- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
- گریه کردی؟ + نه. - چشمات چرا قرمزه؟ + داشتم پیاز خرد میکردم. - تو دستشویی؟ + هر جا دلم بخواد پیاز خرد میکنم.
به همین غلظتی که فردی مرکوری میگه: آی وانت تو برک فری. @saleballva
پس میشه اینطوری گفت: که ما یک انسان رو بهصورت کامل و بدون واسطه تجربه نمیکنیم؛ ما نمونهای از رفتار، تجربه و روایت اون فرد رو در مجموعهای محدود از موقعیتها مشاهده میکنیم و بر اساس اون یک مدل ذهنی از فرد میسازیم. این مدل میتونه دقیق باشه، اما با تمامیت فرد یکی نیست.
ما بعضاً فقط با بخش کوچکی از یک آدم در ارتباطیم، در حالی که اون آدم خیلی گستردهتر از چیزیه که ما ازش میبینیم.
این روزها: گفتگوهای طولانی و شنیدن آدمهای مختلف.
سالها تظاهر به چیزی کردی که نبودی. چیزی رو باور کرده بودم که اصلا وجود نداشت. اون شبی که واقعیت خورد تو صورتم و ترسیدم از دیوونه شدن. اون روزی که چندین ساعت پیوسته راه رفتم و از یه جایی به بعد حتی پاهام رو حس نکردم و نمیدونستم کجام فقط میرفتم تا سکون خفهم نکنه. فکر میکردم با راه رفتن اون دردی که بهم تزریق کردی ذره ذره ازم کم میشه و کمتر سنگینی میکنه و میتونم نفس بکشم. هر بار که یادم افتاد، اون چاقویی که تا دسته تو وجودم فرو کرده بودی رو عمیقتر حس کردم. اما امشب بعد از یه مدت طولانی با یادآوریش هیچ حسی درون تنم جابهجا نمیشه، بالا نمیآد.
без подписи
без подписи
گاهی سیاهی و بیرحمی به سطحی لالکننده میرسد و تمام روزنهها را ناگهان میبندد. اینکه آزادی برای حرف زدن نداری، مسئلهای فرعی است. چون حتی اگر آزاد بودی، چه میخواستی بگویی؟ چه حرفی باقی مانده که همچنان گفتنی باشد و آن گوشها، بشنوند؟ و مگر قبلا نگفتی و مگر قبلا نشنیده بودند؟ #معین_دهاز
نمیدونم.
۵/۵/۵
без подписи
شاید بلوغ یعنی قبول کنیم که همهی داستانها پایان مشخصی ندارن. بعضی رابطهها نه ادامه پیدا میکنن و نه کاملاً تموم میشن. نه میشه دوباره ساختشون، نه میشه انکار کرد که وجود داشتن. و زندگی، گاهی یعنی یاد گرفتنِ ادامه دادن، با همین ابهامها. - روزمرگیهای یک درمانگر.
نشستم به میز و کتابی که روبهرومه نگاه میکنم و سکوت داره من رو میبلعه. یادم میافته ۲۵ سالمه. ۲۵ عدد بزرگیه. کلمات زیادی داره تو ذهنم تبدیل به جمله میشه ولی نمینویسمشون. جایی نمیگمشون. به هزار راه رفته و نرفته فکر میکنم. سنگینم میکنه. تلخم.
مرداد
فقط به جهنم اعتقاد دارم.
لعنت به ناقض آزادی از هر مدلش. - بیگانه
Boredom.
без подписи
یه باری خیلی سال پیش که خیلی شب بود برات نوشته بودم: یه وقت امیدمون نَمیره هیچی ازمون نمونه. یه وقت جا نمونیم تو این سریالِ ترسناکِ دلهرهآور. ولی الان باید بگم: تیتراژ پایانی داره پخش نمیشه و چراغهای خاموش داره روشن نمیشه که بلند شیم بریم پی زندگیمون. همون زندگیای که فقط همین یه باره و فلان. شاید جا موندیم.