tgindex
سرابْ
@sarabe_sabzперсидский

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
212
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
53
27 постов
Вовлечённость
25,0%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
30
1/48двое суток
34
1/72трое суток
37

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • هزار سال میان جنگل ستاره‌ها پیِ تو گشته‌ام ستاره‌ای نگفت کزین سرای بی‌کسی کسی صدات می‌کند...؟ #هوشنگ_ابتهاج

  • 13 авг.21удалён 13 авг.

    ما یک مضمون داریم، به‌نام تغذیهٔ طیب. موضوعات این کتاب پیرامون آموزه های طب سنتی و چگونگی مزاج و فواید انواع غذا ها و... همین چرندیات است. باز یک‌یک جاهای آن از اصطلاحات پیچیدهٔ طبی استفاده شده. و وقتی که جناب آغا صایب استادمان به سبک آخوندی تلفظ‌اش می‌کند آدم از خنده سرخ و سبز می‌شود.

  • رنگ دلخواهِ تره پرچمِ کشور می‌کنم.!

  • شب‌قبل خواب دیده بودم که مرده‌ام. خواب وحشتناکی نبود، مثل آنکه مرگ برای‌من چیزی عادی و غیرقابل وحشتی بوده یا من سال‌ها قبل مرده باشم، نمی‌دانم. به‌هر حال زمانی که از خواب بیدار شدم، و تمام قبل‌ازظهر امروز را هم به چراییَ عادی بودنِ مرگ در خوابم فکر می‌کردم. ظهر دیگر به آن فکر نمی‌کردم. بعدازظهر هم. کمی بعد‌از بعدازظهر، از خواب بیدار شدم و می‌خواستم دوشاخه کولر را از پریز برق دربیاورم. دستم بیش‌از حد به پریز نزدیک بود و حین درآوردن دوشاخه انگشت سبابه‌ام سوخت. سوزشی تکان دهنده از این انگشت گرفته تا مچ‌دست و بازویم را دربر گرفت، حس کردم چیزی شبیه اره کردن بوده. مثل ساییده شدن استخوان همراه با سوزشی دردآلود. برق‌گرفتگیِ خفیفی بود و حتا اگر پیام‌رسان های مغذم به موقع کار نکرده بودند و دستم را پس‌نمی‌کشیدم هم، به احتمال زیاد نمی‌مردم. اما، باور کنید در همین مدت یک‌ثانیه، نه حتا یک ثانیه هم طول نکشید که فکر می‌کنم در همین یک سوم‌ثانیه، من شدیداً و عمیقاً به مرگ فکر کردم. مغذم آنقدر سریع کار کرده بود که توانسته بود در همان مدت کم یک نمایش کوچک از خوابی که شب دیده بودم و هرآنچه که آدم ممکن است در هنگام مرگ به آن فکر کند را از جلو چشمم عبود بدهد. شعر، آوازخواندن، نقاشیِ نیمه‌کاره، گیتار، کتابِ نیمه‌تمام، خانواده، دوستان و حتا خدا چیزهایی بودند که در دقایق بعدی و گذشته از زمان برق‌گرفتگی به آن فکر کردم. آدم هنگام مرگ به این چیزها فکر نمی‌کند «اینجا می‌توانید بخندید، چون ممکن‌است غلط اضافی می‌کرده باشم و این هیچ ربطی به تجربهٔ واقعی مرگ و آنچه که ممکن است آدم به آن فکر کند نداشته باشد». بگذارید برایتان بگویم که در آن کسری از ثانیه به چه‌چیزی فکر کرده بودم؛ من فقط به مرگ فکر کردم. مطلقاً به مرگ. مثل آنکه از خودم می‌پرسیدم؛ مرگ؟، و بعد جواب می‌دادم بلی مرگ!. مرگ. همان مرگی که در خواب بود، که گاهی آدم فراموشش می‌کرده. همان مرگ. می‌توانسته این‌قدر نزدیک و واقعی باشد...

  • این یادم نمی‌رود که روزی، وقتی داشتم نقاشی می‌کشیدم فکر کردم در آشپزخانه باشم. به خود که آمدم دیدم در اتاق خودمان هستم. نشئه‌گی،خلسه،غرق شدن...

  • یک عتیقه. 📷

  • از چند نفری که از کانال حذفیده شده‌اند هم بسیار عذر می‌خواهیم. کانالمان جندی شده‌است. من در تلاش برای فهمیدنِ دلیلش هستم.

  • در سنت ادبی، عرفانی و فرهنگی ما، عشق اغلب با صفاتی توصیف شده که بسیار بلند و تقریبن مطلق‌اند. صفت های از قبیل شیدایی، وفاداری بی‌قید و شرط، فداشدن، از خود گذشتن، تحمل رنج، تسلیم، ادب و وفاداری همیشه‌گی، طلب وصالی که حتی گاهی در تمام عمر دست‌نیافتنی می‌ماند.…

  • عشق چیست و عشق انسانی کدام است؟ (در گفتگو با یک دوست) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام علیکم، دوست نهایت عزیزم. خیلی دوست دارم که خوب و خوش‌حال باشید. نوشته‌تان را خواندم و واقعن از آن لذت بردم. اتفاقن فکر می‌کنم چیزی…

  • جناب ع عزیز. من داشتم راه می‌رفتم، و در حال راه رفتن فکر می‌کردم. به حرف های شما فکر می‌کردم، به حرف های نصفه‌و نیمهٔ خودم و به این‌که عشق چیست. نمی‌توانم بگویم عشق چیست. نمی‌توانم مستقیماً این پدیده را تعریف کنم، نمی‌دانم. از چند راهی تلاش کردم بروم، رفتم و به بن‌بست رسیدم. آه، فکر می‌کنم یا معنای این عشق در جمعی از راه‌ها رنگ می‌گیرد یا این‌که من اصلاً راهی را که باید، نتوانسته‌ام بیابم. اما یک‌ چیزهایی هم در سرم می‌چرخند؛ مثلاً این‌که خلاصه کردنِ معنای عشق فقط در چارچوب رابطهٔ یک دختر و پسر نمی‌تواند کار عاقلانه‌ای باشد. دیروز وقتی پشکی روی زانوانم لم داده بود و گاهی مچ‌دستم را بغل می‌کرد به این پدیده فکر می‌کردم، بعد با خودم گفتم نمی‌شود که چیزی با این‌همه شن‌وفن فقط در صدای‌خُرپفِ یک پشک خلاصه شود. وقتی پدر با من حرف می‌زد و می‌گفت هرچه‌نیاز داشتی باید بگویی، در طنین صدای او باز به این کلمهٔ سه‌حرفی فکر می‌کردم. و باز هم با خودم گفتم امکان دارد این‌جا معنایی از عشق باشد. اما باز هم که نمی‌شد گفت همهٔ‌معنایش. دوستم از معشوقش حرف می‌زد. حال‌و هوایش مثل صحنه‌ای بود که «در کتاب کیمیاگر» سانتیاگو فاطمه را ترک می‌کرد، یا هم وقتی «در فیلم ملاقات با جو بلک» جو بلک معشوقهٔ دنیایی‌اش را ترک می‌کرد. من در حالت چشم‌های این دوست هم می‌توانستم رگه هایی از عشق را ببینم. اما باز هم نمی‌شد که دلتنگی را عشق نامید. فکر می‌کنم آدم وقتی دلتنگ است بیشتر از زمانی که باید، دوست‌ می‌دارد. و این می‌تواند کمی خودخواهانه‌ باشد. از آن‌روز تا حالا به چنین چیزهایی فکر می‌کرده‌ام. به چیزهای زیادی که ممکن است معنایی از عشق در آن نهفته باشد، اما هرگز به چیزی برنخوردم که بتواند تماماً آن‌را در خود جا بدهد. باز هم، نمی‌دانم عشق چه‌طور چیزیست جناب ع عزیز. فکر می‌کنم چیزهای زیادیست. اما نمی‌دانم.

  • خواهرم این روز ها کتابِ «هردو در نهایت می‌میرند» را می‌خواند. گفتم؛ تمامش کردی؟ گفت؛ نه بابا، اینا هیچ نمی‌میرن. ای نهایتِ اینا هیچ نیست خلاص شوه. خسته شدم.

  • به من گیتار بدهید، می‌خواهم میانِ تارهایش برقصم...

  • پشکی که تازه اهلیش کرده‌ام پشکِ خوب و هوشیاریست. شجاع است، شکار می‌کند. بسیار کم به سراغم می‌آید «مثل آن‌که می‌داند من آدمِ کل‌روز عشق ورزیدن نیستم». چند ساعتی که پیشم است بسیار دوستش دارم.

  • без подписи