tgindex
رحیل 𓂆
@rrahiilПутешествияперсидский

«که ما را بند بر پای رحیل است» - مستغرقِ خیال, مستأنس به غم • ادامه دهنده • (این کانال یک سفرنامه است.) ۹۹.۹.۹ - ارتباطات: { @rrahiilbot } در بهخوان: { staha } . ملحقات: @sahba_candle 🕯️ @aaramgaah 🎧 . [ #سیدطه_ربیعی ]

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Путешествия
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 412
+6 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
702
23 постов
Вовлечённость
29,1%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 23
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
320
1/48двое суток
366
1/72трое суток
395

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پریشب یکی از فوق العاده‌ترین تجربه‌های من در دنیای #نجوم_آماتور رقم خورد. این دو سه شب، آسمان شب میزبان بارش شهابی برساوشی بود و من از قبل به بچه‌های کلاس نجومم هم گفته بودم که آماده باشند براش و سعی کنن توی شرایط مساعدی باشن تا بتونن این رویداد رو ببینن. خداروشکر خودمون هم این چند شب رو روستا بودیم و پریشب که اوج این بارش شهابی بود شاهد این شگفتی و عظمت هیجان انگیز بودیم. حداقل ۱۵. ۱۶ تا شهاب دیدیم که یکی دوتاشون بسیار پرفروغ بودن. انگار که یه ستاره از آسمون شب سقوط کنه و خاموش بشه. خلاصه که به قول جناب منزوی بزرگ: «...با آسمان مفاخره کردیم تا سحر او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من برق چشم ملتهب‌ات را رقم زدم»

  • مصطفیٰ ﷺ نمرده است! نصیب چشم تو از مصطفیٰ ﷺ مرده است. تذکرة الأولیاء؛ في ذکر شیخ ابوالعباس آملی

  • شبهای ربیعی شروع شدند 🌛

  • «بیدل» به هرکجا رگ ابری نشان دهند در ماتم حسین و حسن‌گریه می‌کند /

  • «سلیم» نامه سیاه است یا رسول الله تو روز حشر شفاعت کن این سیه رو را /

  • 4 авг.1 04113

    تمامِ طولِ طریق؛ نجف تا کربلا - @rrahiil ,

  • 4 авг.1 038111

    صبح در کوچه‌پس‌کوچه‌های کربلا سردرگم شدیم. اما تمامی کوچه‌ها پر از موکب بود و آدم‌هایی که دستشان آب و شربت و غذا و... بود. یک موکب عراقی پیدا کردیم و تا حوالی ساعت ۵ همانجا بودیم. حمام هم رفتم و ناهار را هم خورش بامیه مورد علاقه عراقی‌ها را دادند. زهر آفتاب کمی کمتر شده بود که راهی حرم شدیم. اولین نگاه به حرم حضرت ابوفاضل(ع) بود. دسته‌ها به سمت حرم می‌رفتند و ما هم میان جمعیت بودیم. یکی از هزاران. بعد وارد بین الحرمین شدیم. غایة آمالمان در تمام طول سال. فقط می‌توانستم نگاه کنم و حتی نه باور. نماز مغرب و عشا را خواندیم همانجا میان بین الحرمین و مثل هربار باز هم همان احساس را داشتم که حتی اینجا هم این درد، این داغ دوری، این زخم مشتاقی و مهجوری، مداوا و برطرف نمی‌شود. هنوز در قلبم چیزی می‌خواست خودش را به او برساند. حتی در خود کربلا هم دل آدم آرام نمی‌گیرد انگار. «زخم هجران دوا نخواهد شد...» و همین است. شاید مگر در آن سوی حیات اگر بشود... زیاد نماندیم. همان گوشه بین‌الحرمین زیارت عاشورایی و چند عکس و... برگشتیم. جمعیت خیلی زیاد بود و چندباری میان جمعیت فشرده شدیم تا رسیدیم به شارع قبله و بعد هم شارع محمد امین. هیچ موکبی جا نداشت و ما شب را همان گوشه کناری از شارع محمد امین نشستیم تا حوالی ساعت ۲ که زمان حرکت ماشین‌های عتبه بود به سمت مرز. کربلا حتی خیابان نشینی‌اش هم میچسبد. جمعیت زیادی همان شب از عراق می‌رفت و ما هم جزوی از آن بودیم. آنها که یکسال به امید همچین شبی ادامه داده بودند و حالا آن شب برایشان تمام می‌شد. در ماشین چشم بستم و تقریبا تا مرز را یکسر خوابیدم. مادرم می‌گوید موقع رفتن از کربلا، امام حسین(ع) خودش دل آدم را سرد می‌کند تا بتوانی دل بکنی و به شهرت بروی و گرنه این کار ساده نیست. به گمانم همینطور است. اما این سرما هرچه هست در آن آتش و حرارت همیشگی گمانم اثری ندارد. روز اربعین را حرم حضرت معصومه(س) بودیم‌ و دیگر تمام شد. تمام شد اما بار دیگر چه زمانی‌ست؟ دل آرام ندارد به هرحال. و تمام. #روایت_اربعین / ۷

  • 4 авг.820121

    از روز سوم و چهارم سفر به بعد، یعنی از جایی که آخرین روایت را از آن گذاشته بودم به بعد، حالم چندان خوش نبود. این موضوع و البته فشردگی سفرمان باعث شد که چندان دقیق نتوانم بنویسم. یا می‌توانستم بنویسم و یا کمی بخوابم که قطعا نیازم به خواب در همان بازه‌های کوتاه ۲، ۳ ساعته برای ادامه دادن به مسیر ضروری بود. صبح روز دوم از پیاده‌روی را با دل‌ درد بیدار شدم و در ادامه مشکلات گوارشی و وضعیت بدی که معده‌ام داشت باعث شد بدنم آب زیادی از دست بدهد. سربسته بگویم، به زور در برابر رفتن به درمانگاه و سرم و... مقاومت کردم که فقط راه را جلو ببریم و معطل نشویم. همان روز دوم هم بود که ظهر نتوانستیم موکب خالی پیدا کنیم و جایی هم که اول به زور گرما به آن پناه بردیم چیزی کم از یک تنور آدم‌پزی نداشت. کولرش تنها بادِ - نه گرم - بلکه داغ را به داخل می‌فرستاد و وضعیت را بدتر می‌کرد. بارها چفیه‌ام را آب زدم و روی سر و صورت و سینه‌ام انداختم اما دمای بدنم پایین نمی‌آمد و خیلی زود چفیه خشک خشک می‌شد. تا آنکه دیگر حالم به سیاهی رفتن چشم رسید و آنقدری می‌دانستم که گرمازدگی می‌تواند خون‌رسانی به مغز را دچار اختلال کند و به مرگ مغزی برسد. آن هم در شرایط منی که همینطورش هم بدنم آب زیادی از دست داده بود. پس فقط هرطور بود از آنجا بیرون زدیم. البته بیرون هم خودش مرحله‌ای دیگر بود. من طبیعتاً آفتاب روز محشر را نچشیده‌ام. آن روز حشر و حسابی که می‌گویند مردم صف به صف زیر آفتاب می‌ایستند برای حسابرسی و هرکس به چیزی متمسک میشود که فقط خودش را از این هول و حرارت نجات بدهد را فقط شنیده‌ام و تجربه‌ای از آن ندارم. اما دیگر میتوانم بگویم اگر آن روز را میشد به حالتی دنیایی در آورد، احتمالا همین لحظه و این زمان و همچین تجربه‌ای میشد. حتی سایه‌ای نبود تا به زیر آن برویم. اگر تا به حال رفته باشید احتمالا می‌دانید که در این ساعت یعنی حدودا از ۱ ظهر تا ۴ دیگر حتی موکب‌ها هم جمع می‌شوند و همه فقط داخل می‌روند. بیش از این نمیتوانم بگویم و توصیف کنم چه بود و چه گذشت اما نهایتا از عرض جاده دوباره گذشتیم و خودمان را به موکبی رساندیم که فضای بیرونش زیر سایبانش هنوز جای خالی‌ داشت. نماز را که به زحمت خواندم و ناهار را که به سختی خوردم کمی حالم بهتر شد. داخل حسینیه موکب خنک بود اما جا فقط به اندازه‌ای بود که دو زانو نشست. مدتی همانجا نشستم و بهتر شدم. هرچند باقی مسیر را باز هم چندان حال مساعدی نداشتم. تا نهایتا روز بعد از عمود ۷۱۱ ماشین گرفتیم و با جسمی خسته و دلی مشتاق و البته نفری ۲ دینار، تا کربلا رفتیم. #روایت_اربعین / ۶

  • حوالی غروب بود که دیگر در موکب ایرانی‌ای که پشت میکروفن اعلام می‌کرد شامشان قرمه سبزی است متوقف شدیم. نماز را آنجا خواندیم و بعد از شام مجددا مسیر را پیش گرفتیم. هوا تاریک شده بود و جمعیتی که پیش می‌رفتند رفته رفته کمتر شد. دوجا به دو راهی برخوردیم که اولین بار بعدتر متوجه شدیم که خود عراقی‌ها طرف دیگر را به عنوان مسیر فلش زده‌اند تا آن خانه‌ها و موکب‌ها که آن سمت دیگر هستند هم بتوانند از مهمانان امام حسین(ع) پذیرایی کنند و لذت کنار راه زائران سیدالشهدا بودن را بچشند. دومین دوراهی هم مربوط میشد به راهی که زودتر به مسیر اصلی می‌رسید. از بیراهه رفتن اما همه حسنش در همین سکوت و تاریکی و تنهایی و خلوت با خود بود. چیزی که اصلا در مسیر اصلی اتفاق نمی‌افتاد. قدم زدن در مسیر خاکی که از دو طرفش نخل‌ها احاطه‌اش کرده‌اند و فقط نور ماه آن را روشن کرده و خبری از سر و صدای باندها نیست تجربه شیرینی است. با خود به علما فکر میکردم که در این سکوت و تنهایی شب وقتی با به جان خریدن هزاران خطر در این راه میوفتادند، چه احوالاتی داشتند و چه می‌کردند. کجای این مسیر حضرت صاحب الزمان(عج) را و با چه حال و احوالاتی زیارت می‌کردند؟ داشتیم با این احوالات خو می‌گرفتیم که ناگهان در آخر مسیر به یکباره وارد هیاهو و شلوغی شدیم. از عمود ۱۷۴ مسیر اصلی سر در آوردیم و به آن پیوستیم. تا حوالی ساعت ۱۲ شب راه را ادامه دادیم. مسیر اصلی خیلی شلوغ بود آنطور که یک جاهایی باید سرعتت را کم میکردی تا از تراکم جمعیت عبور کنی. اساسا هم نمیتوانستی با سرعت چندان بالایی راه بروی. این آدم را خسته‌تر می‌کرد. عمود ۲۰۰ و خورده ای بود که دیگر وارد موکبی شدیم و ساعت گذاشتم برای ساعت ۳ و تا نزدیک اذان صبح خوابیدیم. #روایت_اربعین / ۵

  • 4 авг.5927из hani_hashami

    @hani_hashami

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 1 авг.644119из selva_315

    یک/ آفتابی تو و من ذره‌ی مسکینِ ضعیف تو کجا و منِ سرگشته کجا می‌نگرم راه عشق تو درازست ولی سعدی‌وار می‌روم وز سرِ حسرت به قفا می‌نگرم

  • 1 авг.815183

    سحر خواب ماندم و این اصلا خوب نبود. نماز صبح را که خواندیم رفتیم برای زیارت و خواستیم از شارع الرسول برویم اما از شارع شیخ طوسی سر در آوردیم. مشکلی نبود. فقط می‌خواستیم گنبد زیبایش را ببینیم که از این شارع هم تقریبا پیدا بود. برای کانال هم ویدیو‌مسیجی گرفتم که البته چون خیلی خوب نشد پاکش کردم. در راه صوت دعای عهد با صدای آقای فرهمند گذاشته بودند و مرا یاد صبح‌گاه‌های مدرسه می‌انداخت. از همان بیرون مقابل ورودی ایوان طلا ایستادیم و به همان قسمت کوچک از ایوان که معلوم بود نگاه کردیم و خواندیم؛ «ببین ز برج اسد وضع کشتگان ضعیفت/ دلیل؛ دل‌کش و قاتل؛ شریف، حکم و سبب؛ خوش» و از سوق کبیر برگشتیم. بازار بسیاری از مغازه‌هایش بسته بودند و بیشتر البته دهین فروشی‌ها باز بودند. با مشهد مقایسه می‌کردم که اگر بازاری در همچین نسبتی از حرم قرار گرفته باشد همه مغازه‌هایش ۲۴ ساعته باز هستند. جایتان خالی، دهین هم خوردیم. از دهین فروشی‌ای که هم عکس آقای شهیدمان را زده بود و هم عکس آقایمان سید مجتبی را. دیگر ساعت حوالی ۶ شده بود اما خورشید جوری با جدیت مشغول‌کارش شده بود انگار ساعت ۱۰ باشد. از همان ساعت که بالا می‌آمد با تمام توان می‌تابید. وسایل را جمع کردیم و ماشین گرفتیم برای مسجد سهله. همان نفری ۱ دینار که سالهای پیش بود. این هم جالب است که سالها باشد که قیمت هرچیز همان چیزی که سال قبلش بوده، مانده باشد. ما که تجربه‌اش را نداشتیم اما حتما چیز جالبی‌ست. داخل مسجد سهله آنقدر خنک بود که دلت نمی‌خواست هیچ‌جای دیگر بروی. اعمال را نوبتی و کم و بیش انجام دادیم و سرانجام مثل سال پیش از طریق مسجد سهله راهی مشایه شدیم. البته آنچنان هم راهی نشدیم. دیگر آفتاب نمی‌گذاشت. فقط به اندازه ای رفتیم که به حسینیه ابی‌‌الفضل العباس برسیم. این موکب مورد علاقه ماست. تمیز، خیلی تمیز. آنطور که تنها جایی است که دلت می‌خواهد در سرویس بهداشتی‌اش مسواک بزنی. حمام خیلی خوب و جای خنک و البته تمیز. تنها بدی‌اش‌ این است که دیگر ایرانی‌ها زیاد پیدایش کرده‌اند. گوشی‌ام را به شارژ زدم و خوابیدم. آنجور خوابیدنی که خواب هم دیدم. البته الان خوابم را یادم نیست. این را هم بگویم که اینجا همیشه اینطور راحت نمیشود جا پیدا کرد و خوابید. پارسال که آمدیم یادم است جایی که خوابیدم از دو طرف زیر پای آدم‌های دیگر بودم یعنی عمود بر من از دو طرف به سویم پاهایی دراز بود و پایم را هم نمی‌توانستم دراز کنم چون به کله یک بنده خدای دیگری می‌خورد و چون دوتا از پاها خیلی زیاد آمده بودند باید فقط در یک حالت s مانند به پهلوی راست دراز می‌کشیدم تا جا می‌شدم. اما خوب بود. بعدتر برای نماز بیدارمان کردند. همان پسر بچه‌ای که پارسال برای نماز بیدارمان می‌کرد، همان بود که یکسال بزرگتر شده بود. اینطور است که اگر مشتری دائم اینجا باشی سالی یکبار رشد کودکانشان را می‌بینی و دیگر چهره مردانشان به یادت می‌ماند. بعد از نماز جماعت سفره را پهن کردند و ناهار خوردیم. جالب بود که همان غذایی بود که پارسال اینجا خورده بودیم. رشته پلو به همراه کشمش و گوشت. در همین حین اتفاقاتی افتاد که باز هم اعصابم به هم ریخت از دست بعضی از هم‌وطنانم. فکر کنید شما جایی مهمان باشید و میزبانتان حق میزبانی را تمام و کمال برایتان به جا بیاورد و نه فقط همین که بیشتر از اینها و باز شما با خودبرتربینی و نهایت بی‌ادبی رفتار کنی که انگار وظیفه‌شان بوده و طلبکار هم باشی و منت هم بگذاری و... بگذریم... بگذارید ماجرا را باز نکنم. فقط بگویم هرسال با خودم می‌گویم دیگر سال بعد از همان مسیر کاظمین - کربلا، بروم که دیگر هیچ ایرانی‌ای نبینم. تا ساعت ۱۶ که عملا بیرون رفتن امکان نداشت. پس ساعت ۱۶:۳۰ از حسینیه عزیزِ ابی‌‌الفضل العباس تا یکسال بعد (انشاءالله) خداحافظی کردیم. دم رفتن از جوانان و نوجوانان موکب تشکر کردم و اسم پسر بچه‌ی بیدارکننده موقع نماز را پرسیدم. نامش حیدر بود. به او با عربی دست‌وپا‌ شکسته گفتم سال پیش هم مهمانشان بودیم و ان‌شاءالله الی اللقاء در اربعین سال بعد. حسن بزرگ مسیر مسجد سهله این است که فضای روستایی و حال و هوای نخلستان‌ها را، - تقریبا شبیه به آنچه در طریق العلما هست - تجربه می‌کنی و بعد وارد مسیر اصلی می‌شوی. چیز زیادی از طریق نمی‌توانم بگویم، باید این راه را رفت تا فهمید چه چیز است. از پیرمردی بگویم که دستمان را میگرفت و می‌کشید سمت موکبش تا جوانانش دوغ بهمان بدهند و می‌گفت «یا اباعبدالله انظر بهذاالموکب ما قصرناك» یا از کودکانی بگویم که نزدیک غروب ناگهان به دستت آویزان می‌شدند که برای استراحت و شام به خانه‌شان بروی و می‌گفتند «منزل، مبیت، استراحة» از طلوع ماه از پس نخلستان یا از غروب و سایه روشن نور خورشید از لای برگ‌های نخل و خوشه‌های خرما. گفتنی نیست، باید این راه را رفت. ماهم به راه افتادیم. #روایت_اربعین / ۴