سایهلان
Статистикаدیدن در میانهی تاریکی. دریچهای بر روانکاوی: از بالین تا فرهنگ @fatemeharjmandd رواندرمانگر تحلیلی[فرویدی_لکانی]
- Последний пост
- 3 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
– از آن حیث که «دیگری» در لحظهی خنده، جامعهای یگانه است – به غایت میرساند (…) ناخودآگاه، سیاسی است تحلیل فرویدی از ویتس، لکان را در پیوند زدن زیرنهاد ناخودآگاه به «دیگری» و در فرافردی خواندن ناخودآگاه، موجه میسازد. به محض آنکه آشکار شود که این «دیگری» گسسته است و بهمثابه یکایی وجود ندارد، میتوان از «ناخودآگاه فرافردی است» به «ناخودآگاه سیاسی است» گذر کرد. از اینرو، «ناخودآگاه، سیاست است»، به هیچ روی همان نیست که «سیاست، ناخودآگاه است». «سیاست، ناخودآگاه است» فروکاستی بیش نیست؛ و هنگامی که لکان گفتمان ارباب را صوریسازی میکند، همزمان میگوید که این، گفتمان ناخودآگاه است، و بدینسان، کلیدی به دست میدهد برای متون فراوانی از فروید. در حالی که «ناخودآگاه، سیاست است» نقطهی مقابل فروکاست است؛ گسترشی است، انتقال ناخودآگاه از دایرهی تنگ خودمحوری انزواطلبانه به ساحت شهر (مدینه)، تا آن را وابسته به «تاریخ» سازد، به ناسازگاری گفتمان جهانی، در هر لحظه از سلسلهای که از آن تحقق مییابد. --- بخشی از سمینار میلر در واکنش و پاسخ به تز «سیاست، ناخودآگاه است» @sayelan
ناخودآگاه، سیاست است …از ناخودآگاه، آنقدر اندک میدانیم و آنچنان بازنماییناپذیر است که نامعقول و بس مخاطرهآمیز مینماید که بخواهیم با آن، هر چیزی را تعریف کنیم. برعکس، این همیشه خودِ ناخودآگاه است که واکرانیدنی است، چه، نمیدانیم که چیست. از اینرو، نزد لکان، ناخودآگاه هرگز «واکرانگر» نیست، بلکه خود همواره «واکرانیدنی» است. عبارت «ناخودآگاه همچون زبانی ساختیافته است» را در نظر آورید. این مدعا مفروض میدارد که تعریف زبان در دسترس ماست و راستی لکان نیز از تعریفی بهره میگیرد که سوسور و یاکوبسن عرضه داشتهاند. بیگمان، در جملهای که امروز از آن سخن میرانم، «همچون» در کار نیست؛ پس باید پرسید که سیاست را چگونه باید تعریف کرد تا سخن از اینکه «ناخودآگاه، سیاست است»، معنا یابد. آنچه مرا به خنده واداشت، آن بود که پس از برخورد با این تفسیر خشمانگیز، کتاب تازهی دیگری را گشودم، دموکراسی در ستیز با خویش، از برای سیاستشناسی که بیشک لکان خوانده است، مارسل گوشه، و به تعریفی از سیاست برخوردم: «سیاست، دقیقاً در این است: «ساحتی که گسست حقیقت در آن رخ مینماید.» تعریفی نیکو، همزمان آغشته به لکانیسم و چه بسا، در پسزمینه، نوعی مرلوپونتیایسم از آن خود؛ «گسست» واژهای است که این نویسنده بدان مهر میورزد و نیز در آن، در کتابی از ۱۹۹۲، عبارت «گسست اجتماعی» یافت میشود که در ۱۹۹۶ بازتاب یافت و به چشم یکی از چهرههای سیاست فرانسه افتاد و این پرانمایه، او را به بسی دورتر برد... در ابتدا، یک سیاستشناس لکاننماست که سیاست را به مثابه میدانی ساختیافته از «S بزرگ Aبزرگ خط خورده » تعریف میکند؛ ساحتی که زیرنهاد،در رنج، زیربار تجربهای میرود که حقیقت یکی نیست، حقیقت هستی ندارد، حقیقت ازهمگسسته است. و این تعریفی از سیاست است که در روزگار کنونی، سخت سهمگین است؛ روزگاری که به سختی «پسا-تمامیتخواهانه» است – از این عبارت، در میان گیومه، بهره میبرم – که از ۱۹۸۹ و با فروپاشی دیوار برلین بدان راه یافتهایم؛ فروپاشیای که به هرحال، همه آن را تحسین نکردند. من لزوماً این مقوله، یعنی «تمامیتخواهی» را تأیید نمیکنم؛ مقولهای که در سراسر قرن بیستم به تبلیغات سیاسی مدد رساند. تمامیتخواهی امیدی خوش بود، تودههای قرن بیستم را شیفتهی خود ساخت – چیزی که ما، اهل قرن بیستویکم، خاطرهاش را از کف دادهایم. این امید به بازجذب ازهمگسیختگی حقیقت و استقرار سلطنت وحدت در سیاست، بر وفق الگوی روانشناسی تودهای (Massenpsychologie)، بود. در این اشتیاق به سازش، هماهنگی و آشتی، تمامیتخواهی بینقص است؛ چنانکه واژگان آن در گفتمان قاضی شربر طنینانداز است. پس، پیروزی دموکراسی که در روح زمانه، دستکم در بخش وسیعی از گیتی، رو به تزاید است – و روشن است که وضع چین استثنایی است؛ از ظهور آسیبشناسی تازهای در آن سوی آبها آگاهم، مرگ ناشی از کارِ مفرط، در فضایی که واژهی «سندیکا» خود اندیشهای نو خواهد بود – چنان شور و شوقی برنمیانگیزد و حتی خود را با اثر افسردهواری میسنجد؛ آن را در خود دارد، از آن حیث که مستلزم رضایت به از هم گسیختگی حقیقت است؛ گسستی که صورت عینی احزاب سیاسی درگیر در تناقضی حلناشدنی را به خود میگیرد، چرا که حقیقت محکوم به از هم گسست است. م-گوشه با تغزلی بهسزاوار مرلوپونتی میگوید: «از این پس میدانیم که محکومیم که دیگری را ذیل نشانهی تقابلی بدون خشونت، اما بیبازگشت و بیدرمان، ملاقات کنیم. من در برابر خود همواره، نه دشمنی که در پی مرگ من است، بلکه مخالفی خواهم یافت. در این رویارویی صلحآمیز، چیزی بهغایت هراسانگیز، در مرتبهی متافیزیک، نهفته است» – چه خوش مییابم این پیوند میان هراس و صلح را – جنگ، به گفتار او، پیروز است، در حالی که این رویارویی، هیچ گاه به سرانجام نمیرسد. از اینرو، این اندیشهی متناقض که صلحآمیزی فضای عمومی با دردی خصوصی، درونی و زیرنهادین همراه است، و همزمان که از فضایل کثرتگرایی، مدارا و نسبیگرایی تجلیل میشود، حقیقتی تجربه میشود که – به گفتار او – «تنها در دریدگی عرضه میشود.» با این همه، باید این نگاه به سیاست را که آن را امری «تو و منی» میپندارد، بازنگری کرد. تعریف ناخودآگاه از رهگذر سیاست، از اینرو، در تعلیم لکان به ژرفا میرود. این سخن که «ناخودآگاه، سیاست است»، بسط این سخن است که «ناخودآگاه، گفتمان دیگری است». این پیوند به «دیگری» که درونذات ناخودآگاه است، از همان آغاز، تعلیم لکان را پویایی بخشیده است. هنگامی که تصریح شود که «دیگری» گسسته است و بهمثابه یکایی وجود ندارد، همین معنا بازمیگردد. این مدعا که «ناخودآگاه، سیاست است»، تعریف ویتس (Witz)، یعنی نکتهسنجی هوشمندانه را، بهمثابه فرایندی اجتماعی که شناسایی و ارضای خود را در «دیگری» مییابد
….. و کُشتگان با خونِ خود، بر برگهای زمان، قانون را نوشتند. موسی و یکتاپرستی
«جنگ و پندار کنترل داشتن بر جهان» جنگ رخداد شگفتی است و آدمی از آن شگفتانگیزتر. پیوند انسان و جنگ پیوند نویی نیست. آدمی تا بوده ،در هر زمان و هر جغرافیایی، گوشهای از طعم جنگ را لاجرم چیشده. حالا ممکن است کمی خوششانستر باشد و جنگ در پای صحبتهای پدر یا مادربزرگ و میراث گفتمان خانوادگی دامنگیرش شده باشد و یا قدری بدشانستر باشد_آنچه شامل حال امروز ما نیز هست_ و به شکل تنانی و سرراست گلاویز با مرگ شود. مرگ پیش از این نیز در یک قدمی ما، اما در پس پرده ابریشمین، ایستاده است منتها جنگ به یکباره پردهها را میدرد و ما را چشم در چشم آشنایغریب جایمیدهد. با این وجود نمیشود از اهمیت معنایی که ما به پدیدارها میدهیم غافل شویم. حتی جنگ، این عینیترین رخداد، میتواند از کسوت معنایی که به تن میکند به اشکالی تکین برای هر فرد یا هر واحد اجتماعی تجربه شود. در دلالتی اجتماعی_سیاسی ممکن است دال بر آخرین راه نجات باشد، دال بر حمله به تمامیت ارضی کشور-وطن باشد، یا نبردی دینی با منشأیی الهی_فرازمینی باشد و صدها دال دیگر که در طول تاریخ لباس آن را به تن کرده است و بیشک صدها دال دیگر که در آینده به تن خواهد کرد. در دلالت فردی نیز _که سوای دلالت اجتماعی نیست_ رخداد جنگ میتواند معانی متعددی داشته باشد: انتقام، لطمه به غرور ملی و از جمله پررنگترینش نداشتن و از دست دادن کنترل بر آنچه بر من و در جهان من میگذرد. پر بیراه هم نیست که جنگ، آن یادگار قدیمی از کنترل نداشتن را بهیاد بیاورد. جنگ یکی از آن رخدادهایست که به ما آدمهای عادی یادآوری میکند چیزهایی در جهان هست که ما چندان نقشی در آغاز و پایانش نداریم. ما یک واحد در گوشهای از این جهان بیکرانیم. نه میتوانیم و نه حتی قرار است بر آن چیره شویم اما البته که نقشها و تاثیرها و مسئولیتهایی در مقیاس و سهم خودمان بر آن داریم و خواهیم داشت. پندار «هیچ_کنترل بر جهان نداشتن» روی دیگر پندار «همه_کنترل داشتن بر جهان» است. البته که ما نمیتوانیم پیشبینی کنیم آیا آتش جنگ_مرگ امروز خانهی ما را در بر خواهد گرفت یا نه اما حریمی گرداگرد خودمان میسازیم، با دوستانمان دورهم مینشینیم، در خاطرات گذشته سفر میکنیم، با هم میترسیم، حتی شوخی میکنیم و مرگ را دست میاندازیم. جنگ به شکل عریانی این حقیقت را یادآوری میکند که دست ما از اموری در این جهان کوتاه است اما در عین حال یادآوری میکند دست در دست هم میتوان تاب بیشتری در این جهان آورد. @sayelan
ما گاهی با دور شدن نزدیکتر میشویم فرسنگها فاصله میگیریم و آنچه دور بوده! نزدیکتر میشود شاید مثل کلمهای روی کاغذ که نمیتوانیم بخوانیمش و نیاز داریم کمی فاصله بدهیم تا چشمانمان ببیندش یا مثل عینکی که روی میز روبرویی گمش کردهایم اما در اتاق انتهایی خانه سراغش میرویم دورها نزدیکند نزدیکها دور و ما گرد گمشدهمان میگردیم گاهی نزدیک گاهی دور و وطن این نزدیکِ دور در جایی نشسته که گردش میگردیم نزدیک دور #وطن_کجاست #میرزاحمید
без подписи
منابع: 📚بار هستی، میلان کوندرا. 🎤گفتگوئی با زیگموند فروید، مصاحبه «جرج سیلوستر ویرک» با فروید، سال ۱۹۲۷
فروید میگوید: "ببینید انسان چقدر ضعیف است و زود میمیرد. ببینید آدمی را که آنقدر عاشقاش هستید، در یک لحظه میگذارد و میرود. ببینید آنقدر طبیعت را کنترل میکنید، باز سونامی میآید. آیا با این سه موضوع، بشر میتواند خوشبخت شود!!! به هرحال در برابر نظم جهانی نمیتوان طغیان کرد اما شاید بتوان به مقداری از خوشی دست یافت که نوشیدن یک فنجان چای در کنار هم را از دست ندهیم. https://t.me/psychoanalysis96
در عصر جدید هر کس تنها به زندگی و بقای خود فکر میکند و انگیزهی فردی شالودهی همهی کارها و فعالیتها شده است. انسان که خود را در گذشته "ارباب و مالک طبیعت" شناخته بود، با اندیشهی یکسونگرانه و خودمدارانهی خویش به واقع در دامی گرفتار آمده که "راه گریز به هیچ جا را ندارد". و ناگهان متوجه شده است که "مالک هیچ چیز" نیست! نه ارباب "طبیعت" است، زیرا طبیعت کم کم از صحنهی کرهی زمین کنار میرود. نه ارباب "تاریخ" است، زیرا که تاریخ از کنترل او خارج شده است. و نه ارباب "خویشتن" است، زیرا نیروهای غیرعقلیِ روانش، او را هدایت میکنند. https://t.me/psychoanalysis96
کاوش دربارهی زندگی انسان و تنهایی او در جهان موضوع مهمی است. جهانی که در واقع "دامی" بیش نیست و بشرِ مغرور و سرگردان، در ریسمانهای به هم تنیدهی آن، تلاش میکند و دست و پا میزند. چگونه بارهستی را به دوش میکشیم؟ آیا "سنگینی" بار، هول انگیز و "سبکی" آن، دلپذیر است؟ بار هر چه سنگینتر باشد، زندگی ما به زمین نزدیکتر، واقعیتر و حقیقیتر است. در عوض، فقدان کامل بار موجب میشود که انسان از هوا سبکتر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دورگردد، به صورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش هم آزاد و هم بیمعنا شود. https://t.me/psychoanalysis96
انسان، در حاشیهی قدرت فروید در سال ۱۹۲۷، زمانی که ۷۰ سال داشت، در قسمتی از تنها مصاحبهی مفصلِ به جا مانده از وی، توسط "جرج سیلوستر ویرک نویسنده آلمانی" میگوید: "من در برابر نظم جهانی طغیان نمیکنم. جنگ عملاً ثروت نسبی من را از بین برد، پس اندازهای یک عمر مرا. با این حال، خوشبختانه، سن، بارِ بیش از حد سنگینی نیست. میتوانم ادامه بدهم و پیش بروم! کارم هنوز به من لذت میدهد." "در هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کردهام. به قدر کافی برای خوردن داشتهام. از چیزهای زیادی، رفاقت همسرم، فرزندانم، حتی از غروبها لذت بردهام. رشد گیاهان را در بهار تماشا کردهام. اینجا و آنجا در زمانهای مختلف فشار دستی دوستانه متعلق به من بوده. یک بار یا دو بار انسانی را ملاقات کردهام که تقریباً مرا درک کرده است. چه چیز بیشتری میتوانم بخواهم؟" https://t.me/psychoanalysis96
هشداری مجدد دربارهٔ سقوط اخلاقی جامعه. پیشتر هم دربارهٔ آن نوشتهام و میتوانید متن آن را در همین صفحه پیدا کنید. @psychoanalysisart
без подписи
без подписи
«آنگاه که کارکردِ سخن چنان بهسویِ دیگری گراییده است که دیگر نه میانجیگرانه، که تنها خشونتی ناآشکار است؛ آنگاه که فروکاستِ دیگری است به کارکردی هماوَست با "منِ" روانکاویشونده، دیگر در آروینِ واکاوی، برای کاربستِ درستِ سخن چه میتوان کرد؟» «Lorsque la fonction de la parole a si bien versé dans le sens de l'autre qu'elle n'est même plus médiation, mais seulement violence implicite, réduction de l'autre à une fonction corrélative du moi du sujet, que pouvons-nous faire pour manier encore valablement la parole dans l'expérience analytique ?» درسگفتار یکم لکان =============== هماوَست: correlative سخن: speech/ parole آروین: experience
در کجا ایستادهایم؟ وضعیت سیاسی امروز ایران زندگی همگیمان را در خود بلعیده. زندگی روزمرهمان از گفتگوهای کوچهبازاری تا حتی کوچکترین اقدامات روزمره چون خرید کردن یا نکردن سیاسی شده. گرچه با سرسپردن به معلم اول، انسان را حیوانی ذاتا سیاسی بازشناسی میکنیم اما شرایط امروز ایران کمی پیچیدهتر از زمانهای دیگر است چرا که در یک وضعیت اضطرار سیاسی قرار گرفتهایم، در یک فضای سیاسی دو قطبی رادیکال، فضای یا این یا آن، یا اینوری یا اونوری. •روانکاوی قرار است کجای این فضای سیاسی قرار بگیرد؟ ۱)روانکاوی از روزیکه متولد شد سر و کارش با زبان بود. تنها قانون غیرقابل اغماض روانکاوی قانون تداعی آزاد است و تداعی آزاد یعنی سخن گفتن بدون حاکمیت سانسور. سر و کار روانکاوی با بینهایت دالهاییست که مدلولشان نزد خود روانکاونده است. بهمین دلیل هم وظیفه خطیر روانکاو در ستینگ روانکاوی نفهمیدن است که چه بسا دشوارتر از فهمیدن باشد. روانکاو با نفهمیدنش دالهای بیشتری را فرامیخواند، واژهها را به پیش چشم و گوش و دهان میکشد، آنها را میشکافد و فضایی برای لمس کردن و فکر کردن به آنها فراهم میکند. این روزها در این فضای گسست سیاسی که گفتگو درحال غیرممکن شدن میان دوقطب سیاسیست از چارههای ممکن میتواند تلاش برای بازتعریف و کاوش در واژهها باشد. در فضای دوقطبی امروز واژهها [بواسطهی ویژگی بنیادین زبان که استوار بر سوتفاهم است] بیش از پیش به بیراهه میروند و میبرند، به قبضه درمیآیند، بیشرانهتابی میشوند و به احساسات مثبت و منفی، خشم و غم و وجد میچسبند. یکی از وظایف روانکاوی همینجاست. سر و کله زدن با زبان، آوا و واژگان جاری در پهنهی سیاسی امروزمان. ایجاد فضا برای فکر کردن به دالهایی که روزانه در سخنرانیها، شعارهای سیاسی، فحش و ناسزاها جاریست. شکستن علامتِ مساویِ پیشاپیش مفروض شده بین دالها و مدلولها. شکستن وهمِ «اگر تو میگی ایکس پس حتما یعنی تو ایگرگی!پس خفهشو!». امروز نیاز مبرم داریم تا بر واژگانی که هر روز استفاده میکنیم، بازنشر میکنیم و معانیای که به دیگری نسبت میدهیم عمیقا درنگ کنیم. درنگ کردن یعنی وقفهدادن و اندیشیدن بر مفاهیم و جملاتی که شاید زیادی بدیهی به نظر میآیند اما در روانکاوی هیچ چیزی بدیهی نیست. این درنگیدن، امکان شنیدن و شنیده شدن را فراهم خواهد کرد. شنیدن و شنیده شدن امکان سخن پر گفتن را فراهم خواهد کرد و مادامیکه نتوانیم به سخنپر برسیم، این دالهای پریشان و وارداتی هستند که سوار بر احساسات ما و جبههگیریهای ما خواهند بود و امکان انتخاب اصیل را از ما خواهند دزدید.
یکی از نوشتههای چند سال پیش: پرخاشگری، خشونت و خشم پرخاشگری (Agressivity) یورش بردن به دگرمن، در هِشتاری آینهای، است . هشتار آینهای، هشتاری است که در آن، من در همسان خود برنهاد برانگیزندهٔ آرزومندی (نره) را میبیند و بر او رشک میبرد؛ با او بر سر جایگاه نرهاینش در جنگ است. از همین رو، پرخاشگری پهنهٔ دگرمنهراسی (پارانویا) است، گونهای از روانپریشی. خشونت (Violence) در پی کاهش تنش است، در پی کشتن تنش و برانگیزندهٔ آن است، و از همین رو نا-بود کننده است (Destructive). خشونت در پی نابودی چیزی است که در برابر چنگاندازی ما ایستادگی میکند. خشونت در پی نابودی خاری است که در تنِ روان فرو رفته، چراکه توانِ بر-افکندن یا به در-افکندن آن را ندارد : توان اندیشیدن آن را ندارد. چراکه تنها راه رهایی از تنش، اندیشیدن چیستیِ آن و برانگیزندهٔ آن است. این اندیشه است که به زیرنهاد (Subject) امکان جدا کردن خوشآیند را از بدآیند میدهد؛ خوشآیند را درونی و بدآیند را برونی میکند. خشم (Anger) اما، واکنشی است برای پاسداشت مرزهای زیست. خشم در پی راندن آزمندِ چنگانداز به بیرون از مرزهای خودی است. خشم واکنشی است که در پی ناکارآمدی روشهای دیگر همسازی روی مینماید. خشم واپسین چاره در برابر گفتگویی ناشدنی است. خشم واکنشی به پرخاشگری و خشونت است. واژهٔ عصبانیت توان بازنمایی این فرایافتها را ندارد و این دگرسانیها را در خود پنهان میدارد. هنگامی که از کسی میشنویم : «خیلی عصبانی شدم»، میتوانیم از او بپرسیم : دوست داشتی پرخاش کنی؟ میخواستی نابودش کنی؟ یا مرزهای زیستی خود را پاس میداشتی؟ #خشونت #پرخاشگری #خشم. #مرگرانه
چهار صندوق نوشته : بهرام بیضائی
دیگرینامه؛ ویژه مهاجرت برای مطالعه مقالات این ویژهنامه به این لینک مراجعه کنید. برای خرید نسخه pdf و نسخه چاپی با «دیگری» در ارتباط باشید. گروه روانشناسی دیگری پشتیبانی در تلگرام @digaripsychology_group +49 178 2032337 با احترام «دیگری»
به همین دلایل، تا زمانی که کودک مطمئن نیست محیط انسانی مستقیمش از او محافظت خواهد کرد، نیاز دارد باور کند که نیروهای برتر، مانند فرشته نگهبان، مراقب او هستند و این که جهان و جایگاه او در آن از اهمیت والایی برخوردار است. در اینجا پیوندی میان توانایی خانواده در فراهمآوری امنیت پایه و آمادگی کودک برای پرداختن به کاوشهای خردمندانه با بزرگ شدنش وجود دارد. تا آن زمانی که والدین به طور کامل باور داشتند که داستانهای کتاب مقدس معماهای وجود ما و هدف آن را حل میکنند، آسان بود که به کودک احساس امنیت داد. کتاب مقدس حاوی پاسخ همه پرسشهای فشرده احساس میشد: کتاب مقدس همه آنچه را که انسان برای فهم جهان، چگونگی پدید آمدن آن و چگونگی رفتار در آن نیاز داشت به او میگفت. در جهان غرب، کتاب مقدس همچنین نمونههای اولیهای برای تخیل انسان فراهم میکرد. اما هرچند کتاب مقدس سرشار از داستان است، حتی در مذهبیترین دورانها نیز این داستانها برای پاسخ به همه نیازهای روانی انسان کافی نبودند. بخشی از دلیل این است که در حالی که عهد عتیق و جدید و تاریخ قدیسان پاسخ پرسشهای حیاتی درباره چگونگی زندگی نیک را میدادند، راهحلی برای مسائل مطرح شده توسط جنبههای تاریک شخصیت ما ارائه نمیدادند. داستانهای کتاب مقدس اساساً تنها یک راهحل برای جنبههای اجتماعی ناخودآگاه پیشنهاد میکنند: سرکوب این کوششهای (نپذیرفتنی). اما کودکان، که نهادهایشان در کنترل آگاهانه نیست، نیاز به داستانهایی دارند که دستکم ارضای خیالی این تمایلات «بد» را ممکن کنند و مدلهای مشخصی برای والایش آنها ارائه دهند. به طور صریح و ضمنی، کتاب مقدس درباره مطالبات خدا از انسان سخن میگوید. در حالی که به ما گفته میشود که شادمانی بیشتری درباره گناهکاری که توبه کرده وجود دارد تا درباره کسی که هرگز خطا نکرده، پیام همچنان این است که ما باید زندگی نیک را پیشه کنیم و مثلاً انتقام خشونتآمیز از کسانی که از آنان متنفریم نگیریم. همانگونه که داستان قابیل و هابیل نشان میدهد، در کتاب مقدس هیچ همدردی با عذابهای رقابت خواهر و برادر وجود ندارد — فقط هشداری که عمل بر اساس آن پیامدهای ویرانگری دارد. اما آنچه کودک بیش از هر چیز، وقتی توسط حسادت نسبت به خواهر یا برادرش تحت فشار است نیاز دارد، اجازه احساس این است که آنچه تجربه میکند توسط موقعیتی که در آن قرار دارد موجه است. برای تاب آوردن در زیر دردهای حسادتش، کودک نیاز دارد تشویق شود تا درگیر خیالپردازیهایی درباره گرفتن انتقام در روزی شود؛ آنگاه قادر خواهد بود در لحظه کنار بیاید، به دلیل این باور که آینده چیزها را درست خواهد کرد. بیش از همه، کودک خواستار پشتیبانی از باور هنوز بسیار لرزان خود است که با بزرگ شدن، سختکوشی و بلوغ، روزی پیروز خواهد بود. اگر رنجهای کنونی او در آینده پاداش داده شوند، لازم نیست بر اساس حسادت لحظهای خود عمل کند، همانگونه که قابیل کرد. 📖The uses of enchantment: the meaning and importance of fairy tales ✍️#Bruno_Bettelheim