادی

  • کاش در عصری دیگر تو را می‌شناختم؛ مثلاً در روزگار کلاسیک. آن زمان دوستت می‌داشتم، در میان قصرهای باشکوه و تالارهای آراسته، با ورق و نی، نامه‌های دلدادگی برایت می‌نوشتم. قرارهای‌مان را کنار رودهای روان می‌گذاشتیم، آنجا که آب قصه عشق‌مان را با خود می‌برد. و هر بهار، با شکفتن هر گل، خاطرات‌مان دوباره جان می‌گرفتند؛ گویی عشق‌ما نیز هم‌پای گل‌ها، هر سال از نو متولد می‌شد. #آویسا_سادات #کلاسیک