tgindex
ری‌را
@reyy_raaперсидский

مردی که با لباس مبدل رفت آزادی ناشناس: https://t.me/HarfBeManBOT?start=MTA2MTAxOTE3NQ

Последний пост
12 июл. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 738
−5 за 4 дн.
Сутки
−4
−0,15%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
8 017
20 постов
Вовлечённость
292,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خطوط عجیبی بر دیواره‌های مغزم نقش بسته‌اند، و همه‌شان به یک سؤال ختم می‌شوند: «آیا ما گناهکاریم؟» شاید در نگاه اول، این پرسش مضحک و بی‌دلیل به‌نظر برسد؛ اما هرچه بیش‌تر فکر کنیم، خواهیم دید که انگار تمام ما، تک‌تکِ ما که این نوشته را می‌خوانیم، در قصه‌ای، جایی، زمانی شخصیت منفی داستان کسی بوده‌ایم و هستیم. به همان اندازه که در زندگی برخی حکمِ ناجی و فرشته را داشته‌ایم، در چشم بسیاری دیگر، منفور، منزجرکننده و تاریک جلوه کرده‌ایم. (شاید حتی گاهی، همان‌جا که قرار بود نجات‌دهنده باشیم، دستِ سرنوشت ما را به هیولایی بی‌شاخ‌ودم بدل کرده باشد!) نمی‌دانم شاید این خطوط کج و معوج، تنها در مغز پیر و زنگ‌زده‌ی من جای خشک کرده باشند. شاید هم، من هرگز در هیچ داستانی ناجی نبوده‌ام و فقط برای کابوس بودن خلق شده‌ام. ولی آیا واقعاً همه‌ی ما گناهکاریم؟ اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم بله؛ همه‌ی ما، به‌نوعی تسلیم تقدیر شده‌ایم و بی‌صدا به این مسیر کشیده شدیم. من هر روز سعی می‌کنم این خطوط بی‌بازگشت را از دیواره‌های ذهنم پاک کنم؛ و هر شب، پیش از آن‌که خواب مرا از خودم نجات دهد، به این فکر می‌افتم: شاید اگر من هم از زاویه‌ای دیگر به داستان‌های زندگی‌ام نگاه می‌کردم، هرگز خودم را نمی‌بخشیدم. یا شاید واقعیت این است: همه‌ی ما گناهکاریم؛ فقط بعضی‌ها نقش قهرمان‌ها را بهتر بازی می‌کنند. تو بگو. تو واقعاً گناهکار نیستی؟ 📚 مختصراتی به سرکار • عرفان موسوی @Reyy_Raa

  • без подписи

  • نمی‌دانم چه کسی وطن را فروخت؛ اما دیدم چه کسی بهای آن را پرداخت. • محمود درویش @Reyy_Raa

  • ری‌را pinned Deleted message

  • без подписи

  • من از قطره‌های دریا جوهر برایت قرض کردم. سلام عزیز من؛ امیدوارم حالت خوب باشد. آخرین بار کی صدایت را شنیدم؟ نمی‌دانم. آخرین بار کی خنده‌های خودم را دیدم؟ این را هم نمی‌دانم. من لا به لای تمام داستان‌ها گم شده‌ام. درون یک مارپیچ که هیچگاه تمام نخواهد شد و من مجبور به تماشای جبری که دنیای جابر برایم چیده است. می‌دانم تو مثل داستان‌هایی هستی که نوشته‌ام. فصل مشترکتان یک چیز است؛ نیمه تمام ماندن. می‌دانم نه تو و نه هیچ کدام از داستان‌ها و کتاب‌هایم تمام نخواهید شد. من از قطره‌های دریا جوهر برایت قرض کردم. با نوک مرغ‌های ماهی‌خوار قلم ساختم و از روحم، کلمه. اما هیچکدام به انتها نمی‌رسند. نه قطره‌ها دریای اشک نه روحم نه کتاب‌هایم و نه... #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • 8 янв. 2024 г.10,2 тыс8

    без подписи

  • به چهارمین سالگرد ری‌را و تمام مسافران پرواز اوکراینی رسیدیم. نقطه‌ای از تاریخ که گمون نمی‌کنم هیچ‌وقت از ذهن من فراموش بشه... به یاد تمام رفتگان پرواز بی‌انتهای ۷۵۲ و اتفاقاتی که فراموش نمی‌شوند🖤 💔

  • 24 нояб. 2023 г.10,4 тыс85

    و اما تو ای چای صبح‌دمِ من، مرا از یاد نبر که خزان من، از یاد تو رفتن است و بهارم تبسم چشم‌هایت! مرا از یاد نبر که چگونه برایت از غم‌هایم نوشتم و چطور از اشک‌هایم گفتم. فراموشم نکن؛ و بدان که نبودنت آغاز تمام سردی‌هاست و دست‌هایت امن‌ترین گرمای جهان. تو ای طلوع خورشید من، بمان که در رفتنت چایم سرد می‌شود، خانه‌ام یخ می‌زند، و دیگر کسی نمی‌ماند تا از اشک‌هایم برایش تعریف کنم. بمان هزار و یکمین شب زیبای من، بمان شهرزاد قصه‌گو که بی‌تو هیچ کلاغی به خانه‌اش نخواهد رسید! #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • مرا بی‌وطن ساخت همان که روزی آغوشش کشور من بود! #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • 24 окт. 2023 г.10,7 тыс126

    براى هر دقيقه كه چشمانت به عمرِ بى بهره‌ى من، اجازه‌ى ادامه داد! براى همه‌ى زمان‌هايى كه جسور بودم و رقابت كردم و ناممكن را به دست آوردم! از تو متشكرم… نزار قبانی @Reyy_Raa

  • 11 окт. 2023 г.10,7 тыс72

    بیا کمی با من بمان؛ غم‌هایم برای فردا چای برایت دم می‌کنم؛ خستگی‌هایت برای فردا از عشق و اشک‌هایم برایت می‌گویم؛ آرزوهایم برای فردا روزهای آزادی را نشانت می‌دهم؛ امیدت برای فردا بیا و بنشین کنار من؛ نفس‌هایم برای تو به پایت می‌ایستم؛ قدم‌هایم برای تو چیزی اینجاست که می‌تپد، همین قلبم برای تو آنجا را نمی‌دانم و اما آسمان اینجا بارانی‌ست، تمام چترها برای تو این جوهر که می‌ریزد، همین خودکار که می‌چرخد، همین دستم که می‌لرزد، همین حسرت همین آشوب همین عاشق همین معشوق، همین فردا همین امروز همین دیروز، هرچه عالم هست برای تو. #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • و من در هر پلکی یکبار دیدنت را می‌بازم عباس معروفی @Reyy_Raa

  • 26 сент. 2023 г.8 77060из reyy_raa

    انگشتانت دست خداست، لای موهایم که کشیده می‌شوند، گل می‌دهم! #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • من آخرین سرباز به جا مانده از جنگ عشق و کلماتم آخرین گلوله‌های باقی از این نبرد تن به تن. دشمنی باقی نمانده؛ بگذار خشابم را به روی شقیقه‌ام بگذارم! #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • 15 сент. 2023 г.10,2 тыс36

    اینجا گلوی پر خون خاک را گرفته‌اند؛ اینجا کسی از گلبرگ‌های کنده شده حرفی نمی‌زند. گویی درون سکانسی از فیلم‌های وسترنی گیر افتاده‌ام؛ خوشه خاری درون سکوت بره‌های این شهر گذر می‌کند و باز همگی به دنبال قطره‌ای آب به جان یکدیگر می‌افتند. اینجا نه یک سال، که سالهاست کسی از بهاری حرف نمی‌زند. ما در این چرخه‌ی خاک عالم بر سر سالهاست مرده‌ایم و جنازه‌مان را هر روز بیش‌تر از روز قبل لگدمال می‌کنند. و من شعر شب‌هایم را سوزانده‌ام؛ باور کن که دیگر هیچ ققنوسی به کمکمان نخواهد آمد. و ماییم که بی‌هیچ سرانجام، دیگر خوش نیستیم! درست است، قلبمان سرد شده اما روحمان نه. •عرفان موسوی 📚مختصراتی به سرکار

  • پاییز نزدیک است محبوب من. تو دم از پرتقال زدی و من برایت شکوفه دادم! #عرفان_موسوی @Reyy_Raa

  • دوست دارم زنده باشم. اما برایش به دنبال دلیل می‌گردم. هربار که از خیابان گذر می‌کنم سرم را برمی‌گردانم که نکند از پشتم رفته باشی و بعد بیم آن که نکند آن لحظه‌ای که برگشتم رو به رویم بودی دیوانه‌ام می‌کند. هر روز صبح در من بیدار می‌شوی و این ویرانه خانه را دیوانه خانه می‌کنی. می‌چرخی و می‌چرخی تا سرگیجه بگیری‌. در نهایت می‌نشینی و میگویی که از این بازی تکراری خسته‌ای. می‌روی و در دیوانه خانه‌ام را قفل میکنی. نمیگویی این دیوانه‌ بعد از من چطور آرام می‌گیرد. کجایی؟ سراغت را می‌گیرند. من از آن صبح به بعد، هرشب در خیابان‌ها به دنبال می‌گردم. ابلیس هم روزی خسته می‌شود. روزی گریه خواهد کرد... #عرفان_موسوی @Reyy_Raa