- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 46
- Всего постов
- 46
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
امروز اولین روزی که ست این مجموعه را بر پا میکنم و داستان این دلقک حقیر را به شروع واگذار میکنم، انگار که این دلقک باید شنیده شود، انگار که جریانات این حقیر باید بی گمان در گوش همگان پیچیده شود و در سکوت شب فریاد زده شود؛ گویا این دلقک باید از رسم گمنامی دور…
࣪˖ ִֶָ𐀔 CHALLENGE ִֶָ𐀔 ˖࣪ این پیام رو+ این پست فوروارد کنین تا بر اساسش، یک حقیقت جالب و کمتر شنیده شده از یکی از دورههای باستانی تاریخ براتون بگم. 🕯️🏛️ چک کنید خط نخورده باشهೄྀ پرایوت شیر: @Whiteelf_bot @arrrttea🌿✨
Paint, patience & a little bit of magic. 🐚✨
▫️▫️▫️▫️ 𖥻 ׁ ׅ Ftm and I’ll give you a cigarette brand and write you the sentence "you’d find written in your handwriting but not remember writing" based on your vibe. !! must join:: ▫️
ایشون بی زحمت
видео или голосовое, без подписи
چالش! این پیامو فور کنین تو چنلتون و اوسی/کرکتر/پرسوناتون رو بهم بدین تا توی استایل چیبی تیتانها براتون بکشمش ☕️🍪 لیمیت
یه طراحی مثلا رندوم از چهره ی ناروتو امیدوارم لذت ببرید! و دوستش داشته باشید! #drawing #doodle #naruto
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪ 𝝑୧: 𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾 𝗌𝗈 𝖨 𝖼𝖺𝗇 𝗍𝖾𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗈𝗇𝖾 𝗈𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗌𝗍 𝗍𝖾𝗋𝗋𝗂𝖿𝗒𝗂𝗇𝗀 𝗈𝗋 𝗌𝗍𝗋𝖺𝗇𝗀𝖾𝗌𝗍 𝖾𝗏𝖾𝗇𝗍𝗌 𝗂𝗇 𝗁𝗂𝗌𝗍𝗈𝗋𝗒 𝖻𝖺𝗌𝖾𝖽 𝗈𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗏𝗂𝖻𝖾. ✶ ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪ Limit: 15 Be sure to join pls 😭
He's my man😝
من با کسی که فقط پنج دقیقه ست میشناسمش
قبل لالایی دوتا بانویه پر برکت بینید
دیدین؟ خب حالا دیگه لالا
قبل لالایی دوتا بانویه پر برکت بینید
باید ازش بنویسم.
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @redciggi ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪ Good Mother وقتی من و خواهرم، بِتسی، بچه بودیم، خانوادهمان مدتی در یک خانهٔ مزرعهای قدیمی و دوستداشتنی زندگی میکردند. عاشق گشتوگذار در گوشههای خاکگرفتهٔ خانه و بالا رفتن از درخت سیب حیاط…
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @redciggi ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪ Good Mother وقتی من و خواهرم، بِتسی، بچه بودیم، خانوادهمان مدتی در یک خانهٔ مزرعهای قدیمی و دوستداشتنی زندگی میکردند. عاشق گشتوگذار در گوشههای خاکگرفتهٔ خانه و بالا رفتن از درخت سیب حیاط پشتی بودیم. اما چیز موردعلاقهمان روح خانه بود. ما او را "مادر" صدا میکردیم، چون به نظر میرسید خیلی مهربان و مراقب ماست. بعضی صبحها من و بتسی از خواب بیدار میشدیم و روی میز کنار تخت هرکداممان، یک فنجان میدیدیم که شب قبل آنجا نبود. مادر آن فنجانها را گذاشته بود، چون نگران بود در طول شب تشنه شویم. او فقط میخواست از ما مراقبت کند. یکی از وسایل قدیمی خانه، یک صندلی چوبی عتیقه بود که آن را کنار دیوار پشتی اتاق نشیمن میگذاشتیم. هر وقت حواسمان جای دیگری بود، مثلاً تلویزیون تماشا میکردیم یا بازی میکردیم، مادر کمکم آن صندلی را روی زمین به سمت جلو میکشید؛ از کنار دیوار به طرف ما. گاهی موفق میشد صندلی را تا وسط اتاق جابهجا کند. ما همیشه از اینکه دوباره آن را کنار دیوار برگردانیم ناراحت میشدیم. مادر فقط میخواست نزدیک ما باشد. سالها بعد، مدتها پس از اینکه از آن خانه نقل مکان کرده بودیم، اتفاقی به یک مقالهٔ قدیمی روزنامه دربارهٔ ساکن اصلی خانه برخوردم؛ زنی بیوه. او دو فرزندش را با دادن یک فنجان شیر مسموم به هرکدام، پیش از خواب، به ق..تل رسانده بود. سپس خودش را حلقآویز کرده بود. در مقاله عکسی از اتاق نشیمن خانه هم چاپ شده بود که در آن، ج...سد زنی از یک تیر سقف آویزان بود. درست زیر ج...سد او، آن صندلی چوبی قدیمی واژگون شده بود؛ دقیقاً در مرکز اتاق. -پایان؟!