سرواد
Статистикаسَرواد یعنی شعر 🌧️ . حق ثبت، خدمت حضرت مادر محفوظ است 🦋 . جسارت است نوشتن ولی اجازه بده به جای گریه برایت غـزل کنم غـم را . یکی از چندین #ترنم_بهار 🌸 #من_المستجیر 🌙 #شبه_مناجات 🌾 . https://t.me/HarfChatBot?start=9457ac8555e0
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 44
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 66
- 1/48двое суток
- 75
- 1/72трое суток
- 81
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به خدا قسم اگر برای رزیه یوم الخمیس*، مسلمین لباس سیاه به تن کنند و اقامه عزا و ماتم کنند و حزن و اندوه را به غایت خویش برسانند، آسان تر از مصیبتی هست که عمر (بابت جسارت به ساحت قدسی پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلم) به ایشان وارد ساخته است. _الطرائف…
بعد از نبی به فاطمه امت وفا نکرد اجر رسالت پدرش را ادا نکرد در این جهان که ذکر زمین خورده ها علی است زهرا زمین که خورد علی را صدا نکرد ــ ســـیآههـ شعر ــ
- مطمئنی خوبی؟ + آره... تا وقتی امام زمان علیهالسلام هستن، چرا خوب نباشم؟ #دیالوگ
حسین ستوده – به تو دل ندهم
مهرت را به دل دارد این گدا همچون جانِ خود میدانم تو را 🤍
«توشهی بهشت» آنان که شِکوه، وقت سحر با صبا کنند بسیار گریه در غم آل عبا کنند ای کاش در بقیع، مرا نیز چون غبار پابوسِ زائرِ حسنِ مجتبی کنند از تکههای سنگ مزارش مهندسان تعمیر عرش، با شجر و کهربا کنند بلقیس، اعتنا به سلیمان نمیکند از مجتبی حکایت اگر در سبا کنند گر جلوهای کند نه زلیخا که جنّ و انس در عرش و فرش، ولوله از مرحبا کنند در خانهاش دهند گدا را طعامِ شاه هم بر تن فقیر ز اطلس قبا کنند گر بنگرد به گوشهی چشمی، بهشت را تأمین توشه، زان نظر دلربا کنند ما را بس است قرب به درگاه مجتبی حکّام اگر مراوده با اقربا کنند #افشین_علا #نه_فقط_دوشنبه_ها
دقت کردین چقدر همهچیز به سطح انرژی ما بستگی داره؟ وقتی بالاست، آدما از دور و نزدیک بیشتر باهامون مرتبط میشن، بهمون نیاز پیدا میکنن، به حلّ مشکلمون کمک میکنن، دلگرمی میدن، ولی وقتی پایینه انگار هیچکس توی صد فرسخی ما زندگی نمیکنه... #امروز_فهمیدم
از قطار جا موندم. موقع توقفش ترافیک جمعیت زیاد بود ولی من پشت یه آقایی که میدونستم داره به قصد سوار شدن میدوه افتادم و مسیرم باز شد. حین داخل رفتن، یه خانوم و پسربچهش اومدن جلوم و وقتی دیدم جا کمه، از باز نگه داشتن در با پام منصرف شدم. نشستهم روی صندلی…
از قطار جا موندم. موقع توقفش ترافیک جمعیت زیاد بود ولی من پشت یه آقایی که میدونستم داره به قصد سوار شدن میدوه افتادم و مسیرم باز شد. حین داخل رفتن، یه خانوم و پسربچهش اومدن جلوم و وقتی دیدم جا کمه، از باز نگه داشتن در با پام منصرف شدم. نشستهم روی صندلی…
از قطار جا موندم. موقع توقفش ترافیک جمعیت زیاد بود ولی من پشت یه آقایی که میدونستم داره به قصد سوار شدن میدوه افتادم و مسیرم باز شد. حین داخل رفتن، یه خانوم و پسربچهش اومدن جلوم و وقتی دیدم جا کمه، از باز نگه داشتن در با پام منصرف شدم. نشستهم روی صندلی ایستگاهِ حضرت ولیّعصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف؛ اون طرف که میره سمت قائم... از اینکه این اسم توی اعلام ایستگاه، برخلاف گفتگوهای روزمره، کامل و با پیشوند و پسوند گفته میشه کِیف میکنم. پلیلیستم رفته تو حال و هوای غدیر و محمود کریمی داره «بیعت با تو» رو میخونه. یاد سه سال پیش میافتم که با سرخوشی گوش میدادمش؛ با سرِ پر آرزو و دلِ امیدوار به آینده... سرمو تکیه میدم به دیوار و آه میکشم. آه بلاتکلیفی، آه از اینکه نمیدونم خیرم چیه، آه از سرگردونی بین دل و عقل وقتی خبر ندارم کدوم پیغام مال عقله و کدوم مال دل... تا اینکه محمود کریمی میگه «سرتاپا وقف حضرت حجّت هستیم»... آروم میگیرم. درمورد این یکی که تکلیفم معلومه! خود حضرت حجّت هم بهتر میدونن موقوفهشون رو کجا صرف کنن... حالا این قطار هم نشد، بعدی. بالاخره سوارم میکنن... #روزمره #من_المستجیر
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود هنوز مهر تو باشد در استخوان، ای دوست! • مهمان زمزمهشون باشید و فاتحهای مرحمت بفرمایید...
تو بیا که بیتو عمرم سپری نشد، تلف شد... #ایهاالعزیز
تو بیا که بیتو عمرم سپری نشد، تلف شد... #ایهاالعزیز
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها، چه بسته، مرغی که پرش بریده باشد... #صادق_سرمد
صبرم کمه سهمم غمه قلبم بریده از همه ناقابلم اما دلم تنگه برات یه عالمه جانم به تو و لطافت نسیم تو جانم به تو و به زائر حریم تو حسین #امام_حسین(ع) #استودیویی #پیشنهادی @Goshnavaz_madahi
گاهی هم جز نفسهایی که به سختی از سینه بیرون میان، حرفی ندارم که رو به اسمتون کنم و به زبون بیارم. اما شما همین نفسها رم تکرار جملهی «اُحبّک یا مولای؛ حدیثاً و شعوراً و اهتماماً» حساب کن... دوستتون دارم؛ به کلامی منحصر به گفتگو با شما و با تموم احساس و توجه قلبم... #ایهاالعزیز
تو کیستی که در غم از دست دادنت مردان ما شبیه زنان گریه میکنند... #امیر_تیموری
آره بیقرار بودم مثل هرسال... اما یهو به خودم اومدم و دیدم چهار، پنج روز مونده به اربعین میدونم که دیگه عازم نیستم و در عین حال، تشویشی هم ندارم. بازم نفسم بند میاد وقتی امین قدیم توی گوشم میخونه: «تو قبلا منو دوست داشتی، حالا رو نمیدونم» اشک فراقت هنوزم شونه به شونهی اشک مصیبت سراغ چشمام رو میگیره هربار که از «سُبِیَ مَن سُبِی» یاد میشه. ولی من اسم همینا رم میذارم خوشبختی. و امسال، بالاخره قلبم به این اطمینان، آروم گرفت که هرکسی به دستخطّ مادرت دعوتنامهش نوشته شده، اومده و هرکسی هم نیومده و دلش اونجاست، سهم آیندهش رو امالبنین گذاشته کنار. مهم اینه که مصیبت دوریِ امام حیّ رو طوری ادراک کنم که حال هرروزم شبیه باشه به این هفتههای منتهی به اربعینِ نامنتهی به کربلا... یا اگه نبود، «الطریق الی کربلا» بشه طریقهی زندگیم و هرروز تو مشّایه زندگی کنم و بشمرم قدر چندتا عمود به سمت سیّدنا الغریبِ این روزها قدم برداشتم... نمیدونم اسمش رو بذارم درک بهتر حقیقت یا از دست رفتن رقّت قلب... اما اوضاع امسال ما اینطوریه سیّدنا الغریبِ عاشورا! #من_المستجیر
مهربان بسیار دیده ام اما ... اما هیچکس، حسین ابنِ علي نشد.
دم صبحی خواب دیدم یه عزیزی بهم گفت: «امروز روز آخر زندگیته!» و نمیدونم چرا وقتی این جمله رو میگفت، خوشحال بود. تموم امروز فکر میکردم اگه اون حرف حقیقت داشته باشه چی؟ و همین یه «اگه»، کیفیت تجربهی من از هرکدوم کارهای روزم رو متفاوت و قشنگتر کرد. بهتر از…