tgindex
سمن بویان

سمن بویان

Статистика
@samanbouyanперсидский

"سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند" کانال شعر ونثر کهن ومعاصر فارسی وگشت وگذاری دربهارستان موسیقی وچینش وگزینشی گاه به گاه از شعر جهان (از ادبیات غرب و عرب و ترک) ومتون خواندنی و پژوهشی @samanbouyan منیرالسادات هژبر

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
20
Всего постов
65
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
223
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
13
40 постов
Вовлечённость
5,8%
к подписчикам
Постов в день
2,9
всего 65
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
13
1/48двое суток
14
1/72трое суток
16

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 15 авг.6из sarv_e_sokhangoo

    🌲کشور عجیبی که ایران نام دارد🌲 قسمت ۶ (پایانی) طاغوت سوم، عوام بودند که من در جای دیگر آنها را «گناهکارانِ بی‌گناه» خوانده بودم. این جمع بر اثر نادانیِ خویش جز آنکه به زیانِ خود قدم بردارند و آلتِ دست و هِیمه‌ی آتشِ دو طاغوتِ اوّل بشوند، کاری نمی‌کردند. به کمک و تجهیزِ عوام بود که امیران ترک و مغول می‌توانستند بر کشور پهناور کهنسالی چون ایران حکومت کنند، و اگر اختلالی پیش می‌آمد، ایلخانان مغول برای چاره، حداکثر رو به مسلمانیِ مصلحتی می‌بردند. همین مردم بودند که به روایت داستان، ربودن پاره‌ای از گوشت تن شاگرد ناصرخسرو را مجرّب می‌شناختند. هزاران حکایت و نقل و مثل در کتابهای فارسی هست، حاکی از آنکه «اینان با جهلِ خویش و سرِ انباشته از اوهام، تنها وسیله‌ی تسهیلِ تسلّطِ ظالمان بر خود بودند». برای نمونه، یک ماجرا از صد ماجرای مشابه را در این جا می‌آورم، و آن واقعه‌ای است که در «راحَة الصّدور» راوندی حکایت شده است، در جریان حمله‌ی غُزان به نیشابور. نخست از غُزان می‌گوید: «تيغ در نهادند و چندان خلق را در مسجد کشتند که کشتگان در خون ناپیدا شدند» و «اسیران شکنجه می‌کردند و خاک در دهان می‌آکندند، تا اگر چیزی دفین کرده بودند، می‌نمودند، اگر نه می‌مردند» آنگاه می‌آید بر سرِ مصیبتِ بزرگتر که پس از تخلیّه‌ی شهر از غُزها عارض شده، می‌نویسد: «شهر را به سبب اختلاف مذاهب، حقاید قدیم بود. هر شب فُرقتی از محلّتی حشر می‌کردند و آتش در محلّتِ مخالفان می‌زدند، تا خرابه‌ها که از آثار غُز مانده بود، اطلال شد، و قحط و وبا بدیشان پیوست تا هر که از تیغ و شکنجه جَسته بود به نیاز بِمُرد...». (چاپ محمّد اقبال، ص ۱۸٠_۱۸۲). خلاصه‌ی کلام آن است که پس از رفتنِ غُز، غُزِ بزرگتر یعنی فرقه‌گرایی و تعصّبِ عوامانه، بازمانده‌ی جان و مال و آبادانی را به بادِ نیستی داد: من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد، آن آشنا کرد.               #سخن‌ها_را_بشنویم 💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن https://t.me/sarv_e_sokhangoo

  • 15 авг.4из sarv_e_sokhangoo

    🌲کشور عجیبی که ایران نام دارد🌲 قسمت ۵ با یک نگاه کلّی مشکلِ آنها [ایرانیان] را در سه طاغوت می‌بینیم: شاهان، عالِمانِ دنیا‌دار، عوام؛ طاغوت نخست شاهان بودند: شاهان ایران در این دوره اغلب ترک نژاد بودند(با آذری‌های امروز اشتباه نشوند). دو خانواده‌ی ایرانیِ سامانی و صفاری درخشش کوتاهی داشتند و آل بویه نیز با همۀ کوشش نتوانستند جوّ ایران را تغییر دهند... ظلم و ناروایی در حدّی بود که از همان آغاز، حسرتِ دورانِ ساسانی در یادها جان گرفت. کتابهای این زمان، از شعر و نثر، از حکایتهای مربوط به عدلِ انوشیروان و آسایش و امنیّتِ عصرِ کسراها گرانبار است. اندرزها و حکمت‌های عصر ساسانی به زبان فارسی و عربی برگردانده شد... طاغوت دوّم، عالمِ دنیا‌دار بود که به نحوِ غیر مستقیم خود را با دیوانیان در اداره‌ی مُلک ذینفع می‌دانست. در واقع مملکت‌داری مانند خورجینی بود که یک سرش را می‌بایست شمشیرِ حاکم پُر کند و سر دیگرش را تبلیغِ عالِم. در ایرانِ بعد از اسلام گروهی از عالِمان که ریاست و رفاه را سرمایه‌ی نقد می‌دانستند و آن را جز در مشارکت با حاکمان نمی‌توانستند به دست آورند، خود را جانشینِ موبدانِ زمانِ ساسانی کردند. در کنار این عدّه از روحانیّون (مرکّب از قاضی، مُفتی، فقیه، ذاکر و واعظ) صوفیانِ بی‌صفا نیز بودند، و نیز مورّخان و شاعرانِ مدّاح، که مجموعِ آنها هبرانِ فکریِ زمان (در اصطلاح امروز intelligentsia) را تشکیل می‌دادند. این سه دسته، ماشینِ تبلیغاتی-عقیدتیِ حکومت را به راه می‌بردند، که بی‌وجود آنها حاکمِ جبّار نمی‌توانست به حاکمیّتِ خود ادامه دهد. روشن بود که با زور تنها نمی‌شد مردم را در قید و بند‌های طاقت‌فرسا نگاه داشت. می‌بایست باورهایی باشد که این زور را توجیه کند، محمل برایش بتراشد، و رشته‌ی آن را با تأییدِ آسمان و جهانِ دیگر پیوند دهد... جزئیات ستم و مشقّتی که بر مردم مستولی بوده است، حقّش در هیچ کتابی ادا نشده، ولی روح آن در مجموع ادب و آثار فارسی و ضرب المثل‌ها منعکس است. سعدی از «بسته بودنِ سنگ و رها بودنِ سگ» حرف می‌زند، و حافظ می‌گوید: "از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود – فریاد از این بیابان، وین راه بی‌نهایت". در هیچ زبانی آنهمه ذمّ ریا و دورنگی و دکانداریِ متشرّعانه و سوء استفاده از زهد و دین به طنز یا جِدّ نیامده است که در زبان فارسی آمده. خود این یک مکتب و یک تیره‌ی فکری شد، و حتّی به ایجاد فرقه‌ی «ملامتی» منجر گشت که آخرین چاره‌ی حفظ دین را در تظاهر به بی‌دینی می‌جست. از نظر متفکّرانِ آزاده‌ی ایران، زیانِ عالِمانِ بی‌حقیقت بیشتر از جبّارانِ تازیانه به دست بوده است؛ چه، آنان دین را از درون خالی کرده بودند، و همه‌ی امور را بر گِردِ کاکُلِ «ظواهر» می‌چرخاندند که این «ظواهر» در جهت تسلّطِ هر چه بیشترِ زور پسندان و نخاله‌ها، بر ساده‌ها و ضعیف‌ها نتیجه‌بخش می‌شد. حافظ خلاصه‌ی وضع را در چند کلمه گفته است: آتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت...               #سخن‌ها_را_بشنویم 💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن https://t.me/sarv_e_sokhangoo

  • 15 авг.4из sarv_e_sokhangoo

    ‍ 🌲کشور عجیبی که ایران نام دارد🌲 قسمت ۴ ما از چگونگی وضع ایرانیان پیش از اسلام اطلاع دقیقی نداریم، زیرا آثار متنوّعِ مکتوب از آن دوره در دست نیست. آنچه می‌دانیم، نظامِ طبقاتیِ دوره‌ی ساسانیان و اتّحاد دین و دولت که «کرتیر» نظریّه‌پردازش بود، مردم را در قالبِ طبقه‌ی خود محبوس نگاه می‌داشت که این مانع از رشدِ استعداد و روان بود. پس از اسلام رهایی از قیدهای طبقاتی حاصل شد؛ ولی در عمل، عبّاسی‌ها همان ادامه دهنده‌ی روش ساسانی بودند _منهای محاسنِ آن دوره_ و حکّام ایرانی دنباله‌روی از سبک عبّاسی داشتند. با این حال، استعدادها به پویش افتاد و از میان خانواده‌های روستایی و فقیر، افراد برجسته در زمینه‌ی علم و ادب و سیاست بیرون آمدند که از نمونه‌هایش از ابن‌سینا و نظام‌الملک و غزالی می‌توان نام برد؛ و یعقوب لیث که رویگرزاده‌ای بود، توانست به سلطنتِ بخشی از ایران برسد. هر چند اینها استثنا بودند، ولی در هر حال، اگر نظام طبقاتی بر جای می‌بود امکانِ سر برآوردنِ چنین کسانی از چنان طبقه‌ای صورت پذیر نبود. امّا در مجموع، مردم ایران درگیر مسائل عمده‌ای بودند، چون نا‌امنی و بی‌فردایی و فقر؛ که اگر بگوییم آبِ خوش از گلویشان پائین نمی‌رفت، اصطلاحِ خودش را جسته‌ایم...               #سخن‌ها_را_بشنویم 💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن 🆔 @sarv_e_sokhangoo

  • 15 авг.4из sarv_e_sokhangoo

    🌲کشور عجیبی که ایران نام دارد🌲 قسمت ۳ بگذریم اینها را نگفتیم برای آنکه «حماسه خوانی» کرده باشیم، که به‌هیچ وجه جای آن نیست، یادآوریِ چند جریان بود که در این سرزمین روی داده، و تاریخ‌ها گواهِ آنند. هر ارزشی برایش قائل باشیم، بهایش به مردم ایران باز می‌گردد؛ چه، آنها بوده‌اند که این کشور را تا به امروز رسانیده‌اند. نمی‌توانیم شماره‌ کنیم تعداد کسانی را که در راهِ «شرفِ انسانی» جانِ خود را بر روی این خاک نثار کرده‌اند؛ و تعداد آنها که ماندند و کشورِ خود را صبورانه با خونِ دل از تنگناها گذراندند، صدها برابر بیشتر است. یک نقطه‌ی مرموز در کلّ تاریخ ایران است، و آن سِرّ بر جای ماندنِ اوست. چگونه بوده که وقتی همه‌ی درها به رویش بسته می‌نموده است، باز دریچه‌ی نامنتظری باز می‌شده که او بتواند خود را از طریق آن برهاند؟ چنین می‌نماید که هر گاه لازم می‌شده او ادامه‌ی حیاتِ ایرانی‌اَش را به بهای گرانی می‌خریده، این بها شکیبایی در مصائب بوده است؛ بدین گونه آنچه را که «مشی ایرانی» می‌توان خواند، به «نیروی نو شدن» و «بازآفرینی بر حسب مقتضیّات» تضمین می‌گردیده. منظورم از «بازآفرینی بر حسب مقتضیّات» آن است که اقتضای اوضاع و احوال جدیدی که عارض گردیده، پاس داشته شود، بی‌آنکه اصلِ «مشی» تغییر یابد. ظواهر تغییر می‌کرد ولی او آن را مهم نمی‌دانست، پس از چندی و پس از یک انحنای مختصر باز همان مسیرِ پیشین در پیش گرفته می‌شد. عمده‌ترین تغییر در ملّت ایران پس از آمدن اسلام صورت گرفت. وقتی اعتقاد دینی و زندگی اجتماعی تغییر کرد روحیّه نیز به همراهِ آن دگرگون می‌شود. ایرانِ بعد از اسلام تصمیمش را به این صورت گرفت که «ایرانِ فرهنگی» باشد، یعنی چون دیگر قدرتِ فائقِ سیاسی نبود، به "فرهنگ" روی برد. «غرورِ سیاسی» را که دیگر نبود، "غنای فرهنگ" به جایش نشاند. تاریخِ این دوران هر چه جلوتر آمده بر غلظتش افزوده شده. نخست ترک‌ها آمدند و سپس مغول‌ها. در تمام این مدّت، ایرانی با مهاجمانِ خود در کشاکش بوده. از این حیث آبدیدگی و تجربه اندوخته، که کتاب‌ها و امثال و حکم، رسوب‌هایش را در خود دارند. لیکن به بهای گرانی. هر یک از این اتّفاق‌ها مقداری از شخصیّتِ او را سابانده است، مانند سنگ که بر سر راهِ سیل، سائیده و نرم می‌شود. ولی نرمی در مقابل "درشتی" را نیز می‌آورد بنا به اصلِ «غضب الْحَلیم»؛ بنابراین هرجا فرصت دست داده از ابراز خشونت نیز خودداری نشده.              #سخن‌ها_را_بشنویم 💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن https://t.me/sarv_e_sokhangoo

  • 15 авг.5из sarv_e_sokhangoo

    🌲کشور عجیبی که ایران نام دارد🌲 قسمت ۲ ...و پس از آنکه [ایران] از جانب اسلام فتح شد، باز «آمریّتِ» خود را از دست نداد، این‌بار در قلمروی فرهنگ و اندیشه؛ و از طریق ایران بود که اسلام به نیمی از جهانِ شناخته شده‌ی زمان راه یافت: سِند و بنگال و پنجاب و آسیای صغیر و فرارودان و ترکستانِ چین و مالزی و اندونزی، و هم اکنون نیز چون در موزه‌های جهان آثاری تحت عنوان «هنر اسلام» به نمایش گذارده می‌شود صدی‌هفتاد یا هشتادِ آن دستاورد مردم ایران است (یا آثار مشتق شده از تمدّن ایران) و لطیف‌ترین اندیشه‌ی انسانیِ جهان که «عرفان» باشد، در ایران بالیده شده است. یک سرزمینِ کم‌آبِ پُر از کوهسار و کویر، چه خصوصیّتی داشته است که همیشه منشاء آثار شگرف و خطیر بوده؟ چگونه بوده است که مانند «قُقنوس» آنهمه تا پای مرگ رفته و دوباره از میانِ خاکسترِ خود برخاسته؟ از سه هزار سال پیش بدین سو هیچ زمان نبوده است که در صحنه‌ی تاریخِ جهان حاضر نباشد. یک ملّت چقدر می‌تواند پست و بلند و اُفت و خیز و رنج و آزمون داشته باشد، و باز بماند؟ از نفس بیفتد ولی از پا نیفتد؟ چون به حکمِ جغرافیا در قلبِ حوادثِ جهان بوده، از چهار سو فشار بر او وارد می‌شده، با این حال از میدان به در نمی‌رفته. از کاخ آپادانا تا خانه‌ی گِلیِ حافظ در شیراز فاصله چندانی نیست؛ زمانی مُلکِ مرئی را در زیر سیطره‌ی خود داشته، زمانی مُلکِ معنی را. وقتی فریدون بنا به داستان، جهان را در میانِ سه پسر خود تقسیم کرد، ایران را به کوچک‌ترین پسر سپرد که ایرج بود (نامش با ایران از یک ریشه)، و چون ایران سرآمد کشورها شناخته می‌شد برادران بر او رشک بردند و او را کشتند. سپس درازترین نبردِ افسانه بر سرِ خونِ بی‌گناه، که «سیاوش» بود به جریان افتاد، و این جنگِ کنایه‌ای که در میانِ داد و بی‌داد در گرفته بود، هرگز در جهان متوقّف نشده است، زیرا درختی که از «خون سیاوشان» روئید، هر چه آن را بِبُرند از نو سر می‌زند. ساسانیان «ایرانشهر» را «نافِ زمین» می‌شناختند (نامۀ تَنسر)، زیرا در قلب دنیای متمدّن جای داشت و همه‌ی رشته‌ها به او می‌پیوست، و یا در عبارت شعر از زبان خاقانی: این هست همان درگه کاو را ز شهان بودی...               #سخن‌ها_را_بشنویم 💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن https://t.me/sarv_e_sokhangoo

  • 15 авг.6из sarv_e_sokhangoo

    🌲کشور عجیبی که ایران نام دارد🌲 قسمت ۱ کشور عجیبی که ایران نام دارد اکنون دارای یک میلیون و پانصد و چهل هزار کیلومتر مربّع وسعت است، گسترده در میان دو دریای عمّان و خزر، دو آبِ متبّرکِ «چیچست» و «اَروند‌ رود» و کوه‌هایی که مانند اژدها بر گنج، گرداگرد او چنبر زده‌اند؛ و در آن تفاوتِ حرارت از نقطه‌ای به نقطه‌ای گاه از پنجاه درجه در می‌گذرد؛ و از او برخاسته‌اند: کاوه‌ی آهنگر، که نخستین شورشگرِ ستم بود، و کورش که نخستین کشورگشای جهان، و زرتشت که نخستین پیام‌آورِ روشنایی بود و مزدک که نخستین "اشتراکیِ" گیتی، و رستم که نخستین پهلوانِ عالَم بود، و خشایارشا پسر داریوش که نخستین لشکر‌کشیِ شرق به غرب را برای تنبیه یونانِ دسیسه‌گر ترتیب داد. و این کشور طیّ هزار سال حایل میانِ شرق و غرب بوده است، و همه‌ی تمدّن‌های برجسته‌ی دنیای قدیم، از «میانرودان» و مصر و یونان و چین و هند و پیامِ حجاز، در این جا سر به هم آورده‌اند. و بدون این ایران، سیمای دنیا چه بسا که هیئت دیگری به خود می‌گرفت، زیرا اسکندر در اینجا عنان باز کشید، وگرنه شرقِ دور را تا اقصیٰ نقاط چین در نَوشَته بود؛ و صحرانوردان آسیا و مغولان در اینجا از نفس افتادند، وگرنه تا انتهای اروپا جلو می‌رفتند؛ و رومیان که در دنیا از هیچ چیز نمی‌ترسیدند، جز از «پیکانِ پارتها»، آن سوی فرات متوقّف ماندند...               #سخن‌ها_را_بشنویم 💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن https://t.me/sarv_e_sokhangoo

  • ‍ جانِ زندگی‌بخش رویدادهای شاهنامه جان زندگی‌بخش رویدادهای شاهنامه، از همه دست _حتا عاشقانه_ «کردار» است. کردار سرشت حماسه و خونی است که اگر در رگ‌های آن ندود داستان هر رزم و بزم از نفس می‌افتد و خاموش می‌شود. نقش کردار در هر رویداد حماسی و حتا در کار دلدادگان نیز پیداست. در شاهنامه حسّیات (احساس و عاطفه) از برکت وجود کردار و در جریان رویدادی «بیرونی» پدیدار می‌شود. در زال و‌ رودابه و مهرورزی کوتاه رستم و تهمینه نیز «کردار» کارساز آشکار است. و طرفه آنکه _ به خلاف سنت فرهنگ و ادب فارسی_ چه‌بسا در کار و بار عاشقی، زنانِ شاهنامه پیشگام و از مردان بی‌پرواترند. رودابه، بی‌تاب عشق زال، راز دلش را نزد پرستاران غمگسار می‌گشاید و می‌گوید: که من عاشقی‌ام چو بحر دمان ازو بر شده موج تا آسمان پر از پور سام است روشن دلم به خواب اندر اندیشه زو نگسلم همه خانهٔ شرم پُر مهر اوست شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست و می‌افزاید که چاره‌ای بیندیشید و «دل و جانم از رنج» آزاد کنید. آن‌ها او را سرزنش می‌کنند که سروی، نگاری دلارام چون تو از هندوستان تا به چین نمی‌توان یافت، چگونه دختری سرافراز چون تو دل به پیرزادی مرغ‌پرورد و کوهی می‌سپارد. رودابه چون گفتار آنان را شنید، «به خشم و به روی دژم بانگ زد: نه فغفور چین و نه قیصر روم»، که: به بالای من پور سام است، زال ابازوی شیر و با برز‌ و یال گرش پیر خوانی همی یا جوان مرا او به‌جای تن است و روان رودابه در پس پرده نمی‌نشیند و آه بکشد، تا روزی بختش باز شود، خود همتی می‌کند و از ندیمان هم دمش می‌خواهد که آنها‌ هم کاری بکنند. این نیز بد نیست گفته شود که زنانِ شاهنامه نه‌تنها در خطرگاه عشق و عاشقی، که در رایزنی و برآمدن از دشواری‌ها نیز، مانند سیندخت، گاه از مردان داناتر و جگردارترند. در شورش بهرام چوبین و خیال خام او که هرمزد را براندازد و خود به پادشاهی نشیند، خواهرش گردیه، به خلاف سران سپاه بهرام، به وی هشدار می‌دهد که در هوای پادشاهی جان خود و کار و نام دودمانت را بر باد می‌دهی.... سخن بر سر نقش «کردار» بود در ساخت و پرداخت داستان‌های رزمی و بزمی و رویارویی هماوردان یا دلدادگان. به‌خلاف غزل و شعر تغزلی که در آن کردار «درونی» است نه بیرونی و در ساحت روح رخ می‌دهد. ارمغان مور - شاهرخ مسکوب

  • 15 авг.7из bakarvaneholle

    دل شیدا • آواز :محمدرضا شجریان • گروه آوا • دستگاه: سه گاه از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه‌ی می در شب یلدا شکست

  • واقعا ماه زیبای ربیع الاول برهمگان مبارک باد باشد که بانور بیامیزیم واز سیاهی وتاریکی فاصله بگیریم باشد که مقدم شادی را گرامی بداریم درعمل نه درسخن وبخواهیم که همواره دیگران را دلخوش کنیم وشاد ومسرور ببینیم ودرسایه بزرگی ومهربانی خداوندبزرگ روی صلح وصلاح ومهرجویی را به روزگار پریشانمان غالب ببینیم وازجنگ وجدال و تندی وآشوب ومهلکه روی بگردانیم باشد که دلهامان میزبان بهارشود ونفسی راحت بکشیم درساحت آرامش.

  • без подписи

  • 14 авг.17из Avayemehregan

    آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه من در پی ماه تو چو سیاره دوانم وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید ماننده خورشید سراسر همه جانم 🌙✨شَبِتون بِخِیر✨🌙

  • 14 авг.142из Avayemehregan

    جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال مـن تـویـی بـی تـو بـسـر نــمـی‌شـود • #ویژه : اجرای خصوصی خسرو آواز ایران استاد شجریان به همراهی پیانو نوازی استاد اردشیر روحانی! + این اجرا به تازگی منتشر شده است. ✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦

  • ردّپای عاشقان و مستان و سوختگان بر دریا بر همه چیزی کتابت بُوَد [امکان نوشتن هست] مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دریا، از خونِ خویش بر آب کتابت کن [بنویس] تا آن کز پیِ تو درآید داند که عاشقان و مَستان و سوختگان رفته‌اند #ابوالحسن_خرقانی #نوشته_بر_دریا: 74 🔹 استاد شفیعیِ‌کدکنی به این جملۀ خَرَقانی بسیار علاقه دارد و آن را «شعر ناب» نامیده و نوشته است: «نمی‌دانم در ادبیاتِ بشری کسی می‌توان یافت که در زمینه‌های الاهیّاتی شعرهایی آفریده باشد که ابوالحسن خَرَقانی آفریده است»؟

  • 14 авг.15из Avayemehregan

    • آواز: محمدرضا شجریان • تار: داریوش پیرنیاکان • نی: جمشید عندلیبی • تنبک: همایون شجریان ✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦

  • می‌خواهم خلاصه و جدی بگویم بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه چیز دیگری. اگر می‌دانستم چگونه این حرف را به شیوه‌ای والاتر بیان کنم،‌ به شما می‌گفتم، از رؤیای تأثیر گذاشتن بر دیگران دست بر دارید. درباره خود مسائل فکر کنید. اتاقی از آن خود، ویرجینیا وولف 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 پدربزرگم می‌گفت: «زندگی عجیب کوتاه است. حالا که گذشته را به یاد می‌آورم، زندگی به‌نظرم چنان فشرده می‌آید که مثلاً نمی‌فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد با اسبش به دهکدۀ بعدی برود، اما نترسد که مبادا—قطع نظر از اتفاقات بد—مدت‌زمان همین زندگی عادی خوش‌وخرم کفایت چنین سفری را نکند.» — فرانتس کافکا. دهکدۀ بعدی. ترجمۀ فرامرز بهزاد 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 گاهی خودمان آنقدر خسته‌ایم که می‌پنداریم ذهن آشفته‌مان دیگر توان نگهداری خاطره‌ها، احساس‌هایی را نخواهد داشت که منِ آسیب‌پذیرِ ما تنها جایگاه و یگانه وسیلۀ تحقق آنهاست. و از این متأسفیم، زیرا همۀ لطف زندگی به روزهایی است که در آنها خاک واقعیت با شن جادو می‌آمیزد، و رویداد ناچیزی انگیزه‌ای شاعرانه می‌شود. آنگاه قله‌ای از جهان دست‌نیافتنی از دل روشنای رؤیا بیرون می‌زند، و در زندگی ما جا می‌گیرد، در زندگیی که چون خفتۀ تازه‌بیدارشده‌ای، کسانی را در آن می‌بینیم که خوابشان را با چنان شوری می‌دیدیم که می‌پنداشتیم هرگز جز در خواب نخواهیمشان دی — مارسل پروست. در جستجوی زمان ازدست‌رفته. در سایۀ دوشیزگان شکوفا. ترجمۀ مهدی سحابی

  • اَلا که از همگانت عزیزتر دارم شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم اگر چه دشمنِ جان منی، نمی‌دانم چرا ز دوست‌ترت نیز، دوست‌تر دارم بورز عشق و تحاشی مکن که باخبری تو نیز از دلِ من، کز دلت خبر دارم قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم اگر به غیرِ تو با دیگری نظر دارم اسیر سر به‌هوایی شوم، هم از تو بتر اگر هوای یکی چون تو را، به سر دارم کدام دلبری؟ آخر به سینه، غیر دلی که برده‌ای تو؟ دل دیگری مگر دارم؟ برای آمدنم آنچه دیگران دانند بهانه‌ای است که من مقصدی دگر دارم دلم به سوی تو پر می‌زند که می‌آیم به شوق توست که آهنگِ این سفر دارم دلم برای تو یک‌ذره شد، هم از این‌روست که شوق چشمهٔ خورشیدت، این‌قَدَر دارم اگر به عشق هواداری‌ام کنی وقت است که صبر کرده‌ام و نوبتِ ظفر دارم به شوکران نکنم خو، منی که در دهنت سراغِ بوسهٔ شیرین‌تر از شکر دارم شب است و خاطره‌ای می‌خزد به بستر من تو نیستی و خیال تو را به بر دارم برای آنکه به شوقِ تو پا نهم در راه شب است و چشم شباویز با سحر دارم حسین منزوی

  • 13 авг.173из jarasmusic

    ‌ مجموعه تصنیف‌های #پریسا ۱) تاب بنفشه ۲) به حریم خلوت خود شبی ۳) ای تیر غمت ۴) ای یوسف خوشنام ما ۵) همچو فرهاد ۶) اگر دل می‌بری جانا ۷) بسته دام ۸) از خون جوانان وطن لاله دمیده ۹) چون ننالم ۱٠) دل می‌رود ز دستم ۱۱) نمی‌دانم چه در پیمانه کردی ۱۲) الا ای پیر فرزانه ۱۳) چشم بی‌سرمه ۱۴) نگار ۱۵) بیا تا گل برافشانیم ۱۶) باغ رویا ۱۷) شب رویا ۱۸) نقش رویا/موج دریا ۱۹) نادیده رخت ۲٠) آب حیات ۲۱) نگارا ۲۲) آسمان ۲۳) ما برفتیم ۲۴) ای مونس تنهاییم ۲۵) آن شب قدری که گویند اهل خلوت ۲۶) بهانه دل ۲۷) مکن یار ۲۸) شمس و قمرم آمد ۲۹) جانا هزاران آفرین ۳٠) ناگزیر ۳۱) نوای چنگ ۳۲) راز پنهان ۳۳) باز آمدم ۳۴) زلف مشکین ۳۵) مجنون ۳۶) چشم تو ۳۷) مهر گیاه ۳۸) سِحرآفرین ۳۹) راز من ۴٠) بت زیبا ۴۱) یادت میاد ۴۲) باده‌گساران کانال موسیقی #جرس ⬇️⬇️⬇️ @jarasmusic

  • خانم پریسا هنرمند بزرگ موسیقی اصیل ایران وتصنیفهای خوش نغمه وماندگارش👇👇

  • 13 авг.17из jarasmusic

    без подписи

  • استاد زرّین‌کوب و آخرین بندِ کتابِ پلّه پلّه تا ملاقات خدا 🔹 چنین بود زندگیِ مولانای ما؛ زندگیِ این خداوندگارِ بلخ و روم که برای وصول به عشق واقعی، از فراز منبری که در بالای آن، آدمی آنچه را خود بدان تن در نمی‌دهد، از دیگران مطالبه می‌کند، خیز برداشت و با حرکتی سریع و بی‌وقفه، پلّه پلّه، نردبانِ نورانی سلوک را یک‌نفَس تا ملاقات خدا طی کرد. 🔹 از وقتی این نفَس کوتاهِ فانی به ابدیّت پیوست، صدایِ شعر او، همراه با آهنگِ نیِ جادوییِ او، عالم را در هر نفس از عطر نفحه‌های حیات پُر می‌کند و روح‌های مستعد را به افق‌های متعالی می‌کشد: پلّه پلّه تا ملاقاتِ خدا. #پله_پله_تا_ملاقات_خدا: 347 ♦️ چقدر این جملات توصیف‌گونه، با شخصیت و آثارِ خودِ استاد زرّین‌کوب، مطابقت دارد 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 رهایی از غم رودکی، معتقد است که چهار چیز، آدمیِ آزاده را از غم می‌رهاند: چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد تنِ درست و خویِ نیک و نامِ نیک و خِرد هر آنکه ایزدش این چهار روزی داد سزد که شاد زیَد جاودان و غم نخ