- Последний пост
- 31 дек.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
«حس میکردم از وجودم زندگی عبور کرد، تو بند بند بودنم خورشید نفوذ کرد»
видео или голосовое, без подписи
دیگر به هیچوجه منتظر نیستم؛ نه منتظرِ کسی که مرا نجات دهد، و نه منتظرِ اتفاقی که مرا دوباره سرِ پا کند. اگر هم آمدنی در کار باشد، بگویید نمیخواهد؛ گلدانِ انتظارم شکست و گلش پژمرده شد.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
Channel photo updated
پس تنها بمون همونقدری که ماه هست🌚
روزها رفتند و من دیگر، خود نمیدانم کدامینم آن منِ سر سختِ مغرورم؟ یا منِ مغلوبِ دیرینم؟ ـ فروغ فرخزاد
видео или голосовое, без подписи
تنهایی بعد از ظهرها، صدای ساعت، بوی چای تلخ... اینها چیزهایی هستند که روز مرا میسازند. نه اتفاق بزرگ، نه شادی عظیم. فقط حضور داشتن در لحظه. - آلبر کامو
видео или голосовое, без подписи
یه جایی بین بوی خاک بارونخورده و برگای لهشدهی پاییز،خودمو گم کردم. نه اینکه ندونم کیام، فقط دیگه حسش نمیکنم میخندم، مینویسم، حرف میزنم ولی انگار همهش نقش بود، یه نقشی که فقط برای رد شدن از روزا بازی میکردم. افسردگی داد نمیزنه، آروم مینشیـنه یه گوشه و کم کم صدای همهچیزو میبره حتی صدای خودم. کتابا برام خونه شدن نه برای خوندن، برای قایم شدن. و من هنوزم دارم تلاش میکنم که به خودم برسم حتی وقتی هر شب یهجای کوچیکی تو قلبم کم رنگتر میشه
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
📚 قمار باز | داستایفسکی.
او روی پشتبام یک خانهی ویران نشسته بود، رو به آسمانی که آتش میبارید. موهای صورتیاش با باد میرقصید، سیگارش نیمسوخته بود، و دفترش همیشه باز. تو اون دفتر، فقط یه جمله بارها تکرار شده بود: «من زندهام، ولی چرا حسش نمیکنم؟» صدای هواپیماها از دور میاومد، اما اون هیچ ترسی نداشت. سیگارش رو فوت کرد، نگاهش افتاد به چند تار موی رنگی که افتاده بودن لای خاک و خون. یهبار یکی بهش گفته بود: «با این موها، هیچکس جدیت نمیگیره.» اما تو منطقهی جنگی، جدیترین آدم، همون کسی بود که هنوز رنگ داشت. و اون رنگ، حالا داشت میمرد. شبی که شهر برای همیشه خاموش شد، دختر صورتیرنگ، آروم دراز کشید کنار دفترش. نه جیغ زد، نه دعا کرد، فقط لبخند زد - همونطور که بمب بعدی افتاد. صبح، وقتی باد خاکستر رو جارو میکرد، دفترش باز موند روی همون جمله: «من زندهام، ولی چرا حسش نمیکنم؟» و موهای صورتی، بین آوار.. تنها چیزی بودن که هنوز میدرخشیدن.
کاش دغدغه ام همون ترس از اسنپ میموند