- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 38
- 1/48двое суток
- 43
- 1/72трое суток
- 46
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
من دارم همهٔ تلاشمو برای بالا بردن سرانهٔ مطالعه ممکلت انجام میدم. دیگه بیشتر از این بلد نیستم.
تازه داره سرزنشم میکنه که تویی که دانشجوی ادبیات محضی چرا نخوندی اینو. جالب.
خیلی جدی میپرسه حالا خوندیش یا نه.باورم نمیشه. این عظیمی اون عظیمی سابق نیست دوستان.
زهراسادات توی کانالش داره با مخاطبهاش دربارهٔ کتاب و اینجور چیزا حرف میزنه و من نیمساعته توی پیوی دارم راجعبه یه کتاب بهش توضیح میدم و کلی تعریف و تمجید میکنم. حالا فکر میکنین اسم اون کتاب فاخر چیه که دارم انقدر تبلیغش میکنم؟ «کاکا کرمکی، پسری که پدرش…
من اینطوری بودم که عزیزم یه بار دیگه اسم کتاب رو بگو؟ واقعا؟
زهراسادات توی کانالش داره با مخاطبهاش دربارهٔ کتاب و اینجور چیزا حرف میزنه و من نیمساعته توی پیوی دارم راجعبه یه کتاب بهش توضیح میدم و کلی تعریف و تمجید میکنم. حالا فکر میکنین اسم اون کتاب فاخر چیه که دارم انقدر تبلیغش میکنم؟ «کاکا کرمکی، پسری که پدرش درآمد». مدیونید اگه گول اسمشو بخورید.
_
без подписи
فکر نکنین یادم میره که چقدر یهویی ما رو ول کردین رفتین و داغتون به دلمون موند. راستی، دنیا بعد از شما شده همونی که خودتون خیلی سال پیش تشبیهش کردین. شده «دنیای بیرَگ».
ماجرای توسل پسرم مجتبی به امام رضا(ع) برای آزادی من از زندان پهلوی همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیهالسلام) میکرده و به او توسل میجست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرارشده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت میکرده و به شدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم. شهید خامنهای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
امام رضای عزیزم؛ روزی که ذرهذره شود استخوان من باشد هنوز در دلِ تنگم هوای تو
بسم الله همیشه پای یک زن... اما نه، اینجا صحبت از دستهای یک زن است. یک مادر، یک دختر، یک همسر. آن زمان که به سوی آسمان بلند شده در یک قنوت یا شاید هم نیمه شبی در یک سجده. عزیزی میگفتند همانطور که رزق و روزی مادی بر عهده مرد خانه است؛ رزق و روزی معنوی خانواده را زنها از آسمان نور و معنویت خوشه چینی میکنند و این معنی حافظات للغیب است... نمیدانم فهیمه خانم رزق شهادت فرزندانش را گرفتند و آن قدر پر وسعت دعا کردند که دلشان نیامده پدر و مادرشان را از این روزی بی نصیب بگذارند. شاید هم مادر فهمیه خانم (ربابه خانم) بعد از یک نمازش برای نسل و ذریهاش دعا کرده و این دعا آنقدر اوج گرفته که نوههایش یک به یک از نور دعا بهره گرفتند. اما میدانم قصه شهادت این خانواده را دعای یک زن؛ یک مادر به جریان انداخته است... حالا ما هم میخواهیم از دامن پر وسعتشان به ما یاد بدهند اینگونه دعا کردن را. عاقبت بخیری مگر غیر از شهادت است. آن هم اگر به دست شقیترین و پستترین افراد روی زمین باشد. چه قدر این حیات جریانساز بوده که دشمن خدا را به واهمه انداخته. در پیش برد اهدافش مانع دیده. طرح و برنامه ریخته و دنبال کرده که نباشد. مگر سعادت در دنیا غیر از این است که بودن یا نبودنت در چشم دشمنان یکسان نباشد؟ چه قدر هم آقا سید مصطفی بزرگ بوده. طوبی لهم... اللهم ارزقنا... شهیده فهیمه مقیمی شهیده ربابه عزیزی شهید حمید مقیمی شهید سید مصطفی ساداتی شهیده فاطمه سادات ساداتی شهیده ریحانه سادات ساداتی شهید سید علی ساداتی - دلنوشتهٔ شهیده منظرسادات زرآبادی بعد از جنگ دوازدهروزه و شهادت دستهجمعی خانوادهٔ ساداتی -
نشود فاش کسی آنچه میان منوتوست منظرسادات شهید و عزیزم.
هرچقدر میگذره، بیشتر به این ضربالمثل عربی که میگه: «کسی که کتاب امانت میده احمقه، اما کسی که کتاب رو پس میده احمقتره» باور پیدا میکنم.
منت سرم میذارین اگه برای یکی از طلبههای خوشقلب و دغدغهمند و امام زمانی جامعهالزهرا که امشب شب اول قبرشه، نماز لیلةالدفن بخونین. محدثه بنت محمد
کاش میشد برایتان آمپول هاری تزریق کنند تا شاید از این همه وحشیگری و آدمکشتن و آدمدریدن دست بکشید. اما حیف هنوز نمیدانیم از کدام گونهٔ موجودات هستید. ژنتان خیلی ناشناخته است. فقط آدم را یاد وحوشی میاندازید که توی سرزمین کربلا هم بودند و تا میتوانستند خون مظلوم بر زمین ریختند و پایکوبی کردند. راستش را بگویید، شما با یزید چه نسبت خانودگی دارید؟!
پسرک به پیکسل روی سینهاش اشاره کرد و گفت «اني احبّ ایران»
без подписи
без подписи
без подписи