🤍شهر رمان🤍
Статистика#منبع_رُمان_ های؛👇 #عاشقانه❤ #طنز🍃💚 #غمگین🌗 #جنایی🖤 #معمایی💫 #با قلم؛فاطمه _خاموش🍃🍒 انستاگرام من👇 https://www.instagram.com/fatimah_writerr?igsh=eHdoY3I2dWg5cjBo
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Развлечения
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 61
- 1/48двое суток
- 69
- 1/72трое суток
- 75
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:بیست و سوم نویسنده:فاطمه خاموش وقتی به دانشگاه رسیدیم هر دو از موتر پیاده شدیم و کلید را دستم داد و با گفتن خداحفظ از یکدیگر جدا شدیم سمت دیپارتمنت حرکت کردم مانند هر شب سکوت همه جا را فرا گرفته بود و من همیشه آرزو داشتم که زودتر و زودتر دانشگاه را تمام کنم از هیچ جای به اندازه اینجا متنفر نیستم. سمت صنف حرکت کردم و داخل شدم با دیدن اینکه استاد نیست خوشحال شدم و کنار تمنا نشسته گفتم: ــ چقدر درس ها پیش رفته؟ کتابچهش را مقابلم گذاشته گفت: ــ بیشتر از چیزی که فکر کنی درس های مهم را از دست دادی. نوت هایش را ورق زده گفتم: ــ مهم نیست از روی نوت ها میخوانم – فقط کتابچهت را باید چند روزی قرض بگیرم. لبخندی زده گفت: ــ مشکلی نیست ولی استاد حامد خیلی بهتر توضیح میداد. بی توجه به حرفش شروع به مرور نوت ها کردم و همون لحظه دروازه باز شد و استاد حامد داخل شد بعد از احوال پرسی کتابش را باز کرده گفت: ــ درس های که استاد برایم گفته بود برای تان دوباره درس بدهم را درس دادم امروز آخرین جلسه تان هست اگر جای مشکل دارید میتوانید بگوید برای تان حل کنم. تمنا با تعجب میگه: ــ استاد ولی ما که بیشتر از دو هفته درس جبرانی نخوانیدم. استاد حامد سرش را تکان داده گفت: ــ بلی دو هفته دیگر تقسیم اوقات امتحانات تان میرسد برای همین استاد تان از خواهش کرد روی مباحث که سخت بود و اکثر تان درش مشکل داشتن کار کنیم. لاله با لحن خود شیرنی میگوید: ــ نه استاد شما درس بدهید و ما مشکل داشته باشیم؟ناممکن هست! تمنا پوزخند زده «چاپلوسی» نثارش میکند. استاد حامد با همان جدیدت کامل میگوید: ــ خیلی خوب پس شما شروع به حل کردن سوالات کنید تا ببینم یاد گرفتن و یا نه. بعد نگاهش را سمت من داده میگه: ــ خانم آسیه شما بیاید پیش تخته. نفسم را درمانده رها میکنم و از جایم ایستاد میشم،هرچندی میتوانم بهانه کنم این چند روز نبودم و نیاز نیست اول برای حل سوال از من خواهش کند. ولی خوب ترجیع میدهم سوال حل کنم و بحثی باهاش نداشته باشم. سمت تخته میروم و مارکر را برمیدارم و همون لحظه مارکر را از دستم گرفته روی تخته سوالی را نوشته میگه: ــ حل کنید،شما هم پیش خودتان حل کنید و ببیند نتیجه چی میشود. به سوال نگاه میکنم و کمی به مغزم فشار میارم تا بفهمم حداقل چطوری از طریق فرمول حلش کنم و همون لحظه لاله با طعنه میگوید: ــ مارکر خشک شد آسیه! اکثریت میخندند. جواب این کارش را روزی خواهم داد، رو به استاد حامد میگم: ــ من در این مبحث نبودم. مارکر را از دستم گرفته میگه: ــ برای پاس کردن این مضمون تلاشی بیشتری به خرج بدهید. همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:بیست و دوم نویسنده:فاطمه خاموش به ساندویچ که از بوفه خریدم بی میل نگاه میکنم و تمنا با صدای نامیدی میگه: ــ متاسفم گناه من بود. سرم را تکان داده گفتم: ــ نه گناه خودم بود به هر حالت خوشحالم بخیر گذشت. برای گفتن حرفش تعلیل داشت با این وجود گفت: ــ نمیخواهی در صنوف استاد حامد شرکت کنی؟آخر یک هفته هست که ازم میپرسد کجایی؟ ساندویچی که هیچ گازی بهش نزده بودم را روی میز گذاشته گفتم: ــ مجبورم بیایم،چاره دیگری ندارم. با نگرانی سمتم نگاه کرده گفت: ــ پولش را از کجا کردی؟ شالم را روی سرم منظم کرده گفتم: ــ مهم نیست،نمی خواهم در موردش صحبت کنم. از روی میز بلند شده گفتم: ــ من میرم کتابخانه تو نانت را بخور. به ساندویچ دست نخورده اشاره کرده گفت: ــ تو که هیچ چیز نخوردی؟ شانه بالا انداخته گفتم: ــ میل ندارم. دانشگاه خسته کن بود و با وجود اتفاق های اخیر خسته کنند تر هم شده بود. دیگر علاقه برای خواندن درس های دانشگاه به خرج نمیدادم، یک هفته از آن اتفاق مگذشت و من تنها کاری که میکردم رفت و آمد به دانشگاه بود اونم صرفاً برای اینکه مادرم گیر ندهد چرا در خانه هستم. صنف های استاد حامد را در این یک هفته شرکت نکرده بودم تا جای که هشدار حذف شدنم از سمت استاد اصلی مضمون بهم رسید؛چیزی نیست فقط یک ماه دیگر تا پایان این سمستر و تمام شدن این موضمون مانده هست. شب وقتی داشتم برای رفتن به صنف آماده میشدم دروازه اطاق باز شد و مادرم با بشقاب میوه که دستش بود داخل اطاق شد با تعجب سمتم نگاه کرده گفت: ــ کجا به سلامت؟ بکسم را روی شانهام انداخته گفتم: ــ دانشگاه. بشقاب را روی میز گذاشته گفت: ــ فکر کردم تمام شد یک هفته مکمل را نرفتی. شانه بالا انداخته گفتم: ــ خوب برای استاد یک مشکل پیش آماده بود. از ظرف یک سیب قاش شده برداشته گفتم: ــ خوب با اجازهات. سمت دروازه رفتم و از خانه خارج شده سوار موتر خالد شدم منتظر شدم تا حرکت کند ولی سمتم خیره نگاه میکرد با کلافگی سمتش برگشته گفتم: ــ حرکت کن دیگر! لبخندی زده گفت: ــ من امشب با دوست هایم یک قرار مهم دارم موتر را بگذارم خودت میتوانی تا خانه بیایی؟ چی بهتر از این! سرم را با تایید تکان داده گفتم: ــ باشد. دستش را دور شانهام انداخته سرم را بوسیده گفت: ــ ای قربانت بشم. خندیده گفتم: ــ خدانکند. همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
یک سوال دارم شما چرا دوست های تان را به کانال دعوت نمیکنید؟🤕 اصلاً فکر کنید هر بار بیایم ببینم نفر زیاد شده ذوق کنم.🫣 ولی برعکس هست میایم مبینم کم و کمتر شده.😐
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:بیست و یکم نویسنده:فاطمه خاموش با نگاهی پر ترحمی بهم خیره شد و گفت: ــ میتوانستی از من... حرفش را با صدای بلند قطع کرده گفتم: ــ من خودم از پس کار های خودم برآمده میتوانم،خواهش میکنم نه دلت برایم بسوزد و نه بخواهی کمکم کنی؛این موضوع هم همین جا تمام میشه. با عجله از موتر پیاده شدم و سمت خانه حرکت کردم. صبح زمانی که وارد دانشگاه میشدم احساس میکردم نفسم بالا نمیاید هیچ وقت اینقدر فشار را روی خودم احساس نکرده بودم. سرناخن انگشتانم از شدت جویدن شان همه خون شده بودن و به شکل دردناکی میسوختن،این بد بود ولی نه برای اینکه به خودم آسیب زده بودم؛صرفاً برای اینکه راهی دیگر نبود تا استرسم را روی آن خالی کنم. وقتی وارد دیپارتمنت شدم نفسی عمیقی کشیدم هر چندی ناموفق بودم ولی با وجود آن باز هم خودم را جمع و جور کردن تا نشه این حال بدم باعث خوشحالی اون مردک شیاد بشه! قبل از رفتن به صنف سمت مدیریت حرکت کردم حداقل نمیخواستم بخاطر این مسلئه هم که شد من را به اداره بخواهند و اون وقت همه شروع کنند به پرسیدن سوالات که انتهایش به دیوانه شدن من ختم میشود،باید در سکوت به این موضوع پایان میدادم. راهرو های دانشگاه خلوت بود و ساعت های اول درسی هیچ وقت خالی نمیبودن به همین دلیل و این برای من خوب بود تنها چیزی که تحملش را ندارم شلوغی هست. وارد اداره میشوم و استاد های کمی هستن و همون ها هم دیگر کتاب و یا ورق های اضافی هستن که مقابل شان هست به میز مدیر نگاه کردم—خالی بود. فقط همین را کم داشتم؛چه عالی! استاد محمود گفت: ــ چی کار داشتی آسیه؟ سمتش نگاه کردم اگر این استاد ما را مجبور به صنف های جبرانی نمیکرد اصلاً با اون استاد حامد خود خواه رو به رو میشدم؟ ــ برای موضوع دیروز آمدم،ولی مدیر صاحب نیستن. استاد محمود سمتم نگاه کرد و بعد رو به استاد حامد که نمیدانم در المادی دنبال چه اسنادی بود گفت: ــ ببین برای چی آماده. نفسم را با خشم بیرون فرستادم و گفتم: ــ هر وقت مدیر آمد دوبار میایم. سمت دروازه اداره حرکت کردم. ــ مدیر به حامد این کار را سپرد امروز نمیآید. از خشم با تمام قدرت دستم را مشت کردم و سمت میز مدیر که الان آن انسان بی لایقت رویش نشسته بودم حرکت کردم. سمتم نگاه کرده گفت: ــ تعهد نامه. بکسم را باز کردم و آن تعهد نامه که در هر خط نوشتنش هزاران بار لعنتش کرده بود را با پول روی میز گذاشتم. تعهد نامه را سمت خودش کشید و شروع به خواندن کرد و بعد سمتم نگاه کرده گفت: ــ اولین بارت هست که تعهد نامه نوشته میکنی؟ آب دهنم را فرو دادم تا نشه ناسزا های که سر زبانم هست را به صورتش بکوبم و فقط در پاسخ گفتم: ــ بلی. قلمی را از روی میز با ورق برداشته گفت: ــ نمیدانم چطوری تا این سمستر بالا آمدی؟! نفسم را با خشم رها کرده میگم: ــ میتوانم برم؟ تعهد نامه را مقابلم گذاشته میگه: ــ امضاء کفایت نمیکند،اثر انگشت بگذار. شصتم را در رنگ فرو میکنم و کنار امضاء فشار میدهم و زمانی که مطمین میشم اثر انگشت روی ورق مانده دستم را برمیدارم. نگاه استاد حامد به خون مرده های روی انگشت شصتم خیره هست و قوطی دستمال کاغذی را مقابلم گذاشته میگوید. ــ مرخصی،فقط یادت باشد دیگر در صنوف شبانه غیر حاضری نکنی. بیدون برداشتن کاغذ از اداره خارج میشم و با تمام خشم ناسزای زیر لب نثارش میکنم. همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:بیستم نویسنده:فاطمه خاموش دوباره به راهم ادامه میدهم و به دنبالم آمده میگه: ــ رنگ و رویت پریده یکم نگرانت هستم. یک لحظه در جایم ایستاد میشم؛ صبر کن اگر به خاله چیزی بگه و خاله هم به مادر بگوید که کارم خلاص هست! سمتش برمیگردم و میگم: ــ ممنون میشم. لبخندی زده میگه: ــ همین نزدیکی پارک کردم. به دنبالش میرم و وقتی به موتر میرسیم سوار شده میگم: ــ خریدت را نکردی. موتر را روشن کرده میگه: ــ مهم نیست،چیزی هم خوشم نیامد بعداً از یک جای دیگر میگیرم. دستی به شالم کشیده میگم: ــ خیلی خوب. سمتم نگاه کوتاهی کرده میگه: ــ خودت چی اینجا چی کار میکردی؟ نفسم را با ترس رها کرده میگم: ــ یکم کار داشتم،امکانش هست به کسی چیزی نگی؟ سمتم مشکوک نگاه کرده میگه: ــ نگرانم میکنی چیزی شده؟ دست هایم را مشت میکنم تا به سمت دهنم نرود و میگم: ــ نه نه چیزی خاصی نیست فقط نمیخواهم خاله نگران بشه بین خودمان باشد لطفاً. شانه بالا انداخته میگه: ــ من راز دار خوبی هستم آسیه. لبخند گرمی برایم میزند و به شدت احساس معذب بودن میکنم و فقط با یک «تشکر» زیر لبی پاسخش را میدهم. وقتی نزدیک خانه میرسیم با عجله میگم: ــ همین نزدیکی ها پیاده میشم. موتر را کنار جاده ایستاد کرده میگه: ــ خیلی خوب مواظب خودت باش. لبخند کوتاهی زده میگم: ــ تشکر که رساندیم. از موتر پیاده میشم که دوباره صدایم میکند. ــ آسیه! سمتش نگاه میکنم و با دیدن بل در دستش چشم هایم درشت میشه و باعجله بل را از دستش کشیده میگم: ــ یادم رفته بود. با چهره که الان پیش از حد مشکوک هست میگه: ــ چی شده؟اگر نگی قول نمیدم که موضوع را... با خشم دروازه موتر را باز کرده سوار میشم و به محکم ترین حالت ممکن بسته میگم: ــ به پول احتیاج داشتم چون یک اشتباهی در دانشگاه انجام دادم و بعدش که مشخصه باید توانش را میپرداختم. دستی عصبی به صورتش کشیده میگه: ــ چرا از خاله یا کاکا... با صدای بلندی گفتم: ــ فکر میکنی خودم بهش فکر نکردم؟ بغض کردم. ــ مادرم اگر میفهمید عصبی میشد پدر ازم ناراحت میشد...من هیچ کدام اینها را نمیخواهم. فقط دو روز دیگر از تخفیف چینل VIP مانده هست😱 همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:نوزدهم نویسنده:فاطمه خاموش حرف فروشنده دردی میشود روی درد هایم،الان باید خوشحال باشم چون او تایید کرد که طلا نو هست؛ولی پدرم چی؟ از اینکه بداند طلایی را که با ذوق برایم خریده بود را فروختم چه حالی می شود؟ اشک روی گونهام سر میخورد و مرد طلا فروش با کلام نامطمین میگوید: ــ اگر خیلی برای تان مهم هست نفروشید،هیچ چیزی مهم تر از طلا نیست. اشکم را با عجله پاک کرده میگم: ــ قیمت پیشنهادی تان؟ دستبند را روی ویترین شیشهای گذاشته میگه: ــ همون ۲۸ هزار خریدار هستم نه بیشتر از قیمت خرید تان و نه کمتر. مطمین بودم جای دیگر شاید ارزان تر میخرید و یا شاید هم گران تر به هر صورت الان اولیت بحث زمان بود نه پول! سرم را تکان داده میگم: ــ درسته. مرد کاغذ و قلم از بل خرید را مقابلم گذاشته میگه: ــ اسم تان؟ با استرس بیشتر میگم: ــ آسیه رضایی. اسمم را نوشته میکند و بعد ورق را امضاء کرده سمت من گذاشته میگه: ــ تا من پول را حساب میکنم امضاء کنید. با عجله امضاء میکنم و مرد پس از حساب پول را بهم داده میگه: ــ جهت اطمینان خودتان هم حساب کنید. سرم را به علامت نفی تکان دادن بسته پول را در بکسم مگذارم و بل فروش را برداشته سمت دروازه خروج حرکت میکنم. هنوز از مغازه خارج نشدم که با امیر پسره خالهام رو به رو میشم و اون با تعجب میگه: ــ آسیه اینجا چی کار میکنی؟ لعنت بهش! مانند اینکه فقط برای امروز همین اتفاق کم بود. لبخندی اجباری زده میگم: ــ من هیچی...تو اینجا چی کار داری؟ شانه بالا انداخته میگه: ــ کار خاصی نه،برای روز مادر میخواستم به مادرم تحفه بگیرم. سرم را تکان داده میگم: ــ آها خوبه...با اجازه سرم دیر میشه. با از مغازه خارج میشم و امیر به دنبالم آمده میگه: ــ میخواهی برسانمت؟! با جدیت میگم: ــ نه به کارت برس تکسی کرایه میکنم. فقط پنج روز دیگر از تخفیف چینل VIP مانده هست😱 همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:هژدهم نویسنده:فاطمه خاموش به اولین موتر تکسی که میبینم دست تکان میدم و سوار میشیم،شانس باهم یار هست که راه بندی خیلی کم هست و خیلی زود خانه میرسم. کرایه را پرداخت میکنم و کیلد خانه را از بکسم بیرون میکشم قبل باز کردن قفل سمت آسمان نگاه کرده میگم: ــ خدایا قربانت بشم خواهش میکنم یک اینبار را کسی خانه نباشد! وقتی کلید را داخل میکنم و متوجه قفل دروازه میشم لبخند عمیقی میزنم؛اگر دروازه قفل هست به این معنی هست که هیچ کسی خانه نیست تا الان وگرنه اگر کسی خانه باشد دروازه را قفل نمیکند. با عجله داخل میشم و بوت هایم را کشیده داخل خانه میشوم خودم را به اطاقم میرسانم و سمت الماری جواهراتم حرکت میکنم،از میان قوطی ها با عجله همان دستبند که بیشتر از یکبار نپوشیدمش را داخل بکسم مگذارم و دروازه الماری را بسته از جایم بلند میشم و همون لحظه صدای مادرم باعث میشه پای هایم در جای شان خشک بشن. ــ ببینم آخرین نفر تو از خانه بیرون نشدی چرا دروازه باز بود؟بهت گفتم من آمدم باز بود! در تلفن با هرکسی که صحبت میکرد عصبی معلوم میشد. چی کار باید کنم؟! کاپی رمان حرام بوده و هیچ شخصی اجازه نشر آن را در گروه ها دیگر ندارد. با عجله خودم را زیر تخت پنهان کردم و صدایش نزدیکتر شد. ــ منظورت چیه شاید آسیه آمده باشد هنوز دوساعت دیگر در دانشگاه باید باشد،کار های خودت را گردن طفل ها ننداز... داخل اطاقش میشه و با عجله از زیر تخت بیرون شدم—سمت دروازه دهلیز میدوم وقتی از خانه خارج میشم بوت هایم را پوشیده با آهستگی دروازه کوچه را میبند. در راه خودم را برای حماقی که کردم سرزنش میکنم؛الان اگر بفهمند خانه آمدم چی؟ امیدوارم پدر مثل هر باری اینبار هم در مقابل اخلاق های تند مادر سر خم کند. وقتی به سرایی طلا فروشی میرسم بدون تعلیل داخل اولین دکان میشم بیشتر از یک ساعت دیگر وقت ندارم. مرد طلا فروش با لبخند رو بهم میگه: ــ خوش آمدن،امر تان؟ با استرس لبم را زیر دندانم میکشم و به انگشتر و النگو های طلایی که در ویترین شیشهای هست خیره شده میگم: ــ طلا میخرید؟ مرد سر تکان داده میگه: ــ اگر بل خرید همرای تان باشد بلی. سرم را تکان داده میگم: ــ بلی همراهم هست. از بکسم قوطی دستبند را خارج میکنم و با بل را روی میز گذاشته میگم: ــ جدید هست زیادتر از یکبار نپوشیدم. مرد به بل نگاه میکند و بعد دستبند را برداشته میگه: ــ بلی متوجه هستم نو هست. فقط هفت روز دیگر از تخفیف چینل VIP مانده هست😱 همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
📚 دوره آموزش 4000 لغت ضروری زبان انگلیسی فقط در مدت یک ماه! با استفاده از کتاب 4000 Essential English Words (Second Edition) ✅ تدریس واضح، ساده و کاربردی ✅ با استاد مجرب و باتجربه ✅ اهدای سرتیفیکیت (گواهینامه) در پایان دوره ✅ فیس مناسب و مقرونبهصرفه ✅ برنامه آموزشی منظم و هدفمند ✅ مناسب برای تمامی سطوح (از مبتدی تا پیشرفته) 🎯 اگر میخواهید دایره لغات خود را بهسرعت افزایش دهید و مهارت خواندن، نوشتن، شنیدن و مکالمه خود را تقویت کنید، این دوره بهترین انتخاب برای شماست. همین امروز ثبتنام کنید و یادگیری ۴۰۰۰ لغت ضروری انگلیسی را آغاز نمایید! 📩 برای ثبتنام و دریافت معلومات بیشتر با ما در تماس باشید. @Khamoosh_34
نقاب قسمت:هفدهم نویسنده:فاطمه خاموش پیش خدمه آب لیمو سرد را که تکه های یخ و برگ های تازه نعناع در آن شناور هست را روی میز گذاشته میپرسد: ــ چیزی دیگر لازم ندارید؟ ــ نه. کاپی رمان حرام بوده و هیچ شخصی اجازه نشر آن را در گروه ها دیگر ندارد. با گفتن:«نوش جان»دور…
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:هفدهم نویسنده:فاطمه خاموش پیش خدمه آب لیمو سرد را که تکه های یخ و برگ های تازه نعناع در آن شناور هست را روی میز گذاشته میپرسد: ــ چیزی دیگر لازم ندارید؟ ــ نه. کاپی رمان حرام بوده و هیچ شخصی اجازه نشر آن را در گروه ها دیگر ندارد. با گفتن:«نوش جان»دور میشود و همه آن لیوان بزرگ را یک نفس سر میکشم تا آن داغی درونم را یخ کند،به محض گذاشتن لیوان روی میز سرم به شدت درد میگیرد بی توجه به سردرد غیر قابل تحمل پول نوشابه را روی میز میگذارم و با حالت نامعتدل از جایم ایستاد میشوم تا بیرون بشم و همون لحظه با دختری محکم برخورد میکنم و اون به عقب پرت میشود و من با حالت نامعتدلم پخش زمین میشم. دختره با نگرانی خم شده میگه: ــ خیلی ببخشن،حال تان خوبه؟ سرم را تکان داده میگم: ــ خوبم...مشکلی نیست. کمکم میکند ایستاد بشم و همون لحظه دستبند دستش روی زمین میآفتد با عجله دستبند را برداشته میگم: ــ از شما هست فکر کنم وقتی بهم برخوردیم به شالم بند شد،معذرت میخواهم. دختره دستبند را از دستم گرفتم میگه: ــ مهم نیست،بیازو طلا نیست ارزشی ندارد. اون میخندد و چیزی در ذهنم جرقه میزند؛دستبند طلایی که پدرم در تولد برایم خریده بود! دختره دستی به بازویم زده میگه: ــ خوبین؟ لبخندی بی جانی زده میگه: ــ آه...بلی. و با عجله سمت دروازه میرم،ساعت...ساعت چند هست؟ باید تا قبل رسیدن مادرم به خانه برسم باید همین امروز کار را تمام کنم. فقط ده روز دیگر از تخفیف چینل VIP مانده هست😱 همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
اینم یک پارت طولانی رمان تقدیم نگاه قشنگ تان🥰☺️ لینک چینل را به دوست های تان بفرستن تعداد مان بیشتر بشه😉🥲 لایک فراموش تان نشه گل منگولی های من💞💋 یک سر هم بیا اینجا😜 https://t.me/khamsooshDailymood
نقاب قسمت:پانزدهم نویسنده:فاطمه خاموش الان مدتی طولانی هست که در اداره نشستم و انقدر ناخن هایم را جویدم که طعم خون دهنم را بدمزه ساخته هست،دلنگران به ساعت روی دیوار نگاه میکنم کنفرانس در حال تمام شدن هست و هنوز من اجازه برگشتن به صنف را ندارم. مدام به استاد حامد با نفرت نگاه میکنم و با خشم سمتش چشم میچرخانم و اون بیخیال فقط نگاهم میکند. همان لحظه مدیر داخل میشود و استاد حامد از جایش بلند میشه و منم به اجبار ایستاد میشوم تا جرمم از این که هست سنگین تر نشود. مدیر پشت میز جای میگیرد و مهری را از روی میزش برداشته روی اوراق که روی میز هست کوبیده میگه: ــ تا فردا تمام این مبلغ را پرداخت میکنی و یک تعهدنامه مینویسی که دوباره کارت را تکرار نمیکنی وگرنه از دانشگاه اخراج میشی. ورق را مقابلم گذاشته میگه: ــ امضا کن. به ورق نگاهی میندازم و با دیدن مبلغ با وحشت میگم: ــ باور کنید من به قصد این کار را نکردم! مدیر با اخم سمتم نگاه کرده گفت: ــ برای همین فقط ازت خواستم خسارت را بپردازی در غیر این صورت اخراج میشدی. نفسم را با خشم رها میکنم با حالت عصبی میگم: ــ همه اینها بخاطر این هست که فلش را که استاد حامد وارد دستگاه کرده بود خراب بود وگرنه هیچ کدام این اتفاقات نمیافتاد! مدیر سمت استاد حامد نگاه کرده گفت: ــ راست میگوید. کاپی رمان حرام بوده و هیچ شخصی اجازه نشر آن را در گروه ها دیگر ندارد. استاد حامد خیلی خون سرد عینکش را روی صورت خود فیکس کرده گفت: ــ خیر. با خشم سمت استاد حامد برگشته تکرار کردم: ــ خیر! خنده عصبی کرده گفتم: ــ اگر اون فلش از دستگاه جدا میشد الان هیچ کدام از این اتفاقات رخ نمیداد،ببینم اصلاً داری انتقام اون پایان نامه که پاک شده را ازم میگیری؟! مدیر با خشم و لحن آمرانه گفت: ــ کفایت میکند،اگر زیاد اصرار کنی اخراجت میکنم! استاد حامد اوراق را سمت خودش کشید و قسمت که شاهد نوشته شده بود را امضاء کرد بعد رو به مدیر گفت: ــ با اجازه تان. سمت دروازه خروج حرکت کرد و از اداره خارج شد. به سختی اشک هایم را کنترل میکردم،از کجا این پول را پیدا کنم؟ نمی دانستم! برای همین فقط امضاء کردم و اوراق را برداشته از اداره خارج شدم. فقط ده روز دیگر از تخفیف چینل VIP مانده هست😱 همین الان هم پارت های چینل VIP خیلی جلوتر از چینل اصلی هست😌 فقط کفایت میکند مبلغ 50 افغانی را به شماره (0702116172)کردیت کنی و شامل چینل بشی. پس فرصت را از دست نده و همین الان چینل را تهیه کن.🥳
نقاب قسمت:چهاردهم نویسنده:فاطمه خاموش استاد حامد مشکوک تر سمتم نگاه کرد و نزدیکتر آمده و با دیدن فلش سوخته چشم هایش درشت شد و سمتم نگاه کرد؛با وحشت گفتم: ــ کار من نبود...یعنی بود. خنده عصبی کرده گفت: ــ اینجا چه خبر هست؟ با استرس فلش در دستم را بیشتر فشردم…