سایهایمیانِمرزها؛
Статистикаاینجا، شب دیرتر تمام میشود؛ هر صفحه، تکهای از من است که جا مانده است.' Talk? http://t.me/HidenChat_Bot?start=2126531289
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
روزی بود که فکر میکردم خانه، چهار دیواریای بیش نیست. نمیدانستم روزی بغلت خانهام میشود؛ نمیدانستم روزی جانم به نفست وصله میزند، نمیدانستم میشود آدمی آنقدر به یک نفر دل ببندد که تمام راههای برگشتنش به خودش، از میان آغوش او بگذرد. خانه چهار دیواریای بیش نبود؛ تا روزی که گرمای آغوشت را نفس کشیدم و آرامشش تمام سلولهایم را فرا گرفت و فهمیدم خانه، گاهی سقفی بالای سر نیست؛ گاهی دو دست است که دور تو حلقه میشوند و جهان، برای چند نفس، از هیاهو میافتد. گاهی یک نفر است که وقتی کنارش میایستی، دیگر از فرو ریختن هیچ دیواری نمیترسی. از آن روز دیگر خانهام تو بودی. معنای خانه با نام تو شکل میگرفت؛ با بغلت، نفست، گرمای حضورت، با صدای قلبت نزدیک قلبم، با سکوتی که کنارت، حتی از دوستت دارم هم عاشقانهتر بود. مرا آواره آن چشمان قهوهایت کردی... عطر تنت در جانم ماند؛ آنقدر که هر نفس، مرا به تو نزدیکتر کرد و هرچه نزدیکتر شدم، خودم را بیشتر در آغوشت گم کردم. چه ساده بود گم شدن در تو؛ آنقدر ساده که نفهمیدم کِی، گم شدن دیگر برایم ترسناک نبود و دیگر دلم نمیخواست پیدا شوم. مرا در خانهی خودم گم کردی. و نمیدانم از چه زمانی به بعد، دیگر هرجا که میروم، غریبهام... انگار من، در آرامشی پنهان، جا ماندهام؛ همانجا که جهان، هرچقدر هم دور و شلوغ، دیگر نمیتوانست به من برسد؛ چون تو بودی. تمام این شهر را قدم میزنم، از کوچهای به کوچهی دیگر، میان آدمهایی که هیچکدام تو نیستند. اما چه کسی میفهمد که دنبال جایی میگردم که دیگر وجود ندارد؟ دنبال خانهای که روزی با آغوش تو ساخته شد؛ با همان عطر آشنایی که هنوز گاهی از میان شلوغی شهر خیالم را تا تو میبرد. جایی که دیوار نداشت، اما امن بود؛ جایی که نامش تو بود. شاید من از تو دور نشدهام؛ شاید فقط آنقدر در تو ماندهام که دیگر راهی برای برگشتن به خودم ندارم. حالا میان تمام خانههای این دنیا، من آوارهترین آدمم؛ چون خانهام را گم نکردهام... خانهام مرا گم کرده. و من هنوز، با همان قلبی که روزی کنار تو آرام گرفته بود، در این شهر سرگردانم. شاید کوچهای باشد که ردّی از عطر تو در آن مانده باشد، شاید پنجرهای هنوز رو به خاطرهی آغوش تو باز شود، و شاید جایی، میان ازدحام این همه آدم، دوباره چشمم به آن چشمان قهوهای بیفتد و جهان، برای یک لحظه، مرا به خانه برگرداند. اما اگر قرار نباشد برگردی، من چه کنم با این همه خانه که هیچکدام تو نیستند؟ چه کنم با قلبی که هنوز برای تو جا دارد، با دستانی که هنوز گرمای آغوشت را به یاد دارند، با جانی که هنوز به نفست وصله زده است؟ هنوز در لابهلای هیاهوی این شهر صدایت میزنم؛ شاید صدایم از میان این همه فاصله بگذرد و دوباره پیدایم کنی؛ و اگر نه، من میمانم با تمامِ عشقی که از تو در من مانده، با تمامِ خاطراتی که هنوز بوی تو را میدهند، و با تمامِ منی که روزی در آغوش تو خانه داشت. و همانجا، برای همیشه، جا ماند.
پادکست "آخرین شعله" گوینده : امیرعلی صیامی نویسنده : هلیا حسن پور
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
عاشق تایمهاییم که ربکا فحشم میده، قشنگ اینجوریه که چه گوهی داری میخوری الان؟ حرفتو پس بگیر قبل اینکه نکردمش توت.(:
پادکست صوتی "آخرین شعله" گوینده : امیرعلی صیامی نویسنده : هلیا حسن پور ضبط بخش ویدیویی : نگار سهندنیا بزودی........
سرانجام من فراموش خواهم کرد. و تو دیگر هیچگاه، اینگونه دوست داشته نخواهی شد.
без подписи
без подписи
без подписи