جواب چالشا.
Статистика- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 3
- 1/48двое суток
- 3
- 1/72трое суток
- 3
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نامه ای از خواب 🤎🤎 شبها منتظرت میمانم تمام.... احساساتت را میفهمم و این به زودی مرا می کشد.. وقتی چشمهایت را میبندی و وارد دنیای من میشوی، برای چند ساعت تو را دارم و وقتی بیدار میشوی، ناراحت میشوم که دوباره از پیشم میروی..بعضی وقتها چیزهایی را که دوست داری میسازم فقط برای اینکه چند لحظه در خواب بخندی گاهی هم احساساتت آنقدر زیاد میشوند که دنیایی میسازم که در آن گریه کنی، شاید کمی از آن سنگینی را بیرون بریزی.. من نمیدانم کجای زندگی تو هستم، اما همهجا هستم هر جایی که چشمهایت بسته میشوند و دنیای دیگری شروع میشود....ماشینهای پرنده، گلهایی که حرف میزنند، خانههای مربعی و خیابانهایی که انگار هیچوقت تمام نمیشوند، بوی سوپ جو، آدمهایی که شبیه آدم نیستند و حیواناتی که راه میروند و گاهی با تو حرف میزنند... هر شب چیز تازهای برایت آماده میکنم..نمیخواهم خوابهایت شبیه شب قبل باشند؛ میخواهم هر بار که به من میآیی، چیزی برای غافلگیر کردنت داشته باشم...گاهی اما میترسی... داد میزنی و آدمهای دنیای واقعی میآیند و تو را از من میگیرند چشمانت باز میشوند و من دوباره تنها میمانم..من از بیدار شدنت ناراحت نیستم،فقط دلم برایت تنگ میشود...چون تو تنها کسی هستی که میتوانی وارد دنیای من شوی، بدون اینکه در را بکوبی یا اجازه بخواهی.. کافی است چشمهایت را ببندی و من تمام این صحنه را برایت روشن میکنم..گاهی آرزو میکنم خوابهایت آنقدر طولانی شوند که صبح فراموش کند باید تو را از من پس بگیرد...اما صبح همیشه میآید..تو میروی، من میمانم و تمام چیزهایی که برایت ساخته بودم؛ گلهای حرفزن، خیابانهای بیانتها، خانههای عجیب و آن گربهای که دیشب برایت گذاشتم تا با نوازش کردنش لبخند بزنی و من هر شب دوباره همهچیز را از نو میسازم..و اگر الان داری اینو میخونی اگر فکر میکنی قرار است یک روز از ساختن دنیاهای جدید برایت خسته شوم، بدان که تا ابد این کار را میکنم و قول میدهم خسته نشوم...هر شب، برایت یک جای تازه میسازم؛ جایی که بتوانی بخندی، گریه کنی، بدوی و حتی اگر ترسیدی، دوباره جلو بروی و آنها را بغل کنی. آنها ترسناک نیستند.... فقط احساساتی هستند که هنوز کسی زبانشان را نفهمیده قول میدم ترسناک نیست..قول انگشتی؟ https://t.me/Iseethingsthatnobodyelsesees
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
🔤orward message.🌟🌟 The carrier pigeon will bring you a completely random letter🌟🌟☕️ It might even snoop around your channel a little first... Rules: be joined.🌟🌟🌟🌟
https://t.me/Whereiskuroworld
https://t.me/bungostraydogsfansclube
https://t.me/nyximani
https://t.me/blue_dark_Dreams
https://t.me/FariXmah8
https://t.me/CatWHAT_MEOW
https://t.me/lovepurple721
🔤orward this message 📍 Based on your channel’s vibe, I’ll pick a cake or pastry that suits you! 🌟🤍 ☕️☕️☕️ ☕️☕️☕️☕️🌟 Answer Rules:Join the channel☕️
بخشی از پرونده 124،وجه اشتراک قربانیان تنها یک چیز بود (چشم).پرونده از جایی شروع شد که پلیس متوجه شد این قتلها، برخلاف ظاهرشان، اتفاقی نیستند قاتل چیزی را از قربانیان نمیدزدید نه پولی ناپدید شده بود، نه جواهرات، نه مدارک و سندی.. خانهها دستنخورده باقی میماندند اما چشمها...همیشه چشمها شروع کننده ماجرا هستند...اون تنها یک چیز را بر میداشت آن هم چشم بود..پرونده ای که طی ۳ سال به اسم دزد چشم مشهور شد. نخستین قربانی، مردی بیستوسه ساله بود که در آپارتمان خودش پیدا شد دومین قربانی، زنی بیستوهشت ساله، سومی مردی سیساله در نظر کارآگاهان یک قتل زنجیره ای بود..اما این نظریه رد شد زیرا...چهارمین، پنجمین و ششمین قربانی نیز به پرونده اضافه شدند هیچ ارتباط ظاهری و خونی با یکدیگر نداشتند.. '...اینها هم چشمهای او نیستند...' پس از بررسی سوابق، نام یک مرد بیستوهفت ساله به نام الیوت، برای نخستین بار وارد پرونده شد او پیش از این هیچ سابقه کیفری نداشت..اما سه سال قبل، پارتنرش را از دست داده بود پرونده مرگ او هنوز بسته نشده بود..در گزارشهای پزشکی و شهادت نزدیکانش، تغییرات رفتاری او پس از آن حادثه بهوضوح ثبت شده بود؛ بیخوابی، انزوا، گفتوگو با فردی که حضور نداشت و باور عجیبی که بهتدریج در ذهنش شکل گرفته بود..چشمانش..چشمانش ..جایی به من خیره اند باید پیداشون کنم. اینبار بی مقدمه چینی به سراغ قاتلی خواهیم رفت که انگیزه اش خون را به سکوت وادار میکند. الیوت.."تا حالا شده زندگیای رو که نداشتی و تجربه نکردی، روی دو گوی رنگی و براق ببینی؟ هر وقت که میدرخشه، حس کنی دنیا امروز چراغهای صحنهشو سمت تو گرفته هر وقت که میخنده، حس کنی توی عمیقترین جنگلها گم شدی و هر وقت اشکآلود میشه، حس کنی باید به تعداد مویرگهای خونینش، خون بریزی.مثل خورشید بود اما نه آن مدلی که نور سوزانی داشته باشد.مانند خورشید وسعت داشت، اما کوچک بود و خیره به چیزهایی که باید وجودشان را محو میکردم تا فقط به من خیره شود.کاش میشد تا ابد نگهشون دارم..حتی نمیتوانستم داخل شیشه زندانیشان کنم چون اولین چیزی که نگاهش به آن میافتاد، شیشه بود... نه من..آدما وقتی میمیرن، مرگ براشون حکم خواب طولانی بعد از یه روز خستهکننده رو داره بیدرد و بیصدا... بخش دردناک مرگ، دردیه که اطرافیانش متحمل میشن همون لحظه که پلکهاش روی هم قرار گرفت، خاموش شدن چیزی رو بهوضوح توی وجودم حس کردم دربهدر این شهر، خون ریختم برای پیدا کردن اون چشمها برای اینکه دوباره اون نگاه رو ببینم.گاهی توی خواب میبینمش، ولی چشمهاش دیگه برق نمیزنن. ازم ناراحته؟حق داره...شاید من باید بهجای اون میخوابیدم حتی اگر در دنیای دیگه ملاقاتش کنم، نمیتونم گوشهٔ چشمشو لمس کنم اون زیادی سفیده برای قرمز شدن توسط دستای آغشته به خون من اگه بپرسی پشیمونم؟...من چشمها رو کشتم..پشیمونم چون با گرفتن چشمها، دلیل ادامه دادن خیلیها رو هم ازشون گرفتم. چشماش..... حکمی صادر نشد و پرونده باز است @CatWHAT_MEOW ⭐️🥀
بخشی از پرونده 124،کی فکرش را میکرد پزشک محبوب و معروف قاره اروپا جولیان وِست،۳۲ساله، پای چوبه دار برود؟احتمالاً اگر در سال ۲۰۰۷ این سؤال را میپرسیدند، میگفتند امکان ندارد.اما... گذرد زمان حتی فرشتگان را نیز(سقوطکرده) مینامد. بخشی از حرفهای متهم هنگام محاکمه: «عدالتی وجود دارد؟ برای آوازه گوش مردم شدن، صدها جان را نجات دادم و برای رفتن به پای چوبهدار، یک جان را گرفتم.» گزارش و فایل بازجویی توسط هیچ کارآگاه و قاتلی ثبت نشد.در سال ۲۰۲۱ مصاحبهای انجام شد با رئیس شرکت داروسازی جولی وِست. بخشی از مصاحبه: مجری: «بانو وِست، چه چیزی باعث شد تمام محصولات کارخونهتون رو رایگان در اختیار مردم بذارید؟» سؤال خوبی برای شروع بود. دلیل من پدرم بود و هست. مجری: «چی شد که شایعهها رو راجع به پدرتون ساختن؟ مایل به توضیح هستید، خانوم وِست؟!» البته... با نارسایی قلبی متولد شدم. از وقتی که یادمه، فضای بیمارستان بخشی از زندگیم شده بود. تنها چیزی که تو دیدم بود، آسمون پشت شیشههای اتاقم بود. پدر همیشه برام از ستاره و کهکشان میگفت. یه تلسکوپ برای دیدن ستارهها روی پشتبوم بیمارستان بود. بیشتر شبا با بابا ستارهها رو نگاه میکردیم... اواخر، تحمل روزها برام سختتر از قبل بود. یه روز که روی پشتبوم ستارهها رو نگاه میکردیم، روبهپدرم گفتم: [اگه یه روز بمیرم، تبدیل به ستاره میشم؟ ...] مجری: «جواب پدرتون چی بود؟» جوابی نداد. دستاش مشت شد و خط اخمش پررنگتر چند روز بعدش عمل شدم. قلبی که طی ۱۶ سال پیدا نشد، در عرض دو روز پیدا شد و پیوند خورد. مجری: «پدر شما بعد جراحی هیچجا دیده نشد. بعضیها گفتند مرده و بعضی گفتند فرار کرده. کدوم دروغه و کدام حقیقت؟» پدرم بعد از جراحی از مادرم جدا شد و به کشور دیگهای مهاجرت کرد و از اون موقع قطع ارتباط کردیم... ما ارتباط زیادی نداشتیم. مانند پزشک و بیماری بودیم که کمی قوانین رو زیر پا گذاشتیم و حق پدرانهاش رو به جا آورد. مجری: «و آخرین سؤال... شایعهای که اعتراف میکنه پدر شما برای جراحی یک نفر رو به قتل رسوند تا قلبشو پیوند بزنه، حقیقت داره؟» .....بله. مجری: «منظورتون از بله... اینه که پدرتون واقعاً—» یک نفر رو کشت نه از روی عصبانیت و نه برای پول.. حتی نمیتونم بگم از روی نفرت یا کینه بود... برای من بود..برای دخترش.. مجری: «شما از این موضوع مطمئن هستید؟» بله..مجری میدونی؟اون شب، وقتی من روی تخت بیمارستان خوابیده بودم، یه نفر دیگه داشت آخرین شب زندگیش رو میگذروند. نمیدونم اسمش چی بود. نمیدونم چند سالش بود. نمیدونم خانواده داشت یا نه. حتی نمیدونم آخرین چیزی که قبل از مرگش دید چی بود.فقط میدونم قلبش چند ساعت بعد داخل بدن من میتپید مجری: «شما شایعه ای که پدرتون قاتل بود رو تایید کردین..ولی هیچوقت ازش نپرسیدید چرا اینکارو کرد؟» پرسیدم و در جواب گفت: "تو از من پرسیدی اگه بمیری، تبدیل به ستاره میشی یا نه.بعد گفت: "من نتونستم بذارم ستاره بشی."» مجری: «پس شما فکر میکنید کاری که پدرتون کرد درست بود؟» نه.. مجری:«حرف آخری دارید قبل از اتمام مصاحبه؟» فکر کنم حرفی ندارم فقط...فقط کاش هیچوقت نمیفهمیدم برای روشن موندن یه ستاره، باید چراغ یه نفر دیگه خاموش بشه. @nyximani 🎰
بخشی از پرونده122،قدم اول، طرح را میکشیم...قدم دوم، نخ و سوزن را برمیداریم...نه... اشتباه شد..آخرین مرحله، همیشه حذف تکههای اضافه است...قیچی باید تیز باشد. گزارش کارآگاه کارآگاهان وقتی وارد آتلیه شدند، همهچیز زیبا بود... جز صحنهای که وسط آن انتظارشان را میکشید..جسد رئیس برند میان پارچههای سفید افتاده بود. قیچی خیاطی هنوز کنارش بود گلوی اش کاملا پاره شده بود و سمت راست به سمت پایین نای سه چاک دقیق خورده بود پلک ها با نخ دوخته شده بودن،چاک بزرگی و عمیقی از پهلوی سمت چپ تا وسط ستون فقرات کشیده شده بود..وضعیت مقتول غیر قابل توصیف بود.هیچ اثری از سرقت یا ورود اجباری نبود مظنون پرونده و خالق تمام این زیباییها، کسی نبود جز اِستلا...دختری ۲۳ ساله جوانترین و موفقترین طراح مد سال ۲۰۰۴زنی که میگفتند با سوزن و نخ، ابریشم میدوزد...و هیچکس تصور نمیکرد همان دستهایی که لباسهای باشکوه خلق میکردند، روزی پروندهای خونین خلق کنند. گزارش کارآگاه پرونده بر این اساس که هیچ فیلمی از قسمتهای بازجویی ضبط نشده بود متوقف شد و تنها برگهای دستنویس که توضیحی مختصر به همراه داشت، به همراه فایلی که انواع مدلها و روشهای خیاطی در آن بود به دست ما رسید. آنچه در برگه نوشته شده بود، گزارش قاتلی بود که خود قربانی ماجرا شد متأسفانه خبری از این مورد نیست.. بخشی از نوشتههای ثبت شده: «شیشه نوشیدنی بین انگشتام داشت سر میخورد. همه چیز یهویی نبود..اولش سعی کردم یه دلیلی استدلالی براش جور کنم، ولی یه حس عجیبی داشتم؛ انگار به مرز جنون رسیده بودم و راه رستگاری رو مقابلم قرار دادن. صدای تشویقهاشون رو هنوزم داخل سرم میشنوم. دستایی که بهم برخورد میکرد، سوت... لیوان کریستالی داخل دستام شکست؛ اونقدر قابل توجه که توجه اشونو جلب کنه. ولی حدس بزن چی شد؟ اونا همشون به طرحهایی که ازم دزدیده شده بود توجه میکردن... اه، آخرین بار داشت لبخند میزد و ... آخرین بار؟ التماس میکرد؛ عین موش کوچیکی که نخ لباسهای سلطنتی شاهدخت رو جوییده و حالا داخل تله گیر کرده. التماس میکرد... آخرین و طرح نهاییم برای نمایش توی این شهر نکبتبار، لباس دامندار بود که از سمت سینه دو دوخت ضربدری داشت و دوتا چاک دقیق روی سینه و چاک بزرگتر و نمایانتر روی کمر و در نهایت چینهای ریزی که روی کمر قدار میگرفتن ایده و طرح خلاقانهای که بیرحمانه ازم دزدیده شد. صادقانه فکر نمیکردم روزی با چاقویی که باهاش الگوها رو برش میدادم، گلوی کسیو پاره کنم...اوه... پشیمون؟اون طرحمو دزدید، منم بهش لطف کردم و نمونه بهترشو بهش دادم با دوختن بدنش .. این بخش به دلیل قلمخوردگی و جوهر روی کاغذ واضح نیست. زیادی تکون میخورد، همهجا رو کثیف کرد. رنگ قرمز، رنگ تیز و کثیف شاید هم برای من اینطور است. ترجیح میدادم رنگ خونش طلایی باشد...طرحام ناقص شد. یه چاک اضافه و پارگی گلو جزو طرحم نبود. ادامه حکم: برای متهم اعدامی صورت نگرفت زیرا کسی که به قتل رسید، به دلیل سابقهٔ کیفری گناهکار شناخته شد. متهم به حبس محکوم شد و پرونده مختومه اعلام شد.پایانپروندهٔ(خیاط انسان) @IDKWhyBIC 🍃
без подписи