سایه های ما
Статистикаگل کنیم و عطر بپاشیم! https://t.me/HarfChatBot?start=199b08bca72c
- Последний пост
- 17 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پنجره به حواشی خانه پشت میکرد بیصدا، هر روز آنچنان که ملال و دلتنگی بیهوا میگرفت در بر، روز جهتی را اشاره میکردند عقربهها، که ناشناخته بود باز این مرتبه چه آشوبی پرورانیده بود در سر، روز؟ چینبهچین خاطره تکان میداد پردهی مضطربتر از دیروز ردِ انگشتِ شب به جا مانده است پشتِ که ایستادی آخر، روز؟ بوی نم در میان الماری از نفسهای خانه بالا رفت خنده را آینه که میبلعید رعشه میزد تمامْ پیکر، روز غرقِ ناگفتههای کتری، با تبِ لالِ اجاق گازی بود آشپزخانهای که داغش را سالها بوده است از بر، روز روی میزی که از نفس خالی است چای آرام از دهان افتاد رژِ کمرنگِ دخترانهای شد ماند بر استکانِ لبپر، روز #فاطمه_عصمتیان
ما از نژاد آتش بودیم همزاد آفتاب بلند اما با سرنوشت تيره خاكستر... #هوشنگ_ابتهاج @hoshang_ebtehhaj
افسردگی بهایی است که انسان ها برای شناختِ خود میپردازد. هرچه عمیقتر به زندگی بنگری به همان اندازه هم عمیقتر رنج میبری.
без подписи
زمان اما درمانگر خوبیست عزیزجان زخمی که هفتهی پیش مرا به گریه انداخت اکنون درد نمیکند.
این وطن برای ما نیست هر آنچه که در زمین و آسمانها و اقیانوسهاست برای وطن است و وطن برای عدهای دزد #محمد_الماغوط
این وطن برای ما نیست هر آنچه که در زمین و آسمانها و اقیانوسهاست برای وطن است و وطن برای عدهای دزد #محمد_الماغوط
صبح گریه، شب گریه، روز در عمق آشفتگی و سرگردانی. با همین چشمها باید زل بزنم به نگاه خیرهٔ خواهرم که حالا ترس از یادش رفته است. بیچادر خانه را ترک کردیم با آنکه مادر گفته بود در سمتی از شهر مردم جمع شدهاند و خواسته بود بیرون نرویم حداقل امروز را. و بعد خیرهسریمان را که دید توصیه کرد هرجا خطری حس شد چادر را روی سر بندازیم. زیر نگاه رهگذرانِ متعجب قدم زدیم و برای خواهرم خواندم که «این شهر پر شبح چه نیاورده بر سرم!» و راه رفتیم تا چشمهای متعجب به دیدنمان خو کنند. تا شهر پر نشود از قدمها و صداهای مردانه. چادر در دستم سنگینی میکرد، پلاسی از رنج بود. قدم زدیم و هرچه شعر بلد بودم به خواهرم خواندم و گفتم: «روزهایی بود که با دخترها در هر گوشهای از شهر شعر میخواندیم.» و باز خواندم: «باز کن روسریتو موهاتو به باد بده!» گفت: «دوست دارم در تمام کوچهها با موی باز راه بروم.» جمله در دهانش شکست و پرید پشت سرم: «موتر سفید.» سنگ شدم در جا، و کاش سنگ میماندم تا پناهش بدم. او اما بالبال زد و بعد بالهایش زیر چادر شکست و چشمهایش لبالب از اشک و حیرت به من خیره شد. چادر را روی سرم انداختم. خواهرم گفت: «انگار سنگ روی سرم است.» روی سرمان سنگ بود، به پاهایمان که نه. در کوچههای بیجانِ شهر خاکزده راه رفتیم. بلندبلند حرف زدیم. نمیخواستیم خودمان کوچهها را از خود بگیریم. یاد مینا افتادم؛ یک روز قبل از بستهشدن دانشگاه، پیشنهاد داده بود پیاده از مستوفیت برویم جادهٔ مهتاب. اذانِ شام را داده بودند، آسمان تاریک بود و شهر شلوغ و مردانه. گفته بودم: «خستهام و کفشهایم هم راحت نیست.» دستم را گرفته بود: «این وقتِ شب بیرونماندن تابوشکنیست. همین قدمزدن را هم از ما میگیرند؛ بیا تا فرصت است راه برویم.» با خواهرم راه رفتم تا آفتاب وسط آسمان رسید و هرات غبارآلودتر شد. با تماس مادرم راه برگشت را پیش گرفتیم. خیلی دورتر از خانه چادر را از سر برداشتم، شالم پایین افتاد و دستهای از موهایم بهدست باد. خواهرم هنوز پیچیده در چادر بود، موتورسواری از کنارمان گذشت و در صورتمان فریاد زد: «حجاب! حجاب! حجاب!» خواهرم صدایش را بالا برد: «مرگ! مرگ! مرگ!» یک روز بعد از بستهشدن دانشگاه، من و مینا و ریتا و عاطفه دمِ دروازهٔ بستهٔ کتابخانهٔ عامه ایستاده بودیم. مردی از کنارمان گذشت و گفت: «چقدر دلم به شما میسوزد.» قرار بود برویم جبرئیل پیش نرگس، آتش روشن کنیم و چای بخوریم. در جواب آن مرد چه گفته بودیم؟! دست لرزان خواهرم را گرفتم. چادرش را برداشت. گفتم: «بیا برایت فال حافظ بگیرم: دائما یکسان نباشد حال دوران...» جبرئیل در سرم نقطهای شد روشن، سرخسرخ. تماسهای مکرر مادرم مرا از خیال جبرئیل درآورد و به خانه رساند.
روزگاری هم به کامِ ظلم شاید بگذرد قصهی تاریخ، از آغاز و از پایان پر است #مجید_ترکابادی
روزها میروند و با این حال زخمشان روی شانهات باقیست بندِ کیفی، برای بچگیِ شانه، مانندِ ردِ شلاقیست زادروزی که از سحر دور است مدفنِ زادگاهِ خستهٔ توست کیفِ سنگینِ بغضآلوده حاملِ باورِ شکستهٔ توست کفشِ تردید و خون به پایش بود آن عبورِ عبوسِ بیبرگرد احتمالاً…
روزها میروند و با این حال زخمشان روی شانهات باقیست بندِ کیفی، برای بچگیِ شانه، مانندِ ردِ شلاقیست زادروزی که از سحر دور است مدفنِ زادگاهِ خستهٔ توست کیفِ سنگینِ بغضآلوده حاملِ باورِ شکستهٔ توست کفشِ تردید و خون به پایش بود آن عبورِ عبوسِ بیبرگرد احتمالاً سرِ بزنگاهی آمدن، راهِ خانه را گم کرد سهمِ ما، ایستادنِ بیدست در صفی گیج، راه پیمودیم ما سزاوارِ رنجهایی که شاید اصلاً نبودهایم، بودیم گورها را به نامِ ما زدهاند سایهای تلخ میسراید آه... ما گریز از شبِ سیاهیم و ناگزیر از شبانههایِ سیاه #فاطمه_عصمتیان زمین خسته است و انسان بسی زخمی.
چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان، به بیکران، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن #فروغ_فرخزاد
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟ #حافظ
ابرها جای دیگری باریده اند!
@whatsmusicbot | info
صدگل بهار منتظر یک جنون توست آتش به صفحهات زن و سرتا به پا بخند #بیدل_دهلوی
مثل بودا، فرو شکستی و از سرِ زخمهات بیشتری زخم، یک خالکوبی کوچک، مرهم تازهی تنت بوده! زندگی تلخ کرده چایت را، با زمان خورده روزهایت را غم، تهوع، غریبی و غربت؛ "بی کسی" شال گردنت بوده! تا که تنهاییات بمیرد، باز رفتهای در کنار آنهایی که پر از دستهای…
مثل بودا، فرو شکستی و از سرِ زخمهات بیشتری زخم، یک خالکوبی کوچک، مرهم تازهی تنت بوده! زندگی تلخ کرده چایت را، با زمان خورده روزهایت را غم، تهوع، غریبی و غربت؛ "بی کسی" شال گردنت بوده! تا که تنهاییات بمیرد، باز رفتهای در کنار آنهایی که پر از دستهای خالی اند، که پر از شانههای بیمصرف عشق را عُق زدند و ریختهاند وسط سنگ فرشهای حیات مشتی ابله دچار دلتنگی، آه دیوانههای بیمصرف! چشمهایت دوبغضِ نشکسته، چشمهایی که خوب میدانند خواب با اشتها نخواهد خورد، هذیانهای خشک و خالی را ابرها را گریستی؛ خورشید از تو پاشید روی صورت شب تا بغلتد کمی و لمس کند، آسمانهای خشک و خالی را با تو آمیخت بوی سرگیجه، درد جان میگرفت در ذهنت چون وبالی بزرگ و بیگانه، مانده بر گردن خودت بودی در سرت اتفاق افتادی، کنج تاریکی زمان، آن شب مرگ هم باردار هستی بود، و تو آبستن خودت بودی.. که زمان اخم کرد و سیگارِ کنج لبهاش ناگهان افتاد ترس فواره میزد از ساعت، روی دستان پیر عقربهها قرص های نخوردهاش را خورد، گیج خوابید در میان هراس و پس از آن دوباره لرزید از، ضربهی ناگزیر عقربهها درد بر شانه میکشید ترا، درد با روح سرد و سنگینات شعرهایی بلند میخواند از "رنج انسان"، بلند میخندید! با لباس گناه و دامنی از سیبهای نخوردهی کالی که سرانجام مرگ دزدید و در خیابان بلند میخندید... #تمنا_مهرزاد
کسی چه میداند که من چقدر تلاش کردم روحم زیبا بماند، وقتی جهان پر از رنج بود؟
با افسردگی پس از تمام شدن یک سریال خوب چه کنیم؟