رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
Статистикаhttp://t.me/HidenChat_Bot?start=273886408 ✨﷽ ✨ پارت گذاری هرروز🕊 روزی1پارت✅ رمانهای:عمویمنباش،سوگلی،شاهی ژانر: عاشقانه،صحنهدار✨ آیدی ادمین برای دریافت رمان @W4N1L
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 62
- 1/48двое суток
- 71
- 1/72трое суток
- 76
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
خوشگلای من توجه کنن🦁: 📌 اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین به جای 73 هزار تومن❌ میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓 تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد* اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇 @W4N1L
سوگلی✨ #پارت_442 نگار که هنوز به من و عامر نگاه میکرد یه قدم عقب رفت. میدونستم تمام وجودش داره فریاد میزنه به سمت عامر بدو و حقیقت رو بهش بگو اما از ترس جون سما نمیتونست قدم از قدم برداره. عامر، چیزی با سکته کردن فاصله نداشت. از اون لرزش بدن و رنگ پریده، نفس هایی که تند شده و قلبی که صدای تپیدنش رو میشنیدم، بعید نبود اگه همین الان سکته کنه. گنگ نگاهم میکرد و انتظار جواب شنیدن ازم داشت. دلش میخواست بفهمه نگار چطوری پاش به این مهمونی باز شده و از همه مهم تر من چرا روش اسلحه گرفتم. اما عامر به این راحتی نمیتونست جواب سوالاش رو بفهمه. لب زد: - کار... تو بود... چشماش داشت از حدقه بیرون میزد. نیشخند زدم و از اون فاصلهی کم به چشماش نگاه کردم. - چیه؟ بدجور رو دست خوردی؟ جوری شوک شده بود که حتی نمیتونست جوابم رو بده. با صدای همهمهی جمعیت فشار دستم روی کلت شل شد. لحظه ای به سمت سن برگشتم و با دیدن نگار که روی زمین افتاده بود و چند نفر دورش جمع شده بودند مات موندم. عامر که انگار تازه به خودش اومده بود از حواس پرتی من سواستفاده کرد و اسلحه رو از دستم گرفت اما همون لحظه با اشارهی من چند بادیگاردی که پشتمون قرار داشتند، عامر رو حلقه کردند. اسلحه رو از دستش کشیدند و طوری نگهش داشتند که نتونه تکون بخوره. بیخیال عامر شده و به سمت سن دویدم.
سوگلی✨ #پارت_441 چند مرد دست بالا بردند. عامر که تا الان خشکش زده بود و کم کم بدنش داشت شروع میکرد به لرزیدن، خیز برداشت به جلو و ناباور لب زد: - نگار.. صداش میلرزید. شوک شده بود. دستمو محکم دور بازوش حلقه کردم و به عقب کشیدمش. برگشت سمتم. تو نگاهش کلی سوال بود. لب هاش تکون خوردند تا حرفی بزنه. دوباره برگشت سمت نگار و با نفس نفس گفت: - اون... نگ... نگاره... نگار... نمرده... بازوش رو با شدت از دستم بیرون کشید و خواست بره که توی یه حرکت کلتم رو از زیر کتم بیرون کشیدم. ضامنش رو به صدا در آوردم و روی پهلوش گذاشتم. سرجاش میخکوب شد. از پشت بهش نزدیک شدم و در حالیکه سر کلتم رو توی پهلوش فشار میدادم غریدم: - سر جات وایسا! یکه خورد! انتظارشو نداشت. هراسون به سمتم برگشت و از اون فاصلهی کم به چشمام نگاه کرد. نگاهش رنگ تعجب و ناباوری داشت. باورش نمیشد که روش اسلحه گرفتم. از بین دندون هام شمرده شمرده گفتم: - یه قدم از جات تکون بخوری، اول تورو میکشم بعد نگارو! در همون حال که اینارو میگفتم حواسم بود کسی نگار رو نخره. مرد منتظر قیمت بیشتر موند و من دستم رو بالا بردم. - ده میلیون درهم. مرد سر تکون داد و گفت: - فروخته شد!
سوگلی✨ #پارت_440 اون دختر عقب رفت و دختر بعدی جلو اومد. برای این یکی، چون باکره نبود و تنها مزیتش رو دورگه بودنش بود، به دستور عامر دستم رو بالا نبردم و قیمتی نگفتم. اما دختر سوم رو هم با قیمتی بالاتر از جمعیت خریدم. مرد به ترتیب تمام دخترها رو میفروخت و من بعد از گذشت نیمساعت، چهار دختر به حساب عامر خریده بودم. مرد سراغ دختر آخر رفت. نگار! نگار که اون مرد رو کنار خودش دید، نمیدونست باید چیکار کنه. گیج و منگ بود و نگاهش دو دو میزد. مرد بهش اشاره کرد بیاد جلو و بعد نگار یک قدم جلو اومد و نقابش رو از صورت برداشت. صدای شکستن لیوان درست کنارم، باعث شد نگاهم رو از چهرهی نگار بگیرم. به عامر نگاه کردم که دستش توی هوا خشک شده و لیوان مشروب روی زمین پرت شده بود. علنا، ماتش برده بود از تصویر رو به روش. اما نگار، اون هم خشکش زده بود. چون تازه متوجهی حضور عامر کنار من شده بود. عامر و نگار هر دو با نگاهی خیره و وحشت زده به هم زل زده بودند. نگاهم رو از عامر گرفتم و مجددا به نگار زل زدم. یک نگاهی تهدید آمیز! لب زدم: - سما رو میکشم! میدونستم لب خونی کرده چون رنگش پرید. مرد شروع کرد حرف زدن: - دختر آخر، ایرانی. چهرهای آسیایی و بدنی سحرآمیز. شروع قیمت از پنج میلیون درهم. قیمت بعدی؟
آدم از خود میپرسد؛ که تو با این سالها که گذشت چه کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا دفن کردی؟ زندگی کردی یا نه؟ شبهای روشن - داستایفسکی
٫٫
خوشگلای من توجه کنن🦁: 📌 اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین به جای 73 هزار تومن❌ میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓 تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد* اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇 @W4N1L
درخواستِ pdf رمان شاهی زیاد بود؛ رمان شاهی pdf شده و کامله و تمام جزییات رو داره🤌🏽 ۳ هزااار پارت داره و قیمتش 50 هزارتومنه💗 @W4N1L آیدی برای ارتباط👆🏼
سوگلی✨ #پارت_439 مرد شروع کرد از دختر اول صف، مشخصات گفتن. اولین دختر دختری باکره و دو رگه انگلیسی روسی بود. موهایی بور و چشمان جذاب آبی رنگ داشت. اونقدر زیبا بود که زیباییش توجه هر نگاهی رو به خودش جلب میکرد. - مزایده رو شروع میکنیم میهمانان عزیز. شروع قیمت از یک میلیون درهم. چه کسی قیمت بالاتری میده؟ بلافاصله دستی از توی جمعیت بالا اومد و گفت: - یک میلیون و پونصد درهم. - قیمت بعدی! مرد دیگری دست بالا برد: - دو میلیون! - بالاتر نبود؟ به عامر نگاه کردم که درست کنارم ایستاده بود. سری به معنای تایید تکون داد و من دست بالا بردم. با صدایی رسا گفتم: - چهار میلیون درهم! صدای سوت و دست جمعیت بالا رفت و نگاه من روی نگاری بود که از طریق صدام، من رو بین جمعیت پیدا کرده بود. بخاطر عربی صحبت کردنمون میدونستم نمیتونه متوجه بشه چه خبره. اما قطعا حدس هایی زده. مرد مجددا گفت: - بسیار عالی. چهار میلیون... خریدار بالاتری نداریم؟ چون کسی دست بلند نکرد مرد اون دختر رو به من فروخت. هنوز نگاهم میخ چشمای نگار بود. اون چشم های سبز و جنگلی که الان توسط رگه های خونی که بخاطر بغض حاصل شده بودند احاطه شده بود.
سوگلی✨ #پارت_438 حالا نوبت به رخ کشیدن باسن خوش فرمش بود. وقتی این حرکات رو انجام میداد، مردها به وجد اومده و با صدای بلند سوت میزدند. مرد میکروفون رو به خودش نزدیک کرد: - خریدار این دختر چه کسیه؟ یکی از مرد های توی جمعیت به سرعت دستش رو بالا برد و برای خرید داوطلب شد. پشت سرش چند مرد دیگه. اما به همون نفر اول فروخته شد. اون دختر به عقب رفت و دختر بعدی جلو اومد. به ترتیب، تا تموم شدن صف دخترها مرد همه شون رو فروخت. من به دستور عامر، برای هیچکدوم از اون دختر ها، دستم رو بلند نکردم. چون نمیخواست اونهارو بخره. صف که به پایان رسید و همهی دخترها به فروش رفتند، مرد اشاره زد به اتاق برگردند و دخترهای باکره، روی سن بیان. پشت گردنم رو خاروندم و پیک دیگه ای مشروب برداشتم. یک جا، سر کشیدم. خیره به دخترهای جدیدی که روی سن میومدند، چشمم به نگار خورد. آخرین دختر، توی صف بود. بخاطر نقابش، چهرهاش قابل شناسایی نبود. اما من خوب میدونستم که اون دختر با کرست و شورت یاسی رنگ که حالا بیخیال به هم چسبوندن لبه های شنلش شده و بدنش رو در معرض دید گذاشته، نگاره! نگاهش به سرعت روی جمعیت میچرخید و هراسون بود. حتی از اون فاصله هم میتونستم رنگ پریده و لرزش دست هاش رو تشخیص بدم. هنوز متوجهی من و عامر میون جمعیت نشده بود و حدس میزدم با نگاهش دنبال من میگرده. شاید هم هنوز سعی داشت بفهمه توی این مهمونی چه خبره و تحت چه عنوانی به اینجا اومده!
سوگلی✨ #پارت_437 مرد این رو توی میکروفون گفت و بعد از تموم شدن صحبتش، صدای هوهوی جمعیت از خوشحالی و خوردن پیک های مشروب به هم دیگه شنیده شد. پوزخندی زدم و دستامو توی جیب شلوارم فرو بردم. مردی که حکم لیدر مهمونی رو داشت، با اشارهی سر به نگهبان فهموند دخترهارو بیاره. دری که کنار سن بود باز شد و همزمان دیجی شروع به پخش کردن آهنگی با ریتم تند کرد. همه دست و سوت میزدند. همه ی دخترها بجز باکره ها و دورگه ها، یکی یکی روی سن اومدند. در یه صف قرار گرفتند. همه با ژستی که اندام بی نقصشون رو به رخ بکشه و برآمدگی های بدنشون توی دید باشه، کنار هم قرار گرفتند. مرد با اشارهی دست آهنگ رو قطع کرد و شروع کرد حرف زدن. (مکالمات عربی، به فارسی ترجمه شده هستند) - دختر شمارهی یک. پوستی برنزه و چهره ای دلفریب و زیبا. با اشاره به دخترک فهموند نقابش رو از صورت برداره و قدمی جلو بیاد. دخترک اینکار رو انجام داد. نقاب از صورت برداشت و با ناز و عشوه جلو اومد. شنلش رو باز کرده و بدنش رو در معرض نگاه های هیز مردان مهمونی گذاشت. سینه هایی بزرگ داشت که چشم هر مردی رو میگرفت. روی نافش پیرسینگ دیده میشد. بند های کرست سبز رنگش رو با انگشت لمس کرد و برای بیشتر نمایان کردن سینه هاش، کرست رو کنی شل کرد. خط سینه اش مستقیما توی دید بود. دست آزادش رو لای پاش کشید و با لبخندی زیبا، به جمعیت نگاه کرد. زبونش رو روی لبش کشید و بعد، پشت کرد.