- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 84
- 1/48двое суток
- 96
- 1/72трое суток
- 103
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حس شنوایی صدای همهمهی مردم، صدای سوتِ ممتدِ کشتی، صدای جیغ و گریهی بچهها اجازه نداد کلماتت به روشنی از من عبور کنند. صدای تندتند نفسهای تو، صدای خندههای شیرینت و قهقههات. صدای بودلر خواندنت برایم، پیش از خواب: «فرشتهی سرشار ز زیبایی، آیا هیچ دیدهای چروکیدن پوست را؟ هراس از پیری و شکنجهی ز کف رفتن جوانی و خزیدن خار رنجی رازآمیز در دلات آنگاه که در چشمان محبوبات مینگری و در نگاهش درمییابی تلخی بدل شدن عشق به ترحم را» به آنجا نکشید عشقِ من و تو. اولین دیدارمان شد آخرین دیدارمان. چه خوش بودم این دو روز با تو. مثل حسِ شیرینِ مصرفِ کوکائین بود؛ یکی شدنِ صدای تو و ارتعاشِ قلبم، وقتی تندتند نفس میکشیدی، و با جیغی که کشیدی، برای همیشه مالِ من شدی. من صدایم را در تو جا گذاشتهام. «عزیزم، عزیزم. اینو بدون، شاید دنیای دیگهای باشه. رز عزیزم، من صدا میشم توی روح تو، منو از یاد نبر.» و میان موجموجِ دریا گم شد صدای تو. تو به من رنگ دادی. چون صدایت را در من گذاشتی، سفید شدم. سفید، سفید، سفید. 📝🔎ریرا فروتن
آخرین حرفهای لامسه حواس بیرنگاند؛ چون هنوز چیزی را تجربه نکردهاند. آخرین باری که آن شیارها را حس کردم، آخرین خاطرهایست که از تو دارم. اولین خاطره، وقتی بود که از گودی میان دو انگشتت رد شدم و تمام دستت را در آغوش گرفتم. اولین باری که شیارهای لبم میان شیارهای لبت جا گرفت. اولین گرمایی که روی گودیِ گردنت نشست، من بودم. اولین بار که حسِ من و حسِ تو از هم جدا نبود. لمسِ تو و لمسِ من شد «ما». اگر میدانستم اولین بار، آخرین بار هم هست… نه. بیشتر از این نمیشد خواست. من خودِ نهایتِ خواستن بودم. تو اولین انسانی بودی که به من رنگ داد: آبی، آبی، آبی. نرمیِ موهایت روی پوستِ لبم نشست. میان ما فاصلهای از قطرههای آب است؛ فاصلهای که نمیگذارد لبهای من و موهای تو یکی شوند. لبم را پشت شیارهای چشمت میگذارم. حالا لبهای من و چشمهای تو یکی شدهاند. لمسِ لبِ من پشتِ شیارهای چشمِ تو میماند؛ همانجا. سالهاست دیگر حرف نمیزنم. لبهایم با پشتِ پلکِ تو یکی شدهاند، درست میان همان شیارهای ریز و درهم. بخشی از من همیشه با تو مانده است. هنوز هم، میان تمامِ بیرنگها، آبیام. 🌱🤍ریرا فروتن
видео или голосовое, без подписи
🌱
این چند پاراگراف از رمانی است که این روزها دارم مینویسم. هنوز پیشنویس است و بعید نیست بعدها بخشهایی از آن کاملاً عوض شوند، اما دوست داشتم همین نسخه را هم با شما به اشتراک بگذارم.💜
چشمام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم چشمهای قهوهای مادرم بود. «چطور ممکنه؟ چطور ممکنه من زنده باشم؟» چشمهای ریزش جلوی چشمام پرِ اشک شد. روم رو برگردوندم و چشمام رو بستم. هنوز هیچی یادم نمیاومد. فقط میخواستم دوباره بخوابم و بعداً سر از گندی که زده بودم دربیارم. خداروشکر پرستارهای شهید رجایی اونقدر مورفین ریخته بودن توی رگم که درد زنده موندن هم رفته بود زیر نشئگی. یکم توی جام وول خوردم تا راحتتر بخوابم که یه چیزی پهلوم گیر کرد. دست بردم زیر لباس بیمارستان و به یه چیز شلنگمانند خوردم. چشمام رو باز کردم. واقعاً شلنگ بود. یه لولهی پلاستیکی بیرنگ از پهلوم زده بود بیرون و تهش میرسید به یه دبهی پلاستیکی پنجلیتری که خونابهی شکمم قطرهقطره توش میریخت. کجاست پس کرامت انسانی؟چرا خون این اشرف مخلوقات رو دارن توی دبه جمع میکنن؟ چسبی که لوله رو به بدنم نگه داشته بود پوستمو میکشید. هی بیشتر اذیتم میکرد. آخرش با یه حرکت کندمش. همین لحظه سه تا پرستار ریختن دور تخت. یکی دستمو گرفت، یکی لوله رو نگه داشت، یکی هم داد زد: «نکن! اگه این دربیاد میمیری.» دوباره چسبوندنش. چند دقیقه بعد باز کندمش. دوباره ریختن سرم. این بازی چهار بار تکرار شد تا آخر سر اون پرستار جوونِ چشمابرومشکی با اخم گفت: «یه بار دیگه بکنی، دیگه درستش نمیکنم. میذارم همونجا بمیری.» البته این دقیقن آخرین بار نبود. آخرین بار وقتی کندمش که از بیمارستان مرخص شده بودم. باز لوله رو کندم و این بار اورژانس اومد بالای سرم. به خشابهای خالی قرص روی میزم اشاره کردم و گفتم: «همهشونو خوردم.» نمیدونم چرا اینو گفتم. ولی گفتم. چند روز بعد بالاخره متین اومد بالای سرم. تونستم دو دقیقه گیرش بندازم؛ البته نه کاملاً تنها. زنداداش اون طرف تخت ایستاده بود و بیصدا اشک میریخت. پرسیدم: «چی شد که زنده موندم؟ مگه با سرعت نرفتم توی تیر برق؟» متین یه نفس عمیق کشید. «ماشین خورد به تیر، ولی همونجا واینستاد. منحرف شد، رفت از بالکن یه خونه افتاد پایین. ماشین کامل له شد. چیزی ازش نموند.» «پس من چطور زنده موندم؟» چند ثانیه نگام کرد. «کمربند نبسته بودی. وقتی ماشین خورد به تیر، درِ راننده باز شد و پرت شدی بیرون. افتادی توی خاک و خل. فقط همون در باز شده بود. دکترها میگفتن اگه توی ماشین مونده بودی…» بعد یه قدم اومد جلو. توی چشمهاش هم دلخوری بود، هم محبت. گفت: «بدبخت… میخواستی خودکشی کنی، هان؟» 🔖🔗🤍ریرا فروتن
«نوشتن عملی از امید است.» ایزابل آلنده منظور آلنده از این جمله چیست؟ آیا نوشتن و امید یکیاند، یا منظورش این است که نوشتن از امید ریشه میگیرد؟ معلوم است که امید و نوشتن یکی نیست! خیلی وقتها شده که از سر استیصال نوشتهام. اصلن من اینطور نویسنده شدم که لال شده بودم، غم در گلویم باد کرده بود که به ناچار نوشتم. یادم هست آن روزها از دوستی کمک خواستم و گفتم که نمیتوانم برم پیش روانشناس، نمیتوانم حرف بزنم. توصیه کرد بنویس، و من نوشتم. و نوشتن شد درمان من، امیدم به زندگی، نور عبور کرده از تاریکی. پس ریشهی نوشتن میتواند امید نباشد، استیصال باشد؛ اما حتا اگر نوشتنت از دل ناامیدی برخاسته باشد میتواند آخرین تلاشت برای زنده ماندن باشد. مثل کسی که در ته چاه عمیق فریاد میزند، نه چون کسی صدایش را بشنوند بلکه چون نمیتواند فریاد نزند. شاید اینجا امید خیلی کمرنگ باشد، اما همین تلاش برای گفتن یعنی صدایت هنوز خاموش نشده. نوشتن یعنی طغیان، مقاومتی در برابر فراموشی. شاید مینویسیم که به کلاف رنجهایمان معنا دهیم. نوشتن یعنی تصورِ امکان. امکانِ معنایی تازه برای رنج، امکانی برای آینده، یا حتی امکانی برای ادامه دادن. خیال گاهی پناه است و گاهی پلی برای رسیدن به امید؛ چون تا نتوانی جهانی دیگر را تصور کنی، نمیتوانی به تغییر این جهان هم امید داشته باشی. شاید آلنده نمیگوید مینویسی چون امید داری چیزی در جهان تغییر کند؛ بلکه میگوید مینویسی، بیآنکه بدانی چیزی تغییر خواهد کرد یا نه. اما تا وقتی مینویسی، هنوز داری با جهان گفتوگو میکنی. و شاید خودِ این گفتوگو، همان امید باشد. 🖌️☘️ریرا فروتن
видео или голосовое, без подписи
بزرگترین وظیفهی آدم چیست؟ اولین و مهمترین وظیفهی هر انسان در مورد خود اوست. باید بتوانی از خودت مراقبت کنی و برای این، باید خودت را بشناسی. شناخت خود چگونه میسر است؟ آیا ما با یک هستهی ذاتی متولد میشویم یا آنقدر در طول زندگی تغییر میکنیم که دیگر نمیتوان به چیزی بنام «ذات» باور داشت؟ من فکر میکنم «خود» مسیری است که جز با آزمون و خطا نمیفهمیمش. مثلن، شاید من فکر کنم آدمی هستم که هر رابطه را تا جایی ادامه میدهم که حس خوبش بیشتر از حس بدش باشد، اما وقتی وارد رابطهای شدم میبینم با اینکه مدتهاست آزار میبینم، هنوز اصرار به ادامه دارم. یا برعکس، وقتی در موقعیتش قرار میگیرم میبینم همان تصویری هستم که از خودم در ذهن پرورده بودم. وقتی خودت را میشناسی، دیگر فقط گذشتهات را نمیفهمی؛ میتوانی آیندهی رفتارت را هم تا حدی پیشبینی کنی. میدانی در سوگ چه خواهی کرد، در تنهایی چه چیزی نجاتت میدهد و در خشم از چه چیز باید فاصله بگیری. شناختِ خود، قدرتِ پیشبینیِ خود است. و همین پیشبینیاست که مراقبت از خود را ممکن میکند. وقتی خودت را میشناسی میدانی چه زمانی باید استراحت کنی، چه زمانی کمک بخواهی و کجا به خودت آفرین بگویی. شاید بزرگترین وظیفهی انسان همین باشد، آنقدر خودش را آزمون و خطا کند که بتواند در هر مرحله از زندگی از خودش مسئولانه مراقبت کند. ☘️🤍ریرا فروتن
видео или голосовое, без подписи
انزوای لذتبخش🤍
نمیدانی مرگ ادامهی زیستن است یا پایانِ مطلق؛ و همین ندانستن، زندگی را به فرصت بدل میکند. فرصتی برای تجربه کردن، از لذت تا رنج. حالا که زندگی را یک فرصت میبینی، چطور میشود واقعن زندگی کرد؟ اصلن زندگی کردن یعنی چه؟ زندگی یعنی زیستنِ زمان؛ نه فقط گذر کردن از آن. آنوقت، اگر سالها بعد به گذشته نگاه کنی، شاید بتوانی بگویی: «من فقط زنده نبودم، واقعاً زندگی کردم.» اما خودم همیشه اینطور زندگی نکردهام. فکر میکنم خیلی وقتها زندگی کردن را با شدت احساس میسنجم. وقتی عاشقم، حس میکنم زندهام؛ وقتی میان معاشقه گفتگویی عمیق شکل میگیرد، اوج ِ زندگی را لمس میکنم. درمانگرم میگفت: «زندگی توی قلهها نیست؛ توی همین لحظهایه که از ترمیم ناخون برگشتی و داری با ذوق بهم میگی: نگاه کن، چه قشنگ شدن.» میگفت: «شاید اگه این لحظههای کوچیک رو جدی بگیری دیگه لازم نباشه فقط منتظر عشق باشی تا حس کنی زندهای». 🖍️ریرا فروتن
جنگ آخر زمان- یوسا
افراد میمیرند تا پچپچهی مرگ را بازشناسیم؛ زیرصدایی که سروصدای زندگی میپوشاندش. به یاد بیاور. پیش از تولدت را. آنِ زندگیات را؛ لحظهی گریستن، آنگاه که نورِ چراغِ بیمارستان تاریکیِ رحمِ مادرت را شکافت؛ «خوش اومدی کوچولو… خوش اومدی به زندگی.» به یاد بیاور که چیستیِ مرگ را نمیدانی؛ نه بهتر است، نه بدتر از زندگی. اما زندگی؛ آیا هنوز فرصت کردهای تماشایش کنی؟ 🖌️ریرا فروتن
ساغر مرد. دیروز به خاک سپردیمش. مگر میشود؟ مگر میشود دختر بیستوپنج ساله ناگهان دیگر نباشد؟ مگر میشود با یک سرماخوردگی مرد؟ هنوز یکسال نیست که برای عروسیاش لباس خریدم و رقصیدیم و به او تبریک گفتیم. حالا باید به خانوادهاش تسلیت بگوییم؟ یعنی دنیا همینقدر مسخره است؟ پس کو؟ کجا رفت تمام آن آرزوها؟ تازه سهام «سیبمز» را خریده بود؛ پر از شور زندگی بود. شوهرش چه؟ برای عروس از دست رفتهاش بگرید یا برای آرزوهایی که با ساغر چیده بود. نمیشود که، ای خدا، ای ابرنویسنده، حواست هست داستانشان نیمهتمام ماند؟ تو چه نویسندهای هستی که نیمه کاره داستانت را رها میکنی؟ «دوست تو بخشی از داستان بود نه تمامش. پایان او، آغاز دیگری است.» «پس داستان من چه؟ داستان من که بی او میمیرم؟» «داستانها برای شخصیتها نوشته نمیشوند؛ برای روایت نوشته میشوند.» پزشک با لحن یکنواخت توضیح داد: «از قبل التهاب قلب داشته اما چون بدنش جوان بوده نفهمیده، یا اگر فهمیده پیگیری نکرده. ویروس آنفلوانزا به قلبش زده و التهاب را شدیدتر کرده. دریچه یا رگ نگرفته، کل قلب فلج شده. اگر زنده میماند هم باید منتظر پیوند قلب میشدید.» ریرا فروتن
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи