tgindex
A Dirty Mind And A Beautiful Heart:)

A Dirty Mind And A Beautiful Heart:)

Статистика
@reyhanehdph1384персидский

به قول طاهره خنیا: تا کِی منی که مسئله‌سازم، مسئول حل مسئله باشم؟! هیچی دیگه، همین. My English Words: t.me/firebeneaththeashes

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
305
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
236
20 постов
Вовлечённость
77,4%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
93
1/48двое суток
106
1/72трое суток
114

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.7152из fatemeh_tanbih

    فرزند آفتاب و درخت است ماه من اهل دل است، آدم با خانواده‌ای‌ست افسوس! سختش است بخواهد بخواهدم مردی که دوست‌داشتنش کار ساده‌ای‌ست ترکیب‌بند محتشم‌اند اشک‌های او یادآور صدای فروغ است خنده‌اش در چشم‌‌های او پسر پنج‌ساله‌ای ترسیده‌است بابت مرگ پرنده‌اش پاک است و سربلند؛ نه مانند سرو و کوه مثل سیاوشی که از آتش گذشته‌است آنقدر شاعر است که باهم برابرند یک چشم او و هرچه که حافظ نوشته‌است با یک نگاه آب شدم، قصّه‌ی مرا ای آفتاب! از دهن برف گوش کن آنقدر عاقلی که کنارت من لجوج تبدیل می‌شوم به "زنی حرف‌‌گوش‌کن" آغوش جان! برهنه رهایم نکن، که نیست پیراهنی مناسب قدّ و قواره‌ام انگار سرزمین من آزاد می‌شود دستت که می‌رود به سراغ شماره‌ام زنجیر پاره کرده دلم در نبود تو داروفروش خسته‌دلان! فکر چاره کن زنجیر کن به سینه‌ی تختت مرا شبی دیوانه‌خانه‌ای که منم را اداره کن ای شادمانیِ منِ غمگین! تو هم بگو از مرگ‌های زندگی دردناک خود... ترسیدی از جهانِ هیولا اگر، بخواب در چاک سینه‌هایِ زنِ سینه‌چاکِ خود پنجاه سال بعد که در حال مردنم عکسی‌ست توی سالن خانه شبیه تو پیراهن سیاه‌ به‌ تن گریه می‌کنند بر گور من دو مردِ جوانِ شبیه تو... #فاطمه_تنبیه

  • без подписи

  • من واقعا گاهی کارایی می‌کنم خودم می‌مونم توش. یهو وسط یه عالمه امتحان درخواست کار قبول می‌کنم. یهو مثلا دوستم میگه بیا کمکمون فلان دوره دندانپزشکی رو داریم برگزار می‌کنیم، میگم باشه. یهو مثلا یکی از استادا میگه واسه کنگره سالانه دندانپزشکان کادر می‌خوایم می‌گم چشم. یهو مثلا کار ترجمه و زیرنویس دوره‌های انگلیسی رو قبول می‌کنم. بعد مثل الان، همه اینا رو مجبور میشم با هم هندل کنم و عین خر گیر می‌کنم توو گل. در عین حال هم خوبه. چون وقت نمی‌کنم به بدبختیای دورم فکر کنم. و به این فکر می‌کنم که چه خوبه آدم سالم باشه بتونه فعالیت کنه. یه زمانی حتی نمی‌تونستم مسواک بزنم از شدت بیماری.

  • هرگز و هرگز یادم نمی‌ره چه کسی من رو از منجلاب بیماری روان نجاتم داد، منجلابی که توش افتاده بودم و هر چی دست و پا می‌زدم، بیشتر فرو می‌رفتم. هیچ امیدی نبود. هیچ نوری، هیچ بارقه‌ای. مرگ بود و تباهی و سیاهی و کابوس و وحشت. واقعا جوری بود که می‌شد گفت: از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود. اون آدم، من رو به اجبار، وقتی که حتی خودم نمی‌خواستم درمان بشم، وقتی که حتی پول نداشتم برم درمان بشم، معرفی کرد به مرکز مشاوره دانشگاه. اولا هیچی درست نمی‌شد. چند ماه اول دارو که می‌خوردم، به معنای واقعی کلمه، روزی صد بار مرگ رو تجربه می‌کردم. خواستم دارومو قطع کنم، تراپیمو نرم، نذاشت. خواستم بمیرم، جلومو گرفت. گفتم فلانی! خسته نمی‌شی این‌قدر صبر می‌کنی به خاطرم؟ بابا از من چیزی درنمیاد، برو پی زندگیت. گفت نه. منم یه روزی توو این حال بودم و هیچ‌کسی رو نداشتم کمکم کنه. پس وظیفه خودم می‌دونم این رو. اون روزا با تمام زجراش گذشت. منو با هر زور و زحمتی بود با یه تار مو به دنیا وصل نگه داشت. دکترمو عوض کردم، اثرات درمان شروع شد، و دنیا شروع کرد رنگی شدن. و اون آدم... در طی تمام این پروسه‌ها پیش من موند. با اینکه می‌تونست بره. وظیفه‌ای هم نداشت. بیشتر از هر کس دیگه‌ای موند. شب تا صبح و صبح تا شب در دسترس بود، تا حالم بد می‌شد انگشتم روی شماره تماسش بود. انسان آگاهی بود، با انبوهی از کتاب‌های رفرنس روانشناسی که خونده بود. می‌دونست اشتباهاتم کجاست. نکته‌سنج بود. می‌گفت: الان به نظرم اضطراب داری و فلان کارو باید بکنی. به نظرم این رفتار الانت از وسواست ناشی میشه و... اون آدم، صبورترین بود در مقابل منی که رنج‌هام رو تا به اون لحظه کسی به رسمیت نشناخته بود. اومد و بهم یاد داد مرگ، تنها راه نجات از سیاهی نیست. نیومد لقمه‌ی حاضر آماده دهنم بذاره. نیومد منو وابسته بار بیاره. اومد یادم داد چطور خودم لقمه بگیرم. مدت‌ها از اون روزا می‌گذره. و درمان من سال‌ها ادامه‌ خواهد داشت. ولی من خواستم از صمیم قلبم بگم این انسان، نقطه‌ی عطفی بود در زندگی من. من رو از باتلاق غم‌اندیشی و ژست‌های روشنفکری آورد بیرون، من رو از تعمّق بیهوده نجات داد. قفسه ذهنمو از کلی کتاب و فیلم سیاهی که سال‌های سال خونده بودم، پاک کرد. و من رو تبدیل کرد به اون نسخه شوخ و شنگولی که نه تنها حال خودش بهتره، بلکه حال دیگران رو هم بهتر می‌کنه. اون آدم همراه من موند. چقدر بعد هر زخمی که از دیگران خورده بودم، یادم رفته بود من لایق دوست داشته شدنم. اومد و بهم یادآوری کرد که من هم خواستنی‌ام. نمی‌دونم می‌خونی یا نه. اما بدون خاطرم همیشه متعلق بهت می‌مونه. حتی اگه جسم‌هامون روزی جدا از هم باشه یا دور از هم باشیم. تو بخش جدایی‌ناپذیری از هویت و خاطرات من شدی و محاله بتونم تمام این‌ها رو فراموش کنم. هر کجا هست خدایا! به سلامت دارَش...

  • و عشق، یک زنِ غمگینِ خودفروخته بود...

  • میانِ فکرِ پریدن کسی صدایش زد، تمام پنجره تبدیل به دهان شده بود... فاطمه کاظمی

  • Tony Montana: -What you looking at? You're all a bunch of fucking assholes. You know why? You don't have the guts to be what you wanna be? You need people like me. You need people like me so you can point your fucking fingers and say, "That's the bad guy."…

  • 5 авг.28136из firebeneaththeashes

    Tony Montana: -What you looking at? You're all a bunch of fucking assholes. You know why? You don't have the guts to be what you wanna be? You need people like me. You need people like me so you can point your fucking fingers and say, "That's the bad guy." So... what that make you? Good? You're not good. You just know how to hide, how to lie. Me, I don't have that problem. Me, I always tell the truth. Even when I lie. 🎬Scarface

  • 5 авг.2464из seyedmehdimoosavi2

    صدات نیست از اینجای قصه تا به ابد ولی نخواه که این درد را سکوت کنم «کدام قله؟! کدام اوج؟!»... نیستی و فقط از این به بعد قرار است که سقوط کنم مهدی موسوی @seyedmehdimoosavi2

  • "And, ironically, I feel I need him. I need a father. I need a mother. I need some older, wiser being to cry to. I talk to God, but the sky is empty, and Orion walks by and doesn't speak." Sylvia Plath

  • -من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخی ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی شد. کتاب دایی جان ناپلئون، نوشته ایرج پزشکزاد

  • من به سیگار ناشتای خودم بیشتر فکر می‌کنم تا او شابد این صبحِ تلخِ بی‌سیگار صبحِ آتش گرفتنم باشد... حسین صفا

  • من نیز چشم از خوابِ خوش، بَر می‌نکردم پیش از این روزِ فراقِ دوستان، شب‌خوش بگفتم خواب را... سعدیِ جان

  • 2 авг.293131

    ای صاحب آن دو زلف کوتاه شب‌پوش مَنِه تو بر رخ ماه منمای به آفتاب، رویت کز رشک مباد گم کند راه منگر به ستاره تا ستاره از غم نشود سیه، سحرگاه حسن غزنوی پ.ن: در شعر کلاسیک فارسی، معشوق با موی کوتاه خیلی معدوده. حالا ما اومدیم معادله رو به هم بزنیم. پ.ن: در قرن ۲۱، هنوزم به من میگن دختری یا پسر؟

  • تو گریستی به خاطر شب، شب فرا رسید، اکنون در تاریکی گریه کن. ساموئل بکت نمایشنامه‌ی "دست آخر"

  • 1 авг.292114

    چگونه مطمئنم کرده‌ای که می‌میرم چگونه شک مرا بُرده‌ای به سمت یقین تو رفته‌ای و از این خانه پر زدی اما من از فرازِ همین بام می‌پَرَم پایین طناب حادثه را دور گردنم بنداز بخواب و بعد از این، خواب چهارپایه ببین... خیال من، فکرت را رها نخواهد کرد... ریحانه دولت‌پسند

  • نداهایی در درونم می‌گفتن موهاتو از این هم کوتاه‌تر کن. فردا وقت آرایشگاه دارم به نداهای درونم گوش بدم.🧑🏻‍🦰 ایشالا مراحل بعدی کچلیه.

  • هستی ولی صدای ضعیفی ته خطوط یک ارتباطِ وصل‌شده با فقط سکوت هستم میان فلسفه‌ی هستن و شدن پاکم کن از تمام سرت، زنگ هم نزن... فاطمه اختصاری

  • I wish I was special You're so fucking special but I'm a creep I'm a weirdo... what the hell am I doing here???

  • I wish I was special You're so fucking special but I'm a creep I'm a weirdo... what the hell am I doing here???