tgindex
😍کلبــــ_رویــایــے 😍

😍کلبــــ_رویــایــے 😍

Статистика
@royaieebashimeМузыкаперсидский

﷽🕊 در سر،که نه... من در تمام وجود فکر تو را می پرورانم... ─┅━━━━━━━┅─ 🎀 تولـــد ڪانال✨ 1398/4/13. ─┅━━━━━━━┅─ @royaieebashime ─┅━━━━━━━┅─ ☜ایده کپشن و بیو ☜♪موزیک♪های ترند اینستا ☜موزیک ویدئو ☜رمان های جذاب

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
76
Всего постов
115
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
485
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
20
40 постов
Вовлечённость
4,1%
к подписчикам
Постов в день
10,9
всего 115
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
22
1/48двое суток
25
1/72трое суток
27

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قرارهای مجازی #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • صبح بخیر 😊 صبحتون  پراز عشق وامید همراه با کلی اتفاقهای عالی امیدوارم 🌸🍂 زندگیتـون عسل خوشبختی سرنوشتتون و عشق مهمان  همیشگی خونه تون باشه🌸🍂 #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • روزمون رو با این خلاقیت زیبا شروع کنیم❤️ #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • فقط اخرش😂😂 #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • без подписи

  • #پارت_۳۲۸ ➖دشمن عزیز دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه! چرخید و تو صورتم داد زد: -خفه شوووو ااااااااحمق! وقتی بهم گفت احمق خشکم زد! نمیخواستم بهش این جرات رو بدم که هرچی دلش میخواد بهم بگه. اگه الان این جرات رو پیدا میکرد بعدها هم همینکارو باهام میکرد. آره... نباید روش به گفتن بعضی حرفها باز میشد. مثلا  نباید صاف تو چشمهام نگاه کنه و بهم  بگه احمق! نباااااید... بطری آب معدنی رو محکم زدم تخت سینه اش و گفتم: -احمق خودتی و هفت جد آبادت! احمق خودتی‌..خود امل عقب مونده ان! دستش رو محکم کوبوند روی فرمون ماشین. چرخید سمتم و خشمگین  و عصبی گفت: -دهنتو ببند مارال....دهنتو ببند و منو بیشتر از این عصبانی نکن... کوتاه که نیومدم هیچ ،صدامو انداختم روی سرم و نعره زدم: -دهنمو نمیبندم میخوام ببینم توی امل عقب مونده ی  دورقوزآبادی میخوای چه گهی بخوری... دستشو برد بالا که بزنه توی صورتم و منم اگرچه از شدت ترس فرود اومدن دستش  خشکم زده بود اما پررو  و بی حرکت بهش خیره شدم. لحظات  عجیبی بود. خیلی عجیب‌... دستش  رو تو هوا ثابت نگه داشت. زل زد تو صورتم و بازدم نفسش رو از بینی بیرون فرستاد و بعد  گفت: -مستی! من این مزخرفات رو میذارم پای مستیت...آره...وگرنه همینجا سقطت میکردم قسم میخورم! میدونید... منتظر بودم دستی که بالا برده بود رو بکوبونه توی صورتم اما اینکارو نکرد. به سختی و با مشقت خودش رو کنترل کرد. دستشو پایین آورد و ازم رو برگردوند تا من باز جرات پیدا بکنم و بگم: -پس میخواستی رو من دست بلند کنی...میدونستم... میدونستم توهم یه لاش.ی عوضی هستی که فقط بلده ادای آدم خوبارو دربیاره! چشمهاشو روی هم فشرد تا نگاهش به صورتم نیفته و همچنان افسار خشمش دستش بمونه. اما منی که این قدرت رو نداشتم،نفس نفس زدم و ادامه دادم: -من چه مست باشم چه مست نباشم همینم و از سر توی امل عقب مونده هم زیادم! چشمهاشو باز کرد وزل زد به رو به رو. خصمانه تر از قبل گفتم: -هم مست کردم هم با خوشتیپترین پسر مهمونی رفتم توی اتاق و ازش لب گرفتم... من هرکاری دلم خواست کردم هرکاری زبونش رو توی دهن چرخوند و آهسته و شمرده و عصبی گفت: -دهن کثیفتو ببند ! دهنتو ببند و خفه شو تا وقتی ببرم خونه و تحویل ننه بابا بدمت! دیگه نمیخوامت! پای تاوان دل بستن به تو می مونم و دردشو تحمل میکنم اما تن به خفت باتو بودن نمیدم! توی حال خودم نبودم... نبودم که داد زدم: -به دررررررک ! به جهنم! فکر کردی من عاشق سینه چاکتم!؟ فکر کردی ازت خوشم میاد عقب مونده؟ من هزاااارتا پسر دورمه... هزارتا پسر تو کفمه تو نباشی همه ی اونا هستن! سری به تاسف تکون داد و بعدهم بدون هیچ حرفی دوباره به رانندگیش ادامه داد هر چند که حس کردم باخودش  لب زده بود: "باشه! من عقب مونده میرم که تو با همون پسرای دور و برت خوش باشی" اما من...من چه حالی بودم !؟ باید بگم که اگرچه هرچی دلم خواست بهش گفتم اما با اینحال  وحشت کرده بودم. نفسم تو سینه حبس شده بود ودرعین حال قلبم چنان تو سینه ام به تالاپ تلوپ افتاده بود که حس میکردم هر آن قرار از جسمم بپره بیرون! وقتی چاک دهنمو وا کردم و هرچی دلم خواست به زبون آوردم درنهایت خیلی آروم چرخیدم و چسبیدم به در و تا پایان مسیر یک کلمه هم باهاش حرف نزدم... نویسنده:نابی

  • #پارت_۳۲۷ ➖دشمن عزیز دستهاش رو تو جیبهای شلوارش فرو برده بود و با سری خمیده در فاصله ی کمی از ماشینش،قدم رو میرفت‌. دست از تماشاش برداشتم و از قاب در بیرون اومدم. وقتی صدای در رو شنید متوجه ام شد و چرخید. نه اون چیزی گفت و نه من. میدونستم که هنوز عصبانیه همونطور که من هم ازش عصبانی بودم! اخمالود براندازم کرد و پرسید: -میدونی ساعت چند؟ احتمالا نمیدونی..ساعت سه و نیم و من تقریبا از دو  اینجا منتظر جنابعالیم. و البته هزاربارهم به تلفنت زنگ زدم.... از نوع حرف زدنش مشخص بود هنوز نتونسته با مسئله  ای که بخاطرش کارمون به بگو مگو کشیده بود کنار بیاد. سگرمه هامو زدم توی هم وبدون هیچ عذرخواهی ای و حتی تلاش برای اینکه این دلخوری ها رو از دلش پَر بدم جواب دادم: -سایلنت بود! اون پوزخند زد و من بدون زدن حرف دیگه ای به سمت ماشین رفتم. درش رو باز کردم و روی صندلی نشستم. چند لحظه بعد اون هم اومد سمت ماشین و پشت فرمون نشست. حتی اون لحظه هم کلمه ای حرف بینمون رد و بدل نشد تا وقتی که حس و حال من و بدحالی و حتی در جست و جوی آب گشتن توی داشبورد باعث شد شک کنه و بپرسه: -مست کردی!؟ این چیزی بود که قطعا نمیخواستم ازش مطلع بشه واسه همین جواب دادم: -نه! ماشین رو نگه داشت. نگاه معنی دار و سنگینی به صورتم انداخت و بعد خودش رو کج کرد و از پشت یه بطری آب معدنی برداشت و به سمتم گرفت و گفت: -ولی مست کردی! خیلی تشنه ام بود. اونقدر که احساس میکردم صحرای کربلا بودم. بطری رو با خشم ازش گرفتم و گفتم: -تو جوابتو گرفتی...بهت گفتم مست نکردم! حالا هی تکرار کن! ساعد دستشو روی فرمون گذاشت و با تشر گفت: -مست کردی ...تو مست کردی! اونقدر مستی که نمیتونستی درست و حسابی راه بری! اون از لباس پوشیدنت اینم از مست کردنت! ازم نپرسید چرا و به چه دلیل اما وقتی حرفهاش رو شنیدم داد زدم: -آره مست کردم...دلم خواست مست کنم. هم مست کردم هم رقصیدم هم باهمه مردا لاس زدم هم خودمو  به همه مالیدم... نفس عمیقی کشید و سرش رو ازم برگردوند و همزمان گفت: -تمومش کن مارال! اون خودش رو کنترل کرد و تمام  سعی  و تلاشش رو کرد غائله رو با گفتن این حرف تموم کنه اما موتور منو روشن کرده بود. منی که بی توجه به این حرف و درخواستش ادامه دادم: -من هر غلطی دلم خواست کردم  توی اون مهمونی هرکی رو خواستم بوسیدم چون من اینم...اینی که میبینی میخوای بخواه نمیخوای نخواه به درک...اگه منو میخوای باید قبول کنی فقط به تو قانع نیستم‌.... دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه! چرخید و تو صورتم داد زد: -خفه شوووو ااااااااحمق! نویسنده:نابی

  • #پارت_۳۲۶ ➖دشمن عزیز یک نفر دستم رو مدام تکون میداد و صِدام میزد و من اگرچه صداش رو میشنیدم اما خیلی دیر و بیشتر از مدت زمان معمول و نرمال هوشیار شدم. و این شداها مدام تکرار و تکرار میشدن: -مارال...مارال...مارال بیدار شو...دِهَه...بیدارشو دبگه نکبت....مارال...زکی.. خواهرزاده مارو باش. با خرس مسابقه خواب بده  اول میشه. مارال با توام ...مارال هوووووی... چندین مرتبه پلکهامو بازو بسته کردم تا درنهایت تونستم چشمهام رو کاملا باز نگه دارم. اونی که سعی داشت بیدارم کنه و موفق هم شده بود کسی نبود جز سیروس. چشم تو چشم که شدیم گفت: -پاشو مارال...پاشو پسر حاجی اومده دنبالت... گیج و حواسپرت ودرحالی که هنوز از موقعیت زمانی و مکانیم آگاه نبودم پرسیدم: -کی !؟ پسر حاجی کیه؟من کجام اصلا؟مگه رو تختم توی اتاقم نیستم؟کی اومده دنبالم؟ کمر خمیده اش را صاف نگه داشت و در حالی که از پاکت سیگارش یه نخ سیگار بیرون میکشید جواب داد: -باو پسر حاجی دیگه!پدرام پورمند.. شقیقه ام رو فشار دادم و حین مالیدنش همچنان گیج پرسیدم: -پدرام ؟ پدرام اینجا چیکار میکنه؟ شونه بالا انداخت و جواب داد: -نمیدونم  همین چنددقیقه پیش زنگ زد گفت جلوی در...گفته هرچقدر به تو زنگ زده جواب تماسهاشو ندادی! پاشو..پاشو خودتو جمع و جور کن و باهاش برو تا گند ماجرا درنیومده! حالا کم کم داشت ویندوزم بالا میومد و حالیم میشد چه خبره ! به سختی نیم خیز شدم. تنم کرخت بود و خسته و همچنان درگیر سردرد و سرگیجه ای بودم که البته خداروشکر تا حدودی رفع شده بود و درد کمی ازشون به جا مونده بود! چشمهامو مالوندم و پرسیدم: -داخل که  نیومد هااان !؟ نخ سیگارو لای لبهاش گذاشت و جواب داد: -نه خداروشکر هر چقدر تعارف کردم راضی نشد بیاد. پاشو بپوش و برو تا شر بهادر و ثریا و اون دوتا نخاله روننداختی گردن من...پاشو! پتورو کنار زدم و از روی تخت اومدم پایین. نمیخواستم پدرام بفهمه مست کردم برای همین به سمت سرویس رفتم. چند مشت آب به صورتم پاشیدم بلکه یکم سرحال بشم و بالاخره با مرتب کردن خودم از اتاق زدم بیرون. یکم راه رفتم شاید عضله هام شل کنن و اینقدر اینور اونور کوبیده نشم. هیچکس نباید میفهمید من کجا بودم و چیکار میکردم و... هرچند واقعا خودمم نمیدنستم چیکار کردم! انگار حافظه ام پاک و تخلیه شده بود!   از سیروس و بیتایی که انبوه مهمونهاش رفته بودن و حالا فقط چندنفر ازشون باقیمونده بود خداحافظی کردم و با سر کردن چادر و برداشتن تلفن همراهم که کلی تماس و پیام بی پاسخ  روش خودنمایی میکرد از اونجا زدم بیرون... نویسنده:نابی

  • #پارت_۳۲۵ ➖دشمن عزیز همراه با احساس نسبتا خوبی که دیگه  به تلخی و فاجعه آمیزی دقایق پیش نبودروی تخت دراز کشیدم. با اینحال همچنان هوشیار نبودم و میشد رد و اثر سگ مستی  رو توی احوالاتم دید. یه چیزی بین خوب و بد بودم. نه خیلی عالی و نه خیلی خوب.... سیروس وقتی حال و روزم رو دید خطاب به  شریف گفت: -شاهین اینو یه کاریش کن...تو نمیری بهادر اینو اینجوری ببینه اول یه چوب تو کون من میکنه بعد تو کون اون! از لای چشمهای نیمه بازم شریف رو نگاه کردم. پتو رو روی پاهای عریونم بالا کشید و  رو به  سرویس پرسید: -این بهادر کیه؟چیکارشه؟چه نسبتی باهاش داره؟ سیروس یه نگاه به انداخت و بعد جواب داد: -چ چ چ چ! بهار ببینش فکشو میاره پایین! آااا...گفتی چی!؟باباش...بهادر باباش! میگما تورو به ناموست داداش اینو یه کاریش کن! بهادر بفهمه این اومده اینجا دخلمون اومده! اوووو...ثریا رو بگو...آخ آخ آخ! قشقرق به پا میکنه... تو خواهر منو نمیشناسی. یَک خانم جلسه ای پاچه دریده ایه که نگو... شریف با تاسف پرسید: -مرتیکه تو خجالت نمیکشی راجع به خواهرت و خانواده اش اینطوری حرف میزنی ؟ سیروس کنج لبهاش رو پایین انداخت و گفت: -نههههه! واس چی خجالت بکشم...؟ ببین... یه کاریش کن خب...؟ یه کاری کن این هوش و حواسش بیاد سرجاش... آهی کشید. کمی رفت توی فکر و بعد آهسته گفت: -ببینم چیکار میشه کرد.... زیر لب باخودم حرف میزدم  بدون اینکه حتی این حرفها  برای خودم  هم مشخص باشه. من دلم خواب میخواست. یعنی بستن چشمهام و دیگر هیچ... شاهین از کنارم بلند شدو رفت بیرون و حدودا ده دقیقه بعد با یه لیوان برگشت. بلندم کرد و محتویات لیوان رو به خورم داد و بعد دوباره کمک کرد دراز بکشم ودرنهایت رو به سیروس گفت: -بذار یکی دوساعت بخواب...وقتی بیدار شد رو به راهه! سیروس دستی به ریش بزیش کشید و گفت: -ایول ایول! دمت گرم! حالا بیا بریم یکم بمال بمال و بخور و بخور و اینا دیگه...بیا بریم! شاهین نگاه کوتاهی به من انداخت و بعدهم همراه با سیروس از اتاق بیرون رفت. پلکهاو بستم. سرم رو کج کردم و دیگه هیچی نفهمیدم.... نویسنده:نابی

  • #پارت_۳۲۴ ➖دشمن عزیز اون  لب  دادن و لب گرفتن که به احتمال زیاد انجام دادنش اشتباه بود  و حرام،وقتی متوقف شد که من احساس کردم قراره بالا بیارم و همین احساس تهوع بود که مارو ازهم دور کرد وگرنه خدا میدونست مرحله ی بعد از ل.ب خوردن قراره چی باشه !!! خودمو کشیدم عقب و دل دل زدم...چشمهام حتی واسه چند لحظه رفت بالا تا بشم از این هیولاهایی که چشمهاشون مردمک ندارن و یه نظر به صورتشون آدمو تا مرحله ی قبض روح کردن میکشونه! شروع کردم دل دل زدن و  توی همون حالت هم منقطع و بریده بریده گفتم: -شریف فکر کنم قراره بالا بیارم! معطل نکرد. بازومو گرفت و از اونجایی که با خونه ی عمه جانش خیلی خوب آشنایی داشت منو خیلی سریع به سمت سرویس توی همون اتاق برد و همزمان گفت: -بیار ولی نه روی من...لطفا! دیر شد.من یه کوچولو بالا آوردم اون هم دقیقا روی دستش. ایستاد و نگاهی به آستین کثیف شده ی لباسش انداخت و بعد هم گفت: -کاش مست نبودی تا یه دور همینجا.... از بیان کامل جمله اش خودداری کرد و در عوض سعی کرد به جای اینکار منو بکشونه سمت سرویس و به اونجا نزدیکترم بکنه. درش رو باز کرد و کشوندم داخل و تا نزدیک توالت فرنگی جلو بردم‌ و گفت: -حالا میتونی بالا بیاری! به زانو روی  زمین سرد نشستم و هرچی خورده و نخورده بودمو بالا آوردم. این دل دل زدنها و بالا آوردنها اونقدر زیاد شد که دیگه رمقی واسم باقی نمونده بود. بی حال و بیجون یه وری شدم و ناله کنان گفتم: -وای دَدم آی ددم! صدای سیروس رو از انتهای سرویس شنیدم که خیلی خونسرد و آروم و مثلا متاسف گفت: -اوه اوه! بر پدر آدم بی جنبه لعنت! بر بهادر و تخم و ترکه اش لعنت! شاهین این چِش شده !؟ شاهین که منو نگه داشته بود تا کف سرویس ولو نشم به محض شنیدن صدای سیروس سرش رو چرخوند سمتش و گفت: -اونجا واینستا...بجای زر مفت زدن بیا کمک کن یه آبی به سروصورتش بزن! سیروس تا چشمش به من  و حتی آستین کثیف شاهین افتاد با انزجار صورتش رودرهم کرد و چینی به دماغش داد. به شاهین که کمک نکرد هیچ خونسردانه تکیه اش رو به قاب در داد و گفت: -تونمیری من یکم بد دلم! بعدشم..از قدیم گفتن کار را که کرد آن که تمام کرد. آااا ماشالا.... قربون دستت...دیگه خودت جمع و جورش کن! خودتم که کثیف شدی و عخ! حال آدمو بهم میزنین جفتتون...من نمیتونم بیام شاهین سری به تاسف تکون داد و گفت: -گندت بزن سیروس! سرتو میکنی تو فیها خالدون زنها و ملچ ملوچ میکنی بعد اونوقت حالت از استفراغ بچه خواهر خودت بهم میخوره!؟ سیروس بازم دماغش  رو چینی داد و بعد بدون اینکه بهش بربخوره گفت: -نهههه! نگو ! استفراغ با اون چیزی که تو میگی خیلی فرق داره! اون یه چیز صورتی خوشگل و خوشمزه اس اینی که تو میگی یه چیزی تو مایه های عنه. بعدشم من همیشه میدم بخورن نه اینکه خودم بخورم... حالا علی یارت...خودت یه کاریش کون جون عمه ات واکنش شاهین بازهم به نگاه ترسناک پر تاسف بود. گویا رفیقش رو خیلی خوب میشناخت که دیگه اصرار نکرد. اول پیرهن تنش رو درآورد و بعد حتی خودش زیر بغلهامو گرفت و  از جا بلندم کرد. کشوندم سمت روشویی و سعی کرد صورتم رو تمیز کنه و حتی مجبورم کرد در عین بی حالی دهنم رو آب بکشم. حالا کمی بهتر شده بودم. دیگه احتمالا نه رنگ پریدگی داشتم،نه دل درد نه سردد‌. بغلم کرد و برم گردوند توی اتاق و درازم کرد روی تخت.... نویسنده:نابی

  • #پارت_۳۲۲ ➖دشمن عزیز اعتراف میکنم اگر جای شاهین شریف بودم هرگز در مقابل پیشنهاد رقص همچین دختر خوش اندامی نه نمیاوردم! هرگز! حتی اگه یه امانت بد مست دستم سپرده باشن! و اما نادیا... دختری که  خیلی زود فهمید  و متوجه شد نباید بیشتر از این اصرار کنه…

  • بچه‌ها #پارت ـ داریما 🥰🎀❤️

  • без подписи

  • به خدا😂😂😂 #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • اجاق گاز هوشمند و سخنگوی جدید رسید... کدبانوی محترم غذا حاضر است. زن در حال چت کردن. گاز :بانو غذا آماده است. زن همچنان در حال چت کردن. گاز :هووووی قرتی خانوم غذات سوووووخت...😐. 😂😂 #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • بعد ننه من ب اسنپ میگه عصمت 😂😂 #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime

  • از وقت‌گذرونی‌های الکی بگذر؛بجاش بیشتر روی رشد خودت تمرکز کن... وقتی بقیه دنبال حاشیه هستن، تو دنبال اصل باش! بوقت چای عصر عصرتون بخیر 🌹 #کلبــــ_رویــایــے🍃🕊️ @royaieebashime