Rapdari DX
СтатистикаRapDari DX هماهنگی برای نشر موزیک Rapdaridx@gmail.com Youtube.com/rapdari Twitter.com/RapDariDX Instagram.com/RapDaridx Rapdaridx.de
- Последний пост
- 5 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عید قربان شبانگاه، فرشتهٔ وحی آمد و گفت: «ای ابراهیم، فرمانیست بزرگ... میپذیری؟» فرمود: «بگو، اگر از سوی اوست، جان نیز فدایش باد.» گفت: «فرزندت، شیرهٔ جانت، اسماعیل را، در راهِ خدا قربانی کن!» وای از دلِ پدر... چگونه تواند با دستِ خویش فرزندِ تنها را قربانی کند؟ دلش، میانِ امرِ خدا و مهرِ پدر، گیج و گمگشته بود... فریاد از روزِ آزمون— چه سخت امتحانی! نمرهاش اگرچه بلند است، راهش، سنگین و دشوار است. گفت با دلِ خویش: «آری، باید که تسلیم شوم، که هر چه هست، از آنِ اوست؛ اوست خدای بخشندهٔ مهربان.» رو کرد به فرزند: «ای جانِ پدر، حکم آمده است، باید بپذیریمش.» پسر گفت: پدرجان، من سراپا قربانیام. نه یک جان، که اگر صد جان داشتم، در راهِ خدا همه را میدادم. کارد، تا گلو رسید، اما کند شد، به فرمانِ آن یگانهٔ بیهمتا. بارِ دگر کشید، و باز، کارد، در گلو، کند شد... ناگاه، آوازی آمد از افلاک: «ای ابراهیم! دست نگهدار! فرزندت را مکش، قبول شدی در آزمونی عظیم...» و گوسفندی پدیدار شد، از سوی خدا. گفتند: «پاداشِ تو این است، ای خلیل: به جای پسر، این قربانی را به درگاهِ دوست تقدیم کن...» سیروس حکیمی
روز عرفه آمد، چه داریم پیش درگاه حق؟ این سیاه روزهای عمر، چه بیحاصل گذشت! در این روز دستها خالی، چه داریم جز اشک ندامت؟ به درگاه حق نداریم جز سر به زیری، خجالت از بندگی نامنظم، شرمندهایم، همین بس. سیروس حکیمی
لعنت به تقدیر لعنت به این تقدیر، که ما را از کودکی اسیرِ دردا کرد نامرادی بردمان هر جا بیقرار و خسته، بیمنزل، بیجا نه آرامشی، نه دلخوشحالی نه وطنی که دل به آن بسپاریم نه در غربت، نه در وطن— جایی ندارم من، بینام و نشانم اگر پناهی هست، با منّت سایهاش هم با هزار زحمت هر که ما را دید، گفت: «بیکس است این، آواره» نه لبخندی، نه نگاهی گرم نه خانهای، نه آغوشی آرام شکایت از بخت کنم؟ پیش که؟ از تقدیر؟ آنهم با دلِ شکسته؟ هیچکس نبود همقدری، منزلتی همدمِ غربت فقط بود درد و غم بیرحم تاخت این زمانه بر جان و تن، با خشم و ملامتِ دیوانهوار نقشِ آوارگی افتاده بر دیوار غربت، در دلِ هر گذر ای جانِ خسته، بس است دیگر بس است این دربهدریِ بیثمر من که زندگیام را باختم هرچه داشتم، حتی سلامتی را باختم شاید، حتی پس از مرگ هم شود همراه من این آوارگی سرچشمهی این تبعیدِ بیامان تقدیرِ تلخ ماست، ای همزبان چه بگویم؟ فقط: لعنت به تقدیر و این سرنوشتِ سرد و بیتأثیر... سیروس حکیمی
کودکی بیا چند روزی کودکی شویم، بیخبر از غم، بیخیالِ دنیای پرهیاهو. اگر میشد، خندهای بکاریم بر لبان خشکیدهی دلها، شادی بیاوریم به خانههای دل ها. بیا، یکبار هم که شده امتحان کنیم— شاید بشود... گرچه میدانم، کودکی گذشته، شادی نمانده. اما اگر میشد— چه حالی داشت دنیای سادهی آن روزها! خالی از زخم، پر از آواز، پر از خندههای بیدلیل. شاید کمی قهر، و نازهای نرم و کودکانه، شاید آشتیهای زودِ زود، که دل را گرم میکردند مثل آفتاب ظهر تابستان. گلکوچک در کوچه، میان عطش و گرما، بیخستگی، بیدلتنگی— فقط شور دویدن، شورِ زندگی! توپ ناگاه خورد بر شیشه، دویدن، فرار، خنده، و فریاد همسایه، در همهمهی کودکانه. کاش میشد برگردم به روزهای بیریا، به «عمو زنجیرباف»، به دلهای پاک، به شادیهای بیغم. بیا چند روزی کودکی شویم، بیخبر از دنیای پر درد، اگر میشد خندهای بکاریم بر لبان خستهی دنیا... سیروس حکیمی ۱۳۹۹/۱/۹
دل نازک دلم را از آهن ساختم، تو اما به قطرهای آتش آبش کردی. شیشه که باشد، میشکند آسان... خوب است دل از خاک باشد، سخت بشکند اما ـ بد بشکند، با صدای بلند. بشکند... سیروس حکیمی
شاه پسر ها پسر ها روزتان تبریک پسر، یعنی تپشِ دلِ پدر، یعنی نورِ چشمِ مادر، یعنی طراوتِ زندگیِ خواهر. پسر، یعنی مردِ خانه پس از پدر، دلگرمیِ خاموشِ پدر، در سکوتِ خانه. پسر، یعنی تکیهگاهِ بغضِ فروخوردهی مادر، وقتی لبخند میزند تا اشکش را نبینی. پسر، یعنی دستهای پینهبستهی پدر، که دیگر تابِ کار ندارند، اما خیالشان آسودهست از بازوانِ جوانی که نامش پسر است. پسر، یعنی چشمبهراه ماندن در ایوان، دلنگرانِ دیر آمدنش، و دعایی آرام که زیر لبِ مادر شکل میگیرد. سیروس حکیمی ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
اندوه چه زود، ای دل، درونِ غم شکستی ز دردِ عشق، در خود، خود شکستی دلِ عاشق، دلِ رنجور و شکسته دلِ افسرده، ز دنیا دلگسسته نه امیدی، نه نگاهی مانده بر جا نه پناهی، نه صدایی، نه تماشا ز دنیا جز غمی خاموش نمانده که ما ماندیم و آهی دلنشسته دلِ زخمی، تنِ افتاده زِ طاقت جوانی رفت و پیری شد رفاقت به عشقی سخت، پاک و بینصیبم ولی با دردِ نابش خوشنشیبم تو را باور، جهانم را شکسته به چشمِ تو، دلم ایمان بسته تو نورِ شب، چراغِ بیپناهی دلِ تارم به چشمت شد نگاهی سؤالی نیست، جوابی هم نمیجویم به چشمِ تو، به جانِ خود میگویم خرابه شد دلم از رنجِ دیدار ز عشقی بیمکان، بیگفتوگفتار نگاهت زخم زد بر جانِ تنها نماند از دل، جز فریادِ پیدا شبی آید که جان از غم رها شد دل از زنجیر اندوه، آشنا شد نسیمی نرم آید سوی جانم برد غم را، نهد شادی به جانم اگر پایان ندارد قصهی دل امیدم ماند ای جان تا ابد هم سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۲/۷
قلبم قلبم را لمس کن تا خودت را در تپشهای این قلبِ بیمار بیابی. آری، لمسش کن... من، تمامقد باختهام در قمارِ بیامانِ عشق. جستوجو کن— در هر گوشهاش که خواهی، شاید ردّی از خودت بیابی در این دلِ خسته، و دارویی بیاوری پیش از آنکه از تپش بیفتد این قلبِ بیقرار. عشق را حس کن در وجودِ من، در چشمهای خاموشم. من شیدا شدهام... نگاه کن به حالِ من در این بازیِ بیرحم. عشقِ تو پر کردهست تمامِ تنم را، همهی هستیام را— ای آنکه بردی قمارِ عشق را از بازندهای چون من. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۲/۹
تقدیم بر آزادی خواهم جهان آزاد، رها پرواز خواهم کرد— بر بالهای خیال، آزاد، رها، عاشقانه، پرواز خواهم کرد... شاید روزی، از همین خیالها هم زنجیرم کنند در قفسی تنگ، تاریک، و بیصدا بیفکنند... پس آزادی را میستایم، پرستشش میکنم— مرگ را پس از آزادی ترجیح میدهم. من زندگی با ذلت نمیخواهم؛ من از قفس بیزارم... بیزار. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۲/۱۸
لبخند لبخند میزنم، چنان که خلق پندارند دلی بیغم، و در نهان با زخمهای کهنهام خون میگریم از زخمِ نادانیِ آنان که تنها لبخندم را دیدند. سیروس حکیمی
روز دختر تقدیم به دختران، فرشتههای زمینی، ماههای روی زمین. میدانستید؟ زیباترین حسِ جهان، داشتنِ دختر است. دختر یعنی لبخندِ خدا، شکفتنِ زندگی در خانه، برکتِ سفره، عشقِ پدر، نفسِ مادر، امیدِ بیپایان، نوری که در دلِ تاریکی میتابد. دختر، ترانهایست که هر روز در دلِ مادران و در نگاهِ پدران زنده میشود. سیروس حکیمی ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
بر نمیگردم به گوشم خواند نامت را، همان آخرین کلامت را... به دریای خیالت غرقم، در این دنیای بیپناهی. دگر برنمیگردم— دلم، خانهی درد است. دل از تو برکنم اما جهان دیگر مرا بردهست به راهی بیتو، بیفردا... دگر برنمیگردم— دلم، خانهی درد است. صدایت در دلم ماندهست، همان آهِ فروخورده، همان لبخند پُر اشکین که در آیینه میسوزد میان خاطرات سرد... دگر برنمیگردم— دلم، خانهی درد است. نه برفی مانده بر گیسو نه مهری بر دلِ خسته... فقط این کوچههای خیس که میدانند— نمیآیم. دگر برنمیگردم— دلم، خانهی درد است. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۲/۵ آهنگ احمد ولی گوش هایم را نوازش داد اینو شعر به سرم زد
عالم خاکی قلب من ساز این زندگی با تو نزد... بیا، سازی دگر با هم سازیم، شاید با ما شود همراه این زندگی. آهسته، آهسته ازعالم خاک میگذرم، رو سوی کهکشانی دوردست. این جهان خیری ندیده، رفتهام... من چه کارم با جهان بیمراد؟ جان دادم، جان رفت... جای من اینجا نبود از ابتدا. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۴
در بند تاریکیِ شب را در آغوشِ مهرِ بیدریغت جا بده — دوستداشتن را برایم تکرار کن، آنقدر که گرمای تنم با خنکای تنت درآمیزد. مگذار رازی شوم در دلِ شبهای بیپناه؛ برای دیاری خسته، در بند، تو بمانی تنها، بیکس، با روحی خسته و زخمی. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۳۱
سرزمین دل به سرزمین دل من پا نهادی— خودت را گم مکن! اینجا سرزمینیست پر از خوبی، از خوشی، زیبایی. در چشم هیچکس دروغی نیست، همه خوشبختاند، شاد و خرم. محبت خانه را پر کرده— آمدهای؟ پس دیگر سفری در کار نیست. آدمها با نرمی و مهر سخن میگویند؛ نه زبانشان تند است، نه نگاهشان. همه آغوششان را برای عشق گشودهاند، لبهاشان پر از لبخند، دلهاشان پُر از آواز. آمدن یعنی ورود به جهانی که مردمش شیفتهی یکدیگرند، و از هم دلزده نمیشوند. در این سرا آهنگ های شادی جاریست، رقصیست با پایکوبی. بوی یاس است، شمعدانی، رازقی— شاید کسی از شراب جان مستِ بیخود نشود... سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۲۴
خاک عاقب خاک شوم گل کوزهگران شوم ز چه آنقدر جان کندن آمدیم که زود بروم نه من ماندنی هستم نه تو نه دستی که بگیرد دگر نه راهی به فردای دور نه آوایی از پشت شب که بگوید: بمان، ای عبور کورهراهیم و گرد زمان مینویسد به پای نسیم نقشی که بماند، نماند قصهای در دل تقویم سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۲۴
چشم تو دل دادم و دل باختم، در کوی تو ای جانا افتادهام در دام تو، بیآنکه خبر باشی جانا چشمان تو افسونگر است، سحرش جهانسوز از خندهی پنهان تو، قلبم پر از آواز هر شب به یاد چشم تو، شعرم غزلباران ای کاش باشی همصدا، در خواب یا بیداران سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۲۲
اقرار گریه بود یاد روزهای خوبم، شکوه بود روزهای که گذشت، پیش تو راحت کنم اقرار، سختی این دنیای بیرحم نامرد را، زندگی، دل، خوشی را این بخت بد از من گرفت. جامی شراب از دست، این جلاد بیرحم، میخواهم چه کار؟ من مست زندگی هستم بیجام، همدم، یار من در این دنیا اشک بود و غم درد ناسور، همراه من در هر مسیر و جور. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۵
هیچ دنیایی که بیهیچ، حراج شد، انسانیتی که در سکوتِ شب به تاراج رفت، و جانهایی که چون برگِ زرد به هیچ گرفته شد. بارانی از اشکها، خاموشِ شهر، بر سنگفرشِ بیخبران، و دردی که در زخمِ دیرینهاش به هیچ دوا نشد. سیروس حکیمی ۱۴۰۴/۱/۸
عید سعید فطر چه خوش آمد عید رحمت عید نور، عید جانان آمد دل از شوق شد شکوفا نور از افق بر آمد کالایی نو بپوشیم روح تازه شده صفا دهیم نور قرآن را در این قلب جلا دهیم خانه را آب و جارو کنیم که این عید عزیز آمد این عید سعید آمد مؤمنان صف در صف بر نماز عید ایستاده دلها همچو چشمه پاک در انتظار راز نیاز قلبها زلال و خالص غصهها از یاد رفته کودکان شاد و خرم در انتظار عیدی، خندهها بر لب نشسته دلها از کینه و نفرتها رها از این روز پربرکت آمد چه خوش آمد عید رحمت عید نور، عید جانان آمد دل از شوق شکوفا شد نور از افق بر آمد نور در آسمان دلها آمد روشنتر از خورشید آمد سیروس حکیمی ۲۴۰۴/۱/۹