- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 22
- Всего постов
- 42
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 69
- 1/48двое суток
- 79
- 1/72трое суток
- 85
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
با سلام یک عدد سوییچ ماشین تی با با روکش آبی گم شده در صورتی که شخصی آن را پیدا کرده لطف بفرماید با این شمارهها تماس بگیرد 09176136204 09178160233
🔰علی نیکزاد: انتخابات شوراهای شهر در ۲۴ مهر برگزار میشود 🔹علی نیکزاد، نایبرئیس مجلس شورای اسلامی و نماینده مردم اردبیل، نیر، نمین و سرعین در مجلس، با تأکید بر اهمیت برگزاری منظم و بهموقع انتخابات شوراهای اسلامی شهر، شایعه برگزاری همزمان این انتخابات با انتخابات مجلس شورای اسلامی را تکذیب کرد. 🔹وی اظهار داشت: انتخابات شوراهای شهر جایگاه مهمی در تقویت مشارکت مردم در اداره امور محلی، پیگیری مطالبات شهروندان و پیشبرد برنامههای توسعه شهری دارد و برگزاری دقیق، قانونمند و باشکوه آن باید مورد توجه همه دستگاههای مسئول قرار گیرد. 🔹نیکزاد با اشاره به انتشار برخی اخبار و گمانهزنیها درباره همزمانی انتخابات شوراهای شهر با انتخابات مجلس، تصریح کرد: این موضوع صحت ندارد و انتخابات شورای شهر در زمان مقرر و مستقل از انتخابات مجلس برگزار خواهد شد. 🔹نایبرئیس مجلس شورای اسلامی افزود: تمامی تمهیدات، هماهنگیها و مقدمات لازم برای برگزاری مطلوب انتخابات شوراهای شهر پیشبینی شده است و زمان قطعی برگزاری این انتخابات، ۲۴ مهرماه خواهد بود. 🔹نماینده مردم اردبیل، نیر، نمین و سرعین در مجلس خاطرنشان کرد: حضور آگاهانه و گسترده مردم در انتخابات شوراها، نقش مؤثری در انتخاب مدیران محلی توانمند و افزایش کیفیت خدمترسانی در شهرها دارد.
خدا نکنه، خدا اوطو روزی نیره خب طوریش که نشد؟ راستش گلی به جمالتون اول کمی شی بالا زد بعد هم مشتی گربید اُ دیه خو رفت، دم صبحی که پاشد شیرش دادم شکر خدا الحمدلله انگار باکیش نبود.خب الهی شکر. روشو دیدین ، داغشو نبینین. خیلی باید حواستون ازش باشه. برم برسم به گووو که رفتش خدافظ. دس خدا. ازسربالایی مختصر کوچه بالا آمد سر پل به گاوش رسید و درپی آن به کوچه دم محله رفت. تردد ورفت و آمد توی کوچه زیاد بود. دکانها بازشده و بعضی ها مشغول خرید روزانه بودند، جلو قصابی شلوغ تر از دیگر دکانها بود و این ازدحام ، قصاب را به وجد آورده بود ، فریاد گونه صدا می زد: آی بی نمازش نخوره. عده ای به سرکار می رفتند و بعضی نیز مانند پاییزه گاوشان را به گاونوبه می بردند . نوشاد وقتی به سر کوچه شان آمد . لَختی توقف کرد و قبل از این که راه بیفتد رو به طرف سرپل برگرداند. زن عمویش را دید چند قدم به استقبال او پیش رفت. سلام زن عمو. علیک سلام، سلام رودوم، احوالت؟ سردماغی ؟ ننت اینا خوبن ؟ الحمدولله، زن عمو من گُآوتونه میبرم. شما دیه نیائین. بی قضا باشی بَرّه جونی . زن عمو چرا قجر گوو رو نمیاره ؟ خُو بود نوشاد جونی، دلم نومد صداش بکنم. آهان که ایطو! خب بفرما بریم خونه زن عمو، زنده باشی عزیزم برم دیه. پاییزه بازگشت و جوان پر کار و باغیرت که گاو را می برد، نجوا کرد: کلّه ور ندره هی ، ئی وَخت روز دیه موقع خووه؟ً! کَلِکَه نرّه تو خونه افتیده ننش گآو میاره گآونوبه . دم محله نوشاد گاو را به زلفو سپرد و خود برگشت تا به سر کارش برود. خورشید بالا آمده، قلّه درختان در شعاع طلایی آفتاب شناور بودند، روز خوبی بود، رفت و آمد و کار روزانه زیر آسمان صاف و نیلگون جریان داشت. قجر هنوز در رختخوابش بود، عشرت داشت صبحانه می خورد و مادرش مشغول رسیدگی به کارهای خانه بود. با روحیه خستگی ناپذیر خویشتن را وقف خانه و خانواده کرده بود. عشرت نظیر مادر زرنگ و پُر کار نبود، پاییزه غالبا کارها را خود انجام میداد و کمتر کاری به دخترش محول می کرد و تنبلی عشرت هم بیشتر از همین مایه می گرفت . دوستان و آشنایان تعجب می کردند که مرد و زن تلاشگر و کاردانی نظیر جان محد و پاییزه چرا یک جو از آن همه همت و پشتکار خود را به فرزندان خویش انتقال نداده بودند. به خصوص قجر از مجموعه جهد و سازندگی والدین ناچیزترین میراثی نبرده بود. در این وقت از روز، آن هم یک روزِ خوب بهاری که او در نهایت سلامتی همچنان بیمارگونه در بسترش افتاده بود، حتی سالخوردگانِ از کار افتاده هم در خانه بند نبودند. دیر از خواب بیدار شدن عادت دیرینه او بود از خواب هم که بر می خاست صبحانه وچایش را می خورد و به کار همیشگی اش که پرسه زدن در کوچه ها و فضای حاشیه ی ده بود می پرداخت. نه تنها وجودِ تهی از نیکو صفتی ِ او جاذبه ای نداشت، که از آن همه ایجاد مزاحمت کردن هایش ،سراپا دافعه هم بود.
با صدایی چنان غرّا، آمدن خود را اعلام کرد که همسایگان او وحشت زده در خواب لرزیدند! مش خیراله که از شنیدن صدای گاوش قلباً مسرور و شادمان شده بود از جا برخاست، چراغ فانوس را برداشت، فتیله آن را بالا کشید، فضای اطراف روشن گردید، با شتاب به در خانه آمد، در را باز کرد. گاو با همه خشونت و هولناکی اش با صاحب خود آشنایی و الفت خاصی داشت. تکه ای روده، دور شاخ چپ او بود، وحشت و ترس سراپای مشهدی را فرا گرفت، به ذهن او رسید گاوش شکم کسی را پاره کرده خود را کنار کشید حیوان از در داخل شد. ناگهان زخمی که بر پشت گاو به وجود آمده بود، نظر او را جلب کرد، در حالی که دچار حیرت شده بود، احتمال داد که گاو با حیوان درّنده ای درگیری داشته و از خدا خواست همینطور باشد، روده را برداشت برای گربه انداخت و شاخ گاو را تمیز کرد، درب کوچه را بست و رفت زنجیری آورد. حیوان را به درخت توت تناوری که در قسمت شرقی حیاط بود بست، مُشتی خاکستر بر جراحت حیوان سرکش ریخت و مقداری علف جلواش. فکر اینکه روده ها از آن آدمی باشد، مثل افعی به جانش افتاده بود، مستأصل به اتاق رفت، احساس میکرد اتفاق بدی افتاده مترصد پیامد شوم آن بود. با خود گفت: مردم رونیز هم که گوشت گاو نمی خورن. لا مصبا تودهن نمی کنن! یِنَه سرشو می بریدم . از بخت برگشته من گاوخرهای لعنتی هم که پیداشون نی که اقلاً اونا ازم بخرنش. هوا رفته رفته روشن میشد نصرت وضو گرفته از کنار گود حیاطشان به سوی ایوان می آمد. تازه گل با خوشرویی گفت: سلام ننه. سلام رودم ،صبحت بخیر. صبح شمام بخیر. هوا به روشنی می گرایید. ستارگان نور خود را از دست می دادند. تاز گل در اتاق به نماز ایستاده ومادرش توی حیاط منتظر او بود تا بیاید و بزها را به کمک هم بدوشند. نوشاد برای اقامه نماز، سر کوچه شان به مسجد کجو رفته بود. روز از راه میرسید وعلاِیم شب از دامان طبیعت پاک می شد. تازه گل با یک دست ریش بزی گرفته بود و با دست دیگرش پیشانی حیوان را نوازش میکرد، مادر بز را می دوشید. نصرت دیگچه را برداشت از جایش بلند شد.خب ننه ولش کن برو در کاله کهره ئی یو وا کن تا کهره ها بیان شیر بخورن .تازه گل بز را رها کرد و همچنانکه راه می افتاد با تبسمی گفت : ننه شما دیه برا کهره ها شیر نذوشتین که! قضات تو سَرُم، اونا جو می خورن، علف می خورن ،دیه درباسی به شیر ندرن گُولوشون تر بشه بسشونه. دخترزیبا در اتاقک کهره ها را باز کرد. بزغاله ها بع بع کنان وسراسیمه به طرف بزها دویدند بزها هم هر کدام کهره ی خود را صدا می زدند. صبحی دل انگیز و روح پرور بود. شیر خوردن کهره ها که تمام شد، نوشاد و خواهرش آنها را از بزها جدا کردند .تازه گل در کوچه را باز کرد، برادرش بزها را به کوچه راند. آنها را می برد تا «دم محله »تحویل «بارونی» دهد. بارونی چوپان بود.سر کوچه جان مهدی ، بزهای نوشاد و بزهای جان محد که از طرف سر پل می آمدند با هم قاطی شدند. نوشاد از کوچه شان به کوچه اصلی پا نهاد و در همان لحظه با عمویش بر خورد کرد. سلام علیکم عمو، صبحتون بخیر .علیک مسلام عمو جونی عاقبتت بخیر، با هم دست دادند .حالت خوبه؟ الحمدلله بفرما عمو بریم خونه. زنده باشی عمو جونی باید برم زوتری برسم به یه کاری.خب من بُزاتونو میبرم عمو، شما دیه برگردین. باشه عمر کنی عمو جونی بی قضا باشی په خدافظ .خیر پیش. جان محمد بازگشت ونوشاد بزها را سینه کرد و به دم محله برد. خورشید به آرامی سر از کوههای مشرق بر می داشت و گرمای خود را همراه با انوار درخشانش برزمین می فرستاد. ده آرام آرام زیر آفتاب صبح، گرم میشد. بارونی گله "چَکَنَه ای" را برای چراندن راهی دامنه کوههای "گرّو" کرده بود وحالا نوبت به "زلفو" رسیده، او گاونوبه بان بود. گاوداران گاوهای خود را به "دم محله" جایی که "زلفو" پذیرای آنها بود می بردند.گله گاوها که جمع می شد زلفو برای چرانیدن، آنها را به صحرا می برد. پاییزه که ترحم و علاقه او نسبت به فرزند غیر قابل بیان بود چادر روی سرانداخت؛ ترکه کوچکی برداشت و گاوشان را از خانه بیرون راند. خانه اش توی کوچه ای بن بست بود. جلو منزل باغچه ای بود پر از درختان غیر ثمری مثل سپیدار، چنار، کبوده وبید و اعر، که سراسر ضلع شمالی کوچه را گرفته وجوی آب زلال و بزرگ خیرات ازپای آنها می گذشت. آنسوی باغچه کم عرض و دراز هم میدان "سرپل"واقع بود. زن گاوشان را راه انداخت از حاشیه دیوار باغچه به سمت غرب رفت. کوچه با شیبی ملایم به کوچه ای که "باغچه زعفرانی"را به میدان "سر پل" وصل می کرد، متصل می شد. حیوان در کوچه دوم روی به سمت سر پل نهاد. از پل جوی خیرات عبور کرد لب جوی زنی داشت ظرف می شست پاییزه را که دید گفت: سلام زن عمو. سلام ننه ثانی جونی احوالت؟ باکیت نی؟ نه الحمدولله. ثانی موتولو چطوره؟ دس بوسه ننه قجر. راسی ثانی راه افتیده؟ نه زن عمو هنوز "گوگله"میکنه جونم دَر رَه ،دیشو اَ تو نَنی افتید پایین دور اَجون نزدیک مرده بود.
می داد. دو دختر جوان، سر پل از مقابل قجر که حاشیه دیواری ایستاده بود، عبور کردند، سراندر پا توی چادر، براه خود میرفتند. وقار و متانتی دیرینه در راه رفتنشان جا افتاده بود. قجر گرچه نتوانسته بود حتی گوشه ای از صورت تازه گل را ببیند، اما همین که چشمان منتظرش بر دخترعموی جذاب و جوان افتاده بود، قلباً احساس خرسندی و شعف می کرد. او از ترس نوشاد نمی توانست تازه گل را تعقیب کند. البته نوشاد، رشیدتر و هیکل مندتر از قجر نبود، لاکن به لحاظ اینکه جوان کاری و فعالی بود، از نیرو و قدرت بدنی نسبتاً خوبی برخوردار بود، به راحتی از عهده قجر بر می آمد. بدنی ورزیده و چالاک داشت. خورشید از پا درآمده، در غرب رونیز سر بر بالین خرمنکوه گذاشته، بی رمق و کم رنگ می نمود، آفتاب نیمه جانی همچنان روی ده پهن بود. کار هنوز ادامه داشت، اما زلفو کاری نداشت که خورشید همچنان ته نفسی دارد. آفتاب بود که او گاوها را به ده می راند و اینک گاوها توی ده، هر یک روانه منزل صاحبشان بودند ولی از گاو مش خیراله اثری نبود. نصرت که از خانه رعنا می آمد با تازه گل و پریوش همدیگر را دیدند. در راه رونیز- دهویه، دهاقین و کشاورزان عازم دیار خود بودند. جان محد نیز در بین آنان، روی بار علفی که پشت الاغش گذاشته، سوار بود و می آمد. ازچهار سوی ده، هرکس صبح به قصد کاری از ولایت رفته بود اکنون باز می گشت. رونیز روزها از مردان خالی بود. زمینه برای آمدن شب مهیا شده، از دوردست تاریکی شب بغل واکرده بود ،آرام می آمد. می آمد تا روستا را در آغوش بگیرد، اذان مغرب سیدسجاد که در گوش ده طنین افکند، گله بارونی هم به ده آمد. شب بود و آسمان از درخشش پرتعداد ستارگان، نور باران. گلابتون در کنار دخترانش نشسته، غمگین بود، غصه تأخیر ارسلان و غیبت اردلان را داشت. اردوان، سر بر زانوی او نهاده خواب بود، علائم نگرانی در رخساره فردوس هم دیده میشد و پریوش نیز در عمق حزن خود اندوهگین تر از مادر و خواهرش شب را سپری می کرد. در تاریکی شب، نوجوانان مشغول بازی شبانه و جوانان سر پل و کنار دیگر گذرگاه ها با هم به گفت و گو نشسته ، نوشاد و قدرت نیز در بین آنان بودند آنها غالباً روزها به کار و زحمت در جهت اداره زندگی می پرداختند و فرصت دور هم جمع شدن کمتر پیدا می کردند، لاجرم شبها چندی با هم می گذراندند. نیامدن ارسلان و جای خالی اردلان، شادی و خنده و شوخی را از آنان گرفته بود، به خصوص نوشاد و قدرت که در بین جوانان روستا با ارسلان و اردلان انس و الفت بیشتری داشتند. عمیقاً در اندیشه غیبت آنها بودند و نوشاد از اینکه اردلان قبول نکرده بود که او هم به همراهش برود بیشتر متأثر بود. تلاطم ذهن جان محد برطرف شده بود، قجر دسته گلی آب نداده و این برای او موجب تسلی خاطر بود. پسرش گرچه ناخلف بود، ولی قلب پدر، مطلقاً از مهر به پاره تن خود، تهی نشده بود، لذا رو کرد به او و دلسوزانه در گوشش خواند: بوآ جونی اَ خر شیطون بیو پایین، منِ بدبخت باید منت ئی اُ او بکشم، التماسشون بکنم، پولشون هم بدم، تا یه روز بیان کمکم، عزیز دلم بیو دس اَ ئی ول گشتنت وردار، زمین و آو و زراعتمون همش مال خودت، بیو وایسو مرد و مردونه روش کار کن، خودمم کمکت می کنم، خدا رزّاقه، لقمه ای نون می رسونه. اووَخت منم با روسفیدی میتونم برم کدخدایی، برات زن بوسونم. زن میخوای و آرزو تازه گل دری. آرزو ردیف کردن و وِل گشتن و کار نکردن که با هم جور در نمیان، برای برآوردن آرزوها باید زحمت کشید، کار کرد. در حضور قجر نباید نامی از کار برده میشد، این برای او به هیچ وجه نه خوشایند بود و نه قابل تحمل، لذا قبل از آنکه نصایح خیرخواهانه پدرش، تمام شود، در حالی که احساس می کرد حوصله اش سر رفته و طاقت شنیدن پند و اندرز کسی ولو اینکه آن کس پدرش باشد را ندارد. پاشد و با این رفتارِ ناپسند نمک بسیاری بر جراحت دل پدر پاشید و او را در عالم یأس و ناامیدی باقی گذاشت و از خانه خارج شد. بار دیگر دل پدر را شکست. جان محد همراه با آهی گفت: بفرما، پاتمرگید رفت «به اسب شاه گفتم یابو» خدایا خودت همه را به راه راست هدایت کن. زن و دخترش حالت آزردگی را به وضوح در لحن او احساس کردند، آنان هم دلشان گرفت و اینک قجر توی کوچه ها راه افتاده، بی هدف می رفت. شب سیاهیِ از قیر عاریه گرفته را بر پیکره ی رونیز می مالید، با گذشت لحظات تاریکی بیش و بیشتر میشد. سیاهی شب و ستارگان ماندند تا موقعی که سپیده دمید و آنها را از میان برداشت، در شرق دوردست افق از سرخی شفق گلگون بود و در تاریک و روشن هوا، زنان و دختران سحرخیز نظیر رعنا، سلطنت، گلبنازو، پریوش، تازه گل و...جلو در خانه اشان را جارو زده آب پاشی نیز می کردند آنها این کار را موجب افزایش رزق و روزی خانواده می دانستند . در آن هوای سپیده دمان؛ گاو فراری مش خیراله به پشت در خانه صاحبش آمده بود.
عشق و اصالت دهکده نوشته علی اصغر کمالدار صفحه ۴ و شاید از همین هوای سکرآور بهاری بود که بار دیگر سرکشی و عصیان در نهاد گاو مش خیراله سر برداشت. گاوی نر، قوی و نیرومند، که صاحبش او را در خانه به زنجیر کشیده بود. یکباره در اوج خشونت و وحشیگری با حالتی جنون آمیز به تقلا می افتاد. شبیه امروز بعد از ظهر که آنقدر بی تابی کرد تا سرانجام زنجیری که با آن او را بسته بودند پاره کرد، شاخ گذاشت توی درب گاودانی و با یک ضربه آن را از جا کند، زمینش انداخت، از روی آن رد شد و خود را با نمای خوفناکی که پیدا کرده بود به کوچه رساند ایستاد، صدای دهشتناک و رعب انگیزی از حلقوم بیرون داد، صدای ترسناکی که به گوش اهالی ده آشنا بود. صدایی که هرکس در کوچه می شنید به فکر جان پناهی می افتاد، صدایی که چون در هوا طنین می افکند هر کس درِ منزلش باز بود آن را می بست. صدا نبود، غرّش بود، غرشی عظیم که با آن زنگ خطری جدی را به صدا در می آورد. مردم خرد و کلان، پیر و جوان از او در هراس بودند. او که محکم ایستاده بود، یکباره به حرکت آمد. بی برو برگرد قصد شرارت و دردسرسازی داشت. بی مهابا می دوید، نعره می کشید، گرد و خاک می کرد و می رفت. بار اول نبود که از خانه فرار می کرد، قبلا نیز به دفعات گریخته و هر بار نیز خطراتی هم برای اهل محل به وجود آورده بود. مرتبه ی پیش با شاخ به پهلوی پاییزه زده و او را داخل جدول آب خیرات پرت کرده بود. زن جان محد از این حادثه مدتی مصدوم و خانه نشین بود. گاهی نصرت یا رعنا می آمد کارهایش را انجام می داد، گاهی نیز دخترش عشرت، ناگزیر تن به کار می داد. جان محد که مرد با گذشتی بود حرفی نزد مش خیراله را بخشید و به دوا و درمان همسر خود پرداخت ولی قجر به پاسگاه شکایت برد. صاحب گاو وحشی و حادثه جو را به عدلیه احضار کردند و چون جان محد شکایتی نداشت به شکایت قجر اهمیتی داده نشد. رئیس عدلیه تنها به دادن اخطاری کفایت کرد. به مش خیراله هشدار داد که گاوش را مهار کند اگرنه آن را با تیر خواهند زد و خودش را بازداشت و جریمه خواهند کرد. مشهدی هم لاجرم تعهد داده بود که دیگر نگذارد گاوش از منزل خارج شود. اما گاو گویا نگذاشته خیراله به عهد خود وفادار بماند. این مرتبه به کسی آسیبی نرساند و شلاقی از ده خارج شده، روی به صحرا نهاد، به سمت جنوب رونیز، طرف انجیرستان های دامنه کوه رفت. مش خیراله خانه نبود تا چاره ای بیندیشد، از دست همسرش هم کاری ساخته نبود. غروب و پایان روز نزدیک میشد. رعنا از گِرده هایی که پخته بود تعدادی را گذاشت و بقیه را برداشت. مادرش بچه کوچک او را بغل کرد همراهشان رفت. لحظاتی دیگر بابک شوهرش از سر کار به خانه می آمد. دوشیزگان، تازه گل و پریوش برای آوردن آب آشامیدنی باید به«دم باغ»بالای ده میرفتند. پریوش سر کوچه جان مهدی رسید، تا نگاه کرد دید تازه گل دارد از توی کوچه اشان می آید ؛ به کندی پنج شش قدم راهش را ادامه داد، دوستش خیلی زود به او رسید. پریوش بادیه که سبوی در آن بود را با دست چپ زیر چادرگرفته بود، همگام با هم میرفتند که یکباره با آرنج دست راست؛ یکی دو مرتبه به پهلوی تازه گل زد، دوستش ناگهانی بالا پرید! گفت: بوی دُخته چِته؟! چرا سُکُلیم می زنی؟ می شناسیش تازه گل؟ جلو دکون ِچلنگریو نگاه کن. چِکارش کنم ؟ غَسال تنه ی نحسشو ببره! منظورِ پریوش، ایوب خان بود، او که روبرو ، صد قدم جلوتر مقابل دکان آهنگری بود و اُستادِ آهنگر داشت اسبش، اسبی که از جان مهدی خریده بود را برایش نعل می کرد، ایوب خان یکی از مالکان بزرگ بود که چندی پیش صبح آمد اسبِ تازه گل را از پدر او خرید و شب هم به خواستگاری آمد تا خودِ تازه گل را بگیرد و فردایش هم پدرش هیبت خان فوت کرد. او به صِرفِ اینکه مردی ثروتمند بود و گله ی پُر تعدادِ گوسفند و باغ وسیع و مزرعه ای بزرگ داشت، به خود اجازه داده بود با وجودِ داشتنِ زن و بچه و چهل و هشت سال سن، از تازه گل شانزده ساله خواستگاری کند. با این کارِ خود، دوشیزه جوان و برادرش نوشاد را ناراحت کرد . حالا هم معلوم نبود دراین موقع شاید نعل اسب کردنش، بهانه ای بود برای دیدنِ این دخترِ زیبا و خوش قد و بالا. اکنون دیدنِ آن اسبِ نازنین و هم یادآوری خواستگاری کردن ایوب خان از او ، نمکی شد بر زخمِ دل دوشیزه تازه گل. پریوش در عین پریشانی می خواست کمی سر به سرِ دوستش گذاشته باشد. این سبب حیرت تازه گل شد. پریوش افسرده بود و حال با چنان شرایطی شوخی اش گرفته بود، از دید تازه گل این عجیب به نظر می رسید! حتی افسردگی و ملالت پریوش ، به دوستش هم سرایت کرده بود، تازه گل که قلبی رئوف و مهربان داشت، دلش می خواست پریوش را از چنگال غم ها رهایی بخشد، وی را دلجویی می داد، اما امروز از او نپرسید ناراحت چه هستی؟ پریوش این روزها بهانه ی قرص و محکمی برای محزونی خود داشت، بی درنگ عدم حضور برادران را پیش می کشید و تمامی حزن و اندوه عمیق خود را به غیبت آنها ربط
انالله و انا الیه راجعون برادر ارزشمند جناب آقای مهندس دیداری مصیب از دست دادن پدری بزرگوار و مردم دوست به جنابعالی و بیت مکرم و اقوام و فامیل و بستگان تسلیت عرض نموده بقای بازماندگان را از خداوند متعال آرزومند و از درگاه حق تعالی رحمت و مغفرت واسعه برایشان طلب می نمایم. 🏴. ارادتمند رمضانیان.
مجلس ترحیم محمد جواد (یاسین)قنبری نوه مرحوم مشهدی رضا رمضانی (رضای ایاز) ا
بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون خانواده محترم پیشکسوت ارجمند شادروان جناب آقای فرج دیداری با نهایت تأسف و تأثر مصیبت وارده را تسلیت عرض نموده و از خداوند متعال برای آن مرحوم علو درجات و غفران الهی و برای بازماندگان صبر و اجر مسئلت می نماییم. روحش شاد و قرین رحمت واسعه ی الهی باد ان شاءالله با اولیای الهی و ائمه ی معصومین علیهمالسلام محشور شود.
مراسم سوگواری شهادت امام رضا علیه السلام امشب مسجد جامعt.me/ronizmy
شهادت حضرت ثامنالحجج علی ابن موسی الرضا علیه السلام تسلیت باد.t.me/ronizmy
انالله و انا الیه راجعون برادر عزیز و ارجمند م جناب آقای مهندس دیداری با سلام و دعای خیر درگذشت پدر گرامی جنابعالی را تسلیت عرض نموده از خداوند سبحان برای او بخشش و رحمت واسعه الهی و برای شما وخانواده گرامی صبر و اجر مسئلت دارم . ان شاالله روح پاکش با امام هشتم سلام الله علیها محشور گردد . بیاری . اداره کل تعاون . کار و امور اجتماعی فارس
без подписи
без подписи
با شهدای وطن در آستانه رحلت پیامبر اکرم صلیالله علیه وآله وشهادت جانگداز امام حسن عسکری وامام رضا علیه السلام با تشکر از آقای عزیزی که در آستانه شهادت امام هشتم در جوار آن امام رئوف نائب الزیاره شهید کاویانی بوده آند.
نه کاکا تو حوصله ندری. مادر جلو ایوان پارچ آب را به طرف فرزندانش گرفت، دیدی حالا؟ نوشاد با چشمان خندان و تکان دادن سر، حرف تازه گل را پذیرفت: خب دده شروع کن. خورشید از فراز آسمان به سمت پائین می سرید! از ظهر گذشته بود. جان مهدی با بارهای هیزم به در خانه اش رسید. مردی زحمتکش، مهربان وخوش اخلاق بود و رفتاری معتدل داشت. با ترکه اش در خانه را فشار داد لنگه ای از آن را گشود و لنگه دیگرش را همسرش باز کرد. نوشاد که هنوز کمی فرصت داشت؛ ملکینش را به پا کرد و به یاری پدر شتافت. نصرت به شوهر سلام کرد و خسته نباشی گفت. جان مهدی خسته بود اما لبخند زنان پاسخ داد: سلام علیک؛ سلامت باشین؛چطوری خوبی؟ شکر خدا، تو خوب باشی منم خوبم .نوشاد نیز آمد: سلام بوآ نخستی، عمرت زیاد بوآجونی؛ خدا یارت، خودت نخستی، چه خبر نوشاد؟ هیچی سلامتی، ولش کن بوآ، شما برید تو باقی کارا با من. پدر سپاسگزارانه اظهار داشت: خیر بینی بوآ جونی؛ عاقبتت بخیر، نپه من رفتم. دستمالی که نان و بساط چای در آن بود با مشک خالی از آب، تبر و ارّه اش از روی بار هیزمی برداشت و سپس به دالان رفت. نوشاد به تندی بار خر سفید را باز کرد؛ هیمه هایی که به عنوان سربار بین دو لنگه بار بود را طی دو نوبت پائین آورد و توی دالان بیخ دیوار گذاشت، سپس به سراغ خر دیگرشان رفت. هیمه های سربار آن هم که برداشت، دو حیوان که حجم بارشان کمتر شد را یکی پس از دیگری به دالان و به حیاط هدایت کرد. کنار دیوار بارها را بر زمین انداخت. نصرت ظرف آب را به شوهر داد. مرد لب گود دست وصورتش را شست، وضو گرفت و پا شد دستمالی از جیب در آورد و با آن دست و رویش را خشک کرد. سلام بوآ نخستی . سلام عزیزوم سلامت باشی خوبی دخترم؟ خوبم خدا رو شکر ممنون، اول نماز می خونین؟ ها بوآ جونی بهتره و رفت تا در اتاق نماز بخواند . تازه گل در ایوان قدح غذا را گذاشت توی سفره و خود در دهانه ایوان به نگهبانی ایستاد مبادا مرغ و خروسها عوض پدر و مادرش به سفره هجوم آورند. مادر با آب آمد دختر آزاد شد و برای دم کردن چای به مطبخ رفت آب جوش بود. نوشاد مقداری جو در لگنی ریخت و آن را گوشه حیاط گذاشت تا خرها بخورند. البته به شرط آنکه مرغ و خروسها و جوجه ها اجازه دهند. تازه گل چای را آورد از پله ایوان بالا رفت: کاکا بیو چی بخورکه دیرت میشه . از ظهر می گذشت، سایه ها به تدریج کش آورده، دراز و درازتر می شدند. نیمه دوم روز بود. نوشاد سر کارش رفته؛ پدرش توی ایوان خوابیده بود ومادرش زیر درخت انگور حاشیه دیوار حیاط دراز کشیده بود، تازه گل سرزنده و با نشاط کنار مادر نشسته؛ روار می چید، آرام برای خود می خواند. او و نوشاد هر دو صدایی دلکش و گیرا داشتند. صوتی دلنشین که از حنجره داوودی پدرشان ارث برده بودند. "رعنا" که با دو سه تا بچه قد و نیم قد و دست تنها نمی توانست نان بپزد قابلمه بزرگی که پر از خمیر کرده بود را برداشته با بچه هایش به خانه پدر آمد تا به کمک خواهر و مادرش، خمیر را بپزند. او قصد داشت گِرده بپزد.خمیر این نوع نان سفت نبود مثل خمیر نان سنگک بود که رعنا برگ سیرموک و کمی ادویه هم به آن اضاف کرده بود. به این نوع نان، گرده، شُل شُلو، جِزَرَک یا سوله هم می گفتند. جان مهدی با نوه ها سرگرم بازی و بگو و بخند بود، رعنا و خواهر و مادرش داشتند نان می پختند. تازه گل صدا زد: بچه ها هر که جزرک میخوا بیا. رعنا گفت: بوآ براتون جزرک بیارم؟ نه بوآجونی خدا زیادش کنه. نصرت توضیح داد: ننه جونی بوآت درنگی پیش ناهار خورده دیه کی گرده می خوره. عصر بود. ازبرکت بهار؛ طبیعت، سرسبز و خرم و از سرسبزی و خرّمی ها، هوا مطبوع و نشاط انگیز بود.
لگنی پر از ظرف روی سر و قمقمه ای خالی دستش بود. در را بست، چادرش را مرتب کرد، قمقمه را برداشت و با متانتی خاص راه افتاد، چند قدمی آمد، سرکوچه که رسید، خرامان راه دم محله را پیش گرفت. در راه با زن و دخترانی که بر خورد می کرد به سلام و احوالپرسی می پرداخت. لب جوی هیچکس نبود. تازه گل کنار جوی نشست و گرم شستن ظروف شد. خورشید دامن کشان به میان آسمان آمده، دیوارها سایه خود را جمع کرده بودند . نوشاد از محله بالا به دم محله آمد، تند و سریع گام برمیداشت. «دم محله» به کوچه ای که به سر پل میرفت پیچید، مقداری که آمد به جوی آب رسید. تازه گل ظرفهایش را شسته بود، نوشاد روی تخته سنگی که لبه ی جوی بود قرار گرفت، آستینها را بالا زد، نشست ودستها را در آب فرو برد: نَخَستی، سلامت باشی دده، چطوری؟ خوبم، زنده باشی. از جایش بلند شد، لگن را روی سرِ خود جای داد، چادرش را مرتب کرد، گوشه ای از آنرا به دندان گرفت، قمقمه پر آب را برداشت، با چابکی به این سوی جوی پرید. نوشاد دست و رویش را شست، وضوهم گرفت پاشد و راه افتاد، قمقمه آب را از خواهرش گرفت و با هم به سوی خانه رفتند. اذان سید سجاد از بلندای مسجد بر بستر روستا پخش شد. وقت نماز، ناهار و استراحت بود. عده ای نماز می خواندند و می رفتند سراغ ناهار؛ بعضی ها اول ناهار می خوردند بعد میرفتند سروقت نماز؛ تعدادی هم که معدود بودند ناهار می خوردند و کاری به نماز نداشتند ولی کسانی که نماز می خواندند و کاری به ناهار نداشتند از گونه ای کمیاب بودند ! قجر و عشرت ازگروه سوّمی به شمار می آمدند؛ آنها نه تنها کاری به نماز که کار به هیچ کار دیگری نداشتند! اکنون ناهارشان را خورده؛ مادرشان مشغول جمع کردن سفره بود. پدر خانواده سر مزرعه همانجا در سایه درخت بید و حاشیه جوی آب، نمازش را به جای می آورد، ناهار و چای میخورد و اگر فرصتی بود کمی دراز می کشید مختصر چرتی میزد، خستگی از تن بیرون می کرد و پس از تجدید قوا ؛ کار بعد از ظهر را باز شروع می کرد. کار، عبادت، استراحت وخواب و خوراکش همه به جای خود بودند. منهای تربیت فرزند، در دیگر موارد مرد موفقی بود. زندگی را مشکل نمی گرفت. پسرش با آن رفتار نا متعادل و غیر عاقلانه خود، او را تا حدودی ملول و غمگین ساخته، خاطرش مکدر بود. جان محد در بغرنج ترین حالات روحی و در لحظه ای که عصبانی و ناراحت بود، باز هم از پراندن نکات لطیف و خنده دار و طنزگونه غافل نمیشد. گویی زبانش با دل محزون او هماهنگ نبود. ظهر هنگام بود. درب کوچه به اندازه ای که یک گربه از لای آن بگذرد باز بود، نوشاد لنگه ای از آن را هل داد، در بیشتر باز شد و پسر جوان پا به دالان گذاشت. تازه گل کمی خم شد تا لگن روی سرش به بالای چهار چوب گیر نکند، داخل شد. سمت راست کاهدانی و سمت چپ طویله بود، که در آن باز و سر و گردن خروس و دم مرغی از توی آخور پیدا بود، کاه ها را بهم میزدند، نوشاد که لب پله دالان رسید، تعدادی گنجشک از کف حیاط پرکشیدند و لب بام خانه روی اِشکِزَه ها نشستند. قمقمه را کنار درخت انگور حاشیه دیوار شرقی حیاط گذاشت و به سمت دالان پا کشید. رفت تا نمازش را در مسجد کجو بخواند .تازه گل لگن را از روی سر خود پایین آورد، مادرش از مطبخ بیرون آمد. دوشیزه جوان که لگن و ظرفها را سرِجای خود گذاشته بودچادرش را از سر گرفت و روی بند لباسی انداخت. بعد به اتاق رفت، گلیمچه ای آورد، توی ایوان پهن کرد، خود و مادرش نمازشان را آنجا خواندند. نوشاد آمد. سلام ننه، سلام رودم، نخستی. عمر شما زیاد. از پله ایوان بالا رفت، ملکینش را در آورد و وارد اتاق شد، کاکا حالا ناهار می خوری؟ ها دده، باید تا دیر نشده برگردم سرِ کارم. خب په بیو تو ایوونو بیشین، تا برم غذا بیارم. به مطبخ رفت؛ نصرت در آنجا سفره را برداشت و گفت: تازه گل به اندازه خودتو کاکات غذا ببر، شما نمی خورین؟ نه من حالا گشنم نی. سفره ئو رو بدم نوشاد، برم براتون آو هم بیارم. از آشپزخانه درآمد، دم ایوان سفره را به پسرش داد، نوشاد آن را گرفت و روی گلیمچه، بالهایش را از هم باز کرد. تازه گل هم با قدحی بزرگ که در آن غذای بسیار مقوی چنگال شیره که متشکل از شیره انگور؛ روغن حیوانی و نان نازک ریزریز شده که آنها را خوب با هم مخلوط کرده بودند، آمد. مادر پارچ را از آب پر کرد، نوشاد با صدای بلندگفت: ننه کجا رفتی؟ مِه نمیای غذا بخوری؟ نصرت همچنان که دهان مشک آب را می بست، جواب داد: نه ننه، من حالا چیزی دلم نمیکشه. نوشاد با لحنی حاکی از شوخی گفت: میدونم ننه، بدون شوگرت غذا از گولوت پایین نمیره. مادر در حالی که از جایش بلند میشد با تبسمی ابراز کرد: چه میگی ننه جونی؟ ما دیه آردمونه بیختیم اُ اَلَکِمون هم آویختیم، ها رودم آو اَ سرمون گذشته دیه. نوشاد یادآور شد: انگا آو نیووردین؟ خواهرش با نوش خندی اظهار نمود: آدم نمی تونه بگه قربون چیشای بادومیت، فوری میگه بادوم میخوام! خب تقصیر شماهه، که آو نیووردین.
عشق و اصالت دهکده نوشته: علی اصغر کمالدار صفحه ۳ سومین ماه از فصل بهار بود، آفتاب خردادی ده را گرم می کرد. قجر مأیوسانه و با افکاری مغشوش، آهسته و آرام محوطه سرپل را طی کرد، به کوچه ای که دم محله میرفت پیچید، نادم و پشیمان که چرا او که با پدر خود، به طور غریبی بیگانه و نا مأنوس است، موضوع ازدواج و زن خواستنش را به او گفته بود. پیوند پدر و فرزندیشان بگونه وحشتناکی سست و بی اساس بود، سرد و بی روح بود. با این شرایط جان محد هیچ دلگرمی و اشتیاقی به اجابت خواسته پسرش نداشت. قجر می رفت، از مغازه بزازی و از دکّان های بقالی رد شد و از سلمانی استاد عزیز نیز گذشت، پیچ مختصر کوچه را هم پشت سر گذاشت و باز مستقیم راه خود را ادامه داد، مقابل بقالی، قصابی، پینه دوزی، نجاری و دکان آهنگری که استادش به اتفاق دو نفر دیگر داشتند الاغی را نعل می کردند، عبور کرد. در سر هوای دیدن تازه گل داشت، روی رفتن به خانه عمو را نداشت، از او بیزار بودند، کسی تحویلش نمی گرفت سر کوچه به امید آنکه تصادفاً تازه گل را ببیند مشتاقانه نظری به کوچه انداخت خروس و مرغهایی توی خاک ها و سنگ فرش کف کوچه دانه می چیدند، با نومیدی بسوی «دم محله» روان شد. شاید دختر عمو را لب جوی آب دم محله در حال ظرف یا لباس شستن بیاید. به آنجا رسید، کنار جوی زن و دخترهایی مشغول ظرف شستن بودند امّا تازه گل نبود. آنان را یکی یکی از دید گذراند. با ناکامی راه خود را گرفت و رفت، دم محله بیرون از ده ایستاد، به پوز تل صحلاری دقیق شد. آنجا جوی آب اکبر آباد جریان داشت، تازه گل معمولاً برای شستن لباس به آنجا می رفت، قجر با دقت تمام به آنسوی نگریست آنجا هم از آن دختر زیبا اثری نیافت، یأس و حرمان سراسر وجودش را تسخیر کرد. نگاه بی حاصل خود را از آن نقطه برگرفت، در عالم بلاتکلیفی به پرسه زدن پرداخت در همین اثنا که او از بیکاری نمی دانست وقت خود را چگونه هدر بدهد، پدرش در زمینهای امام آباد از کار فراوان عرق می ریخت فعالانه و پر تلاش، امورات کشاورزی اش را سامان می داد. امروز روحی خسته داشت. به حرف هایی که شب گذشته از پسرش شنیده بود(من تازه گل رو میخوام، شد به درستی، نشد با زور) می اندیشید، با آنکه برای صحبتهای قجر ارزش و اهمیتی قائل نبود، باز مقداری دلواپس بود، این تصور وحشت زا ذهن او را اشغال کرده بود که نکند قجر مرتکب عمل وقیحانه ای بشود و حیثیت برادرش، که همانا شرف و آبروی خودش می باشد را خدشه دار بکند. چنین پنداری بر مغز او چنگ انداخته آزارش می داد و مثل روزهای پیش بِه گرمی دستش به کار نمی رفت. در واقع اگر از آتش قجر، روشنی و گرمایی به او نمی رسید، اما دود آن زیاد به چشمانش می رفت. قبل از ظهر بود با آنکه درآسمان ابری نبود، اما پرندگان با پروازهای خود نمی گذاشتند، سینه آسمان صاف و تماماً آبی بماند. نصرت راهی خانه خود و گلنسا هم نیز، او و همراهش جلو مسجد کجو رسیده بودند. گلنسا گفت: خب ننه نوشاد جونی، بیو بریم خونه. قربون محبتت، بی قضا باشی دده، شما بیو بریم خونه، بفرما. داغ نبینی برم دیه، پَی لَی آوی بذارم داغ شه، صفتر سرکاره، کم کم پیداش میشه. خب خدافظ، دس خدا. گلنسا کنار مسجد کجو به کوچه شان پیچید و نصرت هم چند قدم دیگر رفت و وارد کوچه خودشان شد. قجر می آمد، عدم رضایت از سیمایش پیدا بود. این وقت از روز برای او موقع مناسبی نبود، توی کوچه ها تنها بود و بیشتر به چشم می آمد، اغلب هم سن و سال هایش سر کار بودند. غروب برای او موقع مناسبتری بود. افراد بیشتری توی کوچه و سر گذرها بودند و دیگر انگشت نما نبود. بعد از اینکه کاوش او برای یافتن دختر عمویش به جایی نرسید، با دلسردی سلانه سلانه به مدخل ده آمد، با رخوت و سستی سر کوچه ی عمویش رسید، آنجا درست روبروی کوچه، کنار دکان مش مقصود، پشت به دیوار چسباند، مثل محکوم به اعدامی که او را برای تیر باران سینه دیوار گذاشته باشند، بی حرکت و منتظر ماند، شاید تازه گل از در؛ در آید و دیداری شکل گیرد، اما بخت او را یاری نداد، چنین نشد و چشم براهی او به حالش فایده ای نداشت. از طرفی چون می دانست پسر عمویش نوشاد، کم کم خسته از سر کار می آید و از آنجایی که تحمل نگاه های غضبناک او را نداشت، از دیوار کنده شد و بی آنکه آرزویش برآورده شده باشد، نومیدانه راه سر پل پیش گرفت و رفت. نوشاد امروز، محله بالا کار می کرد کار بنایی، برای استاد بنا، خشت بالا می انداخت. استاد از آن جوان زرنگ و کاردان خواسته بود فردا هم بیاید و با او کار کند. فردا جای دیگری، گویا پایین دست ده کار داشتند. نصرت کتاب فلکناز را به دخترش داد، تازه گل کتاب را گرفت و ابراز داشت: ها، ننه دستت درد نکنه بذارمش اوجا، نقداً باید برم ظرفها رو بشورم و لحظاتی بعد از در خانه شان پا به کوچه نهاد.
🥀 سالروز رحلت پیامبر اکرم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و شهادت حضرت امام حسن (علیهالسلام) را تسلیت میگوییم •⊰─ t.me/ronizmy ─⊱•⋅
نه کاکا تو حوصله ندری. مادر جلو ایوان پارچ آب را به طرف فرزندانش گرفت، دیدی حالا؟ نوشاد با چشمان خندان و تکان دادن سر، حرف تازه گل را پذیرفت: خب دده شروع کن. خورشید از فراز آسمان به سمت پائین می سرید! از ظهر گذشته بود. جان مهدی با بارهای هیزم به در خانه اش رسید. مردی زحمتکش، مهربان وخوش اخلاق بود و رفتاری معتدل داشت. با ترکه اش در خانه را فشار داد لنگه ای از آن را گشود و لنگه دیگرش را همسرش باز کرد. نوشاد که هنوز کمی فرصت داشت؛ ملکینش را به پا کرد و به یاری پدر شتافت. نصرت به شوهر سلام کرد و خسته نباشی گفت. جان مهدی خسته بود اما لبخند زنان پاسخ داد: سلام علیک؛ سلامت باشین؛چطوری خوبی؟ شکر خدا، تو خوب باشی منم خوبم .نوشاد نیز آمد: سلام بوآ نخستی، عمرت زیاد بوآجونی؛ خدا یارت، خودت نخستی، چه خبر نوشاد؟ هیچی سلامتی، ولش کن بوآ، شما برید تو باقی کارا با من. پدر سپاسگزارانه اظهار داشت: خیر بینی بوآ جونی؛ عاقبتت بخیر، نپه من رفتم. دستمالی که نان و بساط چای در آن بود با مشک خالی از آب، تبر و ارّه اش از روی بار هیزمی برداشت و سپس به دالان رفت. نوشاد به تندی بار خر سفید را باز کرد؛ هیمه هایی که به عنوان سربار بین دو لنگه بار بود را طی دو نوبت پائین آورد و توی دالان بیخ دیوار گذاشت، سپس به سراغ خر دیگرشان رفت. هیمه های سربار آن هم که برداشت، دو حیوان که حجم بارشان کمتر شد را یکی پس از دیگری به دالان و به حیاط هدایت کرد. کنار دیوار بارها را بر زمین انداخت. نصرت ظرف آب را به شوهر داد. مرد لب گود دست وصورتش را شست، وضو گرفت و پا شد دستمالی از جیب در آورد و با آن دست و رویش را خشک کرد. سلام بوآ نخستی . سلام عزیزوم سلامت باشی خوبی دخترم؟ خوبم خدا رو شکر ممنون، اول نماز می خونین؟ ها بوآ جونی بهتره و رفت تا در اتاق نماز بخواند . تازه گل در ایوان قدح غذا را گذاشت توی سفره و خود در دهانه ایوان به نگهبانی ایستاد مبادا مرغ و خروسها عوض پدر و مادرش به سفره هجوم آورند. مادر با آب آمد دختر آزاد شد و برای دم کردن چای به مطبخ رفت آب جوش بود. نوشاد مقداری جو در لگنی ریخت و آن را گوشه حیاط گذاشت تا خرها بخورند. البته به شرط آنکه مرغ و خروسها و جوجه ها اجازه دهند. تازه گل چای را آورد از پله ایوان بالا رفت: کاکا بیو چی بخورکه دیرت میشه . از ظهر می گذشت، سایه ها به تدریج کش آورده، دراز و درازتر می شدند. نیمه دوم روز بود. نوشاد سر کارش رفته؛ پدرش توی ایوان خوابیده بود ومادرش زیر درخت انگور حاشیه دیوار حیاط دراز کشیده بود، تازه گل سرزنده و با نشاط کنار مادر نشسته؛ روار می چید، آرام برای خود می خواند. او و نوشاد هر دو صدایی دلکش و گیرا داشتند. صوتی دلنشین که از حنجره داوودی پدرشان ارث برده بودند. "رعنا" که با دو سه تا بچه قد و نیم قد و دست تنها نمی توانست نان بپزد قابلمه بزرگی که پر از خمیر کرده بود را برداشته با بچه هایش به خانه پدر آمد تا به کمک خواهر و مادرش، خمیر را بپزند. او قصد داشت گِرده بپزد.خمیر این نوع نان سفت نبود مثل خمیر نان سنگک بود که رعنا برگ سیرموک و کمی ادویه هم به آن اضاف کرده بود. به این نوع نان، گرده، شُل شُلو، جِزَرَک یا سوله هم می گفتند. جان مهدی با نوه ها سرگرم بازی و بگو و بخند بود، رعنا و خواهر و مادرش داشتند نان می پختند. تازه گل صدا زد: بچه ها هر که جزرک میخوا بیا. رعنا گفت: بوآ براتون جزرک بیارم؟ نه بوآجونی خدا زیادش کنه. نصرت توضیح داد: ننه جونی بوآت درنگی پیش ناهار خورده دیه کی گرده می خوره. عصر بود. ازبرکت بهار؛ طبیعت، سرسبز و خرم و از سرسبزی و خرّمی ها، هوا مطبوع و نشاط انگیز بود.