رمان
Статистикаهمه رمانا مثبت هجده سال هست 🔞 نویسنده : #سوگند_احمدی 💎 ما یه خانواده ایم 🤟🏻 جمعه ها پارت نداریم ایدی خوده نویسنده😇 @s1w_o Gp : https://t.me/n_thnmk
- Последний пост
- 11 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 46
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
سلام سلام
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 79 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 وارد خونه شدم همه محافظا سرشونو بردن پایین اینا مثل س*گ از من میترسن چطوری ممکنه رفتم تو اتاق دوربینا جاوید اومد سمتم جاوید : قربان _بله جاوید : تامی خوبه _ نه بهوش نیومده جاوید : حالا چیکار میکنیم _همه سر جاهاشون بمونن کارشونو کنن تو کارای منم دخالت نکنن جاوید : چشم بعد گفتن این حرف رفت دوربینارو چک کردم تامی سالم بود از یه جا به بعد افتاده بود رو زمین انگار دوربینارو از برق کشیده بودن این وسطو ظبط نکرده بود از زبان هستی 🐇 سارا : هستی _ جان سارا : خوابیدی _ نه سارا : پاشو برات غذا درست کردم _ ببخشید تورم به زحمت انداختم زد به بازوم سارا : گم* شو احم*ق _ نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم سارا : تشکر لازم نیست تعریف کن کنجکاوی کشتم دختر _ والا اومدم بگم ولی نه رازشو باید نگه دارم اگه نگه ندارم منو میکشه با شناختی که ازش دارم ممکن نیست جایی برم که اون نتونه پیدام کنه _ آرش خیلی اذیتم کرد سارا : چی از زبان رادمان 🐺🐺 خب وقتش بود اون دختره پنی تو خونه بود و نزدیک به صد نفر محافظ به من چه خیانت کردن بهم رفتم سمت گاوصندوق همه چیو برداشتم و از داخل آشپزخونه گازی که دو ماه برنامه ربخته بودم روش باز کردم بی سرو صدا از خونه زدم بیرون نشستم تو ماشینم جلوی در خونه که رسیدم یکم فاصله گرفتم و منتظر موندم بعد از چند دقیقه چنان صدای انفجاری اومد که شیشه تمام خونه های اطراف ریخت تو یه چشم بهم زدن کل خونه پودر شد فک نکنم کسی از اینجا زنده دراد با خیال راحت رفتم سمت خونه باغ حتی نمیخواستم بدونم چرا خیانت کردن برام مهم نبود کسی که خیانت کنه میمیره حالا به هر دلیلی وارد خونه شدم کاوه هنو نرسیده بود 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 79 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 کاش واسه یه بارم که شده راست بگه کاش واقا کنو بکشه زندگی نکبت بار منو تموم کنه نمیدونم چرا ولی خیتم از این دست و پا زدنه آسون نیست برام اینکه مردنمم دست خودم نیست کاوه : رادمان _ هوم کاوه: خوبی _اره کاوه : کی بود _بسه کاوه : رادمان ببین با اومدم دکتر ساکت شد دکتر : جناب با کاوه بود کاوه : چیشده دکتر : برین مریضتونو ببینین بهوش اومده ولی به روش نیارین تا ما با یه روان پزشک تماس بگیریم بیان پیشش اماشماهم مراعات حالشو کنین ناراحتش نکنین دیگه نموندم که ببینم چی داره میگه رفتم سمت اتاق تامی درو باز کردم زل زد بهم نشستم کنار تختش _ واسه یه پلیس بودن داشتی غزل خدافظی میگفتی یا برا یه ج* نده تامی : رادمان _ رادمان مرد همون موقع که داشتی سعی میکردی خودتو بکشی منم مردم دیگه رادمانی وجود نداره تو بمون و دنیای بدون رادمان پاشدم که از اتاق بیام بیرون ولی با حرفی که زد سر جام خشک شدم تامی : من خودکشی نکردم برگشتم سمتش _منظورت چیه تامی : به زور به خوردم دادن _ چی داری میگی تامی تامی : دارم میگم اون آشغ*الای تو خونت منو مجبورم کردن _ محافظام تامی : اره _ کدومشون تامی: یه اکیپ بودن ولی فک نمیکنم از بقیه محافظات جدا بوده باشن _ من حلش میکنم بعد گفتن این حرف از اتاق زدم بیرون کاوه: چیشد _ برو پیشش کاراشو اوکی کن بعدش برو خونه باغ نرو خونه کاوه: چرا _ فقط برو اونجا کاوه: هستی چی _دیگه اونجا نیست نموندم حرفاشو بشنوم رفتم سوار ماشین شدم و با اخرین سرعت رفتم سمت خونه 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
پارت میزارم اینجوری میشه
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 78 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 اعصابم به اندازه کافی خورد بود هستیم شده بود یه بار اضافی روی اعصاب من کاوه : رادمان _ جانم کاوه : الان من چیکار کنم اگه تامی یه چیزیش بشه چی _هیس چیزیش نمیشه نگران نباش کاوه : اون مثل تو نیست رادمان اون کم میاره ضعیفه _بهم اعتماد کن دکترش نگف چجوری خودکشی کرده ؟ کاوه : گفت قرص خورده از زبان هستی🐇🐇 وارد خونه سارا شدم سارا : تعریف نمیکنی _سارا میشه اول یه لیوان آب بهم بدی سارا : بشین نشستم روی مبل رفتو با یه لیوان آب اومد سارا : بیا گرفتم و خوردم سارا : خب میشنوم چی تعریف میکردم اتفاقایی که برای من افتاده بود تو فیلمام قفل بود چجور ممکنه اخه چی باید بگم ، بگم با یه قاتل معامله کردم دور سرمو با دستام گرفتم سارا : خوبی _نه سارا : میخوای یکم استراحت کنی بعد تعریف کنی _اره سارا : باشه بزار یه چی درست کنم بخوری _ممنونم ازت لبخند زد و از پیشم رفت انگار تازه از خواب پاشده بودم اینا چی بود من دیدم با چشمام کش*تن بچه کوچیک قا*تل وای خدا بهش فکر میکردم نفسم میبرید تازه داشتم درک میکردم چیا به سرم اومده از زبان رادمان🐺🐺 کاوه : اومد زل زدم به دکتر کاوه : دکتر چیشد دکتر: معدشو شست شو دادیم چیزیش نمیشه یکم دیگه بهوش میاد نگران نباشین کاوه : میتونیم ببینیمش دکتر : منتظر بمونین بهوش بیاد بعدش ببینین کاوه : ممنونم گوشیم زنگ خورد _بله آروم آروم از کاوه فاصله گرفتم •••••:چطوری _ایموگی؟ ایموگی ؛ خیلی خوب میشناسیم همیشه _چی میخوای ایموگی : دنبال چیزیم که ازم دزدیدی _چی خندید _ چی ازت دزدیدم ؟ ایموگی: یادت نره من کیم من کسیم که کل خاندان تورو تیکه تیکه کرد تیکه تیکه کردن تو برام کاری نداره چیزی که دزدیدی بزار سر جاش _من چی دزدیدم ایموگی؟ تهدید نکن الکی عمل کن ایموگی : منتظرم باش قطع کرد چی داشت میگفت 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
بزاریم یا چی ؟
سلام
سلام
#برده_شدم 🌈🌈 فصل دوم ✍✍ به قلم سوگند احمدی ☺️ هر گونه کپی برداری از این رمان پیگرد قانونی دارد ❌ مناسب افراد زیر ۱۶ سال نیست🔞 فقط این دو چنلو دارم پارت 166 @roman_donii @roman_bad2 اومدم بیرون بلایی سرش میاوردم که یادش بره هر*ز پریدن یعنی چی زنگ زدم…
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 77 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 اصلا واسم مهم نبود فقط میدویدم رسیدم به یه تاکسی سریع سوار شدم ادرس دوستم سارارو دادم بهش _ اقا راننده: بله _ من شارژ موبایلم تموم شده امکان داره با گوشیتون یه زنگ بزنم راننده: بله بفرمایین _ ممنون گرفتم و رنگ زدم به سارا تنها کس من اینجا مسافرت بود اون موقعه که رادمان منو دزدید الان احتمالا اومده سارا: بفرمایین _ سارا منم سارا: هستی تویی دختره گور به گور شده هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی تو _ تعریف میکنم پول داری سارا: اره _ تا چند دقیقه دیگه بیا پایین پول تاکسی بده سارا : باشه قطع کردم خدایا شکرت من از دست اون دیو دو سر نجات پیدا کردم نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم و سرمو چسبوندم به صندلی از زبان رادمان🐺🐺 تو راه بیمارستان بودم که خلیل زنگ زد گذاشته بودمش یواشکی مراقب هستی باشه _بله خلیل:رادمان داره فرار میکنه _بزار فرار کنه خلیل: بعدش چی _دنبالش برو ببین کجا و باکی میره خبر بده خلیل :باشع بعد گفتن این حرف قطع کردم و رفتم سمت بیمارستان 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 77 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 پوریا : بیمارستان **** کاوه دوید و رفت _ چیشده پوریا: رادمان تامی خود*کشی کرده _ چی کاوه: رگشو زده _ پس شما اینجا چه گ*هی دارین میخورین بعد از گفتن این حرف دویدم سمت در از زبان هستی 🐇🐇 الان دو ساعته دارم با این در بی صاحاب ور میرم چرا باز نمیشه خسته شدم رفتم سمت پنجره اینا حفاظ داشت بدشم بخوام بپرم میمیرم البته اینجا زیاد بالا نبود هم سطح حیاط بود رفتم تو آشپزخونه اونجام پنجره داشت درش قفل بود باید شیشو میشکستم ولی با چی یکم اطرافو نگاه کردم قابلمه بهترین گزینس قابلمرو پرتاب کردم شیشه پنجره با صدای بدی شکست ولی حفاظ داشت با ملاحظه تمام رفتم سمتش اقا رادمان یه چیزیو فراموش کردی من کوچولوعم و از لای این پنجره رد میشم رد شدم و دویدم از حیاط زدم بیرون 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سلام
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 76 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 _کاوه داشت بی توجه به من میرفت _ هوی بعد از گفتن این حرف گرفتمش _ چته کاوه : میشه فقط باهام بیای بیچاره شدم بعد گفتن این حرف رفت سمت ماشین منم باهاش رفتم فقط گاز میداد ترجیح دادم حالشو خراب تر از اینی که هست نکنم چیزی نگفتم از زبان هستی🐇🐇 اعصابم خورد شده بود اخه من یه دکترم چرا باید صبح تا شب اینجا زندانی باشم این حق من نبو. که اینجوری بشه من میتونستم تو هر ثانیه کلی ادم نجات بدم ولی الان چی الان بدون اینکه کاری کنم صبح تا شب نشستم تو این خونه اینجوری نمیشد من باید حتما یه فکری به حال این داستان میکردم از زبان رادمان 🐺 رسیدیم خونه دوید تو منم رفتم تو کاوه : پوریااا وایسادم یه گوشه چون واقعا نمیدونستم چی شده پوریا با ترس بدو بدو اومد کاوه : کجاست پوریا: کاوه ما کاوه: کجااااااست پوریا : بردیمش بیمارستان کاوه: کدوم بیمارستان 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 75 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 کاوه: پاشو بریم _ کاوه کاوه: ها _ هیچ حسی بهش ندارم کاوه : باورت نمیکنم _ بخاطر دردی که داشتم اینجوری شده بود کاوه: پاشو _ باشه اومدم برم که هستی اومد هستی : رادمان زل زدم بهش هستی : برات سوپ درست کردم کجا نباید به خودت فشار بیاری _ نیازی بهش ندارم نه به سوپت نه به خودت بعد از گفتن این حرف زدم بیرون کاوه : باید پیداش کنیم _ کیو کاوه: همون که این بلارو سرت اورد _ خودم درستش میکنم کاوه : نمیشه _ چرا کاوه : یه گروهن یه نفر نبست خندیدم _ فکر میکنی از پسش بر نمیام؟ کاوه : بس کن بزار درستش کنیم _ من با زنگ خوردن گوشیش سکوت کردم کاوه: الو ..... کاوه:چییی .... کاوه: مگه میشه ... کاوه: پس شما اونجا چه گهی دارین میخورین بدرد نخورا ... کاوه: خفه شو خودمو میرسونم بعد از گفتن این حرف قطع کرد 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید🐺🐇
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 74 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 رادمان: نمیخوام _ من دکترتم بخور ببینم گذاشتمش روی لباش و خورد زل زده بود بهم نگاهش یه مدلی بود منم زل زدم بهش _ دوس داری ؟ رادمان : چیو _ چیزی که تا الان تجربه نکردیو تجربه کنی رادمان : چیو تجربه نکردم چسبیدم بهش _ یه دخترو انگار سستش کرده بودم چون چیزی نگفت و زل زد به لبام گنگ بود رادمان: تو _ هیس بهش نزدیک تر شدم زل زدم به لباش و رفتم جلو کاوه: رادمان بهوش اومدی ازش فاصله گرفتم میخواستم واقعا بزنم تو دهنش اون اگه منو ببوسه اون حسی که از دخترا میترسه از دلش میوفته میفهمه یه سری نیازم داره که خودش خبر نداره رادمان: زنده ام هنوز کاوه اومد سمتمون کاوه: پس پاشو بریم _ نمیشه کاوه : چرا _ همین الان عمل کرده کاوه: از این کارا کم نکرده _ گفتم نه کاوه : بزار باهاش تنها حرف بزنم پاشدم رفتم تو آشپزخونه از زبان رادمان 🐺🐺🐺 کاوه: چیکار میکردی _ چیو ؟ کاوه: میخواستی ببوسیش _ نه کاوه: رادمان خودت همش به ما تاکید میکنی سمت دخترا نریم بد دو دفه در حالی که میخوای هستیو ببوسی سر رسیدم چن بار دیگه بوسیدیش هوم؟ _ چرت و پرت نگو کاوه: دیدم با چشمام رادمان _ چرت دیدی اون دختر هیج ارزشی برام نداره کاوه: ثابت کن _ میکنم 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 73 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 _ کاوه اونو ببین تو شکمش کاوه : چیه خواست دست بزنه که پریدم بهش _ نه کاوه: چته _ میترکه کاوه: این اصلا خاموشه بعد از گفتن این حرف درش اورد ولی چسبیده بود نگاه کردم یه تیکه زیریشو بخیه زده بودن به پوستش دلم ریش شد چقدر درد کشیده بچه _ وایسا بخیشو باز کنم اروم بخیرو باز کردم و اونم درش اورد دوباره شروع کردم به بخیه زدن و تمام کاوه: رادمان بهم نگفت _ چیو کاوه: هیچی رفت بالا عجیب بود وسایلو جمع کردم سعی کردم با دستمال تمیزش کنم داشتم دست میکشیدم روی س*ینش یهو مچمو گرفت رادمان : هستی _ جانم رادمان : چیشد _ من یهو کشیدم طرف خودش افتادم روش _ گاوی مگه تو الان عمل کردی خطرناکه خواستم پاشم ولی نزاشت رادمان : چیشد گفتم _ درش اوردم تموم شد یهو ولم کرد از روش پاشدم رنگش خیلی پریده بود دست گذاشتم روی صورتش تب داشت _ وایسا تکون نخور رفتم تو آشپزخونه یکم سوپ درست کردم و اب پرتقال گرفتم بردم سمتش نشسته بود _ مگه نمیگم تکون نخور میخوای بمیری زل زده بود به بمب روی میز نشستم کنارش _ اینو بخور 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 72 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 وسایلو گرفتم کاوه: میرم بالا یه دوش بگیرم میخوای چیکارش کنی _ عمل کاوه: خیلی خطرناکه _ تو نباشی بهتره حواسم پرت میشه برو بالا کاوه: : مراقب داداشم باش _ باشه رفت بالا رفتم سمت رادمان _ رادمان نگام کرد _ میخوام بی هوشت کنم رادمان: اگه بمب بترکه خودتم میمیری _ میدونم رادمان: بی هوشم کن آمپولو زدم بهش چند دقیقه بعد بی هوش شد شکمشو باز کردم راست میگفت یه بمب تو شکمش بود ولی خاموش بود زل زدم به کاغذ این اصلا سیم نداشت که بخوام ببرم یا اصلا روشن نبود که بخوام کاری کنم من نمیدونستم چیکار کنم رفتم بالا _ کاوه داشت با گوشی حرف میزد کاوه: بعدا زنگ میزنم بهت نگام کرد کاوه: چیشده _ رادمان داره میمیره کاوه: چی _ باهام بیا بعد از گفتن این حرف دستشو گرفتم کشیدم بردمش بالا سر رادمان کاوه: وای خدا دلو رودشو ریختی بیرون مگه این ماشینه که اینجوریش کردی 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii
سیاه و سفید 🌚🌕♾ این رمان بزرگسال است و به هیچ عنوان برای افراد پایین شانزده سال توصیه نمیشه❌ نویسنده :سوگند احمدی تنها چنلی که پارت گذاری میشه : @roman_donii ایدی ادمین چنل: @n_thnmk Part 71 #سیاسفید 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇 🐺 هستی : میتونم یه چی بپرسم _ نه هستی : چرا انقدر از دخترا بدت میاد _ گفتم نه احساس کردم اومد سمتم چشمامو باز کردم خیلی بهم نزدیک بود صورتش صاف تو صورتم بود بدون هیچ احساسی زل زدم بهش هستی : یعنی واقعا دوست نداری یکی باشه بهش اعتماد کنی باهاش باشی بچه دار بشی پریدم وسط حرفش _ که بعدش بهم یه ک*یر بزنه ولم کنه هستی : چیزی راجب عشق میدونی _ اره هستی : چی میدونی _ ادمو بگ*ا میده هستی : ببین بعد گفتن این حرف اومد جلو تر لباش با لبام ده سانت فاصله داشت داغی لباشو روی لبام حس میکردم از زبان هستی 🐇🐇🐇 چشماش داشت بسته میشد رام کردنش کار سختی نبود اومدم لبامو بزارم رو لباش که با صدای کاوه سه متر پریدم بالا کاوه : رادماااان _ چته کاوه چته کاوه مشکوک نگام کرد کاوه : چیکار میکردی باهاش رادمان : کاریم باید بکنه؟ کاوه : نه وسایلو گرفت سمتم کاوه : بیا 🐺 🐺🐇 🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺 🐺🐇🐺🐇🐺🐇🐺🐇 @roman_donii