- Последний пост
- 11 нояб.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پایان.
همونطور که هر شروعی یک پایانی داره، اینجا هم باید پایانی میداشت و در مقدمه خدمتتون عرض کنم که قدردانم که در تمام این مدت با من در این محل همراه و هممسیر بودین با جملات من با چالشها و خاطرات من همراه بودین و حتی اگر تنها یک کلمه و جمله از اینجا برای شما احساس درک شدن رو به ارمغان آورده باشه یا به هر نحوی در یاد و خاطر شما نقش بسته باشه برای من جای خشنودی داره و بابتش مفتخرم. امیدوارم که بتونیم در مکان و زمان بهتری دوباره کنار همدیگه جمع بشیم. باعث افتخار بود که بتونم با شماها معاشرت کنم از اساطیر و نقاشیها بگم و همینطور از عمیقترین احساساتم. امیدوارم در ادامه زندگی آزاد و سلامت باشین. با آرزوی بهترینها بدرود. - ارادتمند شما، ویک.
از جلوی هر چیزی که انعکاسم را نشان میداد رد شدم آینهها شیشهها و بازتابها و ناگهان فکر کردم، من زیبا بودم؟ نبودم. بعد فکر کردم که اشکالی ندارد، همهی آدمها که قرار نیست زیبا باشند در عوض هرکسی یک چیزی را جایگزین دارد، همه که نباید زیبا باشند، میشود با استعداد بود، آیا من بااستعداد بودم؟ گمان نمیکنم. چیزی نیست که خودم را در آن با استعداد بدانم. اشکالی ندارد، همه که نباید زیبا باشند بعضیها بینهایت باهوشند. من باهوش بودم؟ نه گمان نمیکنم، من نمیتوانستم از پس ریاضیات ترکیبی یا فرآیندهای شیمی آنقدر سهل و ساده بر بیایم. اشکالی ندارد، همه که نباید زیبا باشند بعضیها برای خلق کردن زاده شدند. من خالق بودم؟ نبودم. هیچ چیزی نبود که با دستان خود بسازم، من آن هم نبودم. اشکالی ندارد، نباید که همهی آدمها زیبا باشند. بعضیها صرفا خوششانس بودند، من بودم؟ فکر نمیکنم بتوانم به این کلمات نزدیک باشم. اما اشکالی ندارد، همه که نباید زیبا باشند، بعضیها برای خوشحالی و لذت بردن از زندگی زاده شدند، من خوشحال بودم؟ نبودم. حتی زندگی کردن را هم به درستی نیاموخته بودم. اشکال ندارد، همهی آدمها که نباید زیبا باشند، بعضیها ثروتمند زاده میشوند، من ثروتمند بودم؟ نبودم. اشکالی ندارد همهی آدمها که نباید زیبا باشند بعضیها الهام بخش، تأثیر گذار، قدرتمندن، من بودم؟ نه نبودم، من هیچکدام آنها نبودم. در نهایت فکر کردم، اشکالی ندارد، همهی آدمها که نباید زیبا باشند، یا همهی چیزهایی که فکر میکردم میتوان جایگزین کرد. گاهی هم بعضی از آدمها فقط هستند که باشند. بروند و بیایند و اندکی زندگی کنند، عواطفی احساس کنند، مشقتی بکشند، تقلایی کنند، تحملی کنند، بیهوده و برای خودشان، به اینها میگویم آدمهای کمرنگ، من کمرنگ بودم؟ بودم. اشکالی ندارد، همه که نباید زیبا باشند بعضیها هم به دنیا آمدهاند تا کمرنگ باشند. اشکالی ندارد.
کاش میشد اون اشتیاق رو پس گرفت.
انگار چیزی در وجودم با این زندگی سازگار نیست. همهچیز، حتی انجام سادهترین چیزهای ممکن، احساس اشتباهی دارد. هر قدمی که برمیدارم، هر کاری که میکنم، احساس اشتباه و نادرستی دارد. صندلیای که روی آن مینشینم، منظرهای که به آن خیره میشوم، صدایی که در گوشم میپیچد، لقمهای که میبلعم، کتابی که ورق میزنم، همه و همه بوی بیگانگی میدهند. زندگیام ظاهری ساده و گاها سخیف دارد، درست مثل هزاران انسان دیگر، اما در ژرفای درونم چیزی زمزمه میکند که این جهان، این زیست و زندگانی، این لحظهها مال من نیستند. حسی مبهم و ناهماهنگ، که انگار من و جهانم در تضادیم. چطور بگویم؟ انگار در زندگی خودم، غریبهام.
من دوستت نداشتم؟ من راجع بهت با چت جیبیتی حرف زده بودم.
مگر آنطور نیست که با دیدن و چشیدن سختی و غمهای متعدد، آدمی باید قویتر و استوارتر از گذشته خود شود؟ اما من بعد از همهی آن چیزهایی که پشت سر گذاشتهام، احساس میکنم دیگر تاب و توان مشکلات احتمالی را ندارم. گمان میکنم برای هر پیشآمدی بیش از حد ناتوان و ضعیفام.
آنقدر محتاط زندگی کردم که خیال میکردم کسی تماشا میکند. اما صحنه خالی بود و تماشاگران هرگز نیامدند. -اوسامو دازای
نمیدونم چرا انقدر منتظرم که همهچیز تموم بشه. دوست دارم روز، زود شب بشه. دوست دارم شب، زود صبح بشه. منتظرم که این ماه هم زودتر تموم بشه که به موازاتش تابستون هم تموم بشه و همینطور بقیه فصلها. دوست دارم امسال زود تموم بشه، انگار همهش منتظر تموم شدن چیزها هستم تا که اتفاقی بیوفته، اما اتفاقی که داره میوفته اینه که جوانی من داره تموم میشه و من حتی نمیدونم چطوری گذروندمش، چون تنها چیزی که برام مهم بود این بود که روزها بگذرن و تموم بشن و حالا میبینم چه ناخوش گذشتن و تموم شدن. نمیدونم، شاید منتظر بودم زندگی تموم بشه، اما نشد. خیلی سریع زندگی میکنم و همهش منتظر زندگی در روزهای آیندهم، انگار نه انگار که امروز هم همون آیندهای بود که در گذشته انتظارش رو میکشیدم. حالا از خودم میپرسم، اصلا میتونم منتظر بودن رو کنار بذارم؟ تو چی غریبه؟ تو میتونی دست از انتظار برای زندگی برداری؟
دیگه آنقدری دوستت ندارم که چیزهای راجع به تو من رو ناراحت کنه، هیچ حرف، هیچ رفتار، هیچ نگاهی از تو دیگه من رو به وسواس و غم نمیاندازه. دیگه اون قدر مهم نیستی که بتونی روی من خط و خشی بیاندازی، نمیدونم انگار اصلا نیستی، انگار من با تو هیچوقت هیچچیزی نبودم. بعضی وقتها هنوز از دستم در میره و بهت گیر میکنم اما حتی این هم احساس سابق رو نداره. تو دیگه اونطوری که دوست من بودی، دوست من نمیشی.
توی زندگی بعدی من میشم اون آدمی که با یک اشتباه، بقیه رو کنار میذاره. توی زندگی بعدی قول میدم دیگه اون آدمی نباشم که بارها و بارها به آدمها فرصت میده. آدمی که از ناامیدیها و حرفها میگذره، صبر میکنه، تحمل میکنه. توی زندگی بعدی، من اون آدمی نمیشم که زیادی اهمیت میده، زیادی احساس میکنه و در نهایت زیادی میبازه.
میدونی، سعی میکنم نذارم چیزها به راحتی برن زیر پوستم. هیچکس واقعا نمیتونه بهم آسیب بزنه یا ناراحتم کنه. این که از دست چیزها و آدمها دلخور میشم بیشتر به خاطر انتظارات احمقانه خودمه، که انتظار داشتم تو هم همون قدر که من دوستت هستم، دوست من باشی، که انتظار داشتم فلان آدم فلان حرف رو پشت سر من نمیزد چون من ازش انتظار نداشتم، حرفی که به من زده شد ناراحتم نکرد این که من هیچوقت فکر نمیکردم اون آدم این حرف رو به من بزنه، من رو ناراحت میکنه. پس نه؛ تو من رو ناراحت نکردی عزیزم، خودم کردم. این ناراحتی و احساسِ حماقت همیشه راجع به خودمه.
میل به نوشتن هست ولی کلمات ناکافی به نظر میان و شاید هم من بیش از حد خالی از احساس و کلمات هستم. فکر میکنم برای نوشتن، یا باید زیادی غمگین باشی یا زیادی خوشحال و خالی بودن فقط خالی بودنه.
تابلو کیشومات شیطان از فردریش موریتز آگوست رتز. این نقاشی بازی شطرنج میان انسان و شیطان است. شیطان متکبرانه و با اعتماد به نفس ظاهر شده است حتی به صفحه بازی نگاه نمیکند زیرا از پیروزی خود مطمئن است، شاه انسان به دام افتاده و صفحه بازی مات شدن انسان را نشان میدهد و شیطان پیروز میدان است، بازیکن دیگر مردی است که مایوس به نظر میرسد زیرا باور دارد که شکست خورده و فرشتهای که بهنظر میآید از باخت انسان سوگوار و ناراحت است، اگر شیطان پیروز میشد، روح مرد را به دست میآورد. اما سالها بعد استاد شطرنجی در حال بازدید از موزه لوور بود که بعد از مدتها نگاه کردن به صفحه بازی دچار کشف شگفتانگیزی شد، با توجه به چیدمان مهرههای باقیمانده روی صفحه شطرنج، شاه او یک حرکت دیگر داشت. این حرکت سرنوشت ساز او را برنده بازی میکرد. درواقع مردی که گمان برده میشد شکست خورده، میتوانست پیروز میدان باشد. اگر چه مرد، این حقیقت را نمیدانست. پس از آن نام این نقاشی به کیشومات تبدیل شد.
без подписи
امروز اتفاقی جایی این جملات رو شنیدم؛ «نه باید زودتر میفهمیدی، نه بهتر عمل میکردی. اون موقع فقط تا همون جا بلد بودی.» دوباره نیاز داشتم که یادم بیاد من قهرمان نیستم. من همهچیز رو نمیدونم، من همهچیز رو نمیتونم، تا همون جا بلد بودم، تا همینجا بلدم. سعی میکنم بهتر باشم. اما اشکالی نداره که بهترین نیستم، من قهرمان نیستم. اشکالی نداره باشه؟ تو قهرمان نیستی. میتونی خسته بشی، ضعیف باشی، بترسی، شکست بخوری، زمین بخوری، رها بشی، نقص داشته باشی، در نهایت دوباره میتونی بهتر بشی، قهرمان بشی اما برای الان، تو قهرمان نیستی و این اشکالی نداره.
آدمی چه قدر در روزمره میمیره. با یک حرف ساده با یک نگاه، با یک پیام مضحک، با یک صدایِ آشنا. احساسِ این رو داره که هربار چیزی درون تو میمیره و یک نوری درونت خاموش میشه و یک جایی از اعماق قلبت میدونی که به تاریک شدن و فقط نفس کشیدن یک قدم نزدیکتر شدی و تو محکومی که مرگ خودت رو ببینی و گذر کنی و ادامه بدی، انگار که هیچوقت هیچ اتفاقی نیفتاده.
نمیدونم چرا هیچوقت هیچی برای من ساده نبوده و نیست. چرا همیشه باید راجع به هرچیز کوچک و بزرگی بیش از حد تلاش کنم انگار برای هر قدم باید جنگید، دوید و افتاد. چیزهایی که بقیه نیاز ندارن حتی به تلاش کردن بهش فکر کنن. از سادهترین چیزها مثل ظاهر گرفته تا مسخرهترین و بدیهیترین چیزهای ممکن. گاها یک سری از مسائل و چیزهایی برام حسرت میشن که به قدری ساده و احمقانهست که شرمآوره و قسمت ناراحت کنندهش اینجاست که حتی اون چیزهای ساده و خجالتآور رو هم دیگه هیچوقت نخواهی داشت.
فی الواقع احساس میکنم در حال درجا زدنم. فکر میکنم که دارم جوانی رو هدر میدم. احساسِ عقب موندن میکنم و حتی برای الان آنقدر فرسوده و خسته بهنظر میام که نمیتونم هیچ کاری در رابطه باهاش انجام بدم. انگار حتی نمیتونم تمام و کمال راجع بهش ناراحت باشم. احساس میکنم زمانم رو هدر میدم. انگار هر یک قدمی که به جلو بر می دارم، دو قدم به عقب رفتنه. مدام از خودم میپرسم آیا الان این کار مفیده؟ من دارم بهتر میشم؟ دارم درست انجامش میدم؟ اصلا این کاری که میکنم خوبه؟ کافیه؟ یک جورایی ترسناکه که آدم بزرگتر بشه و ببینه تمام این سالها خیلی هم کارآمد و به درد بخور زندگی نکرده. میدونم که نیازی ندارم تا خودم رو با دیگران مقایسه کنم، به هرحال داشتههای آدمها مسیرها و همهچیز فرق میکنه اما باز هم نمیتونم جلوی فکر کردن به این رو بگیرم که چرا من باید ده برابر کسی تلاش کنم، که بعضیها با یک دهم اون تلاش بهش میرسن چون صفر اونها با صفر من فرق داشت. میدونم که هرکسی به نسبت خودش میره جلو اما نمیتونم جلوی فکر به این سوال رو بگیرم که چرا من نه؟ بله و در نهایت روزهایی مثل امروز احساس میکنم که همهچیز اشتباهه و من از همهی چیزهایی که باید عقب افتادم. انگار که دیر شده، انگار دیر شده و من نرسیدم.
زن بودن سخته. احتمالا مرد بودن هم همینطور. بهتره بگیم، انسان بودن یا به نوعی زنده بودن سخته .اما زن بودن به طور ویژهتری سختتره. گاها هم گیج کنندهست. آدم نمیدونه چطوری راه بره، چی بپوشه چی ببینه و چی بگه که نگاه های آزاردهندهای رو روی خودش احساس نکنه که آخر شب از حرفهایی که از غریبهها تو خیابون شنیده کجا فرار کنه تا راجع به خودش و جهانش احساس بدی نداشته باشه. زن بودن سخته چون باید در عادی و روزمرهترین چیزهای ممکن هم شجاع باشی که حقت رو نخورن، که زنده بمونی. زن بودن سخته. باید زیبا باشی. باید باهوش باشی. باید کارآمد باشی. باید لاغر باشی وگرنه تو زنی نیستی که برات ارزش قائل باشن. زن بودن سخته چون باید بین کلی جعبه و برچسب جا بگیری تا شاید بتونی ادامه بدی. زن بودن یعنی دوبرابر تلاش کردن چون هیچچیز جوری ساخته نشده که تو بتونی پیشرفت کنی. زن بودن سخته و زن بودن در اینجا سختتر، که تو نصف یک انسانی. نصف یک انسان با رنجهای کامل. زن بودن سخته.