رَوایتِ اَنسان
Статистикаبه قول علیرضا نبی: 🌱سرگذشت ها تاثیر میزاره رو سرنوشت ها🌱
- Последний пост
- 11 сент. 2025 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 37
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔊 فایل صوتی 🟥 اضطراب بهای بلیط زندگی 🔹 شما تنها یکبار زندگی میکنید! پس اگر احساس میکنید که زندگی دارد شمارا نادیده میگیرد، دست بردارید؛ دست بردارید از ساختن هرآنچه کمتر از سزاوار شماست. دست بردارید از این فکر که اگر فقط شغل، شوهر ، خانه یا ماشین دیگری داشتید، میتوانستید کسی باشید که همیشه آرزو داشتید. عنان زندگیتان را بدست بگیرید و بر اتفاقات آینده سوار شوید. تنها شما قدرتش را دارید که برای زندگیتان تصمیم بگیرید 📕 خودت_باش_دختر
اگه حتی یه شانس کوچیک برای به دست آوردن چیزی که دوست داری وجود داره، ریسک کن! زندگی خیلی کوتاهه و خوشبختی به شدت دستنیافتنیه...
اگر زیاد میخوابید، وقت زیادی رو در شبکههای اجتماعی میگذرونید یا مدام میل به خوردن چیزی دارید، احتمالاً در حال سرکوب چیزی در درونتان هستید. همانطور که یالوم میگه: کسی که در یک عرصه نمیتونه خودش رو نشون بده، در عرصهای دیگر بهطور اغراقآمیز حضور مییابد.
من با مادری آشنا شدم که ۵ فرزند موفق تربیت کرده بود. اون نصیحتهایی در مورد فقر بهم گفت که هیچوقت فراموش نمیکنم! ▪️این آدم ۶۳ سالشه و پنج تا بچه بزرگ کرده: یکی کارآفرین یکی دکتر یکی معمار نه ارثی، نه پارتی، نه میانبُر ▪️یه جمله سر میز شام گفت که هنوز تو ذهنم میچرخه: فقر فقط نداشتن پول نیست، فقر وقتی شروع میشه که خونهات دیگه حس اینو نده که میشه آینده رو ساخت. میگفت فقر بو نداره، اما یه حس سنگین داره، حس ناامیدی ▪️وقتی پدر و مادر امیدشون به بهتر شدن از دست میره بچهها بدون هیچ حرفی اون حس رو میگیرن! خونهای که دائم از چطور خرجهامونو کم کنیم حرف میزنه و نه از چطور درآمدمون رو بیشتر کنیم ذهن بچهها رو کوچیک میکنه و یاد میده خودشون رو با کمبود وفق بدن! واقعاً دردناکه! خونهشون همیشه پرپول نبود، اما همیشه پر از حرف درباره آینده بود! هر هفته مینشستن، و درباره هدفها و آرزوها صحبت میکردن! میگفت: بچهها درآمدت رو کپی نمیکنن، طرز فکرت رو کپی میکنن. حتی با ۱۰ میلیون زندگی کنی، اما مثل کسی فکر کنی که ۱۰۰ میلیون درمیاره اون طرز فکر منتقل میشه! ▪️ هیچوقت نمیگفت پولشو نداریم به جاش میگفت: چطور میشه اینو ممکن کرد؟! این مثبتبافی نیست، این طرز فکر آدمیه که دنبال راهه نه بهونه! فقر از جیب شروع نمیشه، از کلمات، لحن حرف زدن و حتی نگاهت به بچه، وقتی میگه «من اینو میخوام»، شروع میشه! ▪️ آخرش گفت: موفقیت این نیست که چی به بچههات بدی موفقیت اینه که فقط با زندگی کنار تو باور کنن هر چیزی ممکنه! شاید زندگی سخت باشه، اما اگه خونهات بوی امید و فرصت بده تو فقیر نیستی، تو داری روی سکوی پرتاب زندگی قدم برمیداری!
من یاد گرفتهام زوال یک رؤیا درست از جایی شروع میشود که آدمها به جای حرفزدن با دیگری، شروع به گفتگوهای درونی طولانی میکنند؛ آن سنگ خودخوری که در دلت نگه میداری، عاقبت سنگین میشود و تو را به قعر تاریک دریای تنهایی بازمیگرداند. -حمید سلیمی
هر وقت ترسیدی و فکر کردی که به آخر خط رسیدی، این تیکه کتاب کیمیاگر رو بگذار جلوی چشمات: "همیشه به قلبت بگو كه ترس از رنج از خود رنج بدتر است، تاریكترین لحظهٔ شب لحظه پیش از برآمدن آفتاب است.."
「 تهران پادکست 」 – چهار فصل | فصل تابستان (شهریور)
پادکست چهارفصل : فصل تابستان(شهریور) از تو چه پنهان عاشقت بودم از دل نه ، از سلول سلولم ❤ پادکست #چهارفصل را در اپلیکیشن های پادکست دنبال کنید @tehranpodcast | تهران پادکست ━━━━━━◉────── ↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
از تو چه پنهان عاشقت بودم از دل نه، از سلول سلولم با تو جهانم تازه تر میشد از روزهای طبق معمولم - عبدالجبار کاکایی
هیچوقت همهچیز درست نمیشود؛ چون تَوَقّعاتِ ما بیشتر میشود، و تغییر میکند. هیچ قلّهیی آخرین قُلّه نیست. رسیدن، غمانگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بیآنکه به رسیدن بیندیشیم؛ امّا، واقعاً، برویم. 📕 یک عاشقانهی آرام ✍️ #نادر_ابراهیمی
هیچوقت همهچیز درست نمیشود؛ چون تَوَقّعاتِ ما بیشتر میشود، و تغییر میکند. هیچ قلّهیی آخرین قُلّه نیست. رسیدن، غمانگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بیآنکه به رسیدن بیندیشیم؛ امّا، واقعاً، برویم. 📕 یک عاشقانهی آرام ✍️ #نادر_ابراهیمی
دوست حقیقی، به تو حقیقت را میگوید، هر چند آن حقیقت تو را بیازارد و نفست را بگزد؛ اما دشمنت تو را میخنداند حقیقت، تلخ اما سازنده است دروغ، شیرین اما ویرانگر است... 👤بودا
بعد از جنبش مهسا، وقتی همه جا دعوا بود، یادم مانده دختر جوانی یک نظری نوشته بود و مردی برای این نظر فحش نوشته بود که تو که اگر مادرت فلان نبود بسار. دختر خیلی ساده جواب داده بود: ولی مادر من سالهاست در این دنیا نیست. مرد یک پاراگراف عذرخواهی نوشته بود، پاراگرافی که علیرغم تلاشش، هیچ کمکی به پاکسازی فضا نکرده بود، چنان که هنوز یاد من مانده. چند روز پیش یک نکته کوتاهی گوش کردم از یک معلم زبانشناس ایرانی، آمده بود ریشه یک لغت آلمانی را با مشابه فارسی مقایسه کرده و نتیجه گرفته بود که این دو چرا علیرغم تشابه تلفظی به هم مربوط نیستند. صدایش سوخته و خش دار بود و خیلی آرام حرف میزد. تعداد زیادی کامنت برایش گذاشته بودند که با لودگی، این صدا و خستگی را نشانه رفته اند. یکی نوشته: استاد، قلقلی میزنی یا حب می اندازی بالا؟ (که فکر کنم منظورش مصرف حشیش و تریاک است) معلم هم بین باقی کامنت های تمسخر، به همین یکی سرراست جواب داده: هیچکدام. سرطان دارم بزرگوار. و طبعا نویسنده کامنت با لحن جدی آمده طلب حلالیت و عافیت و... که برای من ناظر ماجرا، از پوچی گس این معاشرت ناشایست، کم نکرد و یادم ماند. خودم را گذاشته ام جای هر دو گروه. اول جای آنی که پشت گوشی لم داده، به در دیوار مجازی میخندد. فکر کردم این آدم شاید که خیلی خوشحال و بیقید است یا اصلا خوشحال نیست و در قید تراما هاست، یا معاشرت سالم بلد نیست یا از خودش بیزار است که انتقام شیراز را از اصفهان میگیرد. در هر حال، آزاد و بی مرز، آنقدر راحت است که به هر که دلش میخواهد میگوید مادرش بدکاره است، پدرش نامعلوم است، چقدر چاق، زشت، پر لک و پیس، کچل، بد لباس، بدسلیقه، خسته، خش دار، .... و در نهایت کم ارزش، بی قدر و دوست نداشتی است. و شاید از این تراکنش، مقداری حرص و خشم به شکل ترانسمیترهای عصبی از سیناپسهای مغزش آزاد میشود و شاید برای لحظه ای حس خلسه و خشنودی میکند، حس سبکی. حس برتری و قدرت. و بعد خودم را جای آدمهای گروه مقابل گذاشتم. فکر کردم انگار داری به سمت مقصدی راه میروی، از پشت سر کسی سرت فریاد بیربطی به راه و مقصدت میزند که فقط به تو ناکافی بودن و جالب نبودن و زیبا نبودنت را یادآوری کند. بهت بگوید آهای غریبه رهگذر، زیر چشمت دو کیسه آب است، پوستت چقدر لک دارد، شکم گنده، بدلباس، بدسلیقه، کاش پول داشتی، کاش خرید کردن بلد بودی... و بعد تو در مقام عکس العمل، فقط یک دلیل برای «اینجور» بودنت که ناجور بقیه است بگویی: چون داروی قوی مصرف میکنم، منتظر پیوند کلیه ام، دیروز از کار اخراج شده ام، در یک خانه آسیب دیده بزرگ شده ام، آدمم را از دست داده ام، ... چون سرطان دارم بزرگوار. همین تک جمله. و سکوت بعدش. و لودگی معطل مانده در هوا و نیشخند ماسیده ای که مثل بومرنگ به مکان اول و نزد گوینده بازگشته ولی نقطه فرود ندارد چون فضا چنان چسبناک و سنگین است و اندوه لو رفته در غالب یک جمله ساده دارد همه را یکجا می بلعد. کمی مهربان بودن، اندک تلاشی برای تصور موقعیت های سخت دیگران، موقعیتهایی که کلمه برای توصیفشان الکن است، آرزویی است که قرنها در هر زبانی برایش قصیده ها گفتند و ترانه ها سروده اند و داستانها نوشته اند و «همچنان دوره میکنیم شب و روز را...هنوز را» 25#نوامبر 💠
پرسیده بودم چه بویی پرتتان میکند به روزهای بچگی؟ جواب داده بودند: بوی سبزی خرد شده، نعنا خشک پاشیده شده روی سالاد شیرازی، بوی دیوارهای آجر بهمنی خیس خورده از آب دادن گلدان ها، بوی پوست پرتقال روی بخاری، بوی ویفر توت فرنگی و نفتالین و بادمجان در حال سرخ شدن و برنج…
پرسیده بودم چه بویی پرتتان میکند به روزهای بچگی؟ جواب داده بودند: بوی سبزی خرد شده، نعنا خشک پاشیده شده روی سالاد شیرازی، بوی دیوارهای آجر بهمنی خیس خورده از آب دادن گلدان ها، بوی پوست پرتقال روی بخاری، بوی ویفر توت فرنگی و نفتالین و بادمجان در حال سرخ شدن و برنج دم نکشیده. بوی رنگ و تینر قبل از عید، بوی یاس، بوی نوار لاستیکی روی بدنه دوچرخه، فرنی داغ صبحهای جمعه، بوی کاغذ کاهی و خودکاری که رنگ پس داده، بوی پارچهی از بقچه بیرون آمده، گلپر روی باقالی، بوی خیار و سیب توی کیسه مانده برای زنگ تفریح. بوی سرلاک و پلاستیک سفره نو، بوی پاککن، گل مریم، پرتقال نارس، بوی زنجبیل و شیرینی، ماکارونی توی راه پله ها، کرم ویکس دور سوراخهای بینی، بوی بخار لباسهای کاموایی خیس روی بخاری وسط یک روز برفی، بوی توالتی که توی چاهش نفت ریختهاند و دیوارهایش نم زده، بوی دیوار سیمانی خیس، بوی گل رز مینیاتوری باغچه که بابا کنارش برایم تاب بسته بود، بوی کرم نیوا که بوی دستهای مامان را میدهد، بوی درخت کاج وقتی باران میبارد و بوی برگهای زرد درخت چنار وقتی رویشان راه میروم. ترکیب بوی ماهی صبور و قلیان و اسپند بوی جمعههای آبادان بود که از همه خانهها میآمد، بوی آب نبات چوبی نوشابهای، بوی فتیله نمداری که خوب نمیسوزد، بوی موهای عروسک، لقمههای کره با پودر قند و هل، سبزی پلو با مرغ ربی، رطوبت رختخوابها، جوراب خشک شده روی بخاری، تی تاپ له شده توی کیف مدرسه، بوی تاید توی تابستان موقع شستن فرشها در حیاط، بوی مداد رنگی تازه تراشیده، بوی گند اتوبوسهای بین جادهای، بوی چمن و بلال، کیک وانیلی، سفیدآب، ترکیب بوی تافت و موز و خیار و اسفند، بوی کولر آبی سر ظهر، حیاط آبپاشی شده، بوی کتلت توی اتوبوس، کشک سابیده شده توی تغار با صدای النگوهای مامان بزرگ، بوی سالن سینما و مخلوط بوی تخمه آفتاب گردان با ساندویچ کالباس، بوی هندوانه توی گرما و شرجیِ مردادِ بوشهر، گوجه خیس خورده توی ساندویچ وسط زنگ مدرسه، بوی بنزین و سالهای پیکان و تهوع، بوی داغ شدن شوفاژ، کلر استخر، بوی چمن و سوختن کنده، فرش خیس، آهن تابهای پارک، برنج تازه آبکش شده، بوی درخت انجیر، بوی نان سوخته اول صبح، بوی ماست چکیده و نان خیس و دود، بوی پاککن مثلثی، بوی طالبی مانده در یخچال در عصرهای تابستان، ترکیب بوی چمن و کالباس و گوجه، بوی باقالی پلو از خانه مردم، بوی آبلیموی چکیده در چای، بوی وایتکس و پنجره های بی پرده قبل از عید، بوی فلس ماهی و لاستیک دوچرخه نو. شما با چه بویی بچه می شوید و از امروزِ بزرگسالتان فرار میکنید؟ #آنالی_اکبری 💠
شبم از بیستارگی، شبِ گور در دلم پرتو ستارهٔ دور آذرخشم گهی نشانه گرفت گه تگرگم به تازیانه گرفت برسرم آشیانه بَست کلاغ آسمان تیره گشت چون پرِ زاغ مرغِ شبخوان که با دلم میخواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بیبرگشت... #هوشنگ_ابتهاج @Radiorahpodcast 🎧
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت | عطار | #ذکرشب
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت | عطار | #ذکرشب
رَوایتِ اَنسان pinned «https://t.me/Shamduni_Khaf»
فرمانده گفت: "اسلحههاتون رو بذارید روی زمین. امروز قبل از آموزشِ نشونهگیری کار دیگهای داریم. به پشت و رو به آسمون بخوابید". همه تعجب کردیم. با لباسِ سربازی روی زمین خوابیدن کار عجیبی نبود، گاهی اصلاً لذتبخشترین کار بود، اما نه اینجا، توی این گرما و وسطِ آموزش. چارهای نبود. دراز کشیدیم. گفت: "چشمهاتون رو ببندید". بستیم. سکوتی طولانی. فرمانده میان ما که با فاصله در محوطه جلوی آسایشگاه روی زمین خوابیده بودیم، قدم میزد. کمی که گذشت گفت: "خب، اسلحههاتون رو بردارید". تا خواستیم بلند بشویم، گفت: "نه، توی فکرتون. همونطور درازکش و با چشم بسته، توی خیالتون اسلحه رو بردارید و نشونه بگیرید". تعجب کرده بودیم. گفت:" نشونه گرفتین؟" چند نفری گفتند: "بله". گفت:" حالا شلیک کنید". صدای خنده یکی از بچهها. فرمانده با صدای بلندتری گفت:" میگم شلیک کنید. پنج تا گلوله دارین. شلیک اول". کمی مکث کرد و گفت:"حالا شلیک دوم". بعد با فاصله:"شلیک سوم". و همینطور تا شلیک پنجم. بعد گفت:"خب حالا چشماتون رو باز کنید و پاشید". بلند شدیم و لباسهایمان را تکاندیم. "حالا برید اسلحههاتون رو بردارید و برگردید سر جاهاتون". وقتی مستقر شدیم، فرمانده رو کرد به یکی از بچهها و گفت:"چندتا از تیرات به هدف خوردن؟" پسر گفت: "یکی".از دومی پرسید: "دو تا قربان"، سومی:"هیچی". چهارمی:"دوتا" و ... . بعد رو کرد به همه ما و گفت:"میبینید؟ توی فکرتون هم تیرهاتون به هدف نمیخوره. اونجا که دیگه مالِ خودتونه. چرا نباید بگین هر پنجتا؟ چرا نباید توی خیالتون همه تیرها به هدف بخورن؟ اون بیرون هزار و یک دلیل برای به هدف نخوردن هست. ولی قبلش مانع اصلی ذهن خود شماست. باید توی ذهنتون بتونین به هدف بزنین. تازه اون وقته که میتونین اون بیرون شلیک کنین وامیدوار باشین به هدف بخوره". سکوتی طولانی. لابد فرمانده این کار را با خیلیهای دیگر کرده بود و برای خودش تکراری بود ولی برای ما یا لااقل من خیلی تازه بود. از آن روز بارها به این خاطره فکر کردهام. گاهی توی ذهنم همه تیرها را به هدف زدهام و خیلی وقتها هم نه. میدانم ذهن آدم را هم گذشته، تجربهها و محدودیتهایش میسازند ولی دلم میخواهد توی رویای خودم برنده باشم. کمی هم جلوتر آمدهام. #داستانک