꩜Fate.
Статистикаendless love(7)🎀 "Walk under the first day's sun,step by step, pain transforms into joy" - @pananonbot
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🧸 - این پیام رو فوروارد کنید توی چنل هاتون تا من بر اساس وایبتون یک نقل قول از یک فیلم/سریال بهتون بدم.
без подписи
💌 : there’s always something playing in the background, something on my desk, something i’m collecting, or something i’m decorating…i guess i just like having little things around me that make me happy for no particular reason. it’s the random little things that make my days feel more like me :>
без подписи
без подписи
без подписи
. 🤍 ° ⊹ 🤍 : ⌒ 🩹 ( !! )
без подписи
of course.
اینکه دوستصمیمیم رفت برای تولدم از اون یکی دوست صمیمیم برام کادو سفارش داد بسیار ناز بود برام
ببخشید اما اینو خیلی زیاد دوست دارم نیاز دیدم عکس جدا بزارم ازشون 🤌🏻
без подписи
без подписи
celebrating my birthday just a little late
без подписи
без подписи
من واقعا عاشق زندگی کردنم. نمیدونم چطوری توضیحش بدم، ولی از بچگی همیشه از ریزترین و ساده ترین جزئیات زندگی لذت میبردم. حتی بعضی از قشنگ ترین خاطره هام نه اتفاق های بزرگ بودن و نه چیزهای خاص؛ فقط لحظه های خیلی معمولی ای بودن که به طرز عجیبی توی ذهنم حک شدن و هنوز هم با یادآوریشون حس خوبی میگیرم. اگه بخوام مثال بزنم، گوش دادن به آهنگ مورد علاقم، هوای خنک، نگاه کردن به ابرهای آسمون، حرف زدن های روزمره با آدم های مهم زندگیم، دیدن آپدیت های جدید از آدم هایی که دوستشون دارم، روشن کردن یه شمع، آب دادن به گل و گیاهام و… اینا همیشه همون چیزهای کوچیکی بودن که باعث میشدن از زندگی لذت ببرم. ولی حس میکنم کم کم دارم این ذوق و عشق درونی رو از دست میدم. به هر حال زندگی توی این مملکت، با همه سختی هاش، دیدن اینکه زمان داره میگذره و آرزوهام یکی یکی دورتر میشن، این حس بلاتکلیفی و نامعلوم بودن آینده، باعث شده غم و افسردگی تا حد قابل توجهی توی وجودم رشد کنه و انگار اون دختربچه پرذوق درونم هر روز داره کمرنگ تر میشه. و چیزی که بیشتر از همه منو میترسونه اینه که یه روز همین ذوق های کوچیک رو هم از دست بدم. چون راستش اگه بخوام صادق باشم، دلیل اینکه هنوز این زندگی رو ادامه میدم، همین لحظه های کوچیکن. شاید برای خیلی ها عادی باشن، ولی برای من همیشه ارزشمند بودن و هنوز هم هستن. ولی هر بار که سعی میکنم نذارم این بخش از وجودم از بین بره، انگار مجبورم یه بخش دیگه از احساساتم رو کنار بذارم. کمتر امیدوار باشم ، کمتر رویاپردازی کنم، یا خودم رو نسبت به بعضی چیزها بی حس تر کنم تا بتونم دوام بیارم. نمیدونم چطور توصیفش کنم، ولی انگار برای اینکه اون ذوق های کوچیک هنوز توی وجودم زنده بمونن، باید یه قسمت دیگه از خودم رو آروم آروم از دست بدم. و فکر میکنم این غمگین ترین بخش ماجراست و هروز با فکر کردن بهش خیلی ناراحت میشم .
без подписи
без подписи
без подписи