- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 147
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دل ام خون میگرید برای خود مان ولی کاری از دست مان ساخته نیست چرا؟😒😭❤️🩹
آه عزیز دل خواهر🥲💔
حمایت کنید و ریکت بزنید ، کانال هایتان فور بزنید😭💔.
پنج سال گذشته است...😭💔. گاهی با خودم میگویم چقدر زود گذشت؛ انگار همین دیروز بود که خبرها یکی پس از دیگری میرسیدند و ما با نگرانی به هم نگاه میکردیم. اما گاهی که به تمام این سالها فکر میکنم، از خودم میپرسم: پس چرا این پنج سال تمام نمیشود؟ چرا اینقدر…
پنج سال گذشته است...😭💔. گاهی با خودم میگویم چقدر زود گذشت؛ انگار همین دیروز بود که خبرها یکی پس از دیگری میرسیدند و ما با نگرانی به هم نگاه میکردیم. اما گاهی که به تمام این سالها فکر میکنم، از خودم میپرسم: پس چرا این پنج سال تمام نمیشود؟ چرا اینقدر سخت گذشت؟ چرا بعضی روزهایش آنقدر طولانی بود که انگار قرار نبود هیچوقت تمام شود؟ آن روزها هر صبح با یک خبر تازه آغاز میشد. فلان ولسوالی سقوط کرد. فلان منطقه به دست طالبان افتاد. جنگ نزدیکتر شده است. هر روز نام یک ولسوالی دیگر را میشنیدیم و با هر خبر، چیزی از آرامشمان کم میشد. هنوز شاید نمیفهمیدیم قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما ترس آرامآرام خودش را به خانههای ما رسانده بود. یادم است مینشستیم و به صحبتهای بزرگترها گوش میدادیم. هرکس چیزی میگفت، اما هیچکس واقعاً نمیدانست فردا چه خواهد شد. بعضیها امیدوار بودند که اوضاع بهتر شود، بعضیها از آینده میترسیدند و بعضیها فقط سکوت میکردند. تا رسید به روزی که دیگر ترس فقط در تلویزیون و میان حرفهای مردم نبود؛ ترس، در کوچههای خودمان قدم میزد. بعد روزهایی رسید که گفتند مکتبها تعطیل میشوند. دروازههای مکتب بسته شد و کتابهایمان گوشهای ماند. برای ما فقط یک مکتب بسته نشده بود؛ یک قسمت از زندگیمان ناگهان متوقف شده بود. روزهایی که باید با شوق برای درس آماده میشدم، تبدیل به روزهای خاموشی شد. گاهی از پنجره میدیدم پسران هنوز به مکتب میروند و با خودم میگفتم: من هم باید آنجا باشم. من هم باید درس بخوانم، امتحان بدهم، نمره بگیرم و برای آیندهام نقشه بکشم. اما دیگر نمیشد. بعد جنگ شدیدتر شد و روزی رسید که مجبور شدیم از پروان به کابل برویم. هنوز پدرم را به یاد دارم. دیدمش که میلرزید. از صورتش میشد فهمید چقدر ترسیده است؛ نمیدانم برای خودش یا بیشتر برای ما. شاید پدرها وقتی میترسند، بیشتر از جان خودشان برای جان فرزندانشان میترسند. آن تصویر هنوز در ذهنم مانده است. ما به کابل رفتیم و حدود یک ماه آنجا ماندیم. یک ماهی که هر روزش با نگرانی گذشت و هر شبش با فکرِ فردا. بعد دوباره به پروان برگشتیم. فکر میکردیم شاید زندگی آرامتر شود، اما روزها که گذشتند، فقر بیشتر شد. چیزهایی که زمانی برایمان عادی بودند، کمکم سخت و دور از دسترس شدند. خواستههایمان کوچکتر شد و ما یاد گرفتیم خیلی چیزها را نخواهیم. بعد سالها گذشت. و عجیب است که آدم چقدر زود به سختی عادت میکند. کمکم برای همهچیز عادی شد؛ برای خبرهای بد، برای محدودیتها، برای نداشتن، برای خانهنشینی و برای روزهایی که یکی پس از دیگری میآمدند و شبیه هم بودند. اما من گاهی مینشینم و به خودم میگویم: پنج سال گذشت؟ واقعاً پنج سال؟ بعد به خودم نگاه میکنم و میبینم چه چیزهایی قرار بود در این پنج سال اتفاق بیفتد و هیچکدام نشد. امسال قرار بود سال اول پوهنتونم باشد. آه، دختر احمق... دیدی نشد؟ یادت هست چهقدر برای آیندهات نقشه میکشیدی؟ با خودت میگفتی هم حقوق میخوانم، هم طب. چهقدر ساده و کودکانه فکر میکردی که دنیا برای رؤیاهای تو جا دارد. دیدی حتی یکیاش هم نشد؟ دوست داشتی در دانشگاه کابل درس بخوانی. یادت هست؟ دانشگاه کابل را در ذهنت چطور تصور میکردی؟ فکر میکردی یک روز از دروازهاش وارد میشوی، کتابهایت را در آغوش میگیری، در دهلیزهایش قدم میزنی و با خودت میگویی: «بالاخره رسیدم.» دیدی نشد؟ نه حقوق. نه طب. نه دانشگاه کابل. نه آن دختری که فکر میکردی پنج سال بعد خواهی شد. پنج سال گذشت و تو هنوز گاهی همانجا ایستادهای؛ میان رؤیاهایی که قرار بود زندگی شوند و حالا فقط خاطرهاند. گاهی دلم برای خودِ پنج سال پیشم میسوزد. برای آن دختری که نمیدانست قرار است چه چیزهایی را از دست بدهد. برای دختری که فکر میکرد اگر درس بخواند و تلاش کند، حتماً روزی به جایی که میخواهد میرسد. نمیدانست همیشه تلاش کافی نیست. گاهی آدم هرچهقدر هم بخواهد، بعضی درها به رویش باز نمیشوند. پنج سال گذشته است. پنج سالی که برای دیگران شاید فقط پنج سال بوده؛ اما برای من، پنج سالِ «نشدن» بود. نشد آنطور که میخواستم درس بخوانم. نشد دانشگاه بروم. نشد آن رشتههایی را که دوست داشتم انتخاب کنم. نشد آن زندگیای را که برای خودم تصور کرده بودم، شروع کنم. و تلختر از همه این است که امسال باید سال اول پوهنتونم میبود. باید حالا به جای شمردن سالهای گذشته، روزهای دانشگاه را میشمردم. باید دغدغهام امتحان و کتاب و صنف میبود، نه اینکه با خودم حساب کنم چند سال از عمرم در انتظار گذشت.
منتظر ریکت های قشنگ تان هستم💗🫂
من همه را میبینم، اما نگاه من تنها به سوی توست. صدای همه را میشنوم، اما گوش جانم تنها با صدای تو آشناست. آدمهای بسیاری را میشناسم و هرکدام را به شیوهای درک میکنم، اما تو تنها کسی هستی که با تمام وجود میفهممت. حضور آدمهای بسیاری را احساس میکنم، اما تنها حضور توست که در جانم طنین میاندازد. با همه دیدار میکنم، اما تنها با توست که گویی از زمین جدا میشوم و پرواز میکنم. همه را بخشی از زندگیام میدانم، اما تو خودِ زندگی منی. از همه سخن میگویم، اما اندیشهام از توست؛ از صبح تا شام، نام تو در گوشهگوشهی ذهنم جاریست. آدمهای نزدیک به خود را دوست دارم، اما تو را فراتر از دوستداشتن میخواهم؛ آنقدر که اگر روزی لازم باشد، حاضرم تمام زندگیام را به پای تو قربان کنم. #نویسنده ھ
видео или голосовое, без подписи
درود و نور✨ این البوم رو فوروارد کنید تا به ۱۰ چنل به صورت رندوم ⭐️ بدم حتما جوین باش🤍
این پست چنلت و عجیب وایب تنهایی https://t.me/s4wan1/1208
فور کن بگم چی چنلت اول چشممو گرفت👀 گروه حمایتی
-فور- شاید فقط پنج نفر. یه کلمه در وصف الانتون بگید براتون بنویسم.
-فور- شاید فقط پنج نفر. یه کلمه در وصف الانتون بگید براتون بنویسم.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
😭✨..
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
این پیام رو فور بزنید چنلتون فولدور درست کنم✨
نمیدانم شما هم ای قسم استین یا تنها مه ناراحت میشم قهر میکنم بجای ای که طرف بگیره از دلم دربیاره خودش هم قسمی رفتار میکنه که همه چیز تقصیر منه و در آخر خودش ناراحت میشه بعد من میرم معذرت خواهی این کجاش انصاف است؟🙄🙂↔️💔