راز کیمیا (#زهره_انصاری)
Статистикаدلنوشته هاى سالهاى زندگى ، هريك الهامى از آنان كه در كنارم بوده اند، شايد به دل بنشيند كه از دل برآمده است مجموعه اين كانال انتخابى است بهاهتمام شهناز و زهره انصارى تماس با ادمین : @shahabasmani
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 28
- 1/48двое суток
- 32
- 1/72трое суток
- 34
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://youtu.be/wSIy3A1MUzw?si=F16rhF2kMZa9mHdt
ای دل اندر طلب چو ماهی باش سوی دریای عشق راهی باش این جهان جلوه محبت اوست هیچ باقی نماند الا دوست #زهره_انصاری
یک جرعه آزادی ساخته: فریبا هدایتی ترانه سرا: زهره انصاری خواننده: مورگان سه تار و بم سه تار: فریبا هدایتی نی: محمد مهربان تنبک: بیژن رحمانی صدابرداری و میکس: رضا صادقی East West Track خط: مصطفی پورمهدی تهیه ویدئو استودیو: Sound Camera Action . ونکوور نوروز ۱۴۰۵
حکایت سرزمین فیروزه پشت این کوه ،پشت دشتستان زیر سقف عقیق و فیروزه جنگلی سبز و مادری بیمار گرگبر بسترش کشد زوزه روزگاران هزار دیده بسی بر سرش تاج فروهر بوده گاه در بزموگاه خسته ز رزم اشک و خون در پیاله پالوده قصه میگوید از شب فرقت از سووشون و خواب تنگستان مرگ لبخند در دل آوار از طنین غریب کوهستان میکند سر نوای لالایی کودکم ! خوش بخواب آسوده دیرگاهیست پشت این دیوار چرخ بخت زمانه فرسوده نخرامیده روزگاری چند کبکی یا یک غزال بر این دشت آخرین نغمه های بلبل عشق در غم مرگ غنچه ای، گم گشت شعله غم به سر زبانه کشد از دل نیمه خواب خاش و سهند سیل گریه ز چشم خرم رود میکند شکوه سوی چرخ بلند یک نفر ، شاید اهلی از کاشان میزند ضجه پشت هیچستان سایه در تاسیان کشد صد آه ارغوان خون خفته در بستان طفلک من! بخواب آسوده چرخ گردون دوباره میگردد یاس و سوسن به دشت می روید غم از این خانه رخت بربندد’’ …. مادر ! از قصه ات دلم خون است سینه ام همچودیگ میجوشد امشب از دست ساقی افلاک زهره جامی ز زهر مینوشد سالها روز و شب نهاده دو چشم سوی بالا به چشم ماه و به مهر تا مگر یک نظر ببینم باز نقش زیبات را به قلب سپهر در شبانم که روز روشن توست تا سحر اختران شماره کنم تا رهی از گزند و از آفات صد دعا سوی هر ستاره کنم در دلم رود زنده ای جاریست چشمه ی از شفا و از سودا نور میریزدم به جان یادت مادر! آزاده میهن زیبا! باز میگیرمت در این سینه خاطری گرم ، از دیاری دور جاودان یادگار کودکیم مانده برجا میان باغ بلور باز میگیرمت در این آغوش بازوانم حماسه میخواهند گونه هایم مسیل خسته اشک از لبان توبوسه میخواهند گشته ام از خیال تو لبریز می ندانمدرون جانم کیست در تپشهای قلب من بنشین بی تو جانی بدین جهانم نیست در درونم حکایتی ماندست باقی از دیدگانروشن تو روزگاری که بود دیده من سبزه ای بر قبای گلشن تو در درونم حکایتی ماندست قصه ای ، خواب، یا که رویایی کاش وقت سحر در آغوشم قدر یک آرزوبیاسایی #زهره@razekimia
باز میگیرمت در این سینه خاطری گرم ، از دیاری دور جاودان یادگار کودکیم مانده برجا میان باغ بلور باز میگیرمت در این آغوش بازوانم حماسه میخواهند گونه هایم مسیل خسته اشک از لبان توبوسه میخواهند گشته ام از خیال تو لبریز می ندانمدرون جانم کیست در تپشهای قلب من بنشین بی تو جانی بدین جهانم نیست در درونم حکایتی ماندست باقی از دیدگانروشن تو روزگاری که بود دیده من سبزه ای بر قبای گلشن تو در درونم حکایتی ماندست قصه ای ، خواب، یا که رویایی کاش وقت سحر در آغوشم قدر یک آرزوبیاسایی زهره - انصاری
https://t.me/razekimia
حکایت مانده در درون🤍 🤍 پشت این کوه ،پشت دشتستان زیر سقف عقیق و فیروزه جنگلی سبز ومادری بیمار گرگ بر بسترش کشد زوزه روزگاران هزار دیده بسی بر سرش تاج فروهر بوده گاه در بزم و گاه خسته ز رزم اشک وخون در پیاله پالوده قصه میگوید از شب فرقت از سووشون و خواب تنگستان مرگ لبخند در دل آوار از طنین غریب کوهستان میکند سر نوای لالایی ‘’ کودکم ! خوش بخواب آسوده دیرگاهیست پشت این دیوار چرخ بخت زمانه فرسوده نخرامیده روزگاری چند کبک یا یک غزال بر این دشت آخرین نغمه های بلبل عشق در غم مرگ غنچه ای، گم گشت شعله غم به سر زبانه کشد از دل نیمه خواب خاش و سهند سیل گریه ز چشم خرم رود میکند شکوه سوی چرخ بلند یک نفر ، شاید اهلی از کاشان میزند ضجه پشت هیچستان سایه در تاسیان کشد صد آه ارغوان خون خفته در بستان طفلک من! بخواب آسوده چرخ گردون دوباره میگردد یاس و سوسن به دشت می روید غم از این خانه رخت بربندد’’ …. مادر ! از قصه ات دلم خون است سینه ام همچو دیگ میجوشد امشب از دست ساقی افلاک زهره جامی ز زهر مینوشد سالها روز و شب نهاده دو چشم سوی بالا به چشم ماه و به مهر تا مگر یک نظر ببینم باز نقش زیبات را به قلب سپهر در شبانم که روز روشن توست تا سحر اختران شماره کنم تا رهی از گزند و از آفات صد دعا سوی هر ستاره کنم در دلم رود زنده ای جاریست چشمه ی از شفا و از سودا نور میریزدم به جان یادت مادر! آزاده میهن زیبا! باز میگیرمت در این سینه خاطری گرم ،از دیاری دور جاودان یادگار کودکیم مانده برجا میان باغ بلور باز میگیرمت در این آغوش بازوانم حماسه میخواهند گونه هایم مسیل خسته اشک از لبان تو بوسه میخواهند گشته ام از خیال تو لبریز می ندانم درون جانم کیست در تپشهای قلب من بنشین بی تو جانی بدین جهانم نیست در درونم حکایتی ماندست باقی از دیدگان روشن تو روزگاری که بود دیده من سبزه ای بر قبای گلشن تو در درونم حکایتی ماندست قصه ای ، خواب، یا که رویایی کاش وقت سحر در آغوشم قدر یک آرزو بیاسایی .... #زهره_انصاری مرداد-شهریور ۱۳۹۹ https://t.me/razekimia
Reach out with pure love Do my best, release outcomes Life flows as it should I walk with open heart Giving, I disappear What’s mine finds its way خداوندا، به من بیاموز که عشق بورزم و گام بردارم بهترینِ خودم را در هر لحظه ببخشم ، دل به نتیجه نسپارم در وسعت بیکرانه ی ‘اکنون ‘ زندگی کنم ، لبخند بزنم ، بشنوم ، درک کنم ، ببخشم ، ، بگذرم… سکوت را آموزگار جانم کن تا حقیقت را دریابم. خدایا، در این مهمانی زیبا وکوتاه، سپاسگزار روشنایی ها وسایه ها هستم و خالصانه دل به مهر وعشق سپرده ام بگذار این ماناترین یادگار از من باقی بماند زهره ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵
💗یلداي احسان 💗🖌 بیا امشب دلت را میزبان باد و باران کن به شام تیرگیها ماه جان و دل چراغان کن چراغ سبز بستان در دل سرما به خاموشیست بیا اى باغبان دل، زمستان را گل افشان کن بساط روشنى اندر دل امیدواران است به بزم سفرهء احسان انار دل فراوان کن ز صدها تار گیسویت بسى محتاج یک تارند به کوى عشق یک طره ز گیسویت پریشان کن جهان خاکستر غم میشود از اشک یک کودك به یک لبخنده مهرت، لبش را خنده افشان کن به پاى خلوت شمع و بساط جام و شیرینى دل پروانه را اندر وصال دوست سامان کن میان بندیان چون پاى اهل دل به زنجیرست چو عیاران رها زنجیریان از دام زندان کن گرت امشب دمى باشد غنیمت در کنار یار شب مهتاب را هم بستر خورشید تابان کن شکستم بیصدا و کرده ام پنهان ز گوش دهر دراین زیبا شب یلدا دل بیمار درمان کن اگر درگردش گردون دمی زهره مه آلودست ملالى نیست اى ساقى، می اي در جام یاران کن #زهره_انصاری
…..چشمان درخشانش شبهای پرستاره را به یادم می آورند. در میان هوای مهآلود و آرام ،در انتظار، قلم به دست می گیرم قطرههای باران گونههای شعرم را خیس می کنند تلألو نگاهش همچنان می تابد …. گر تیر زنی تا بکشی جان، نتوانی من کشتهٔ عشق توام، ای مونسِ جانی. تا شعله زنی بر دل من، سرد نگردم آتش به دل افتاده از آن چشم نهانی. بیتو نفسی نیست در این سینهٔ بیتاب؛ هر لحظه دلم میتپد از شوق جوانی. هر گوشهٔ این خانه ز پژواک تو پر شد… ای عشق، کجا از تو گریزم که ندانی؟ #زهره_انصاری #نفس_عمیق آذرماه ۱۴۰۴ دسامبر ۲۰۲۵
نجوای عشق عاشق شیون نمیکند، آرام زمزمه میکند، بیصدا آه میکشد و پنهانی، در دل، میگرید. در سکوت، جهانی میسازد، از هزار واژهٔ ناگفته، در تپشهای آرام قلبی که نام محبوب را بیوقفه تکرار میکند. در خلوتی کوچک، در لحظهای کوتاه، در لرزش نامحسوس یک لبخند… جانی و جهانی دیگرگون . #زهره_انصاری آذرماه ۱۴۰۴ دسامبر ۲۰۲۵
ما همه سوختهجانیم که در گریه بخندیم نغمه ی دلکش این سینه ز عشّاق فراز است #زهره_انصارى آذرماه ۱۴۰۴
کوچه از صدای تو پُر میشود. دلم آهسته، ترانهای از روشنایی میخواند. شاخهها، در آغوشِ نسیم، به شوق میلرزند. دل من ، چاووشیست در این راهِ بیانتها... در پژواکِ لبخندِ تو. ۷ آبان ۱۴۰۴
۰۰۰۰ Breaking the habits , deep and old, tearing my roots from hardened hold. It clings like bark, fights my hand A silent giant in the land. But planting change, a gentler art, Begins with care, a patient heart. A flower grows in me with light and grace, Blooming silently , in time and place. Zohreh Ansari . عادات کهنه چون بلوطی پیر و تنومند، با ریشههایی در عمق تاریکی جانم خانه کردهاند شکستن آسان نیست، با هر ضربه، دردی از دیروز برمیخیزد اما در دل همین ویرانه، جایی برای رویش هست... عادتی نو، شاخهاینازک و سبز در سایهسار صبر و روشنی لبخندی هر روز، یک برگ می دهد یک گل می شکفد و روزی درختی از نور بر این خاک قد علم می کند … #زهره_انصارى پاییز ۲۰۲۵
https://youtu.be/3bxg8-fgN9Y
از پریشانی زلفت ، شد پریشان خاطرم و ز خراب آن نگاهت، اشک در چشم ترم آفتاب و ماهتابم ، هردو یکشد در دمی چون تورا دیدم، شدم گم ، گرچه اینجا حاضرم #زهره_انصاری بهار ۲۰۲۴ تصویرپردازی : م .آذین عزیزم
…Within me A child with a cup of laughter Stands on life's highest roof Each day he cries a new song Within the bowl of my own eyes A kid still sits, where we belong ..Within me Love, bolder than youth days Burns; untamed A candle’s flame glows deep inside A butterfly’s desire, like a tear my eyes gently hold ,yet so strong در درونم كودكى با جامى از لبخند بر بام بلند زندگى مي زند هرروز بانگ تازه اى در درون كاسه چشمم نشسته كودك ديروزها در درونم عشق برناتر ز دوران جوانى آتشين و سركش است در درونم شعلهء شمعی است شوق يك پروانه چون اشكى درون كاسه چشمش.... #زهره_انصاری #Zohreh_Ansari
گاهی درنگ کنیم . کمی عقب تر بنشینیم … بنشینیم به نظاره ی هر آن چه در درون و بیرون مان جاریست… خلوتی بگزینیم ژرف تر آرام آرام در تماس و تجربه جاری با جسم و جان و قلب مان و دریافت سکوت … حضور در زندگی و لحظه حرکت در مسیر التیام و شکوفایی … Sometimes, we just need to pause... Step back, be still, and feel— feel our breath, our heart, our quiet truths. In silence, we return to ourselves, to presence, to love, to the gentle path of healing and becoming whole.
شوقِ رسیدن چشم اندازی در بن بست راهی دوباره #زهره_انصاری Longing fills my soul— at the dead end, I awake, new paths bloom ahead. Zohreh
без подписи