- Последний пост
- 15 дек. 2024 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
همان ترس، همان ناامیدی
بخشی از وجودم شد که بدون او در تاریکی چشم های مردم، میمردم.
اون نیاز داشت حسش کنه، با قلبش.
видео или голосовое, без подписи
کاشکی برای آخرین بار، توی بغل معشوقِ دوست داشتنیش میمرد.
کاشکی برای آخرین بار، توی بغل معشوقِ دوست داشتنیش میمرد.
ساعت ها به عکساش خیره مونده بود، دلیل این دوری رو نمیدونست، سعی میکرد با بوسیدن لباش از توی اون مانیتور کوچیک حواس خودشو پرت کنه و برای یک لحظه هم که شده حس کنه اون پیششه دوری، کلمه ای بی معنی در عین عمیق بودن. هیچکس معنی دوری رو درک نمیکنه، در یک لحظه اتفاق میفته، اون صمیمیت اون نزدیکی ای که تا یک لحظه ی پیش حس میشد تبدیل به یه دوری عمیق شده بود و هرکاری که میکرد به جوابی نمیرسید. “چرا؟” بار ها و بار ها این سوالو از خودش پرسیده بود ولی نمیدونست کی و کِی قراره جوابشو بده، از جوابش هم میترسید، اگه واقعا نمیخواستش چی؟ با همین افکار بیهوده به خواب رفت و هیچوقت ازش دلیلشو نپرسید و هیچوقت ازش نخواست که دوباره مثل قبل دوستش داشته باشه چون میدونست اگه یه کلمه اشتباه بگه ممکنه همه چی از این خراب تر بشه پس فقط صبر کرد، صبر کرد و نوشت، نوشت و نوشت، تنها راه فرارش همین بود ولی انگار این هم دیگه کار نمیکرد، نوشتن بیشتر به گریه مینداختش.
happy birthday ma little (🪿 ).
"هر ستارهای دلیلی برای درخشش داره و شک ندارم که دلیل من این خورشید زندگی بخشه" بیاختیار دستش رو جلو برد و با انگشت شصتش به آرومی گونهی پسر خستهی بهخواب رفتهی توی بغلش رو نوازش کرد ، با خیره شدن به چشمای بستش و مژه هاش که به آرومی میلرزیدن ناخواسته لبخند عمیقی روی صورتش شکل گرفت، دلش میخواست بتونه با کلمات عشقش رو به فرشتهی جلوش ابراز کنه و قلب بیقرارش رو آروم کنه اما از هر کلمهای هم که استفاده میکرد باز هم قلب بیجنبهاش عاشق تر از قبل به سینهاش ضربه میزد و اون رو توی عشق گناهآلودش غرق میکرد ، از کی شروع به دوست داشتنش کرده بود؟ بار ها این سوال رو که هرثانیه ذهن شلوغش رو طوری درگیر میکرد که انگار چیز دیگه ای برای فکر کردن نداره، از قلب بی قرارش پرسیده بود ولی انگار قلبش خودشو به پسرک موطلایی روبروش باخته بود و جوابی برای این سوال نداشت، انگار تنها چیزی که قلب عاشقِش بهش فکر میکرد عاشق تر شدن بود، چطور ممکنه کسی که سال ها از عشق بویی نبرده انقدر راحت دلشو به کسی ببازه؟ بدون تردید بوسهای روی پیشونی معشوق معصومش گذاشت و با این کار به ذهن آشتفتهش که مدام به حسِش به معشوقش فکر میکرد پایان داد و برای بار ... بار چندم؟ به هیچ عنوان قابل شمارش نبود توی ذهنش تکرار کرد "تو تکرار نشدنی ترینِ منی خورشید" - هوانگ هیونجین ، ژانویه 2003 .
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
“ فکر میکردم هیچوقت به آرزوم نرسیدم ولی امروز، وقتی که دیگه نداشتمت، متوجه شدم که من داشتم با آرزوم زندگی میکردم، بزرگترین آرزوی من تویی لیکس چیز زیادی ندارم که بخوام برات بذارم ولی خاکسترم مال تو”
“تاحالا شده حس کنی توی دنیا وجود نداری؟” همزمان که روی کاناپه سرمه ای رنگش لم داده و به تابلوی روبروش که چهرهی معشوقش رو به خوبی به تصویر میکشید نگاه میکرد نوشیدنی توی دستشو سر کشید و با فشار دادن پلکاش روی هم سعی کرد تلخیش رو نادیده بگیره، اگه فقط یه چیز از این دنیا میخواست اون خیره شدن توی چشمای پسرِ روبروش بود، نمیدونست چکار کنه، کلافه شده بود، از ریخت و پاش های خونه و شیشه های شکسته شده و خونی که از انگشتاش چکه میکرد میشد حال روحیش رو فهمید، ۲۴ ساعت بود که از معشوقش خبر نداشت، فاکینگ ۲۴ ساعت بود که صداشو نشنیده بود و داشت روانی میشد، نمیدونست چند بار بهش زنگ زده بود، حسابش از دستش در رفته بود، ولی همچنان خون شرابی ای که از انگشتش سرازیر شده بود رو نادیده میگرفت و پشت سر هم شماره ی پسرک ِ قرمزش رو میگرفت، با شنیدن صدای “مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد” گوشی رو پرت کرد توی صورت اثر موردعلاقهش که روی دیوار می درخشید، “دیگه نمیخوای ببینیم لیفلیکس؟”سمت استخر رفت و با همون لباسا و نامه ای که برای پسرش نوشته بود خودشو به دست آب سپرد اما هول هولکی نامه رو همونجا روی سکوی استخر گذاشت تا مبادا خیس شه، آدم بد مستی بود و اینبار بیشتر از همیشه خورده بود، کی به جز فلیکسش میتونست اونو از این عادت بد نجات بده وقتی کسی رو نداشت؟ نفهمید کِی خوابش برد ولی انگار اون آخرین باری بود که میتونست حتی توی تصوراتش معشوقهش رو ببوسه -هوانگ هیونجین ، آگوست 2003 .
видео или голосовое, без подписи
🌟🌟🌟🌟🌟🌟