tgindex
سایه‌سار کلمات | فاطمه بخشیان

سایه‌سار کلمات | فاطمه بخشیان

Статистика
@sayesarkalamatперсидский

🌸قلم در دست میگیرم برای خودم، برای تو، برای ما، برای صلح 🌸

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
113
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
137
19 постов
Вовлечённость
121,2%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
28
1/48двое суток
32
1/72трое суток
34

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 9 авг.102111

    مزرعه از اینجا که من ایستاده‌ام، نه آبی دریایی هست و نه سبزی جنگلی. گاهی فکر می‌کنم کتاب‌هایی که خوانده‌ام واقعیت نداشته‌اند. تصاویری که دیده‌ام، با تکنولوژی ساخته شده‌اند. به فرماندهی احضار شدم، برای یک سفر برون‌شبکه‌ای. این کار را دوست دارم. سر زدن به مزرعه‌ها، لمس خاک، بارش آب، طراوت صبحگاهی. چیزهایی را در من زنده می‌کند که نمی‌دانم از کجاست. سوار سفینه‌ام، رو به زمین می‌آیم. چند جسم ناشناخته تعقیبم می‌کنند. به مرکز اطلاع می‌دهم و مختصات پناهگاهی را برایم ارسال می‌‌کنند. اَه... نه، گیر افتادم. از سفینه پیاده می‌شوم. خبری از پرنده‌های بیگانه نیست. پیاده به سمت مزرعه می‌روم. پاهایم داغ شده. هر روز گرم‌تر از روز قبل می‌شود. نمی‌دانم با این اوصاف، چند وقت دیگر می‌شود محصول کشت کرد. آخر این انسان‌ها به گرما حساس‌اند. حتی در تغییرات ژنتیکی بذرشان هم موفقیتی نداشته‌ایم. ۱۴۰۵/۵/۱۸ فاطمه بخشیان #چالش #داستانک #تخیلی

  • من‌درآوردی چمدانِ‌ ماندن گلدانِ‌ فراموشی بالشِ‌ بی‌خوابی دقیقه‌ی‌ ابدی مدارِ‌ بی‌گردش تقویمِ‌ بی‌فصل روییدنِ‌ خاکستر قطب‌نمای‌ گم‌شدن ساعتِ‌ بی‌زمان لیوانِ‌ تشنگی لبخند‌ِ عزادار تبِ‌ برف سیاه‌چاله‌ی‌ روشن ۱۴۰۵/۵/۹ فاطمه بخشیان #ترفند_دوم #چالش @sayesarkalamat

  • 3 авг.158133

    وقتی بهتر می‌نویسم که... کسی چه می‌داند کدام نوشته‌ام بهتر است؟ یا بهتر نوشته‌ام؟ آنکه در سایه‌ی تاریک خانه نوشته‌ام؟ آنکه در وبینار، همراه دوستان، شکل گرفته؟ یا آنکه وسط جمع، پشت میز غذا، در کوچه، یا در جاده، روی صندلی ماشین و در مسیر سفر نوشته‌ام؟ از آنجا که مادر خانه‌ای هستم، شاید انتظار داشته باشید بگویم وقتی غذا پخته‌ام یا گوشه‌وکنار خانه را مرتب کرده‌ام، همان زمانی است که بهتر می‌نویسم. اما کاملاً در اشتباهید. کسی بیاید و بگوید دیگر صدای هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای در خیابان شنیده نمی‌شود، شاید آن وقت بتوانم بگویم من هم دیگر ننوشته‌ام. و می‌دانیم که چنین چیزی محال است. مغزم همیشه می‌نویسد. من وقتی بهتر می‌نویسم که نوشته باشم. ۱۵۰۵/۵/۱۲ فاطمه بخشیان #چالش #مینیمال #نویسنده‌ساز

  • 3 авг.220114

    چالش عزرائیل اگر خبر بیاورند یک ثانیه‌ی دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ اگر خبر بیاورند یک دقیقه‌ی دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ اگر خبر بیاورند یک ساعت دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ اگر خبر بیاورند یک روز دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ اگر خبر بیاورند یک هفته‌ی دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ اگر خبر بیاورند یک ماه دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ اگر خبر بیاورند یک سال دیگر خواهم مرد، چه می‌کنم؟ این چالشی بود که دوستانم درباره‌اش نوشتند و به هر سؤال پاسخ دادند. باعث شد فکر کنم که آیا من هم می‌توانم جواب این سؤال‌ها را بدهم؟ اصلاً می‌توانم به آن‌ها فکر کنم؟ با خواندن جواب هر کدام از بچه‌ها، فکر کردم. با بعضی جواب‌ها اشکی شدم. در پاسخ به سؤال «اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی»، زهره نوشته بود: «کارهایی می‌کنم که دخترهایم از من متنفر شوند.» دلم آتش گرفت. یاد زمانی افتادم که مادرم رخت بست و به آسمان رفت. آن روزها مدام با خودم می‌گفتم: چرا مادرها این‌قدر خوب‌اند؟ کاش بد بود. کاش از او متنفر بودم. با خودم گفتم من دیگر نمی‌خواهم مادر خوبی باشم. نمی‌خواهم مهربان باشم. تا مدت‌ها تلاش می‌کردم کمتر به کارهایشان رسیدگی کنم یا با تندی بخواهم که خودشان انجام بدهند. غر که می‌زدند، می‌گفتم: «من که همیشه زنده نیستم. ببین، «مامانا» رفت. کی می‌خواهی یاد بگیری کارهایت را خودت انجام بدهی؟» اما دخترم فقط ده، یازده سالش بود. رفتن «مامانا» به اندازه‌ی کافی برایش سنگین بود. تغییر رفتار من هم آزارش می‌داد. نتوانستم ادامه بدهم. نه فقط به خاطر دخترم، بلکه به خاطر آن حس مادرانگی که از همان لحظه‌ای که مادری، جنینش را در وجودش حس می‌کند، در او ریشه می‌دواند. در جواب سؤال «اگر یک سال دیگر زنده بمانی»، نجمه نوشته بود که «مهاجرت می‌کند و در کلبه‌ی رویایی‌اش زندگی می‌کند.» من به فکر مهاجرت نیستم. شاید هنوز وابستگی‌هایی اینجا دارم. که دارم. پدر، خواهرها، بچه‌ها، مزار مادر... خواهر کوچک‌ترم اگر جنگ شروع نمی‌شد، حالا شش، هفت ماه بود که ساکن آلمان شده بود. خواهر وسطی هم دمِ رفتن بود. بچه‌ها هم منتظرند خاله‌ها کوچ کنند تا آن‌ها هم بار و بندیلشان را ببندند. پس من؟ قطعاً اگر بمانم، دیوانه خواهم شد؛ پس می‌روم. سمانه هم برای یک دقیقه‌ی آخر نوشته بود که برای دخترهایش می‌نویسد: «مامان عاشقتونه» و محیا و فاطمه را خیسِ بوسه می‌کند. اما سمانه خانم، باید دوتا بنویسی که بعداً دعوای ارثی راه نیفتد! اگر قرار باشد من هم چیزی بنویسم... نه، نمی‌نویسم. کاغذ روزی از بین می‌رود. باید در دل‌هایشان می‌نوشتم تا فراموش نشود، از بین نرود، جایی لای اسباب‌کشی گم نشود. سارا هم که برایش فرقی ندارد فرصتش یک ثانیه باشد یا یک ساعت یا یک سال؛ شوکه می‌شود، برای نبودنش گریه می‌کند، در یک ساعت باقی‌مانده یک ویس ضبط می‌کند و یک نامه‌ی تشکر می‌نویسد. من چه ویسی ضبط کنم؟ برای چه کسی نامه‌ای بلندبالا بنویسم؟ گفتنی‌ها را چرا حالا که زنده‌ام نگویم و ننویسم؟ زهرا هم که شروع‌کننده‌ی این چالش بود، کارهای نکرده‌ی زیادی دارد؛ سفر، بستنی، رمان نوشتن، داستان نوشتن و مهم‌تر از همه، فحش دادن به دشمن‌هایش! تمام این‌ها فکرم را درگیر کرد. چرا وقتی هستیم، نفس می‌کشیم و فرصت زندگی داریم، به کارهایی که قرار است دقیقه‌ی نود، آن هم با استرس، انجام بدهیم فکر نمی‌کنیم و انجامشان نمی‌دهیم؟ چرا رؤیاها و آرزوها را به فردا و فرداها حواله می‌دهیم؟ شاید چون یاد نگرفته‌ایم زندگی کنیم. شاید چون همیشه گفته‌اند موعود می‌آید و زندگی را بهتر خواهد کرد. شاید چون گفته‌اند هزار خطا کن، خدا بخشنده است؛ دقیقه‌ی نود طلب بخشش کن، پاک شو و بمیر. نه این‌که من بهتر باشم؛ من هم تا حدی نتیجه‌ی همین تربیتم. اما این نوشته‌ها تلنگر دیگری به من زدند. اولین و بزرگ‌ترین تلنگرم را بعد از رفتن مادرم خوردم. به قول همسرم که همیشه می‌گوید: «فاطمه بعد از مامان، صدوهشتاد درجه تغییر کرد.» راست می‌گوید. و این، دومین تلنگر بود. شاید زندگی و روزمرگی، کم‌کم خاک فراموشی را روی من هم نشانده بود. چه خوب است، همیشه فکر کنیم که شاید فقط یک ثانیه دیگر زنده‌ایم. راستی... اول صبحی من با گریه این‌ها را نوشتم. دلتان خنک شد آیا؟ ۱۴۰۵/۵/۱۲ فاطمه بخشیان #چالش مرگ https://t.me/ZahraAhmadi_Abin/105

  • 28 июл.8772из nevisandehsaz

    ضمیمه‌ی وبینار امروز نویسنده‌ساز داستان کوتاه «رمان همشاگردی‌ها» از حسین مرتضاییان آبکنار از #کتاب «عطر فرانسوی» @shahinkalantari

  • فاطمه بخشیان

  • без подписи

  • صفحه‌ی صبحگاهی بال‌کوب* روزهایی در زندگی هست که دلت می‌خواهد هیچ کاری نکنی. شاید هم فقط غر بزنی. نه... اصلاً غر هم نزنی. فقط نگاه کنی. اوووم... شاید حتی دلت نخواهد نگاه هم بکنی. دقیقاً این روزها از آن روزهایی‌ست که بیشتر از هر وقت دیگری، فشارِ حرف زدن را در ذهن و قلبت احساس می‌کنی و مدام تحملش می‌کنی. اما آخر چرا تحمل می‌کنی؟ دلت می‌خواهد با هر کسی که می‌بینی حرف بزنی؛ ذهنت را خالی کنی، دلت را سبک کنی. اما... گاهی توضیح دادن سخت‌تر از سکوت کردن است؛ حتی برای کسی که مسببِ این فکرمشغولی‌ها و دل‌مشغولی‌ها شده است. حالا که به اینجا رسیده‌ای، به این مرحله، باید چه کار کرد؟ سکوت یا فریاد؟ «نوشتن، هم سکوت است و هم فریاد.» به این نقطه که می‌رسی، دلت می‌ترکد، چشمانت اشکبار می‌شود. بغضت را قورت می‌دهی و بعد می‌بینی که نفست تنگ شده است. حس خفگی داری. اما چرا قورتش می‌دهی؟ چرا مقاومت می‌کنی؟ مگر نه اینکه نوشتن هم سکوت است و هم فریاد؟ پس بشکن. بنویس. بگذار اشک‌ها سیل شوند. بنویس. «گنجشکی در قفسِ سینه‌ام بال‌کوبِ راهِ پنجره‌ست.»** ۱۴۰۵/۵/۴ فاطمه بخشیان #نوشتن_روزانه #نویسنده‌ساز *بال‌کوب: خودساختم. **شعر هم خودنوشتم.

  • دست‌های مادر وقتی برگشتم، خانه بوی چای و گل‌های شمعدانی می‌داد. همان بویی که همیشه مرا به کودکی برمی‌گرداند. مادر روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. کوچک‌تر شده بود؛ آن‌قدر کوچک که انگار سال‌ها را از دوشش برداشته بودند و کنار پایش گذاشته بودند. همان‌طور که به سمتش می‌رفتم، صدایش زدم. جوابی نداد. نزدیک‌تر که شدم، همان لبخندی را داشت که همیشه به من آرامش می‌داد. کنارش نشستم و دستش را گرفتم. سرد بود. همان دستی که روزی تمام ترس‌های کودکی‌ام را آرام می‌کرد، حالا بی‌حرکت در دست من مانده بود: «مادر مُرد... از بس که جان ندارد.» ۱۴۰۵/۵/۳ فاطمه بخشیان #داستانک #داستان_نویسی #sayesarkalamat

  • داستانکی بنویسید که این دیالوگ ماندگار زنده‌یاد اکبر عبدی در آن به کار رفته باشد. «مادر مرد از بس که جان ندارد.» #داستانک‌نویسی

  • مبل روبه‌رو می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و به مبل روبه‌رویم خیره شوم. به فرورفتگی‌های روی صورت و تنش. به پوستش؛ بلوری که نه... برنزه. نه برنزه‌ی سوخته، برنزه‌ای به رنگ گردو. به دست‌هایش که پادشاه‌وار روی پاهایش گذاشته است. به موهای موج‌دارش و گُل‌سری که به آن‌ها زده. به پیراهن آبی آسمانی‌اش با لبه‌های توری که روی تن برنزه‌اش کشیده شده. به نشیمن طرح‌دارش؛ طرح‌های درشت و ریزی که هم‌رنگ پیراهنش‌اند. به خط‌های ریز کنار چشم‌هایش که از سال‌ها تحملِ سنگینیِ ما افتاده‌اند. به چین‌های پیشانی‌اش. به غباری که سال‌هاست آرام در خانه‌ی ما نشسته است. حتی به دماغ گنده‌اش. می‌توانم ساعت‌ها نگاهش کنم و هر بار جزئیات تازه‌ای کشف کنم؛ انگار هر چین و هر فرورفتگی‌اش، داستانی را پنهان کرده است. اما نمی‌توانم حتی یک دقیقه روبه‌روی کسی بنشینم که از تمام حرف‌هایم، فقط کلمه‌هایی را می‌شنود که دوست دارد؛ بعد هم با اطمینان ادعا می‌کند مرا فهمیده است. شاید برای همین است که این روزها، گفت‌وگو با یک مبل، از گفت‌وگو با بعضی آدم‌ها صادقانه‌تر به نظر می‌رسد. ۱۴۰۵/۴/۳۰ فاطمه بخشیان #نوشتن_روزانه https://t.me/sayesarkalamat

  • تصور کنید کودکِ درونتان سال‌هاست در سکوت، منتظر شنیدن چند جمله از شماست. برای او نامه‌ای بنویسید. از دلتنگی‌ها، دلخوری‌ها، آرزوهای بر باد رفته یا رؤیاهایی که هنوز زنده‌اند بگویید. 🔹 حداکثر ۱۵۰ کلمه 🔹 صمیمی و صادقانه بنویسید. 🔹 لازم نیست نامه پایان خوشی داشته باشد؛ کافی است واقعی باشد. ۱۴۰۵/۴/۲۹ #تمرین_نویسندگی #نامه #کودک_درون #نوشتن #خلاقیت https://t.me/sayesarkalamat/203

  • خاکِ زخمی خاک ترک خورد. آسمان گریست. زمین سرخ شد. آخرین قطره افتاد. همه فکر کردند پایان است. از همان شکاف، جوانه‌ای کوچک سلام کرد. سال‌ها بعد، همان خاک زخمی، سایه‌ای برای یک پرنده بود. ۱۴۰۵/۴/۲۸ فاطمه بخشیان #داستان_نویسی #داستانک https://t.me/sayesarkalamat

  • هلیکوپتر «بابا... بابا... پاشو بیا هلیکوپتر رو صدا کن توی حیاط بشینه...» من و خواهرم روی ایوان نشسته بودیم. حیاط بزرگِ خانه‌ی بچگی‌هایمان، زیر سایه‌ی درخت چتری نارنج آرام گرفته بود. نیمی از سایه‌ی درخت روی موزاییک‌های حیاط افتاده بود و نیم دیگر روی باغچه‌ای که مامان با سلیقه، گل‌های رز و بهاری را کنار هم کاشته بود. صدای قاشق و بشقاب از اتاق می‌آمد. ناهار می‌خوردیم که خواهرم، با همان اطمینان شیرینِ یک کودک هفت، هشت ساله، رو به بابا گفت: «همون هلیکوپتره... همونی که یه بار صداش کردی...» بابا با تعجب نگاهش کرد: «کدوم هلیکوپتر؟» خواهرم انگار از سؤال بابا تعجب کرده باشد، گفت: «همونی که وقتی مامان منو باردار بود، صداش کردی اومد توی حیاط نشست. شما هم سوار شدین.» چند لحظه سکوت شد. بابا و مامان اول به هم نگاه کردند. بعد نگاهشان آرام آرام به سمت من برگشت. من دو دستم را جلوی دهانم گرفته بودم تا خنده‌ام بیرون نریزد. دو سه هفته قبل، خواهرم روی همان موزاییک‌های زردِ وسط حیاط ایستاده بود و پرسیده بود: «فاطی، چرا اینجا زرده؟» من هم بدون اینکه حتی فکر کنم، گفتم: «وقتی مامان تو رو باردار بود، من دلم می‌خواست سوار هلیکوپتر بشم. بابا صداش کرد. هلیکوپتر اومد توی حیاط نشست. ما هم سوارش شدیم، رفتیم توی آسمون یه دور زدیم. اینم جای روغنشه.» از آن روز، هر بار صدای هلیکوپتری از آسمان می‌آمد، خواهرم با ذوق از جا می‌پرید، خودش را به ایوان می‌رساند، دست تکان می‌داد. فریاد می‌زد: «اینجاییم... بیا پایین...»😊 «براساس واقعیت، از دوران کودکی من و خواهری»🙈 ۱۴۰۵/۴/۲۵ فاطمه بخشیان #sayesarkalamat #داستان_نویسی #نوشتمرین

  • без подписи

  • مجله‌ی نویسندگی ما به‌صورت ماهانه در کانال تلگرام منتشر می‌شود. در هر شماره، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه، داستانک‌ها، شعر، معرفی کتاب، معرفی فیلم و مطالبی در حوزه‌ی نویسندگی را با شما به اشتراک می‌گذاریم؛ تلاشی از سرِ عشق به کلمه و نوشتن. امیدواریم از مطالعه‌ی این شماره لذت ببرید و هر مطلب، جرقه‌ای برای خواندن، دیدن و نوشتن باشد. اگر این مجله را دوست داشتید، خوشحال می‌شویم با بازنشر آن، ما را به دیگر علاقه‌مندان ادبیات و نویسندگی معرفی کنید. سپاس از همراهی ارزشمندتان. 🌸🌸🙏🙏

  • 15 июл.5991из nevisandehmag

    @nevisandehmag اولین ماهنامه مجله نویسنده منتشر شد.

  • 15 июл.1034из cafeparagraph_mag

    بانک خون در جنوب کشور دچار کمبود شده. اگر شرایط اهدای خون را دارید، امروز خون اهدا کنید. وطن فقط خاک نیست. وطن، هم‌وطنه ..❤️‍🩹 @Cafeparagraph_mag

  • без подписи