قصه ای میان اجبار و عشق
Статистика✍🏻 نویسنده: آیسان صالحی ✨ داستان دختری که درد رو بلد بود، اما سکوت رو بیشتر... و روزی رسید که آسمونِ دلش، دیگه ابری نبود. ⚠️ انتشار، بازنشر یا کپی این اثر در هر پلتفرم بدون اجازه نویسنده ممنوع است و پیگرد قانونی دارد ادمین: @Yadrgg
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 77
- 1/48двое суток
- 88
- 1/72трое суток
- 95
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بهترین اشعار ؛ مولانا ، سعدی ، ابتهاج🌱 @ghazalkhaniiii @ghazalkhaniiii همراه با چالش شعرانه 🤍👆
без подписи
🎇تـا این چَنلا هسـت کـی درس میـخـونـه؟ یونیـکترین چنـلارو برات آوردم🥰 🪦🤩iRa 🤩 🪦 از شـاپهای مختـلف بگیـر👗🧴🤩 🤩 تـا فیلم،سریال اخبار انیمه ، کیدراما و ... حـتــی آموزش زبـان، روزمرگی و آهنگـ🎧 🤩The 🤩ost 🤩omplete 🤩older با ایـنا باقـی تـابستـون خـوش بگـذرون🌌 🎇 𝑻𝒂𝒑 𝑻𝒂𝒑 𝒕𝒉𝒆 𝑭𝒐𝒍𝒅𝒆𝒓 𝑻𝒂𝒑 𝑻𝒂𝒑 🎇𝑻𝒂𝒑 𝑻𝒂𝒑 𝒕𝒉𝒆 𝑭𝒐𝒍𝒅𝒆𝒓 𝑻𝒂𝒑 𝑻𝒂𝒑 شرکت در فولدر پرجذب🤍🤍
#پارت۱۱۰ #فصل۱ شاهین از درد ناله کرد. اما رادوین دستبردار نبود. یک ضربهی دیگر... و بعد یکی دیگر... آنقدر زد که صورت شاهین غرق خون شد. سامیار چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. نه جلو آمد... نه حتی سعی کرد جداشان کند. فقط با دست به سینه، بیصدا تماشایشان میکرد. در دلش اعتراف میکرد... این بار حق با رادوین بود. هرچه بود، نورا حالا همسر برادرش بود. و شاهین از حدش گذشته بود. رادوین نفسنفس میزد. آخرین ضربه را زد و بعد با خشونت شاهین را روی زمین پرت کرد. شاهین با ناله روی خاک افتاد. رادوین انگشت اشارهاش را مقابل صورت خونآلود او گرفت و با صدایی که از خشم میلرزید، گفت: ـ فقط... فقط یه بار دیگه ببینم اسمی از زنم بیاری... قسم میخورم خودم میفرستمت زیر خاک. این دفعه فقط زدمت... دفعهی بعد... جنازهت از اینجا بیرون میره. سکوت سنگینی حیاط را فرا گرفت. رادوین نگاهش را از شاهین گرفت و به سامیار دوخت. چشمهایش هنوز از خشم سرخ بود. ـ تو هم...گمشو داخل. قبل از اینکه قیافهی بیتفاوتت بیشتر از این اعصابم رو خرد کنه. سامیار فقط شانهای بالا انداخت. بدون اینکه جوابی بده، کنار شاهین زانو زد. بازویش را گرفت تا بلندش کند. شاهین با صورتی غرق خون و نفسهای بریده از روی زمین بلند شد. اما نگاهش... نگاهش پر از کینه بود. کینهای که خبر از آرام نشدن این ماجرا میداد...
گاهی فقط کافیه چند ساعت از این دنیا خارج شی 🌙 𓂃 کتاب، رمان، پادکست و آموزش برای یه سفر بیهزینه ⌕ Library🔸
🤨فــولــدری از خوبــای تـلـگــرام 🎁 رُمـانهای عاشقـانه، جنـایی و فـانتــزی😘 🎁 ولاگ و روزمـرگی، سابـلیمیـنـال🌟 🪷🪷I 🤩ovel -🤩ubliminal-🤩log 🪷🪷I🤩omance🪷🤩antasy ❤️ Join the Folder Join the Folder ❤️ Join the Folder Join the Folder
بیو انگلیسی برای تلگرامت🦋☁️ @chnl بیو و پروف تلگرامتو از اینجا بردار🌿🥺 @chnl هنوز بیوی خز میذاری ؟!!😐😐
. اگه حوصلهات سر رفته، بیا اینجا چندتا شعر قشنگ بخون ❤️🔥🌸 ↳ @Shaerane ↳ @Shaerane
❞ هاگوارتز توی ایران شعبه زده🔮 ❝ اینجا میتونی هرکسی که میخوای باشی، پس سوار قطار شو و به کالج جادوگری آلفیا بیا🎁❤️ ‹Ⓐ›𝐀𝗹𝗳𝕖𝕒 𝐒𝗰𝗵𝕠𝕠𝗹 ‹Ⓐ›𝐀𝗹𝗳𝕖𝕒 𝐒𝗰𝗵𝕠𝕠𝗹 ──── 𐙚 ₊˚⊹♡ ──── ⋆𐙚₊˚⊹ 𝒞𝒾𝓃𝑒𝓂𝒶 & 𝒮𝓉𝒶𝓇𝓈 ₊˚⊹♡ ◌✨ سریال کارداشیان ها ◌🌺 بی ال شرقی بدون سانسور ◌✨ فندوم دنیای نغمه ◌🌺رازهای نهفته هاگوارتز ◌✨ سریال چوکور(گودال) ◌🌺 دیسی و مارول ◌✨ ادیت فیلم سریال ◌🌺 فیلم و سریال رایگان ◌✨ اخبار سینما فیلم/سریال ◌🌺 معرفی فیلم و سریال ◌✨ نزدیکی با هالیوود ◌🌺 عاشقان اسپایدرمن ◌✨ بیل اسکارزگارد ⋆𐙚₊˚⊹ ℳ𝓊𝓈𝒾𝒸 & 𝒱𝒾𝒷𝑒𝓈 ₊˚⊹♡ ◌🌸 فنبیس فارسی ادلا ◌✨ سابرینا کارپنتر ◌🌸 هالزی ◌✨ اخبار بیلی آیلیش ◌🌸 داو کمرن ◌✨ بدبانی ◌🌸 زین مالیک ◌✨ شان مندز ◌🌸 میشا کستیل کالینز ◌✨ ریکی مارتین ◌🌸 رئو الهاندرو ◌✨ لانا دل ری ◌🌸 ادیت لانا دل ری ◌✨ آپدیت بیلی ایلیش ◌🌸 موزیک ترند خارجی ⋆𐙚₊˚⊹ ℬ𝑜𝑜𝓀𝓈 & ℳ𝑜𝑜𝒹𝓈 ₊˚⊹♡ ◌🍓 دنیای کوچیک من ◌🦋 روانشناس روانی ◌🍓 عاشقان گوتیک و ترس ◌🦋 آموزش طراحی لباس ◌🍓 بانک رمان ◌🦋 دخترآی کتاب خون ◌🍓 ولاگ و روتین ترند ◌🦋 دنیای آرامش ◌🍓 تسکین قلبت ◌🦋 متن عاشقانه ◌🍓 رمان عاشقانه اربابی ◌🦋 تکههای زندگی ◌🍓 حرفای دلت ◌🦋 خانمای مستقل ◌🍓 کلیپاش قفلیهه ◌🦋 یه کافه چی ◌🍓 فن فیک دراماینی ◌🦋 صفر تا صد گرامر ◌🍓 کتاب انگلیسی | جنایی ◌🦋 انگلیسی خودخوان ◌🍓 رفیق انگلیسی تو ⋆𐙚₊˚⊹ 𝒦-𝒫𝑜𝓅 & 𝒟𝓇𝒶𝓂𝒶 ₊˚⊹♡ ◌💕 بلک پینک ◌💕 دیلی لیسا ◌💕 اپدیت از لیسا ◌💕 گالری بلک پینک ◌💕 لی سونگی ◌💕 لی مینهو ◌💕 کتابِ سرگذشت بی تی اس ◌💕 تراپی با کیدراما ◌💕 فیکشن اسمات تهکوک ◌💕 کره ای یادبگیر ◌💕 آموزش زبان کره ای ◌💕 هانگول تا مکالمه ⋆𐙚₊˚⊹ 𝒮𝒽𝑜𝓅𝓅𝒾𝓃𝑔 & 𝒮𝓉𝓎𝓁𝑒 ₊˚⊹♡ ◌💕 بافتنی میوشاپ ◌✨ آرایشی مِلووی شاپ ◌💕 اکسسوری نلا ◌✨ جادو در جزئیات ◌💕 گنجینه قالب سیلیکونی ◌✨ خوراکی خارجی و آسیایی ◌💕 اکسسوری یوکی اسپیس ◌✨ اقیانوس خدمات مجازی ◌💕 شاپ وارداتی استایل ◌✨ کتاب دستهدوم ◌💕 دنیای اکسسوری ترند ◌✨ هدیه دستبافت ◌💕 شاپ آرایشی،بهداشتی ◌✨ اکسسوری ناز یونیک ──── ✦ 𝐄𝐍𝐃 ✦ ──── 🌙 دنیای دوستداشتنیِ خودت رو اینجا پیدا کن ⋆˚ 𝜗𝜚˚⋆ 🤍 𝐂𝐮𝐫𝐚𝐭𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐌𝐢𝐫𝐚
درد زیباست… وقتی قشنگ نوشته بشه اینجا همونجاست!🩶📎 ⇉ @TextMood ⇉ @TextMood ╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼ 🍃ꪆمعاشرت با بزرگان @Audio_Books_24 🍒ꪆدرخواستی کتاب PDF @darkhaste_ketab ☁️دست نوشتههای من ؛@fall_and_pray 🌱رازهای پول سازی ؛@maya_mind ☁️انگیزشی قانون جذب ؛@fullandrewP4K 🍒ꪆ پروفایل رنگارنگ دخترونه @profayl_hese_royaie 🍃ꪆ رمان عاشقانه اربابی @roman_aisan 🍒ꪆحرفای دلمونو میزنه @TextM0od ☁️دخترک آبــیِ نویس ؛@Marii_1l 🌱کتاب صوتی و پی دی اف ؛@Ketabkhooneydenj ☁️زیباترین اشعار شاعران ؛@Mahfelshaeraneh 🍒ꪆ قـلـبـم بـرای تـو @mahortarane 🍃ꪆ حوالی چشمانِ تو @Chavk_aM 🍒ꪆبرسد بدست دلبر @paieznsher ☁️ژست عکاسی دخترونه ؛@photograaphy_time 🌱شعر و مشاعره طلایی ؛@dobetitala ☁️فن بیان و مهارتهای ارتباطی ؛@FaneBayan_Mitra 🍒ꪆ کَمیِ غَزَل لُطفآ @Eshghghazall 🍃ꪆ یک شاعر جوان @isiamakeshghali 🍒ꪆرُمان سال سکوت @shaadizendgi ☁️روانشناسی قانون جذب ؛@OntheWaveofHope 🌱شعر ؛@Zibatarin_beyt ☁️من بعد از تو ؛@maneebadaztoo 🍃ꪆ عاشقانه تکست دلنوشته @ysffkkpo 🍒ꪆ عطر خوش زندگی @Roozhayezendegi2026 🍃ꪆنوشته های او... @hrfhay_ngfte 🍒ꪆدانلود فیلم+سریال @SIBOHAVVA ☁️گروه خانه هنرمندان ؛@khaneye_honarmandan 🌱دل های عاشقان ؛@dalhai ☁️زن ' زندگی ' زیبایی ؛@shakhbeyt 🍒ꪆ چسب ویتامین استانبولی @VitaminTherapyOnemore 🍃ꪆ فیلم سینمایی ایرانی @Irmoviehub 🍒ꪆ فیلم و سریال خارجی @Cinovamedia ☁️آموزش کیف فانتزی ؛@kif_fantezy 🌱موسسه زبان نوین ؛@novintalkacademy ☁️دانلود سریال ایرانی ؛@Serialbin_ir 🍒ꪆ حسین جانم سلام @majnoonalii110 🍃ꪆ شروع دوره مراقبه @KolbeyeNoorAa 🍒ꪆ واژههای آسمان امیری @ASMAN_RAMESHA_AMIEI ☁️رمان جنجالی وارش ؛@novel_varesh7 🌱رسم تلخ روزگار ؛@rasmesh_nabood ☁️تابش نور خورشید ؛@gizing_20 🍒ꪆ بزرگترین کتابخانه تلگرام @ketab_pdfs 🍃ꪆ تکست غمگین مود @TextM0od 🍒ꪆ هنر آشپزی خوشمزه @Foodbankn ☁️شعرو سخن هستی ؛@Shar_O_Sokhan 🌱فریم خالی عکس ؛@zibapureframes ☁️کتاب فروشی آنلاین ؛@shahrre_ketab 🍒ꪆ گلبرگ عاشقی @manocheshmanat 🍃ꪆ بی خیال عالم @be_khial_alam 🍒ꪆ نبض زندگی سالم @Drsalam2025 ☁️در آغوش یارم ؛@Love_eshqh 🌱کتابخــانـه نیمـه شب ؛@book_study121 ☁️دوریت مرا شکست ؛@eshgh_talkhh0 🍒ꪆ استیکر سرای یاس @esstrkersara 🍃ꪆ آوای ققنوس @avayQoqnus 🍒ꪆ موج آرامش در بحران @LifeManage ☁️کتابخونه صوتی من ؛@ketabkhonesotiman 🌱قهقهه، شادی، سرگرمی ؛@dafashakhaa ☁️بویِ خوشِ زندگی ؛@boi_e_khosh_e_zendagi 🍒ꪆ بیداری روحی معنوی @nosehalo666 🍃ꪆ پدر مادر عزیزم @darsoog_m_f 🍒ꪆ موزیکهای سبک جدید @i52hrzi ╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼╼ برای شرکتدرلیستکلیککنید✅
#پارت۱۰۹ #فصل۱ برگشت. سامیار و شاهین، شانهبهشانه، وارد حیاط عمارت میشدند. همین که نگاه رادوین به شاهین افتاد، اخمهایش در هم رفت. از همان روز اول از شاهین دل خوشی نداشت؛ اما چیزی که بیشتر از هر چیز آزارش میداد، رفاقت بیش از حد سامیار با او بود. بارها گفته بود: «از این آدم فاصله بگیر.» اما سامیار انگار لجبازی را از بر بود. هرچه رادوین بیشتر مخالفت میکرد، او بیشتر به شاهین نزدیک میشد. شاهین با همان لبخند چندشآورش جلو آمد و کنار ماشین ایستاد. ـ بهبه... اربابزاده! فکر نمیکردم امشب بیرون از اتاق خوابت ببینمت. مگه نباید کنار عروست باشی؟ پس این چمدون واسه چیه؟ داری فرار میکنی؟ رادوین نگاه سردی به او انداخت. ـ خفه شو... به چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن. بعد با لحنی خشن ادامه داد: ـ برو کنار... میخوام سوار ماشین بشم. لبخند شاهین کمکم رنگ باخت. نگاهش پر از نفرت شد. چند قدم جلوتر آمد و با صدایی که زهر از آن میبارید، گفت: ـ حالا که خودت کارت رو باهاش کردی... حداقل میذاشتی ما هم یه شب ازش لذت ببریم... جمله هنوز کامل نشده بود... که مشت سنگین رادوین با تمام قدرت روی صورتش فرود آمد. صدای برخورد استخوان و فریاد شاهین همزمان در حیاط پیچید. شاهین تلوتلو خورد و روی زمین افتاد. خون از گوشهی لب پارهشدهاش جاری شد. رادوین اما انگار تازه اول خشمش بود. یقهی شاهین را گرفت، او را از روی زمین بلند کرد و با غرش گفت: ـ حرومزاده... چه گوهی خوردی؟! جرئت میکنی دوباره اسم زن منو بیاری؟ مشت دوم... محکمتر از اولی... مستقیم روی بینی شاهین نشست.
#پارت۱۰۸ #فصل۱ رادوین چمدانش را برداشت و از درِ اصلی عمارت بیرون زد. هوای خنک شب به صورتش خورد، اما نتوانست آتشی را که از صبح در وجودش شعله میکشید خاموش کند. فقط یک هدف داشت... هرچه زودتر از این عمارت، از این روستا و از تمام اتفاقات چند روز گذشته فاصله بگیرد. همین که چند قدم جلو رفت، ناخودآگاه سرش را بالا آورد. خان و خانوم بزرگ روی تراس ایستاده بودند. هر دو با اخمی سنگین رفتنش را تماشا میکردند؛ انگار منتظر بودند لحظهی آخر منصرف شود. رادوین پوزخند کمرنگی زد. دستش را بالا آورد و با لحنی کنایهآمیز گفت: ـ فعلاً... بعد بیتفاوت راهش را به سمت ماشین مشکیرنگش ادامه داد. هنوز دستش به دستگیرهی ماشین نرسیده بود که صدای خندهای از پشت سرش بلند شد.
#پارت۱۰۷ #فصل۱ روز، سریعتر از آنچه فکر میکرد گذشت. ساعت از یازده شب گذشته بود. چمدان نیمهباز کنار تخت افتاده بود و رادوین آخرین وسایلش را داخل آن میگذاشت. صدای بسته شدن زیپ چمدان، سکوت اتاق را شکست. نورا از گوشهی اتاق، بیصدا نگاهش میکرد. با اینکه از رادوین متنفر بود... با اینکه هر بار نگاهش میکرد، خاطرهی تلخ آن شب جلوی چشمش جان میگرفت... اما ته دلش، ترسی عجیب ریشه دوانده بود. ترس از اینکه بعد از رفتن او... بین خانوم بزرگ و سامیار تنها بماند. رادوین بیآنکه سرش را بلند کند، متوجه نگاه سنگین نورا شد. لباسش را داخل چمدان گذاشت و آرام گفت: ـ نترس... بعد از اینکه رفتم، کسی باهات کاری نداره. تو همین اتاق میمونی. فقط... از خانوم بزرگ و سامیار تا جایی که میتونی فاصله بگیر. نورا چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آنقدر آرام که انگار از پرسیدنش هم خجالت میکشید، گفت: ـ یعنی... الان که میری... دیگه برنمیگردی؟ رادوین دست از جمع کردن وسایلش کشید. برای اولین بار... جوابی نداشت. اگر همهچیز دست خودش بود، آنقدر دور میرفت که حتی اسم این روستا را هم دیگر نشنود. اما خوب میدانست خان و خانوم بزرگ به این راحتی دست از سرش برنمیدارند. آهی کشید. نگاهش را از پنجره گرفت و روی صورت رنگپریدهی نورا نشاند. ـ نمیدونم... واقعاً نمیدونم، نورا... باید ببینم قسمت چی میخواد. سکوت دوباره بینشان نشست. رادوین چمدان را بست و کنار در گذاشت. نگاهش برای لحظهای روی نورا ماند. حسی گنگ در دلش پیچید... حسی شبیه عذاب وجدان. اما هنوز نه خودش میتوانست اسمش را بگذارد... نه جرئت داشت بیشتر به آن فکر کند.
#پارت۱۰۶ #فصل۱ ـ من فردا برمیگردم تهران. و تا وقتی نیستم، نورا تو اتاق من میمونه. اگه بفهمم کسی... فقط یکی... باهاش بدرفتاری کرده... این بار دیگه سکوت نمیکنم. با شنیدن اسم «تهران»، رنگ از صورت خانوم بزرگ پرید. سریع از جا بلند شد. ـ رادوین! مگه قرار نبود چند روز دیگه بمونی؟ الان چرا دوباره حرف رفتن میزنی؟ رادوین نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ شرکت به هم ریخته. باید برگردم. بعد پوزخند تلخی زد و گفت: ـ نگران نباشید... فرار نمیکنم. اما اینجا هم نمیمونم که هر روز یکی بخواد برای زندگیم تصمیم بگیره. دیگر منتظر جواب نماند. در اتاق را باز کرد و بیرون رفت. تمام مسیر تا اتاقش، ذهنش درگیر بود. احساس میکرد دیوارهای عمارت هر لحظه به او نزدیکتر میشوند. انگار این خانه، با تمام ابهتش، برایش تبدیل به قفسی شده بود که نفس کشیدن را سخت میکرد. فقط یک فکر توی سرش میچرخید... «کاش همین امشب میتوانستم برگردم تهران...»
#پارت۱۰۵ #فصل۱ رادوین از شدت عصبانیت پلکهایش را برای چند ثانیه روی هم فشرد . نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند، اما وقتی دوباره چشم باز کرد، هنوز خشم در نگاهش موج میزد. با صدایی که نسبت به قبل تندتر شده بود، گفت: ـ اون «رعیت»ی که هی به زبون میارید... الان زن منه. کلماتش را شمرده ادا کرد. ـ از این لحظه به بعد، هیچکس... تأکید میکنم، هیچکس حق نداره بهش دستور بده یا تحقیرش کنه. نگاهش را مستقیم در چشمهای خانوم بزرگ دوخت و ادامه داد: ـ این یه سال، قراره با آرامش زندگی کنه. بعد از اون، خودم برای زندگیش تصمیم میگیرم. خانوم بزرگ با تمسخر خندید. ـ یعنی توقع داری من یه سال اون دختر رعیت رو تو این عمارت تحمل کنم؟ رادوین بیدرنگ جواب داد: ـ مجبوری تحملش کنی. لحنش آنقدر قاطع بود که حتی خانوم بزرگ هم برای لحظهای سکوت کرد. ـ وقتی خودتون خبرش رو تو کل روستا پیچوندید و منو تو عمل انجامشده گذاشتید، باید به فکر امروز هم میبودید. بعد بدون اینکه فرصت حرف زدن به او بدهد، ادامه داد:
#پارت۱۰۴ #فصل۱ در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. قدمهایش مستقیم به سمت اتاق خانوم بزرگ کشیده شد. این بار دیگر قصد کوتاه آمدن نداشت. چند ضربهی محکم به در زد. از پشت در، صدای پرابهت خانوم بزرگ بلند شد. ـ بیا تو. رادوین وارد اتاق شد. خانوم بزرگ روی مبل همیشگیاش نشسته بود و فنجان چای را با آرامش در دست گرفته بود؛ انگار نه انگار چند دقیقه قبل دختری را وسط عمارت تحقیر کرده است. با دیدن رادوین لبخند کمرنگی زد. ـ چیزی شده، پسرم؟ رادوین پوزخند تلخی زد. ـ چیزی نشده؟ واقعاً فکر میکنید تو این عمارت اتفاقی میافته و من نمیفهمم؟ خانوم بزرگ ابرویی بالا انداخت. ـ از وقتی رفتی تهران، خیلی زبوندراز شدی... احترام بزرگترت یادت رفته؟ رادوین یک قدم جلوتر رفت. ـ نه... احترام یادم نرفته. فقط یاد گرفتم نذارم کسی به جای من برای زندگیم تصمیم بگیره. دیگه هم قرار نیست هر چیزی که شما گفتید، بدون چونوچرا انجام بدم. نگاهش تیزتر شد. ـ عصبانیتتون از من رو چرا سر نورا خالی میکنید؟ اون چه گناهی کرده؟ خانوم بزرگ فنجان چای را روی میز گذاشت. لبخندش محو شد. ـ پسرم... من نمیخوام برای زندگیت تصمیم بگیرم. اما یه حقیقت رو باید قبول کنی. نورا یه رعیتزادهست. هر چقدر هم اسمش توی شناسنامهی تو باشه... جاش توی اتاق اربابزاده نیست. جای اون همون اتاق خدمتکارهاست. امیدوارم این تفاوت رو هیچوقت فراموش نکنی. رادوین نگاهش را از صورت خانوم بزرگ برنداشت. رگ گردنش از شدت خشم بیرون زده بود. اما این بار... برخلاف همیشه، قصد عقبنشینی نداشت
#پارت۱۰۳ #فصل۱ بعد با صدایی آرامتر، اما قاطع گفت: ـ نورا... نگاهش را به چشمهای اشکی دختر دوخت. ـ تو الان زن منی. اسم تو توی شناسنامهی منه. تا وقتی هم که زن منی، هیچکس حق نداره باهات مثل یه کلفت رفتار کنه. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: ـ از این به بعد فقط حرف من برات مهمه. نه خانوم بزرگ... نه هیچکس دیگه. اگه یه بار دیگه ببینم داری سالن تمیز میکنی یا یکی مجبورِت کرده کاری بکنی که دوست نداری... اون وقت حسابم با خودشونه. نورا چیزی نگفت. فقط آرام سرش را پایین انداخت. اشکهایش بیصدا روی گونههایش میلغزید. دلش میخواست حرف بزند... بگوید اگر از دستور خانوم بزرگ سرپیچی کند، زندگیاش از این هم تلختر میشود. اما جرئت نداشت. فقط تصویر نگاه سرد و بیرحم خانوم بزرگ از جلوی چشمش رد شد و لرزی روی تنش انداخت. رادوین با دیدن سکوتش آهی کشید. دیگر چیزی نگفت. .
#پارت۱۰۲ #فصل۱ رادوین بیآنکه به اعتراضهای نورا توجهی کند، در اتاق را باز کرد و او را آرام اما محکم به داخل هدایت کرد. در را پشت سرش بست و رو به نورا ایستاد. انگشت اشارهاش را به سمت او گرفت و با لحنی جدی گفت: ـ تا شب از این اتاق بیرون نمیای... حق نداری حتی یه قدم از اینجا خارج بشی. فهمیدی؟ نورا از لحن محکم او شانههایش جمع شد. با بغضی که راه نفسش را بسته بود، آرام گفت: ـ من میمونم... ولی اگه خانوم بزرگ بفهمن دوباره اینجام... خیلی عصبانی میشن... همین یک جمله کافی بود. رادوین همهچیز را فهمید. فکش از خشم روی هم قفل شد. پس این کار، کار خانوم بزرگ بود... او نورا را مجبور کرده بود دوباره مثل یک خدمتکار وسط سالن زانو بزند و زمین بسابد. چند لحظه سکوت کرد تا خشمش را کنترل کند.
اگه ریکشن ها رو به ۴۰ برسونید ۲ پارت دیگه هم میزارم
#پارت۱۰۱ #فصل۱ کارم هم همینه... خدمت کردن. بعد نگاهش را بالا آورد. نگاهی که پر از درد بود. ـ شما هم فقط برای حفظ آبروتون منو عقد کردید... اما آبرویی که از من گرفتید... با هیچ عقدی... با هیچ اسم و رسمی... برنمیگرده. چند لحظه سکوت بینشان نشست. رادوین از لحن نورا جا خورده بود. انتظار داشت مثل همیشه سکوت کند، نه اینکه زخم دلش را اینطور جلوی چشمش باز کند. فکش را روی هم فشار داد. ـ نورا... دیگه برای امروز حوصلهی بحث ندارم. گمشو برو اتاقت... قبل از اینکه واقعاً از کوره در برم. لبخند تلخی روی لبهای نورا نشست. لبخندی که بیشتر شبیه گریه بود. ـ عیبی نداره، ارباب... همه تا حالا عصبانیتشون رو سر من خالی کردن... شما هم روش. در هر صورت من یه رعیت بیشتر نیستم... کارم اینه که دستور بگیرم. همین. رادوین دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با صدایی که در تمام سالن پیچید، فریاد زد: ـ گفتم برو اتاقت، نورا! شانههای نورا از ترس بالا پرید. چشمهایش گرد شد. برای چند لحظه فقط به رادوین خیره ماند. بعد بیآنکه چیزی بگوید، با قدمهایی تند از کنارش رد شد. اما... به جای اینکه به سمت اتاق رادوین برود، مسیر اتاق خدمتکارها را پیش گرفت. رادوین با دیدن مسیرش، زیر لب ناسزایی گفت و با چند قدم بلند خودش را به او رساند. بازویش را محکم گرفت و وادارش کرد بایستد. ـ انگار حرف آدمیزاد حالیت نیست. گفتم برو اتاقت... نه اتاق خدمتکارها. نورا از درد، صورتش را جمع کرد. جرئت نداشت دوباره بازویش را پس بکشد. ترس تمام وجودش را گرفته بود. اما پشت همان سکوت... هزار حرف ناگفته دفن شده بود؛ حرفهایی که اگر جرئت گفتنشان را داشت، شاید تمام این عمارت را به آتش میکشید.