•روزنامه دیواری•
Статистикаکمی نوشتن🌱 کمی روزمره 🌤️ . . هزار مرتبه از ریشه، ریشهکن شدهام اگر که خم نشدم چون تو استخوان منی . . چون کتابهام رو خیلی دوست دارم : https://behkhaan.ir/profile/yousefik?inviteCode=wugCockR2L5t
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 19
- 1/48двое суток
- 21
- 1/72трое суток
- 23
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کم خیلی کم ما رو بپذیر ...
یا به شوقِ لحظهی برگشتنت عاشق بمانم یا شبی در آخرین رویای غمگینم بمیرم بی تو آغاز سکوتم، بی تو پایان ترانه خندههایم بیدلیل و گریههایم بیبهانه گرچه دیگر هستیام را شوق دیداری نماندهست باید از باران بگیرم خاطراتِ مردهام را یا که عادت میکنم با بغضِ گلدان پشت شیشه یا به دریا میدهم گلهای بارانخوردهام را؛
اولین پیام کانال فرزانه پزشکی که همسرش نوشته بود بدین شرح بود : به یاری خدا، بزودی در این کانال، خاطرات و آثاری از معلم دلسوز، هنرمند خلاق و توانمند، کارگردان و سردبیر، راوی دفاع مقدس و سیره شهدا، خادم اهل بیت (ع) مرحومه مهندس فرزانه پزشکی در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت. من روی هر عنوان قفل کردم و چقدر زندگی آدمهای دیوانه رو که همه جا سرک کشیدن بیشتر دوست دارم 🙃 خلاصه که در و دیوار به دلتنگی ما اضافه میکنه آقای قاضی🚶♀
؛
+هوا خیلی گرم بود . گمانم اواخر تیر یا اوایل مرداد بود. اوایل تجربه زیست تنهاییم در شهر تهران بود. گمانم داستان برای حداقل ۴ـ۵ سال پیش است. جوان بودم و پر حوصله . عادت داشتم بعد از سرکار برای فرار از تنهایی عمیق، تهران گردی را در دستور کار قرار بدم . محل کارم داروسازی ابوریحان بود. حوالی تهرانپارس. از آنجا با حمل و نقل عمومی خودم را رساندم که بروم کجا؟ کاخ سعدآباد (!) راند آخر خیلی پیاده روی داشت . من هم با چادر و کوله، تصمیم گرفتم تاکسی بگیرم قبل اینکه ذوب شوم. اتفاقا جلو هم نشستم . سه نفر عقب را که پیاده کرد کم کم کاخ به چشم میآمد. راننده نگاهی به چادر روی سرم کرد و شروع کرد به حرف زدن. گفت دخترم ساده نباش، کاخ سعد آباد بزرگتر از این حرفهاشت همه اش دست خامنه ای است با فرزندانش اینجا زندگی میکند . خدا لعنتش کنه همه امکانات کشور را دست گرفته و بفکر خودش و بچههاش هست فقط ! فقط لبخند زدم گفتم نمیدانم شاید ما خیلی ساده ایم که این حرفها را باور میکنیم . گذشت و گذشت برای کارورزی یک دوره ای پاستور بودم. آنجا هم وضع بهتر نبود . هر آمینواسیدی که بوی بدی بلند میکرد، با خنده میگفتن بوی قورمه سبزی خونه حاج آقاست ! بعد هم مسخره میکردند . آنجا هم هیچ نگفتم . تا گذشت عید امسال، در جمعی برای دیدوبازدید بودیم . یکی از افراد گفت اینا همه دروغه خامنه ای با مجتبی رفته در جزیره ای با آمریکا بستن و همه این اتفاقات حرفه. دلخوشی زندگی کردن در تهران برایم حضور او بود . هروقت هرجا خسته میشدم ناامید میشدم عکسی، حرفی، صدایی از او برای قوت قلب و قدم هایم کافی بود . دل بسته بودم به این حرف که او میخواهد پرچم را برساند دست صاحبش. درس میخواندم آرزو میکردم آنقدر خوب باشد کارم که شبیه حاج عماد بدون اینکه من از او انگشتر بخواهم خودش به من هدیه بدهد . همه امید و دلیل ادامه دادن و جرات کردنم برای انتخاب مسیرهای متفاوت او بود . هفته ای که گذشت به گمانم سختترین هفته زندگیم بود . همه این صحنه ها و ایضا صحنه های بیشتری از جلوی چشمم رد میشد و حسرت میخوردم که چرا جواب هیچکدام از این آدمها را ندادم که حالا با دیدن تابوت او اینطور شکسته شوم. هفته قبل خودم را دیدم در حالی که ایستاده بودم و او را برای اولین بار درحالی میبینم که قامتش راست نیست خوابیده بود نه با اذان بلند شد نه با اسم امام زمان نه با سرود ملی و نه حتی با خواهشهای ما قصد کرده بود برود این بار قصدش جدی بود خیلی جدی امید و دلیل و قوت قلب ما بود حالا همه این امید و دلیل ادامه دادن ها و باورها را جمع کردند گذاشتند در یک جعبه سبز رفت کربلا بعد قم و بعد مشهد و تمام اینجا بود که در من چیزی تمام شد که اصلا پیداش نمیکنم فقط میدانم حوصله ام تمام شده . تمام تمام تمام به قدری که دوست دارم خودم را از همه جا حذف کنم . حداقل یک سال نباشم، هیچ جا ! تا بتوانم هضم کنم آنچه رخ داد به گمانم ریتم حوادث آنقدر زیاد بوده که جا ماندم . به خلوت نیاز دارم دو از دست دادن خیلی بد را ظرف چند ماه تجربه کردم و خودم را این بین گم که نه، بهتر است بگویم نصف شدم . نیمی از من دنبال یکیشان رفته و نیم دیگرم دنبال آن دیگری . نه دستم به نوشتن میرود نه دلم به کار نه حتی معاشرت شانه هایم زیر بار مسئولیت سنگینی است اما قدم از قدم نمیتونم بردارم . من دلم یک تنهایی عمیق میخواهد عمیق عمیق عمیق ... باید برای دل هم خیلی زیاد دعا کنیم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود همین؛
باز دوباره چشماتو باز کن عزیزم ...
؛
خدایا ما دیگه توان گریه نداریم ...
مرا ببر که از زنده ماندنم خجلم... خجلم... خجلم... خجلم...💔
و این آخرین باره ....🙃 تابحال اینقدر عمق جان از دست دادن کسی که دوستش دارم رو درک نکرده بودم که در این یک ماه بهم ذره ذره چشانده شد؛
آخر سر قسمت ما اینجا بود...
تمام شد؛ رویا و دلیل دویدن هام رو دیدم که خوابیده بود و حتی کلمه ای حرف نزد...
؛
همین؛
без подписи
без подписи
مصلی قرار اولین و آخرین دیدار ماست :) خیلی تلاش کردم تصویری از تو ثبت کنم آن روز در دفترم نوشتم ان شاالله بزودی در دیدار بیت رهبری باز روی ماهت را ببینم . دیدار ما به قیامت موکول شد و به گمانم تو آنجا هم نخواهی که مرا ببینی، همین؛
без подписи
۳۶۵ روز قبل سرشار از دست دادن بود امیدوارم برای سال پیش رو مهربان باشه و پر دستاورد و رضایت از خود، همین؛
تو عادت نداشتی عزیزدلم؛ تو عادت نداشتی بار روی شانههای کسی باشی. تو با آن دست مجروحت، با آن سنوسال بالایت، روی پای خودت بودی. خوش نداشتی کسی زیر شانههایت را بگیرد. حالا تو را چگونه بر سر دستها ببریم. تابوت تو را