نقد رمان ایرانی
Статистика" تجربه من از رمانهای ایرانی " اینجا منظور از "نقد" نظر شخصی بنده در مورد اون رمان هست، وگرنه خودم رو منتقد حرفهای نمیدونم. اگه سوالی داشتید👇🏻 @Mahyhastam #نقد_Mahy
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 138
- 1/48двое суток
- 158
- 1/72трое суток
- 170
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
_چقدر غمگینی؟ من : #هشت_متری @romaanbaaz
شما انتخاب کنین : 📚 کرکتر زنی رو بگین که بین تمام رمانهایی که خوندین بهترین شخصیت پردازی رو داشته. ✅ باید این دو شرط رو دارا باشه : ۱ . خاص و غیر تکراری باشه. (هدف رصد خلاقیته، منظورم عجیب و غریب بودن نیست!) ۲ . به تمام ابعاد شخصیتش در داستان پرداخته شده…
شما انتخاب کنین : 📚 کرکتر مردی رو بگین که بین تمام رمانهایی که خوندین بهترین شخصیت پردازی رو داشته. ✅ باید این دو شرط رو دارا باشه : ۱ . خاص و غیر تکراری باشه. (هدف رصد خلاقیته، منظورم عجیب و غریب بودن نیست!) ۲ . به تمام ابعاد شخصیتش در داستان پرداخته…
اغراق داشت. توصیفهای زیاده از حد و استفاده افراطی از آرایهها گاهی تو ذوق میزد. این ایرادی هست که بیشتر تو کار نویسندههای تازهکار دیده میشه و به مرور با تمرین و تجربه بیشتر رفع میشه. برای ادبی کردن اثر لازم نیست صفتها رو پشت هم قطار کنیم و مدام با استعاره مفاهیم رو منتقل کنیم. در عین سادهنویسی ارزشمند بودن هنره. عشق دیوانهوار هاتف زیبا بود و خوندن ازش لذتبخش. ولی از یه جا به بعد تکراری شد این توصیفات. وقتی احساسات در عمل منعکس نشن و بیش از حد تو دیالوگها و مونولوگها ازشون گفته بشه، این اتفاقیه که میفته؛ کمکم اهمیت خودشونو از دست میدن. کاش برای هر صحنه یه تصویر با هوش مصنوعی نساخته بود! سالها از پی هم میگذرن و هنر و ادبیات هم مثل خیلی چیزهای دیگه تو این دنیا، تحت تاثیر پیشرفتها و دستاوردهای روز آپدیت میشن. شاید این کار نویسنده از نظر خیلیها اشتباه نباشه، ولی خب من همون دیدگاه سنتی رو ترجیح میدم و معتقدم تصورات مخاطب از چهره شخصیتها و فضای پیرامونشون فقط باید با خوندن متن داستان شکل بگیره. مخاطب از "فقط خوندن" و هیچکاری نکردن خسته میشه. داستان هم از دید دانای کل روایت میشد، هم از دید هاتف و هم از دید والا. بنابراین تمام احساسات و افکارشون برای مخاطب عیان بود و هیچ نکته پنهانی نمیموند که ذهن خواننده رو درگیر کنه. در حالی که ما دوست داریم خودمون هم در گرهگشایی از داستان سهیم باشیم و نویسنده باید این فرصت رو برامون مهیا کنه. حتی اگه از سوژههای خاص مینویسین و مخاطبتون کمه، تمام توانتون رو به کار بگیرین. ثابت کنین که سوژه مهم نیست، قلم و هنر نویسندهست که اهمیت داره. با قدرت قلمتون کاری کنین که حتی مخاطبهایی که تفکری متفاوت از شما دارن شیفته داستانتون بشن. به نظرم "شکاف" این توانایی رو داره، فقط باید به خودش باور داشته باشه و هیچوقت به کم قانع نشه. خوندن این رمان رو به چه کسانی پیشنهاد میکنم؟ اگه به رمانهای گیلاو علاقه دارین "داهور" مناسب شماست. امتیاز من به این رمان از ده : سه و نیم. #mahy [ چنل نویسنده ] @romaanbaaz
نقد : نکات مثبت "داهور" جزئیاتی که از زمان و مکان در ابتدای پارتها میگفت نظم مطلوبی به رمان میداد. ماجراجوییِ ایندیانا جونزوارِ شخصیتها جذاب بود. کشف رمز و راز مومیاییها و نگارههای باستانی، سفر به دل تاریخ و گذر از مرزهای واقعیت و قدم گذاشتن به قلمرو وهم و خیال... . دخترک مومیایی شجاعت رو در کالبد والا دمید؛ شجاعتِ پذیرش واقعیتهای وجودش رو؛ و تغییر و رشد رو در شخصیت والا دیدیم. نویسنده اطلاعات عمومی بالایی داشت و دایره واژگان وسیع؛ مشخص بود که فرد با سواد و اهل مطالعهای هست. بلد بود درست بنویسه. ولی آیا اینها برای موفقیت یک داستان کافیه؟ در نود درصد مواقع راوی سوم شخص رو به اول شخص ترجیح میدم. دلیلش خطاهایی هست که این زاویه دید به همراه داره. شخصیتهای اصلی تو این رمانها معمولا خیلی متواضع نیستن! حالا فکر کنید شخصیتها نخبه و همه چیز تمام هم باشن، نور علی نور میشه! قبول کنید که خوندن تحسین و تمجید از زبون خود شخصیتها زیاد جالب نیست و حس خوبی رو منتقل نمیکنه. ولی آیا همه رمانهای اول شخص اینطورن؟ اصلا مگه میشه تحسینی در کلام راوی نباشه، یعنی هرجا که راوی اول شخصه نباید از محاسن خودش بگه؟ خیر، منظور من این نیست. رجوع کنید به رمان "ارباب تاریکی". جایی که شخصیت اصلی (بهزاد) توازن بین تعریف و تمجید و تخریب شخصیت خودش رو رعایت کرده بود! مثلا میگفت : "همه باید گوش به فرمان من باشن. ناسلامتی من رئیس این قاتلها و خلافکارهام، گرچه خودم حتی استفاده از اسلحه رو هم بلد نیستم! " یکی دیگه از ایرادات روایت این بود که اطلاعات رو در قالب لقمههای آماده در اختیار خواننده قرار میداد. از نشانهها کمک نمیگرفت، موقعیتی که منجر به شناخت شخصیت بشه نمیساخت، از دیالوگها برای انتقال اطلاعات به مخاطب استفاده نمیکرد. اینطور شد که ما تو ده پارت اول شناخت نسبتا زیادی از هر دو شخصیت اصلی پیدا کردیم. کلیشهها (🚩) "طنازی" ، "با عشوه و ناز حرکت کردن" ، "حربههای زنانه" ... برای تحت تاثیر قرار دادن مردی که توجهی به اون زن نداره، خیلی کلیشهای هستن. یه فرمول تکراری دارن که مخاطب فقط با خوندن یه خط در موردشون میتونه تا آخر داستان رو حدس بزنه. مسیری هست که هزاران نفر در اون قدم گذاشتن و وجب به وجبش رو برای ما توصیف کردن. روایت هزار و یکم از این مسیر برای مایی که دنبال ماجراجویی و اکتشاف تو دنیای داستانها هستیم نمیتونه خیلی جالب و شگفتانگیز باشه. نمیتونه یه تجربه به یاد موندنی باشه. شواهد تاریخی نویسنده از فکتهای تاریخی استفاده کرده بود. (مثلا اکتشاف تپه حصار) اینکه بخشی از واقعیت و تاریخ رو در داستان دخیل کرده به جذابیت داستان اضافه میکرد. مشخص بود که در مورد حرفه شخصیتها مطالعه داشته و تو موقعیتهای مرتبط این مطالعات رو در داستان به کار میگرفت. این دو نکته حکم دو شاهدی رو داشتن که مخاطب رو در پذیرش داستان کمک میکردن. ولی جای خالی یک چیز در این رمان حس میشد، که بسیار مهمتر از این دو مورد بود. سالی که اتفاقات در اون روایت میشد سال ۷۴ بود. اما هیچ نشانهای از اون دوره در رفتار و گفتار شخصیتها و فضای داستان دیده نمیشد. چطور شخصیتهای اصلی رو بشناسیم؟ موقعیتها ساده بودن و عاری از کشمکش. از شخصیتهای فرعی هم خیلی خبری تو این رمان نبود. به عبارت دیگه نه موقعیت چالش برانگیزی پیش می اومد که کرکترها رو به تکاپو وادار کنه و درونیاتشون آشکار بشه، نه آدم دیگهای دور و بر این کرکترها بود که برخوردهاشون با هم و حرفهای رد و بدل شده بینشون به شناخت مخاطب از والا و هاتف و پیشبرد داستان منجر بشه. از ابعاد دیگه زندگی شخصیتها نمیگفت. از خانواده، دایره دوستان، تفریحاتشون، علایقشون، دوره کودکی و نوجوانیشون، تجارب گذشته شون ... هر چیزی که بتونه مخاطب رو به کرکترها نزدیکتر و احساساتش رو تحریک کنه. برای باور به شخصیتها، برای همذات پنداری با اونها. باز هم شخصیتها هاتف که مدتها بود با خودش و گرایشش کنار اومده بود؛ ولی والا نه. فرصت خوبی بود که با پرداختن عمیقتر به درونیات والا و دقیق شدن در حالات اون و دلایل کافی ندیدن عاطی، به گرایش متفاوتشون بیشتر و بهتر بپردازه و به خواننده در درک علت رفتارهای این شخصیتها و کشش اونها نسبت به هم کمک کنه. اما تو این رمان هم همون حرفهای تکراری و کلیشهای گفته شده بود. "تو رابطهام با زنها عشقی در کار نیست" و "همش حس میکنم یه مشکل و کمبودی تو این رابطه هست" و "زندگیم با یه زن آروم و ساکت و ساکنه" و ... . اینها اشتباه نیست، ولی خیلی ساده و از اون گذشته تکراریه. چیزی که یه رمان رو ارزشمند میکنه، نگاه متفاوت نویسنده به پدیدهها و انسانها و عواطفشونه. شخصیت پردازی کار هیچ نکته خاصی نداشت. دو نفر آدم بودن با ویژگیهای ظاهری و اخلاقیِ تکراری، ترسهای تکراری، انگیزههای تکراری... .
خلاصه : "والا" جوانی مستعد و باهوش هست که چند سالی میشه با کاوشگران تیم "هاتف خان" به جستجو در اماکن باستانی میپردازه. در جدیدترین کاوش، اونها به قاهره سفر میکنن تا آخرین قطعه از گنجینهای عظیم رو به دست بیارن. اما این سفر اونطور که والا انتظارش رو داشت پیش نمیره و هدفش از تلاش برای یافتن گوهری سنگی، به تلاشی طاقت فرسا در جهت خودشناسی و پذیرفتن حقایق وجودی تبدیل میشه. سفری که گره میخوره به روح دختری مرده و رازهایی مدفون که پس از سالها از خاک سر برآوردن... .
نام رمان : #داهور نام نویسنده : #شکاف ژانر : #گی_لاو #تاریخی #فانتزی زاویه دید : اول شخص، سوم شخص سال نگارش : ۱۴۰۵
نقد : هیجان و کشش رمان یه روند سینوسی داشت. بخشهایی که از دید بهزاد یا سوم شخص روایت میشد هیجان کار به اوج خودش میرسید و زمانی که پریناز داستان رو روایت میکرد به حداقلِ ممکن! بخش اول از قتل و جنایت و توطئه میخوندیم و اما هیجانانگیزترین اتفاق تو بخش دوم انتخاب رژ لب قرمز به جای رژ صورتی بود! یا کلکلهایی بیهوده که حوصله مخاطب رو سر میبرد. با توجه به اینکه رمان قدیمیه و گویا اولین کار نویسنده هم هست، نقصهاش قابل درکه. ولی نمیشه ازشون چشمپوشی کرد. تقلید و تکرار تو جلد دوم کاملا مشخص بود که نویسنده از فیلمهای اکشن مورد علاقهاش تاثیر گرفته. رد پای کارگردانهای هالیوود تو تک تک صحنهها مشهود بود! خلاقیتی که یه مافیای ایرانیزه شده تو جلد اول ساخته بود، اینجا به چشم نمیخورد. ارباب تاریکی ضعیف شده بود؟ حجم تغییرات اخلاقی و رفتاری بهزاد انقدر زیاد بود که دیگه شباهت چندانی به بهزادِ جلد اول نداشت. اولش فکر کردم این تحولات بهزاد رو تضعیف کرده و دیگه مثل قبل یه شخصیت یونیک نیست؛ اما وقتی بیشتر خوندم و با بهزاد جدید بیشتر آشنا شدم فهمیدم که برعکس، ارتقا پیدا کرده و حالا دیگه واقعا لایق لقبی که روی تنش حک شده هست؛ ارباب تاریکی! کسی میتونه بر تاریکی و سیاهی حکمرانی کنه که خودش هم این تیرگی رو با آغوش باز پذیرا باشه. شخصیت به قدرت سابق بود اما موقعیتها انقدر کلیشهای و تکراری بودن که شخصیتهای داستان رو هم ضعیف جلوه میدادن. تو ساخت و پرداخت معما و چالشهای جدید زیادهروی کرده بود. مثل یه سریال طولانی بود که تو هر قسمت شخصیت اصلیش با یه مشکل دست و پنجه نرم میکنه. از معمای زیاد به آشفتگی رسیده بود. رمان صد تا صحنه اکشن نمیخواد! فیلم نیست که این زد و خوردها با جذابیت بصری همراه باشه؛ حتی تو فیلمهای اکشن هم اول تا آخر فیلم درگیری دیده نمیشه. نود درصد رمان به توصیف درگیریهای مسلحانه و غیر مسلحانه شخصیتها میپرداخت که بعد از چند بار دیگه تکراری و حوصله سر بر شد. ایرادات دیگر... طنز معقولی که تو جلد اول یکی از ویژگیهای مثبت رمان بود، تو این جلد به خاطر افراط نویسنده داستان رو مسخره و بیمنطق جلوه میداد. لحن هر شخصیت به کنار، حتی لحنهای زنانه از مردانه قابل تفکیک نبود. بعضی تکرارها آزاردهنده بود. مثلا اصطلاح "اکسیژن حروم کردن" از یه جا به بعد روی اعصاب مخاطب میرفت. نظر کلی جلد دوم اضافهگویی داشت، درگیر حواشی شده بود و اصل ماجرا رو از یاد برده بود. دیگه کشش جلد اول رو نداشت و تنها دلیلی که تا آخر خوندمش خاطرات خوش جلد قبلی بود! بُعد عاشقانه داستان نسبت به جلد اول بهتر شده بود؛ هنوز هم کلکلهای بیدلیل و کودکانه داشت اما همین که از یه جا به بعد شخصیتها حسشون رو پذیرفتن و مثل دو تا آدم بالغ رفتار کردن جای شکر داشت! "تئوری یک قتل" بسیار نا امیدکننده بود اما "ارباب تاریکی" همچنان جزو رمانهای موردعلاقه منه. خوندن این رمان رو به چه کسانی پیشنهاد میکنم؟ فقط کسانی که جلد اول رو خوندن و عاشق ارباب تاریکی شدن. امتیاز من به این رمان از ده : چهار. شما هم نظر خودتون رو با ریاکشن (❤️،👍🏻،👎🏻) یا کامنت نسبت به رمان و نقدش بگین. #mahy @romaanbaaz
خلاصه : دو سال از وقایع جلد اول گذشته، همه تصور میکنن بهزاد مرده و مهرداد و پریناز به دنبال انتقام هستن. اما حقیقت اینه که اونها در اشتباهن! علاوه بر مهرداد و پریناز، ارباب تاریکی هم دوباره برخاسته و در پی مجازات خائنهاست. بهزاد دیگه اون جراح رئوف و دلرحم نیست...ارباب تاریکی برای انتقام برگشته!
نام رمان : #تئوری_یک_قتل نام نویسنده : #اطلس ژانر : #مافیایی #معمایی #عاشقانه زاویه دید : اول شخص، سوم شخص تعداد صفحه : ۷۰۱ سال انتشار : ۱۳۹۷
شما انتخاب کنین : 📚 کرکتر مردی رو بگین که بین تمام رمانهایی که خوندین بهترین شخصیت پردازی رو داشته. ✅ باید این دو شرط رو دارا باشه : ۱ . خاص و غیر تکراری باشه. (هدف رصد خلاقیته، منظورم عجیب و غریب بودن نیست!) ۲ . به تمام ابعاد شخصیتش در داستان پرداخته شده باشه و کاملترین شخصیتپردازی رو از نظر شما داشته باشه. ‼️ لطفا توجه کنید که قرار نیست کراشهامون رو معرفی کنیم؛ یه شخصیت قوی ممکنه اصلا منفور و دوست نداشتنی باشه. #mahy
شما انتخاب کنین : 📚 کرکتر زنی رو بگین که بین تمام رمانهایی که خوندین بهترین شخصیت پردازی رو داشته. ✅ باید این دو شرط رو دارا باشه : ۱ . خاص و غیر تکراری باشه. (هدف رصد خلاقیته، منظورم عجیب و غریب بودن نیست!) ۲ . به تمام ابعاد شخصیتش در داستان پرداخته شده باشه و کاملترین شخصیتپردازی رو از نظر شما داشته باشه. ‼️ لطفا توجه کنید که قرار نیست کراشهامون رو معرفی کنیم؛ یه شخصیت قوی ممکنه اصلا منفور و دوست نداشتنی باشه. #mahy
نقد : شروع ساده و در ادامه طوفانی! از همون اول با یه موقعیت نخنما و دیالوگهای کلیشهای شروع شد. _ امشب یه پارتی توپ هست، بریم خوش بگذرونیم؟ و برخوردهایی کلیشهای تر در ادامه...پسری که نه مست میکنه، نه میرقصه، نه با دختری گرم میگیره، خب اصلا چرا میره همچین جایی؟! ولی با وجود تمام این ضعفها رمان از همون ابتدا چیزی داشت که اونو از رمانهای آبکی و بیارزش متمایز میکرد. روایت داستان، انتخاب موقعیتها و چینش کلمات...همه و همه فضای رازآلودی ساخته بود و از شروعش یه نبض پنهانی رو در لایههای زیرین داستان حس میکردم. هیجانی رو که رفته رفته شدت میگرفت و عطشی برای بیشتر دونستن. خیلی زود اتفاق بزرگِ داستان رقم خورد و شد نقطه عطف رمان. شروعی هیجانانگیز تر از این نمیتونست داشته باشه. فضاسازی به قدر کفایت خوب بود. میشد با توجه بیشتر به جزئیات بهتر بشه، ولی طوری نبود که خواننده کمبود و رنجشی احساس کنه. دیالوگهای خوبی داشت. با شخصیت هر فرد متناسب بودن، شوخیها به جا بود و لحنها باورپذیر. شخصیتپردازی کار فوقالعاده بود. قهرمان داستان که شخصیت و ویژگیهای متفاوتی نسبت به قهرمانهای سنتی داستانها داشت؛ یه آدم تقریبا معمولی بود، با وجود اینکه برای گروهش شخص ارزشمندی بود اما کسی بهش باور نداشت، حتی تواناییهای افراد رده پایین گنگش رو هم نداشت و نیازمند آموزش بود. این "معمولی بودن" باعث میشد که خواننده داستان بتونه بیشتر با بهزاد ارتباط بگیره، بهتر درکش کنه و باهاش همذاتپنداری کنه. شخصیت مهرداد، همون مرشدی که کنار همه قهرمانها میبینیم حضور داره، راهنماییش میکنه و ازش حفاظت میکنه. با این تفاوت که اینجا مهرداد یه پیر دانا نبود، یه شخصیت تماما سفید نبود، پیچیدهترین کرکتر داستان بود و غیر قابل پیشبینی. شخصیتها پویا بودن و در طول داستان شاهد تغییراتی در اونها، مخصوصا شخصیت اصلی بودیم. همین شخصیتپردازی بسیار خوب هست که کنار پیرنگ جذاب رمان قرار گرفته و با هم یه شاهکار رو ساختن. تغییر زاویه دیدها کاملا به جا بود. طوری که از اول شخص سوییچ میشد رو سوم شخص و بالعکس، یه داستان خطی اما خوب رو به مخاطب عرضه میکرد. پریناز...! بخش مربوط به پریناز، مخصوصا شغلش و محیط کارش ترجیح میدادم که وجود نداشته باشه. چون پذیرفتم که بعضی شغلها تو این کشور مردونهس! نه که زنها از پسش برنیان، نه...فقط تو این شغلها زنها اختیار عمل ندارن، اجازه پیشرفت ندارن. علیرغم سوژه خاصش این رمان غیر از این بخش برای من باورپذیر بود. در کل ضعف این رمان رو شخصیت زن و بخش عاشقانه کار میدونم. اگه نویسنده انتخاب میکرد که "ارباب تاریکی" یه رمان مافیایی و درام خانوادگی باشه، به نظرم موفقتر میبود. شخصیتها رفتارها و ویژگیهای متناقض داشتن. از این نظر شبیه سریالهای صداوسیما شده بود! حساسیتها و اعتقادهایی داشتن که به شخصیتشون نمیخورد! من تنها کسایی که میشناسم هم نماز میخونن و هم عملیات چریکی انجام میدن مجاهدین خلقن! (منظورم به ایدئولوژیه، وگرنه در عمل که تو این کشور مردان قانون هم عبادت و جنایت رو با هم دارن!) رمان نیاز به ویرایش داشت. بعضی جملات و حرکتهای تکراری بود که باید حذف میشد و غلطهای املایی که باید اصلاح میشد. اسامی به کرات جابجا به کار رفته بود. پلات هول؟! تا دلتون بخواد! خیلی جاها تو داستان بود که با منطق خود رمان جور درنمیاومد. مثلا اقامت تو خونهای که صاحبش ازت متنفره، اتحاد و دست دوستی دادن با کسی که میخواست تو رو بکشه... . ولی "ارباب تاریکی" حتی با وجود این باگها باز هم قوی و ارزشمند بود. تجربه خوندن این رمان برای من بسیار لذتبخش بود. بعد از مدتها داستانی خوندم که منو به شگفتی واداشت! "ارباب تاریکی" عاری از نقص و ضعف نبود؛ نویسنده بیاشتباه ظاهر نشد و حتی میتونم بگم رمانش به ویرایش و بازنویسی جدی نیاز داره. ضعفهای این رمان هم بیشتر برمیگشت به کلیشههایی که اون دوره بین نویسندهها رایج بود. ولی ایده این داستان و شخصیت پردازیش خیلی خوبه و توجه به اینکه نگارشش به نزدیک ده سال قبل برمیگرده، ارزش کار نویسنده رو بالاتر میبره. خلاقیت نویسنده و سبک نوشتارش منو یکم یاد سیرا میندازه. حس مشابهی از کارهای این دو نفر گرفتم. یه تشکر از نویسنده بابت این کار جذاب، و یه تشکر هم از Hannah بابت معرفی این رمان.♥️ خوندن این رمان رو به چه کسانی پیشنهاد میکنم؟ علاقهمندان به رمانهای مافیایی، معمایی، هیجانی. امتیاز من به این رمان از ده : هشت. نظر شما در مورد "ارباب تاریکی" چیه؟ با لایک و کامنت بگید لطفا.♥️ #mahy @romaanbaaz
خلاصه : همه چیز از یه مهمانی تولد شروع شد. جایی که "بهزاد" به پیشنهاد دوستش رفت تا خستگیِ شیفتهای طاقت فرسا و جراحیهای طولانی رو از تن به در کنه. ولی به محض ورود به اون ویلای شوم فهمید که این یه مهمانیِ ساده تولد نیست! اوضاع وقتی به هم ریخت که مردی غضبناک بهزاد رو با "شاهین" نامی اشتباه گرفت و به شدت با اون درگیر شد! بهزاد با اومدن به این مهمونی اشتباه بزرگی مرتکب شده بود؛ اشتباهی که به فاصله چند ساعت زندگیش رو دگرگون کرد و بهزاد رو از یه جراح معمولی تبدیل کرد به ... .
نام رمان : #ارباب_تاریکی (جلد اول) نام نویسنده : #اطلس ژانر : #مافیایی #معمایی #عاشقانه زاویه دید : اول شخص / سوم شخص تعداد صفحه : ۳۵۵ سال انتشار : ۱۳۹۷
#پیلوت @romaanbaaz
تصمیمی اشتباه که هیجان کار رو پایین آورد. وقتی نویسنده یک شخصیت اصلی در داستان تعریف میکنه و یک شخصیت مقابل اون، هدف از این کار ایجاد تنش بین اینها با تضاد منافع و کشمکشهایی بینشون و پیشبرد داستان با نهایتِ تعلیق و هیجانه. حالا فارغ از اینکه آنتاگونیست تو جبهه شر هست یا خیر، یا اصلا شخصیت اصلی آدم بدهست یا خوبه، تقابل اینها در طول داستانه که خوندنش رو جذاب میکنه. اما ما اینجا کرکتر "تینو" رو داشتیم که از یه جا به بعد نقشش کمرنگ شد؛ صحنههایی که حضور داشت هم خیلی پر قدرت ظاهر نمیشد. حتی فرهاد هم از داستان حذف شد. داستان خوب یه ویلن قوی نیاز داره، نه شخصیت شرور منفعلی که هر از گاهی میاد و حضور میزنه و میره. تینو قدرت لازم رو داشت، ولی نویسنده اجازه نداد از این قدرت استفاده کنه. به نظرم این رمان حداقل باید یه کشته میداد. (پیام، آرام، هانیه یا فرزین) شخصیتها لحنهای متمایزی نداشتن. حتی از یه جایی به بعد نویسنده فراموش کرد که برای شخصیت خانم آغا لهجه تعریف کرده و دیالوگهاش رو ساده نوشت! اضافهگویی داشت. صحنههای تکراری داشت. لحظات خصوصی آتیه و یاشار که همیشه مشابه هم تعریف میشدن، بحثهای تموم نشدنی یاشار و پیام، عصبانیت و آزردگی پیام و جمله تکراری "سیگاری از جیب بیرون کشید و فندک کشید زیرش"...رفته رفته انقدر تکرار شدن که اهمیت و ارزش خودشونو از دست دادن. ریزه کاریهایی که نویسنده رعایت نکرده بود. نویسنده باید برای حرفها و ادعاهای خودش شاهد و مدرک بیاره. اینکه اون بخواد شخصیتی که تو فصلهای قبل از بازی خارج کرده رو برگردونه و بگه : "سورپرایز! خروجش صحنهسازی بوده." اشتباه نیست. ولی باید در پذیرفتن این قبیل اتفاقات به خواننده کمک کنه. مثلا تو صحنه مربوط به ظهور ناگهانی فرزین تو گلخونه، میشد با نشونههایی مثل خش خشی مشکوک، تغییراتی در فضای گلخونه، بوی عطری مردانه...مخاطب رو آماده پذیرش این اتفاقِ بعید کرد. از بچهدار شدن شخصیتها صرف نظر کنید! یه داستان نویس امروزی مجبور نیست مثل قصهگوهای قرنها پیش داستان رو از ابتدا تا انتهای زندگی شخصیتها تعریف کنه و در آخر رمانش رو با "...و آنها ازدواج کردند و بچهدار شدند و تا آخر عمر کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند" پایان بده! نمیگم پایان تلخ...نمیگم پایان باز، ولی نوشتن یه پایان متفاوت برای داستان انقدر سخته؟ حداقلش اینه که بعد از آرام گرفتن طوفان و به ثبات رسیدن زندگیِ شخصیتها، در اوج خوشی رمان رو پایان بدن و دیگه بچهدار شدنشون و آینده رو به تصورات ما بسپارن! صیغه! تو رمانها، این پدیده نه فقط کلاه شرعی، که حجابی برای پوشاندن ضعفهای داستانی هست که منطقش حتی با وجود اون هم بدجوری لنگ میزنه! از نظر من که پذیرفته نیست، نظر شما چیه؟ با خوندن "پیلوت" برداشت من از نویسندهاش این بود که نوشتن رو خیلی خوب بلده، ولی اگر میخواد نویسنده خوبی باشه به مطالعه بیشتر و جسارت بیشتری نیاز داره. بابت نوشتن این رمان جذاب و پرداختن به موضوع "اعتیاد" ازشون ممنونم. تجربه خوندن پیلوت برای من خیلی لذتبخش بود. خوندن این رمان رو به چه کسانی پیشنهاد میکنم؟ به دوستداران عاشقانههای خاص. فکر میکنم از خوندنش پشیمون نشین. امتیاز من به این رمان از ده : شش و نیم. نظر شما راجب "پیلوت" و قلم خانم محمدی چیه؟ کامنت کنین. چه رمان دیگهای از این نویسنده پیشنهاد میدین؟ و با ریاکشن بگین : با من موافقین؟ 👍🏻 مخالفین؟ 👎🏻 پیلوت رو دوست داشتین؟ ❤️ #mahy [ چنل نویسنده ] @romaanbaaz