رسول رضایی
Статистикаارتباط با من: @rasoul1993 اینستاگرام: Rasoulrezaeiii کانال : @rasoulrezaeii
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#شعر_امروز_ایران "روایت افسردگی" در سطر نخست گوشم را میبُرم تنم سالهاست در رهن زجر است وُ در ماهیچههام خون ماسیده روایت افسردگی تزریق میشود در اندامهام چاقوها را بالا میآورم در کبودی خانه پهلو گرفتهاند اجساد اشیا درحالیکه پارلمانی از عزا در آروارهام برپاست ایستادهام بر سریر تابوت و شکل ابری کارکشته میگریم میپذیرم فوت شدهام و روزنامه در تیتر اول مردنم را نفیر میکشد برمیخیزم از گور به احترام چراغها و در سطرهای میانی گوش دیگرم را میبُرم برمیخیزم از گور و سفر میکنم در یالهای سفیدت سمفونی گیسهات بر ضریح شانهات به گردش درآمده است تو در فارسی تحریف شدهای و جویدهای سرم را ای اجابت نور بر کرانهی بعدازظهر برگ برگ افروختهام و آرمیده ام در تضرّع پهلوهات مرداب دفن شده در هنجار رود در حالیکه انگورها در نبض خون غوطهورند من پاسخ مفصلی برای تشنج تاکهام در بال توکاها در آن پهنای نحیف موسیقی وداع نواخته میشود ای صلابت ستوه در احتمال مرگ برمیخیزم از گور به احترام چراغها و میپرسم آیا گوشهایی که بریده شدهاند صداها را میشنوند؟ #رسول_رضایی @shere_emrooze_iran
Memory Tracks
Memory Tracks
عهد جدید، مکاشفهی یوحنّای رسول، باب دوازدهم و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پایهایش، و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است و آبستن بوده از دردِ زه و عذاب زاییدن، فریاد برمیآورد و علامتی دیگر در آسمان پدید آمد که اینک اژدهای بزرگ آتشگون که او را هفت سر و ده شاخ بود و بر سرهایشان هفت افسر و دمش ثلث ستارگان آسمان را کشیده، آنها را بر زمین ریخت و اژدها پیش آن زن که میزایید بایستاد تا چون بزاید فرزند او را ببلعد پس پسر نرینهای را زایید که همهی امتهای زمین را به عصای آهنین حکمرانی خواهد کرد و فرزندش به نزد خدا و تخت او ربوده شد ... @rasoulrezaeii
هیچ قلبی، صرفا به واسطه ی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست. زخم است که قلبها را، عمیقا به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. #هاروکی_موراکامی @rasoulrezaeii
عنوان کتاب هم دقیقاً همین فضا رو میسازه: «ای رنج از تو ممنونم» این جمله شبیه دعاست، نه شکایت. شاعر نمیخواد از رنج خلاص بشه بلکه داره ازش تشکر میکنه. این نگاه در شعر «جراحت مطیع» کاملاً واضحه: «ای رنج! از تو ممنونم ای جراحت مطیع!» زخم «مطیع» است؛ یعنی سرکش نیست، درمان نمیخواد، همراهه. رنج چیزی نیست که حل بشه، چیزیه که باید باهاش زندگی کرد. در همین شعر میخونیم: «بارها متولد شدهام بارها تشییع شدهام این بار اما مردهام» اینجا رنج نه پایان داره، نه رهایی. فقط تکرار میشه. همین منطق در شعرهای دیگه هم دیده میشه. مثلا در «سماجت سوگواری»: «ما نخستین بوسه انسانیم نخستین گناه نخستین زخم» و در پایان: «رنج با ما بیعت کرده بود» اینجا زخم روایت نمیشه. اجرا میشه. هر شعر مثل یه مراسم تکرارشونده عمل میکنه. در شعر «جمهوری» هم این منطق خیلی صریحه: «شکنجه مختصر نبوده هیچگاه هیچگاه شکنجه مختصر نبود» اینجا حتی وعدهی پایان هم داده نمیشه. رنج ادامه داره، همونطور که آیین ادامه داره. به همین دلیله که شعرهای این کتاب پایان واقعی ندارن. خواننده وارد فضایی میشه که باید توش بمونه؛ نه برای یاد گرفتن، بلکه برای تحمل کردن. کتاب «ای رنج از تو ممنونم» مجموعهایست که: زبانش از بدن و زخم میاد معنیش مدام فرو میریزه و رنج رو نه مشکل، بلکه اساس شعر میدونه این کتاب برای لذت بردن نوشته نشده؛ برای تحمل کردن نوشته شده. با همهی اینها، میشه گفت همین منطق و تکنیک و جهان که اشعار رضایی بر اونها استواره، گاهی پاشنهآشیل متن هم شدهست. مسئله اینجاست که ابژکت، بهقول کریستوا، باید همیشه ناپایدار بمونه؛ یعنی هم جذب کنه، هم پس بزنه. ولی در «ای رنج از تو ممنونم»، بعضی وقتها این وضعیت اونقدر تکرار میشه که کمکم عادی میشه. بدن زخمی، خون، بریدگی و حذفشدنِ بدن مدام برمیگردند و تکرار میشن، تا جایی که دیگه شوک ندارند و غافلگیر نمیکنن و انرژی تازهای تولید نمیکنن. شعر «انهدام»: «آیا میتوان انهدام خویشتن را از بیرون دید؟» بدن و سوژه از همان ابتدا در وضعیت فروپاشی قرار میگیرند. اما این فروپاشی، بهلحاظ منطق، تفاوت بنیادی با موقعیتهای مشابه در شعرهای دیگر کتاب نداره. یا در شعر «سماجت سوگواری» که میخونیم: «اینجا شعف ناخواناست و سماجت سوگواری نک میزند به نخاع» زخم و رنج نه بهعنوان حادثه و رخداد، بلکه بهعنوان وضعیتی موندگار و تداومیافته برمیگردند. این تکرار باعث میشه ابژکت، بهجای اینکه اختلال ایجاد کنه، تبدیل بشه به یک وضعیت ثابت در شعر؛ چیزی که ما دیگه از قبل انتظارش رو داریم. از یک جای دیگر هم میشه به متن ایراد وارد کرد. تقریباً در تمام اشعار، همیشه فقط یک صدا وجود داره: صدای «منِ رنجکشیده». این صدا پررنگه، اما معمولاً تنها میمونه. شعر کمتر وارد گفتوگو میشه و بیشتر دور خودش میچرخه. در شعر «اندوه رضایی»، این تکصدایی کاملاً صریحه، اونجا که شاعر مینویسه: «ـ اندوهم اندوه رضایی!» اینجا اندوه مستقیماً با نام شاعر یکی میشود. یا در شعر «رنج بومی» : « تنهایی شکل شرابی بیست ساله نفوذ کرده در من درون خود خزیدهام» رنج کاملا به بدن، زیست و تجربهی شخصی شاعر گره میخوره. تجربه از حالت جمعی عقب میره و به رنجی فردی تبدیل میشه. این مسئله به همون خوانشی که قبلتر دربارهی «آیین رنج» مطرح شد آسیب میزنه، خواننده بیشتر شاهد یک اعتراف است تا شریک یک مناسک جمعی. اینجا شعر به مونولوگ نزدیک میشه، مونولوگی فشرده، اما بسته. از طرف دیگه، ارجاعهای بینامتنی همیشه به یک اندازه کار نمیکنن. اسمها و نشانهها زیادند، اما بعضی وقتها فقط احضار میشن. مثلا در شعر «پناهنده»، وقتی شاعر مینویسه: «ای پناهنده در نتهای کابینت ای پناهنده در آروارهای حزین» ارجاعها بیشتر فضاساز هستند تا دگرگونکننده. اونها وارد منطق زخمخوردهی زبان نمیشون و اختلال تازهای تولید نمیکنن. در نتیجه، بینامتنیت بهجای اینکه معنا بسازه، بیشتر به یادآوری و احضار اکتفا میکنه. در نهایت، میشه گفت «ای رنج از تو ممنونم» کتابیه که آگاهانه روی بدن، زخم و شکست زبان ایستاده و در این کار هم موفقه، اما همین پافشاری شدید، گاهی خطر تکرار رو با خودش میاره. جایی که ابژکت میتونست دوباره ذهن را بترسونه، غافلگیرکنه و شوک بده، تبدیل میشه به چیزی آشنا، و جایی که شعر میتونست ترک برداره، بیش از حد یکدست میمونه. بهنظرم این نقصها از ضعف نمیان، از سماجت میان. سماجت در موندن کنار رنج، حتی وقتی که شوک اولیه دیگه از بین رفته است. @rasoulrszaeii
زبان زخمی، ابژکتها و مناسک رنج نقدی بر کتاب «ای رنج از تو ممنونم» اثر رسول رضایی ژولیا کریستوا یه نظریهی مهم داره و از مفهومی به اسم «ابژکت» حرف میزنه. ابژکت به چیزایی گفته میشه که از ما جدا شدن، اما هنوز ولمون نکردند. چیزایی مثل خون، زخم، جسد، ترشحات بدن یا بدنِ تکهتکه. اینها نه کاملاً بیرون از ما هستن، نه کاملاً درون ما. هم پسمیزنند و هم تهدید میکنند.( تفاوت ابژه و ابژکت را در متن زیر عکسها شرح داده ام) نوشتۀ ابژکتیو بهجای اینکه درباره این چیزها حرف بزنه، از درون خودشون حرف میزنه. در کتاب «ای رنج از تو ممنونم»، شعر دقیقاً همین کار رو میکنه. زبان از جای امن و همیشگی خودش ـ یعنی روایت، معنا و توضیح ـ بیرون میاد و میره سمت بدن. اما بدن هم دیگه یکپارچه نیست . چیزی که باقی میمونه، بقایای بدنه. مثلاً در شعر «زهرا» میخونیم: «از شیار استخوانهام صدای زنی بلند میشود» اینجا صدا از حنجره نمیاد، از استخوان میاد. استخوان نشونهی چیزیه که بعد از مرگ باقی میمونه. یعنی زبان شعر از جایی حرف میزنه که زندگی تموم شده. این دقیقا همون لحظهای هست که شعر وارد قلمرو ابژکت میشه، جایی که معنا از زخم و باقیموندهها بیرون میاد، نه از عقل و روایت و منطق معمولی. در ادامهی همون شعر «زهرا»، زبان کاملاً با بدن یکی میشه: «تمامیت کلمهی خونم» اینجا کلمه دیگه معنا نمیده، خودش خون میشه. زبان بهجای اینکه چیزی رو منتقل کنه، مثل یه ترشح بدن عمل میکنه. مرز بین زبان و بدن عملا از بین میره. همین منطق در شعر «ذبح اصوات» هم ادامه پیدا میکنه: «سرم را میشویم، از دست میرود دستهایم را میشویم، از دست میروند پاهایم را میشویم، از دست میروند» معمولاً شستن یعنی پاک شدن، اما اینجا یعنی حذف شدن. هر بار شستن، یه بخش از بدن از بین میره. بدن نه پاک میشه و نه نجات پیدا میکنه، کمکم ناپدید میشه. انگار «من» دیگه جایی برای موندن توی بدنش نداره. همین حس بیجایی سوژه تو شعرهای دیگه هم دیده میشه. مثلاً در شعر «اردوگاه رنج»: «یک دهان بود و یک بینی سری نبود اما دو گوش بود و دو چشم سری نبود اما حرف میزدم، شنیده نمیشد صدایم راه میرفتم، طی نمیشد مسیرم» اینجا بدن اجزا داره، اما مرکز نداره. «سر» حذف شده، یعنی جای تصمیم، معنا و هویت وجود نداره. سوژه نه میتونه حرف بزنه، نه حرکت کنه، نه شنیده بشه. بدن دیگه خانهی «من» نیست. این دقیقاً تجربهی ابژکته. شبیه بدنی که هست، اما قابل سکونت نیست. یا شاعر در شعر «ماه در مشایعت عفونت» میگه: «زیر جلدم خوابیدهاند اجساد سلولها در مشایعت عفونت» اینجا مرگ فقط بیرون از بدن نیست، توی ریزترین لایههای حیات لونه کرده. سلولها مرده، اما بدن هنوز زنده است. همزمانی حیات و فساد، مرز بین زندگی و مرگ رو از بین میبره. شعر دقیقاً توی همین منطقهی معلق شکل میگیره، جایی که ابژکت خودش رو نشون میده. پس این کتاب فقط دربارهی رنج نیست. خودِ رنجه. متنیه که هم جذب میکنه هم پس میزنه، درست مثل ابژکت. زبان بهعنوان میدان شکست دریدا میگه زبان هیچوقت به یه معنای کامل نمیرسه. معنا همیشه عقب میمونه و کامل نمیشه. شعر مدرن رادیکال نهتنها این شکست رو پنهون نمیکنه، بلکه میذاره دیده بشه. در شعرهای رسول رضایی، زبان مدام از کار میافته؛ هم توی نحو، هم توی شکل نوشتن، هم توی ریتم و جملهبندی. بهعنوان مثال، در شعر «ماه در مشایعت عفونت» فروپاشی زبان حتی به سطح واژه میرسه: ر ي ز ر ي ز م ي ر ي ز د اینجا حتی کلمه هم دوام نمیاره. واژه فرو میریزه، چون انگار خودش هم توان تحمل معنا رو نداره. در شعر «صدا» همین شکست بهشکل تکرار دیده میشه: «صدا صدا صدا صدا صدا» باور کنید این تکرار، برای تأکید نیست. زبان گیر کرده. نمیتونه جلو بره، جمله بسازه یا روایت کنه. فقط همون صدا رو هی تکرار میکنه. در شعر «ذبح اصوات»، خود زبان دربارهی ناتوانیش حرف میزنه: «کلمات خلط خونیاند» کلمه مثل خلطه. نه کاملا معناست، نه کاملاً بیمعنا. چیزی بین درون و بیرون. زبان زخمیه و درست کار نمیکنه. حتی بعضی جاها جملهها ناتمام میمونن یا بهجای کاملشدن، فرو میرن. مثلاً در شعر «دهلیز»: «چنگ میزنم به هوا به تاریکی به تو و بیشتر فرو میروم، فرووووو» اینجا سکوت یا کشاومدن صدا، ادامهی جملهست. زبان قبل از اینکه معنا بسازه، میشکنه. پس شعر اینجا قرار نیست چیزی رو «فهموندن» باشه، شعر تبدیل میشه به محل شکست فهمیدن. رنج بهعنوان امری آیینی وقتی زبان میشکنه و بدن فرو میپاشه، چیزی که باقی میمونه رنجه. اما این رنج، رنج عادی یا روانشناختی نیست. ژرژ باتای میگه رنج میتونه حالت آیینی و حتی قدسی پیدا کنه؛ نه برای نجات، بلکه برای رسیدن به مرزهای آخر تجربه.
نقدی از #امید_چاوشی بر مجموعه شعر #ای_رنج_از_تو_ممنونم اثر #رسول_رضایی توضیح: این نقد پیش از اتفاقات دی ماه نوشته شده است. @rasoulrezaeii
من شرمسارم از شعر گفتن این پیشهی نانجیب که خواننده را چنان تملق میکند تا سرانجام بگوید « چه شعر خوبی!» نیکتر میدانم تا به زبانی دیگرگونه سخن بگویم که هیچ انسان موجهی تمنای شنیدنم را نداشته باشد چسلاو میلوش @rasoulrezaeii
اما این آسودگی خاطر، تمام و کمال نیست. انگار که امروز یا روزی دیگر میبایست دوباره شبهنگام بلند شویم و فرار کنیم و همهچیز را پشت سرمان رها کنیم. اتاقهای آرام و نامهها را، خاطرات و لباسها را. کسی که یکبار رنج کشیده است، تجربهی درد را هرگز فراموش نمیکند. کسی که ویرانی خانهها را دیده است به وضوح تمام میداند که گلدانهای گل، تابلوها و دیوارهای سپید، اشیایی ناپایدارند. خوب میداند خانه از چه چیز ساخته شده است. یک خانه از آجر و گچ ساخته شده است و میتواند فرو ریزد. یک خانه خیلی محکم نیست. هر لحظه میتواند فرو ریزد. در پسِ گلدانهای آرام گل، پشت قوریهای چای، فرشها، کف اتاقها که با موم برق افتاده است، چهرهی دیگرِ واقعیِ خانه است. چهرهی بیرحم خانهی ویرانشده. دیگر از این جنگ سر برنخواهیم آورد. بیهوده است. دیگر آدمهای آرامی نخواهیم بود. آدمهایی که فکر کنند، مطالعه کنند و زندگیشان را در صلح بسازند. ببینید بر سر خانهمان چه آمده است. ببینید بر سر ما چه آمده است. هرگز آدمهای آسودهای نخواهیم بود. #ناتالیا_گینزبورگ #فضیلتهای_ناچیز ترجمه: محسن ابراهیم @rasoulrezaeii
از خرِ شیطان پیاده شدیم و آشتی کردیم / با خیابانهایِ از هرچه بگذریم و از هرچه بگذریم / گذشتیم - مطب من تعطیل بود - داروخانهی من هم - بیمارستانها همه از روی دست یکدیگر و چند قدم بعد کسانی که ناگهان دیدیم و نترسیدیم - رئیس بیمارستان منم - بیمارهای سابق صدتختخوابی منم - دیوانههای زنجیری سابق هم منم - و منم همْ- همهی آنها آنگاه اسامی هولناک/ از روی خاک برچیده شدند مرگ و مرض برای چه؟ و خدا فرمان داد که زیباتر شویم وَ شدیم از توصیفهای تکراری / خلاص شویم وَ شدیم و گرفتار کُفرِ لیوتار و دریدا نشویم وَ شدیم و کمی هم شاعرتر شویم وَ من شدم / چنانکه شدم من مرگ / دروغ بود مرگ وُ مرض / دروغِ دروغ بود سیصد و پنجاهسال هم که مُرده باشم آمدی آخر؟ بیا که دروغ بود ما دوباره متولّد شدهایم آخرِ سر / وَ از آخر متولّد شدهایم بیا و هرچه دلت خواست / بگیر از نوزادهای چاق وُ چله عکس بگیر مواظب روسریات هم باش! با چشمهایی که مراقب احوال ماست از نو به مدرسه میرویم از نوجوانی ما هم بگیر با قلمْنی بهروی یکدیگر چاقو میکشیم چاقو را هم از ما بگیر پس بپریم / روی پَر قو بههوا بپریم از برف و باد / آتش روشن کنیم وَ بپریم بههوا و بهجای پوستِ آهو روی نیمکت مدرسه / با چاقو بنویسیم اسم کسی را - بگیر / پشت سر هم بگیر تو این وسط چه میکنی آخر / با چشمهایی که مواظب احوال ماست آخرِ سر از آخرِ سر هم بگیر! کارمان بهکجا کشیده / ای خدایی که آفریدهای پَرِ قو را پوستِ آهو را و دیوانههای زنجیری سابق را و ما آنقَدَر از برف و باد / درست کردیم آتش را که آتش را درست کردیم / در کنار تو / آتش را و تو الحق خیلی خوشگلی! #علی_باباچاهی از کتاب #عقل_عذابم_میدهد صفحه تخصصی شعر #چرو @cherouu ⚟☩⚞ cherouu.ir بدرود عالی جناب علی باباچاهی
یارانِ رفته با خطِ خونین نوشتهاند: اوجِ ستم، همیشه به طغیان رسیده است پاکیزهدامنا! وطنا! در هوای توست این چاکِ سینهای که به دامان رسیده است #حسین_منزوی
رسول رضایی برشی از شعر #بطن_سرخ از کتاب "ای رنج از تو ممنونم" @rasoulrezaeii
زحمت ادیت را راحیل شیرآسب کشیدهاند سپاس از ایشان @rasoulrezaeii
#رسول_رضایی برشی از شعر #زائر_آه از کتاب "ای رنج از تو ممنونم" @rasoulrezaeii
جلسه مجموعهخوانی کتاب "ای رنج از تو ممنونم" که قرار بود چهارشنبه ۱۷ ام در خانه کتاب ایلام به میزبانی مهرزاد میرزایی و علی محمد محمدی برگزار شود، به دلیل شرایط فعلی و به احترام مردم عزیز کشورم تعطیل و به زمان دیگری موکول شد، امید که در شرایطی دیگر گِرد هم آییم. @rasoulrezaeii
آقای بیضایی عزیز ما از شما به خوبی یاد گرفتیم که خرد را نمیشود کشت ما از شما یاد گرفتیم که اسطورهها همیشه زنده میمانند همچون اسطورهی بهرام ما آنقدر خوششانس نبودیم که در خانه خودتان ایران بایستیم، اشک روی گونههایمان را فراموش کنیم و شما را تشویق کنیم اما این فرصت را داشتیم که در زمانه شما زیستیم... چه غمانگیز است برای ما، چرا که وقتی دیروز در دلهامان خوشحال از زادروز شما بودیم نمیدانستیم امروز به سوگ شما خواهیم نشست. @rasoulrezaeii
اگر کسی سراغ مرا گرفت نشانههای خاص من حیرت و رنج است. #بخشی_از_شعر #ویسواوا_شیمبورسکا ترجمه #شهرام_شیدایی #چوکا_چکاد #مارک_اسموژنسکی از کتاب آدمها روی پل نشرمرکز @shahramsheydayi از این کانال @rasoulrezaeii
شعری به نام گربه... 🔸شعرخوانی « رسول رضایی » در نماد اول 🔸 ویدیوی کامل این نشست را میتوانید در کانال یوتیوب ما مشاهده کنید https://youtube.com/@namaad_mag #مجله_ادبی_نماد #نماد_اول #آشوب_در_شعر
без подписи