رباعیسرا
Статистика- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 13
- 1/48двое суток
- 14
- 1/72трое суток
- 16
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم #خیام
گویند شبی بر سبیل کسب هوا از مجلس سلطان[سنجر سلجوقی] بیرون آمد. دید که برف باریده است. بعد از آنکه مراجعت کرد سلطان کیفیت هوا را استفسار نمود. مهستی بدیهه این رباعی گفت: شاها! فلکت اسب سعادت زین کرد وز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد تا در حرکت، سمندِ زرین نعلت بر گِل ننهد پای، زمین سیمین کرد #مهستی_گنجوی تذکره جواهرالعجایب(تذکره النساء)|محمد فخری هروی
در راه تو از سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو دادهام از آنم بیغم غمهای تو میخورم از آنم فارغ #سنایی
از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد شد بیش #سنایی
ای برده دل من چو هزاران درویش بی رحمیات آیین شد و بد عهدی کیش تا کی گویی تو را نیازارم بیش؟ من طبع تو نیک دانم و طالع خویش #سنایی
با سینهٔ این و آن چه گویی غمِ خویش؟ از دیدهٔ این و آن چه جویی نمِ خویش؟ برسازْ تو عالمی ز بیش و کم خویش آنگاه بزی به ناز در عالمِ خویش #سنایی
ای تن! وطن بلای آن دلکش باش ای جان! ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده! به زیر پای او مَفرَش باش ای دل! نه همه وصال باشد؛ خوش باش! #سنایی
ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز #سنایی
شب گشت ز هجران دل افروزم روز شب تیز شد از آه جهانسوزم روز شد روشنی و تیرگی از روز و شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز #سنایی
ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن دیده سپید #سنایی
این بیریشان که سغبهٔ سیم و زرند در سبلت تو به شاعری کی نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترّانهٔ خشک خوبرویان نخرند #سنایی
شمعی است دل مراد افروختنی چاکیاست ز هجر دوست بردوختنی ای بیخبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی #مولانا
چون چهرهی تو ز گریه باشد پر درد زنهار! به هیچ آبی آلوده مگرد اندر رهِ عاشقی چنان باید مَرد، کز دریا خشک آید از دوزخ سرد #سنایی
من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر و آب از آتش و نیک از بد #سنایی
زلفینانت همیشه خم در خم باد واندوهانت همیشه دم در دم باد شادان به غم منی غمم بر غم باد عشقی که به صد بلا کم آید کم باد #سنایی
ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت #سنایی
نوری که همی جمع نیابی در مشت ناری که به تو در نتوان زد انگشت دهری که شوی بر من بیچاره درشت بختی که چو بینمت بگردانی پشت #سنایی
کمتر ز من ای جان! به جهان خاکی نیست بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست تو بیمنی از منت همی آید باک من با توام. ار تو بیمنی، باکی نیست #سنایی
آنکس که سرت برید، غمخوار تو اوست وان کت کلهی نهاد، طرّار تو اوست آنکس که تو را بار دهد، بار تو اوست وآنکس که تو را بی تو کند، یار تو اوست #سنایی
در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است نز مرگ دل سنایی اندهگین است بی مرگ همی میرد و مرگش زین است #سنایی