tgindex
Saman Stories
@samanstories1персидский

به همنشینیِ رندان سری فرود آور که گنج‌هاست در این بی‌سریّ و سامانی حافظ

Последний пост
25 июн. 2025 г.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
186
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
673
25 постов
Вовлечённость
361,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 25
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دریغ آن گرانمایه سرو جوان ... 💔 @samanstories1

  • без подписи

  • اگر یک دقیقه دیگه زنده باشم ... کانال نوستالژی یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زنده‌اس کی مرده. اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم می‌خواد یه چیزایی بهت بگم که هیچوقت بهت نگفتم. این که من چقد قیافه‌تو، صداتو، لحن حرف زدنتو، خنده‌هاتو، همین آرایش ناشیانه‌ی قشنگی که کردی رو دوست دارم. ... 🎥 بمب؛ یک عاشقانه پیمان معادی، لیلا حاتمی بر اساس طرحی از مانی حقیقی #دیالوگ_ناب @nostalgiq @samanstories1

  • ✍🏻 .... ـ

  • مختصر. مفید. دست مریزاد! @samanstories1

  • مرور می‌کنم. از دیروز. اخبار دستگیری سازندگان پهپادها و بمب‌هایی را که خاک و خانمانمان را به آتش کشیده‌اند و البته برخی دیگر که با جابجایی این تجهیزات، شرافت خود را با هیچ طاق زدند. صدای انفجارهایی که گاه و بیگاه از ده‌ها کیلومتر دورتر به گوش می‌آید، سرم را به درد و دوار آورده است. خدا به داد ساکنان شهرهایی برسد که آرامش آنها را آتش و دود و هیاهوی بمب‌ها سلب کرده است. هیاهویی که بیشتر در ناجوانمردی خودفروشان داخلی ریشه دارد تا بمباران هواپیماهای دشمنان. این حجم بالای خیانت و بی‌غیرتی و بی‌شرفی را باور نمی‌کنم! ... محمد قاسمی ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ روز چهارم جنگ نابرابر https://t.me/historicalchannel1/23304 @samanstories1

  • 16 июн. 2025 г.328из حرفینو | پیام ناشناس

    سلام. اگه کسی هنوز تهران هست و خواست خارج بشه، شاید این گروه کمکش کنه. https://t.me/khoroojaztehranuni

  • 🧡هم‌وطنان عزیز 🔸ضمن آرزوی سلامتی برای همه مردم ایران، با توجه به شرایط جاری، با همراهی میزبانان دل‌سوز جاباما، شرایطی را برای اسکان اضطراری در شهرهای مختلف ایران فراهم کرده‌ایم. 🔸اگر در شرایط نابسامان قرار گرفته‌اید و نیاز به اسکان اضطراری دارید، با شماره اضطراری ما (۰۲۱۴۹۲۷۵۲۸۰) تماس بگیرید. 🔸هم‌وطنانی که یکی از شرایط زیر را دارند: • خانه و محل سکونت شما آسیب دیده. • محل سکونت شما ناامن و خطرناک است. • امکان بازگشت از سفر به خانه خود را ندارید. 🔸لطفا در نشر حداکثری این اطلاعات به ما کمک کرده و برای عزیزان خود ارسال کنید. واحد پشیبانی جاباما در تمام روزها هم‌مانند گذشته از ساعت ۷ صبح تا ۲ بامداد در دسترس است؛ در صورت نیاز می‌توانید با پشتیبانی جاباما تماس بگیرید. به امید سلامتی، روزهای بهتر و سفرهایی شاد برای همه‌ مردم ایران. 🧡 @jabama_com @jabama_com

  • #هشدار فوری / امنیت و جان شما ارزشمندتر از پست و استوری‌ست! این ۵ نکته را جدی بگیرید و با بقیه هم به اشتراک بذارید. توی این روزای سخت، خیلی از شما با قلبی پر از درد و شجاعت، از صحنه‌ها فیلم و عکس می‌گیرید یا گزارش می‌فرستید. ولی یادتون باشه: ❗️هر تصویر یا ویدیویی که منتشر می‌کنید، ممکنه اطلاعاتی لو بده که جون بقیه رو به خطر بندازه. 🎇 پنج نکته مهم و فوری: 1⃣ از اسم دقیق مکان استفاده نکنید! مثلا نوشتن «تهران - منطقه فلان» یا «خیابون فلان» اشتباهه. فقط بگید «تهران»، «اصفهان»، «جنوب کشور» و... دشمن از همین جزئیات ساده، مسیر بعدی حمله یا نقطه ضعف پدافند رو درمیاره. 2⃣ قبل از عکاسی یا فیلمبرداری حتما GPS گوشی‌تون رو خاموش کنید و دسترسی به آن را ببندید. خیلی از گوشی‌ها، لوکیشن دقیق عکس رو در بخش «متادیتا» ذخیره می‌کنند؛ یعنی حتی اگه چیزی نگید، عکس خودش جای شمارو لو می‌ده! 3⃣ قبل از انتشار، متادیتای عکس‌ها رو حذف کنید. اگه بلد نیستید، سرچ کنید: «How to remove metadata from photo (Android/iPhone)» یا از اپ‌هایی مثل Photo Metadata Remover استفاده کنید. 4⃣ وقتی صدای انفجار یا صدای پدافند شنیدید، فیلم گرفتن از پنجره می‌تواند شما و کل ساختمان شمارا به هدف تبدیل کند. 5⃣ اگر فیلم یا تصویر حساس گرفتید، به هیچ‌وجه برای رسانه‌های خارجی که همسو با اهداف دشمن هستند نفرستید، و صرفا به رسانه‌های داخلی و مطمئن و باسابقه بسپرید تا با رعایت اصول امنیتی منتشرش کنند. 🔸 جان آدم‌ها در این جنگ فقط با گلوله و پهپاد گرفته نمی‌شه؛ گاهی یه لو دادن ساده، یعنی مرگِ نادیده. ❓اگه سوالی دارید یا نکته‌ای هست که نمی‌دونید چجوری انجام بدید، تو کامنت‌ها بپرسید تا راهنمایی‌تون کنیم. 📱📱 @Mreza_Danaei

  • 🔺اگر بین اسرائیل و شیطان جنگی رخ دهد، ما کنار شیطان خواهیم ایستاد... امام موسی صدر: ما اسرائیل را شر مطلق می‌دانیم. در دنیا هیچ‌چیز بدتر از اسرائیل نیست. اگر اسرائیل و شیطان با یکدیگر بجنگند، ما در کنار شیطان می‌ایستیم. اگر اسرائیل با کمونیسم بجنگد، ما در کنار کمونیسم می‌ایستیم. اگر اسرائیل با جناح راست بجنگد، ما در کنار جناح راست می‌ایستیم. این است معنای اسرائیل شر مطلق است. من شخصاً در حد مطالعات و باورهایم هیچ نهادی خطرناک‌تر از اسرائیل نمی‌شناسم. 📚 برگرفته از کلاس‌های امام صدر برای اعضای ارشد جنبش امل. جلد ۱۲ - گام به گام با امام ویدئو: https://www.aparat.com/v/TEpk2 @imammoussasadr متن: https://t.me/Slitdrmirhshemi/2529 @Slitdrmirhshemi @samanstories1

  • مهم نیست ما زنده باشیم یا نباشیم و در پیشگاه خدا ... تو جاوید! ای خاک پاک وطن! فدای تو بادا تن و جان من! https://t.me/ahmadzeidabad/4846 @samanstories1

  • без подписи

  • خوانشِ با تساهلِ Bachelor# مرا یاد #لربچه در منظومهٔ #همیلا از شادروان داراب افسر بختیاری بسیارها عزیز انداخت. البته که بدون هیچ ارتباطی. ولی تفاوت معنایی دقیق و ظریف #پیرپسر در این دو معادل برایم سؤال شد: #OldBachelor #OldBoy برایم می‌نویسید؟ 🙏🏻 @samanstories1

  • 🔹 قطره‌ای به وسعت دریا مونس قطره سامانی ✍🏻 سیمین حسینی روزی که برای ساخت مدرسه به ادارۀ آموزش ‌و پرورش سامان مراجعه ‌کردم، روز تولد اُم‌البنین بود. خواستم اگر مدرسه دخترانه شد، نامش را اُم‌البنین (س) و اگر پسرانه شد نامش را حضرت علی (ع) بگذارند، امّا در نهایت تصمیم گرفته‌شد نام مدرسه «قطره» باشد. زمینی را که سال‌ها پیش با پس‌اندازم در سامان خریده‌بودم، دو میلیارد تومان فروختم. تصمیم گرفتم با آن پول مدرسه بسازم. کاملاً مطمئن ‌بودم که بهترین کار ممکن را انجام‌می‌دهم، اصلاً تردیدی نداشتم. در دوران قرنطینۀ کرونا، در حال تماشای تلویزیون بودم. مستندی را نشان می‌داد که معلمی در مسیر رفتن به تهران برای خرید ماشین، از رادیو شنیده ‌بود که کودکان عشایر بعد از شروع کرونا و تعطیلی مدارس به‌خاطر نداشتن تبلت از کلاس‌های درس مجازی هم بازمانده‌اند. تصمیم گرفته‌ بود قید خرید ماشین را بزند و با ارثیه‌اش برای دانش‌آموزان تبلت بخرد. این برنامه جرقۀ ساخت مدرسه را در ذهن من زد که چرا من این‌کار را نکنم؟ من، مونس قطره سامانی، متولد ۱۳۲۴ هستم. در زمان کودکی‌‌ام، در شهر سامان امکان تحصیل فقط تا چهارم ابتدائی بود. هفده‌ ساله بودم که با پسرعمه‌ام، حسین‌علی قطره سامانی، ازدواج کردم. چون ایشان ارتشی بودند، به اهواز نقل‌ مکان کردیم. بعد از مدتی به دزفول منتقل شدند، در کوی افسران، همراه شانزده افسر دیگر و خانواده‌شان ساکن شدیم. چون کاری نداشتم و حوصله‌ام سرمی‌رفت، خواستم درس بخوانم، ولی خارج از شهر بودیم. همسرم رئیس سپاه ‌دانش بودند. به خواست همسرم، سربازی در خانه به من درس‌ می‌داد. تا کلاس ششم را خواندم، امتحان دادم و قبول شدم. درس‌خواندن من برای ادامه تحصیل خانم‌های افسران دیگر انگیزه‌ شد. همسرم و همکارانش با تیمسار صحبت کردند. ایشان یک اتوبوس برای ما هفده نفر درنظرگرفتند که هر روز ساعت چهار بعد از ظهر ما را ببرد و هشت شب برگرداند. تا کلاس نهم را در دزفول خواندم، دوباره به اهواز منتقل شدیم. به آموزش‌ و پرورش مراجعه‌ کردم. تحصیل در رشتۀ ریاضی را دوست داشتم، ولی کلاس مستقل برای خانم‌ها در این رشته نبود، کلاس مختلط با آقایان تشکیل شد. کلاس یازدهم را خواندم که به شیراز منتقل ‌شدیم، همان‌جا دیپلم گرفتم. مدرک پایان دبیرستان را که گرفتم، پدرم گفت: «الان اگر بمیرم با آرامش می‌میرم و دیگر هیچ آرزویی ندارم». همسرم در همان‌سال، دانشگاه جنگ تهران قبول شدند و به تهران رفتیم. روزی آگهی استخدام صنایع نظامی شیراز و اصفهان را در روزنامه خواندم، درخواست دادم و در صنایع نظامی اصفهان قبول شدم، ولی چون همسرم دوباره به شیراز منتقل شدند و با انتقال من موافقت نکردند، درخواست کار در شهرداری شیراز را دادم و در فروردین ۱۳۵۷ استخدام شدم. هفده‌ سال کار کردم که پدرم فوت‌کرد، به سامان برگشتم و تا چهلمش ماندم، چون تنها دختر خانواده بودم، برای مراقبت از مادر درخواست انتقال به شهرداری سامان را دادم. همسرم در آن زمان بازنشسته شده‌ بودند. موافقت شد. نُه‌سال هم در شهرداری سامان کار کردم. سپس با بیست ‌و چهار سال سابقه، درخواست بازنشستگی پیش ‌از موعد دادم. پدرم در سامان پارچه‌فروشی داشت. همیشه به افراد نیازمندی که می‌شناخت رایگان پارچه می‌داد. هنوز هم با وجود گذشت این‌ همه‌ سال، مردم با دیدن ما از نیکی‌های پدرم یادمی‌کنند. بعد از تصمیمم برای ساخت مدرسه، بسیار آرامش یافته‌ام و زندگی‌ام تغییر کرده ‌است. مدرسه، پسرانه و دو طبقه است و نُه کلاس دارد. من که خود فرزندی ندارم، مطمئن هستم که هر یک کلمه‌ای که دانش‌آموزان در آن مدرسه بیاموزند، قطعاً ثوابش به من هم خواهدرسید. از کتاب در دست انتشار: 📚 جویبار مهر، نگاهی به زندگی دوازده خیّر مدرسه‌ساز استان چهارمحال و بختیاری، نویسندگان ساره باقری، لیدا پناهنده، سیمین حسینی، به اهتمام: اداره‌کل نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس استان چهارمحال و بختیاری، شورای بانوان خیّر مدرسه‌ساز استان چهارمحال و بختیاری، تهران، سامان دانش، ۱۴۰۴، صص۷۵-۷۹ (از این کتاب در تیر ماه آینده رونمایی خواهد شد). https://t.me/Samandocs/631 @samanstories1

  • 🔹 رباعی ✍🏻 میرزا اسماعیل افلاکی سامانی از خلد، چو شیخ را خداوندِ رحیم محروم نمود، وعده دادش به جحیم نارفته هنوز، اعتراضی داده‌ست کاین مال من است! هیچ کس نیست سهیم! .... * نقل از حافظه، از جنگ خطی گزیدهٔ شاعر نزد آقای جهانگیر نادری سامانی. @samanstories1

  • без подписи

  • 🔹 زنانه‌ای نرم و پَرّان (بخش سوم و پایانی) دکتر احمد رحیم‌خانی سامانی 🔸 نگاهی به «خاکستر و سایه» مجموعۀ داستان کوتاهِ شهناز بلالی دهکُردی ▪️هشت: دقّتِ نویسنده به اسامی چیزها، لباس‌ها، اجزای ساختمان و خُرده‌ریزهایِ دیگرِ زندگی، نشان می‌دهد، ضمنِ آشناییِ کامل با مُختصّات و چندوچونِشان، آن‌ها را از سَرِ زور و تصنّع وارد داستان‌هایش نکرده‌است. «عمارت اربابی، طویله، باربند، شاه‌نشین، اتاق‌های گوشواره، اتاقِ سه‌دری، لوطی انتری، لوطی بُزی، کمرچینِ مَخملی، کوزه‌های شاه‌عبّاسی، نمایشِ روحوضی، خون‌بس، خون‌یار، آخرتِ یزید، جُعلّق [جوهرلَق]، گُل‌چیدن، گلاب‌گرفتن، بُراق‌شدن، چراغِ پریموس، سرکتاب، طاس [نوعی ظرف مسی]، قَدیفه [قطیفه، نوعی حوله]، سینی وَرشو، سماور برنجی، گلوله‌های خامه، چینی گل‌سرخی، دولاپهنا، خانۀ اَعیانی، اَحشر و مَحشر، چارقدِ ساتن، سنگ و ساروج،  و.... ▪️نُه: اگرچه نویسندۀ شهرکردیِ خاکستر و سایه، در دلِ داستان روشن‌تر از چراغ، آیین چراغ‌بَران را که از رسوم کهنِ مردمِ این شهر است، دست ‌مایۀ خود قرار می‌دهد و با سنّت‌شکنیِ قهرمان داستان، سخنش را می‌گوید و در چند جای دیگر، از مکان‌ها و خُرده‌روایت‌های چهارمَحال، رَدّی بر جای می‌گذارد، امّا شاید به دلیلِ مُراعات دایرۀ مخاطبانِ فارسی‌زبان، از اصطلاحاتِ خاصّ محلّی این شهر و نیز منطقۀ چهارمحال کم‌تر بهره می‌گیرد، با این حال، در کنار استفاده از کنایه‌ها و تعبیراتِ رایح، از عبارت‌ها و کنایه‌های نابِ رایجِ مردمِ ایران، غافل نشده‌است. برخی از این کنایه‌ها و جمله‌های خاص را در ادامه می‌خوانیم: «آبی به جانم آمد. گفتم: خدا خیرتون بده. یک تراولِ صدتومانی گذاشتم توی دستش»، (ص ۱۱). «با توپِ پُرآمده‌بود. سرکه از ابرویش می‌ریخت»، (ص، ۱۸). « با آن کلّۀ طاس و هیکل قناس، توی دوغِ تُرش پیدا بود»، (ص ۲۲). «دستم را گرفت و دعا کرد که دامنم سبز شود»، (ص ۲۴). «زنم اولاد نداره. منم نمی‌تونم بذاروَردارش کنم. اگه عُمرش به دنیا باشه، خودش خوب می‌شه»، (ص ۲۶). «فردا روزی برایش زن گرفتم، نگی من نفهمیدم، کجا به کجا نَقلِ کجاس؟!»، (ص ۸۱). «تو حرف را بینداز. صاحبش برمی‌دارد»، (ص ۹۵). «به دردِ زند و زا نمی‌خوردم. سرم را گذاشتم جایِ پایم»، (ص ۹۵). ▪️دَه: پیش‌تر گفتیم که فضاهای حاکم بر داستان‌های مجموعه، به دلیل مضامین و دغدغه‌هایی که برشمردیم، اغلب فضاهایی سنگین و غم‌زده هستند، امّا این مسأله نویسنده را از طنزهای ظریف در موقعیّت‌های خاصِ زندگیِ روزمرّۀ مردم، غافل نکرده‌است. این‌ توجّه به عنصر طنز نیز یا از طریق دیالوگ‌ها به خواننده منتقل می‌شود یا از طریق کُنشِ شخصیّت‌ها در موقعیّت‌های مورد نظر. «مرد قاطی کرد، گفت: ببین، پایِ همشیره و دستِ داداشِ این آقا و چشمِ ننۀ منو و دل و رودۀ کَل عبّاسو و بهمانِ فُلانی رو با هم خاک می‌کنن. حرفی داری؟»، (ص ۱۳). «پسری سرش را جلو آورد. - کتاب‌های بالشی و مالشی‌اَم داری؟! - بالشی راستِ کارِ خواهرته. مالشی‌اَم دستِ ننه‌تو می‌بوسه!»، (ص ۳۸). «جوری که بشنود، گفتم: ننه‌جان خودش حمّام‌لازمه، ما را بهانه می‌کنه!»، (ص ۷۳). ▪️یازده: آن‌چه نویسنده در شخصیّت‌‌پردازی‌های خود در این مجموعه، آشکارا مدّ نظر داشته، پرهیز از خَلقِ دوگانۀ مُتقابلِ شخصیّت‌های سفید و شخصیّت‌های سیاه است و بر همین مبنا، از شخصیّت‌های خاکستری که در زندگیِ عادّی مردمِ کوچه و بازار به‌وفور دیده‌می‌شود نیز غافل نشده‌است. ✍️ سخن پایانی مجموعۀ خاکستر و سایه را با لذّت خواندم؛ ذیل و حاشیه‌اش، نکته‌های زیادی نوشتم و حتماً مواردی را در جایِ خود گوش‌زد خواهم کرد و بی‌گمان منتقدان ادبی نیز، دربارۀ آن بیش‌تر خواهندنوشت. در پایان امیدوارم، نویسندۀ محترم، پیش‌نهادها و انتقادهایِ بایستۀ اهل فن را جدّی بگیرد و در آینده، داستان‌های خواندنیِ دیگری از این داستان‌نویسِ خوب بخوانیم. شهرکرد - هشتم خرداد ۱۴۰۴ https://t.me/samanstories1/1000 @samanstories1

  • 🔹 زنانه‌ای نرم و پَرّان (بخشِ دوم) دکتر احمد رحیم‌خانی سامانی 🔸 نگاهی به «خاکستر و سایه» مجموعۀ داستان کوتاهِ شهناز بلالی دهکُردی ▪️پنج: نویسنده، خواسته یا ناخواسته، در برخی داستان‌های این مجموعه، چنان امتزاجِ باورهای ماورایی و اعتقاداتِ خرافی و ازمابهترانی با زندگیِ روزمرّه را روایت می‌کند که مُخاطب با تجربۀ نسبیِ زیستِ مُشترکی که با او دارد یا آن‌ها را شنیده، خود را در همان فضاها، زمان‌ها و مکان‌هایِ جادویی، امّا واقع‌نما غرق می‌بیند. به این بُریده از توی دالان رقصیدیم که راوی‌اش زَعفرِ جنّی است، توجّه کنید: «گربه‌‌سیاه با چشمان سبزش نشسته‌بود روی دیوار و بُراق شده‌بود تویِ صورت زَرّین. خانه‌زاد بود. یک بار نافرمانی کرد. به او آزار رساند. دختر افتاد توی رخت‌خواب. تب کرد. هذیان می‌گفت. دُمش را گرفتم و چند بار، دور سرم چرخاندمش. یک شبانه‌روز دور خودش می‌چرخید. نزدیک بود تَلف شود. منوچهر با این گربه حرف می‌زد. چند روز پیش بود که داد و بیداد راه انداخت و با سنگ از خانه بیرونش کرد. بعد هم آمد سر چاه. مرا صدا زد و از گربه شکایت کرد. فریاد کشید. صدایش خورد تَهِ چاه و برگشت. صورتش قرمز شد. شقیقه‌اش تیر کشید. بخار از چاه بیرون زد. همه جا تار شد. چشمانش را مالید. دست و پا زد. لگد پَراند. رَعشه گرفت و کف بالا آورد. مادرش دوید. چنگ انداخت به دیوار، یک لایه از کاه‌گِلِ دیوار را کَند. تویِ آب حوض زد و دَمِ بینیِ منوچهر گرفت بسم‌الله بسم‌الله گفت و به دور و بَرش فوت کرد»، (ص ۸۵). ▪️شش: روایت‌های واقعی و در عین حال، جادوآمیزِ داستان‌های مجموعه، در گلوبندِ اشرفیِ خانم‌جان، گاه با عبور از مرزهای آمیختۀ واقعیّت و جادو، به یک روایت سوررئالیستیِ وهم‌آلود نزدیک می‌شود: همهمه شد. هُرمِ گرما خورد توی صورتم. مِه همه‌جا را گرفت. چشمم را مالیدم. مردی که عبا داشت و کلاه کوچکی روی سرش گذاشته‌بود، جلو آمد. بلندقد. با ریشِ حنایی که تا سینه می‌رسید. پُشتِ سرش جمعیّتی راه افتاده‌بودند که تابوتی روی دستشان بود. برف‌ها زیرِ پایشان آب می‌شد و مثل چشمه از جایِ پایشان آبِ داغ غُلغُل می‌کرد. گرم شد و بُخار، دور و برمان را گرفت. عرق از هفت‌بندم می‌چکید. تابوت را زمین گذاشتند. درش را باز کردند. دسته‌دسته  کلاغ از تویش بیرون می‌پَرید. ریش‌قرمز، گورکن را به اسم صدا کرد: «رحمان دلّاک! بدو که وقت تنگ است.» گورکن بیل را برداشت و زیر لب گفت: «مگر می‌شود روی حرفِ شَمعون حرف زد؟» دنبالشان راه افتاد. جنازۀ اَرسلان را برداشتند و به گوشه‌ای بُردند. رحمان دلّاک قبر را کَند‌ و کناری ایستاد. جسد را از تابوت درآوردند و با لباس خاکش کردند. شروع کردند به چرخیدن دور خودشان. شَمعون برایشان نی می‌زد. لباس‌های سفیدشان در هم می‌تابید. تویِ هم گلوله می‌شدند. می‌چرخیدند. دست و پایشان از شکم و پهلویِ هم بیرون می‌زد. جیغ می‌کشیدند. پُشت سرشان چشم داشتند که لای موها باز و بسته می‌شد. شَمعون نی را گذاشت زیر عبایش و راه افتاد. پُشت سرش همه از قبرستان بیرون رفتند. کلاغ‌ها از روی شاخه‌ها پر کشیدند قارقارشان قبرستان را برداشت»، (ص ۹۷ و ۹۸). ▪️هفت: آن‌چه در ساختار نثر و روایتِ نویسنده در این مجموعه، جلب توجّه می‌کند، کوتاهی جملات و پرهیز از درازنویسی و ترکیب جمله‌های تودرتوی بلند است. نویسنده با بهره‌گیری از این امکانِ نوشتاری، فرصتِ درکِ بهتر و هم‌سوییِ مُخاطب با سرعت و نواختِ قلمِ خود را به‌خوبی فراهم می‌آورد: «رفتم توی اتاق. اسمِ مُرادعلی را که از زبانم شنید، گُل از گُلش شکفت. بلند شد، نشست. پرستار را صدا کرد. التماسش کرد که سِرُمش را بکشد. از توی کُمد، روسریِ گُل‌دار را برداشت. شانه کشید توی موهاش. با دُمِ شانه، فرق را باز کرد. روسری را سرکرد. آستین‌ها را پایبن کشید. کبودیِ روی دست‌ها را پوشاند. از تخت بالا رفت. نفس‌نفس می‌زد. ریه‌هایش آب آورده‌بودند. منتظر بودند، شوهرش بیاید، رضایت بدهد تا دیالیزش کنند. نشست روی تخت و بالِشت را گذاشت پُشتِ کمرش. خواستم برایش رُژ بزنم تا دلِ مُرادعلی برود. ...»، (ص ۲۳). 👈 ادامۀ یادداشت را در فرستۀ بعدی بخوانید: https://t.me/samanstories1/998 @samanstories1

  • 🔹 زنانه‌ای نرم و پَرّان (بخش نخست) دکتر احمد رحیم‌خانی سامانی 🔸 نگاهی به «خاکستر و سایه» مجموعۀ داستان کوتاهِ شهناز بلالی دهکُردی ✍️ «خاکستر و سایه» را می‌توانم اتّفاقی مهم در ادبیات داستانیِ چهارمحال‌وبختیاری بدانم. گزینش داستان کوتاه استخوان‌دار از این مجموعه به عنوان اثرِ منتخب در بخش دیالوگ‌نویسی چهارمین جشنوارۀ مستقل ادبی واژه (https://sabakhabar.ir/?p=514131) هم، نویدبخش توجّه اهالیِ داستان به آن است. ▪️یک: خاکستر و سایه، نخستین اثر منتشرشدۀ داستانی سرکار خانم شهناز بلالی دهکُردی با ۱۷ داستان کوتاه است که انتشارات آنیما آن را در قطع رُقعی، به قیمت ۱۲۰ هزار تومان و با ۱۱۱ صفحه، بهار ۱۴۰۴ روانۀ بازار کرده‌است. ▪️دو: آن‌چه در اغلب داستان‌های مجموعه، ملموس است، پرداختن به فضاهایِ زیستیِ روزمرۀ دختران و زنانِ مهربان، عاطفی و ساده‌ای است که بسیاری از آنان، تا همین اواخر، با افکاری آمیخته به تخیّل، جادو، نظرکردگی، خرافه‌باوری و از همه مهم‌تر، بودن در دنیاهایی سرشار از باورهای نادرستِ عُرفی زندگی می‌کردند. ▪️سه: به‌جُز داستان‌هایِ «نارین، گُل انار، آتش سرخ»، «شِمرِ اَرسباران»، «گَلین»، «بچۀاَقدس» و «کفش‌‌های عروسیِ فروغ‌الزّمان» که از زبان سوم‌شخص روایت می‌شوند، دوازده داستانِ دیگر، روایتِ اوّل‌‌شخصِ دختران و زنانی است که در متن و بطنِ حوادث و کشمکش‌ها، حضوری ملموس دارند و همین نکته، احساسِ باورپذیری، این‌همانی، هم‌ذات‌پنداری و لغزیدنِ مخاطب به دنیایِ آدم‌های صاف و ساده و مهربان، امّا نگون‌بختِ قصّه‌ها را آسان می‌کند. داستانِ توی دالان رقصیدیم که یکی از مردانِ ازمابهترانِ معروف به زَعفرِ جنّی، روایتش را بر عُهده دارد، چنان ظریف و نغز حکایت می‌شود که در مقام راوی شگفت از زاویه‌ای که آدمیان کم‌تر به آن می‌اندیشند، داستان را پیش می‌بَرد: «برای شما می‌گویم. حرفتان نباشد. می‌دانم که یک‌کلاغ، چهل‌کلاغ می‌شود. درست است که هم‌رگ و ریشه نیستیم؛ هم‌خون نیستیم ، ولی هم‌کیش هستیم. زمین و آسمانمان یکی‌ست»، (ص ۸۳). ▪️چهار: مهم‌ترین کش‌مکش‌ها و حوادثِ داستان‌های این مجموعه، عمدتاً حولِ محور دغدغه‌های زیر می‌چرخد: ▫️الف. پُشت‌کردنِ خواستگار و خانوادۀ او به وصلت با خانواده‌ای که یک باور غلط یا یک دست‌آویز مُضحک، زمینه‌ساز آن است. (ر.ک: راز درخت سرخ‌دار). ▫️ب. زندگیِ از سرِ اضطرارِ برخی زنان با شوهرانِ هوس‌بازی که نتیجه‌اش، یک عُمر زندگیِ مُشترک در برزخِ بی‌اعتمادی است. (ر.ک: گلوبندِ اشرفیِ خانم‌جان). ▫️ج. بی‌کسی، طَردشدگی و ابتلایِ دختران و زنانی که روزگاری جوان و زیبا بوده‌اند و در زمانۀ پیری به انواع مشکلات جسمی، روحی و ذهنی گرفتار شده‌اند. (ر.ک: کفشِ عروسیِ فروغ‌الزّمان). ▫️د. نازایی یا همان اُجاق‌کوریِ هراسناکی که روزگاری - حتّی تا به امروز - از‌پیش‌حُکم‌شده، عیبِ زنان تلقّی می‌شد و همین پیش‌حُکم، آنان را آوارۀ حُجرۀ دُعانویسان و خُرافه‌پیشه‌گان می‌کرد و عمل به نسخه‌های عجیب و غریبشان، جُز تأسّف و حسرت، نتیجه‌ای نداشت. (رک: بچۀ اَقدس). ▫️هـ . بی‌اهمیّتی به علاقۀ دختران و پسرانی که دوست داشتند با هم زندگی کنند، ولی خانواده‌ها پشیزی برای آن علاقه، ارزش قائل نبودند. (ر.ک: توی دالان رقصیدیم). ▫️و. هم‌زیستی با یک هَوو و آزاربینی‌ها و آزاردهی‌هایی که اگرچه ظاهراً ساکنانش زیر یک سقف و در کنار هم هستند، ولی هر سه تنهایند. (رک: عصمت‌الدّوله و نارین، گل انار، آتش سرخ). ▫️ز. بارداری‌های خانه‌سوزانِ دختران یا زنانِ بیوه‌‌ای که گاه به مُعاشرتِ اجنّه گاه به مُشکلات جسمی و گاه زند و زاهایِ نادر نسبت داده‌می‌شده، ولی نهایتِ همۀ آن‌ها، زندگی در جهنّمی به نام رسوایی بوده‌است. (رک: زَمهریر). ▫️ح. بی‌توجّهیِ مردانِ جوامعِ مَردسالار یا سُنّتی که هنوز نتوانسته‌اند تغییراتِ عصر حاضر و دگرگونی‌های مناسباتِ جهانِ امروز را درک کنند و همین درک نادرست، دخترانِ بسیاری را با چالش و آزار تهدید می‌کند. (رک: شِمرِ اَرسباران). ▫️ط. تلاقیِ مُشکلات و مناسباتِ زندگی دنیایِ مُدرن با دغدغۀ زندگی‌ کسانی که مّتعلّق به عصر دیگری هستند. (رک: مَهریه). https://t.me/samanstories1/1000 👈 ادامۀ یادداشت را در فرستۀ بعدی بخوانید: https://t.me/samanstories1/997 @samanstories1

  • چند یادآوری کوچک اما مهم برای مادران، خواهران، زنان و دختران ایرانی با یک دنیا اندوه و عرض تسلیت به خاطر مرگ شادروان الهه حسین‌نژاد. https://t.me/Rugsinamerica/14902